Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - یک بار
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب




یک بار در عمر

جومپا لاهیری/ ترجمه: فرشید عطایی


نيويوركر
8 مي‌2006
تو را قبلاً هم ديده بودم، بارها و بارها؛ آنقدر كه نمي‌توانم بگويم چند بار، ولي از آن دفعه كه خانواده من با خانواده تو در خانه‌مان واقع در "ميدان اينمان" وداع كرد، دقيقاً لحظه‌اي است كه من كم كم حضور تو را در زندگي‌ام به خاطر مي‌آورم. پدر و مادرت تصميم گرفته بودند از "كمبريج" بروند؛ هدفشان برعكس تمام بنگاليهايي كه به "آتلانتا" و يا "آريزونا" مي‌رفتند، بازگشت به هندوستان بود؛ آنها مي‌خواستند به كشمكشي كه پدر و مادرم و دوستانشان بر سر بازگشت به موطن داشتند، خاتمه بدهند. سال 1974 بود. من شش سال داشتم، تو نه سال. چيزي كه خيلي واضح يادم مي‌آيد، ساعات پيش از شروع مهماني بود. مادرم داشت خانه را براي مهمانها آماده مي‌كرد. مبلمان تر و تميز بود، بشقابهاي كاغذي و دستمالهاي سفره بر روي ميز غذا چيده شده بود، فضاي اتاقها پر بود از بوي خوراك گوشت گوسفند با ادويه كاري و پولو و خوشبو كننده‌اي كه مادرم براي مواقع خاص مي‌زد؛ اول به خودش مي‌زد و بعد هم به من. وقتي ذرات آن خوشبو كننده را با فشار به لباسم مي‌پاشيد لك سياهي به طور موقت بر لباسي كه پوشيده بودم مي‌نشست. من آن شب لباسي پوشيده بودم كه مادربزرگم از كلكته فرستاده بود: پيژامه سفيد با پاچه‌هاي باريك كه كمرش آنقدر گشاد بود كه دو نفر را مي‌شد از دو طرفم تويش جا داد؛ به علاوه يك پيراهن "كورته" فيروزه‌اي و يك جليقه مخملي مشكي كه با مرواريدهاي مصنوعي تزيين شده بود. من داشتم حمام مي‌كردم و اين سه لباس به شكل آراسته و مرتبي بر روي تخت پدر و مادرم گذاشته شده بود. من ايستاده بودم و مي‌لرزيدم و نوك انگشتانم چروك و سفيد شده بود. مادرم داشت با يك سنجاق، توي كمر بسيار بزرگ پيژامه را كش مي‌انداخت. او پارچه ضخيم پيژامه را چين مي‌داد و بند كشي را ذره ذره از ميان آن رد مي‌كرد و سر آخر بند را از قسمتي كه پيژامه روي شكمم قرار مي‌گرفت محكم گره زد. بر روي درز پيژامه حروفي به رنگ بنفش كه درون يك دايره قرار گرفته بودند، چاپ شده بود كه مارك شركت توليد كننده پارچه بود. يادم هست كه به خاطر اين قضيه كمي نق زدم، ولي مادرم به من اطمينان داد كه اين مارك با شستن از بين مي‌رود و اين را هم گفت كه با توجه به دراز بودن پيراهن كورته كسي اصلاً متوجه آن نمي‌شود.
دغدغه‌هاي مادر من خيلي بيشتر از اين حرفها بود. او علاوه بر نگراني از بابت كيفيت و مقدار غذا نگران آب و هوا بود. آن روز غروب اداره هواشناسي پيش بيني كرده بود كه برف مي‌آيد و اين موقعي بود كه پدر و مادرم و دوستانشان ماشين نداشتند. بيشتر مهمانها، و از جمله شما، محل زندگي شان با ما، پياده، پانزده دقيقه هم نمي‌شد، چه آنهايي كه در محله‌هاي پشت "هاروارد" و "ام. آي. تي." زندگي مي‌كردند و چه آنهايي كه در آن سوي پل "مس اونييو". ولي بعضي خانه‌هايشان دور تر بود و به همين خاطر از "مالدن" يا "مدفورد" يا "والتهام" با اتوبوس و يا مترو مي‌آمدند. مادرم در حالي كه موهاي مرا خشك مي‌كرد، در مورد پدرت گفت: «فكر كنم دكتر چودوري بتواند بقيه مهمانها را با ماشينش به خانه‌هايشان برساند.» پدر و مادر تو كمي از پدر و مادر من بزرگ‌تر بودند، آنها مهاجران با تجربه‌اي بودند، ولي پدر و مادر من نه. آنها در سال 1962 هندوستان را ترك كرده بودند؛ يعني قبل از اينكه قانون پذيرش دانشجويان خارجي تغيير كند. در حالي كه پدر من و ساير مردها تازه داشتند در امتحان ورودي دانشگاه شركت مي‌كردند پدر تو دكترايش را گرفته بود. او با ماشينش (يك "ساب" با صندليهاي سطلي) به محل كارش كه يك شركت مهندسي در "آندوور" بود مي‌رفت. شبهاي خيلي زيادي بود كه جايي مهماني مي‌رفتيم و وقتي تا دير وقت مي‌مانديم و من هم بر روي يك تخت غريب خوابم مي‌برد من را سوار همين ماشين مي‌كردند و به خانه مي‌آوردند.
مادرهاي ما دو تا وقتي كه مادر من حامله بود با هم آشنا شدند. مادر من البته هنوز خبر نداشت كه حامله است؛ او احساس گيجي مي‌كرد و بر روي يك نيمكت در يك پارك كوچك نشست. مادرت بر روي يك تاب سوار بود و آرام جلو عقب مي‌رفت و تو سوار تاب بغلي بالاي سر مادرت در هوا اوج مي‌گرفتي. در اين هنگام بود كه مادرت متوجه يك زن جوان بنگالي كه ساري بر تن داشت، شد. مادرت با لحن مؤدبانه‌اي پرسيد: «حالتان خوب است؟» او به تو گفت كه از تاب پايين بيايي و بعد تو و او مادرم را تا خانه همراهي كرديد. در همان موقع بود كه مادرت حدس زد كه شايد مادر من حامله است. آنها فوراً با هم دوست شدند و وقتي پدرهاي ما سر كار مي‌رفتند، آن دو روز‌هاي خود را با هم مي‌گذراندند. آنها درباره زندگي گذشته خود در كلكته صحبت مي‌كردند؛ مثلاٌ خانه زيباي مادرت در "جودپور پارك" با گلهاي قرمز هيبيسكس و بوته‌هاي گل سرخ كه در پشت بام خانه شكوفه مي‌دادند، و آپارتمان كوچك مادرم در "مانيكتالا" كه در بالاي يك رستوران كثيف و دوده گرفته يك پنجابي قرار داشت كه در آن هفت نفر در سه اتاق كوچك زندگي مي‌كردند. اگر مادر من و مادر تو در كلكته بودند، احتمال آشنايي شان خيلي كم بود. مادر تو در يك صومعه درس خوانده بود و دختر يكي از برجسته‌ترين وكلاي كلكته بود، مردي كه پيپ مي‌كشيد و عاشق هر چيز انگليسي بود و در "باشگاه يكشنبه" عضويت داشت. پدر مادر من كارمند اداره پست مركزي بود. مادرم تا قبل از اينكه به آمريكا بيايد نه پشت ميز غذا خورده بود و نه روي توالت فرنگي مخصوص بيمارها نشسته بود. اين تفاوتها براي آنها در كمبريج كه هر دو تايشان به يك اندازه تنها بودند، بي‌معني و بي‌ربط بود. در اينجا آنها با هم خريد مي‌كردند، و از دست شوهرهاي خود شكايت مي‌كردند، و يا در خانه ما غذا درست مي‌كردند و يا در خانه شما، و وقتي پخت غذا تمام مي‌شد، غذاها را بين خودمان تقسيم مي‌كرديم. آنها با هم بافتني مي‌بافتند، و وقتي يكي از كاري كه در دست داشت خسته مي‌شد، بافتني‌اش را با ديگري عوض مي‌كرد. من وقتي به دنيا آمدم، پدر و مادر تو تنها دوستاني بودند كه به بيمارستان آمدند. من روي صندلي بلند قديمي تو غذا مي‌خوردم؛ كالسكه‌اي هم كه من را سوارش مي‌كردند و در خيابان مي‌گرداندند، مال تو بود.
همانطور كه هواشناسي پيش‌بيني كرده بود، وقت مهماني هوا برفي شد و آنهايي كه دير كرده بودند با پالتوهايي پوشيده از برف و خيس، خودشان را رساندند و ما پالتوهايشان را از ميله پرده حمام آويزان ‌كرديم. مادرم تا سالها كارش اين بود كه ماجراي مهماني آن شب را تعريف كند؛ اينكه وقتي مهماني تمام شد پدرت چندين نفر از مهمانها را به خانه‌هايشان رساند و حتي يكي از زوجها را به جاي دوري مثل "برينتري" برد و اينكه پدرت خودش ادعا مي‌كرد كه رساندن مهمانها به خانه‌هايشان براي او كار سختي نيست و اصلاً از همه اينها گذشته اين آخرين فرصتي است كه او براي رانندگي كردن در آمريكا دارد. آن روز‌هاي قبل از رفتن شما، پدر و مادرت يك بار ديگر پيش ما آمدند تا قابلمه‌ها و تابه‌ها و وسايل كوچك و ملحفه‌ها و پتو ها، بسته‌هاي نيم استفاده شده آرد و شكر، و شامپوها را بياورند. ما تا چند وقت به اين وسايل مي‌گفتيم وسايل مادر تو. مثلاً مادرم مي‌گفت: «برو ماهيتابه پارول را برايم بياور»، يا مي‌گفت: "فكر كنم بايد درجه توستر پارول را پايين بياوريم.» مادر تو پلاستيكهاي خريد پر از لباسهايي را كه فكر مي‌كرد شايد به درد من بخورد هم آورده بود؛ اين لباسها مال تو بودند. مادرم آنها را كناري گذاشت و وقتي چند سال بعد از ميدان اينمان به يك خانه جديد در "شارون" رفتيم لباسها را در آورد و داخل جا لباسي من قرار داد، چون ديگر اندازه من شده بودند. آن لباسها بيشتر زمستاني بودند، و لباسهاي زمستاني هم در هندوستان به درد تو نمي‌خوردند. بيشترشان تي‌ـ شرت و پليور يقه اسكي آبي و قهوه‌اي بودند و از نظر من اصلاً هم قشنگ نبودند. خيلي سعي كردم آنها را نپوشم، ولي مادرم چيز ديگري به من نمي‌داد و من هم مجبور بودم پليورها و بوتهاي پلاستيكي تو را در روزهاي باراني بپوشم. يكي از روزهاي زمستان مجبور شدم پالتو تورا بپوشم؛ خيلي از آن بدم مي‌آمد و همين باعث شده بود از تو هم كه صاحب آن بودي بدم بيايد. اين پالتو به رنگ آبي و مشكي بود و آستر نارنجي رنگي داشت و دور تا دور كلاهش هم تزئينات قهوه‌اي خاكستري زبري داشت. من هيچ وقت نتوانستم خودم را عادت بدهم كه زيپ سمت راست پالتو را ببندم چون اين باعث مي‌شد با بقيه دخترهاي توي كلاس فرق داشته باشم؛ آنها كاپشنهاي پفي به رنگ صورتي و بنفش داشتند. وقتي به پدر و مادرم گفتم آيا امكان دارد برايم يك پالتو نو بخرند گفتند: نه. مي‌گفتند، پالتو، پالتو است ديگر. من بد جور دلم مي‌خواست از شر آن پالتو خلاص شوم. دلم مي‌خواست گم و گور شود. خيلي از پسرهاي هم كلاسي من از اين نوع پالتوها داشتند و من هميشه آرزو مي‌كردم يكي از اين پسرها آن پالتو را از رخت آويزي كه در تورفتگي تنگ و باريك توي كلاس قرار داشت و ما در انتهاي روز به طرف آن مي‌شتافتيم تا لباسهايمان را برداريم و بپوشيم، اشتباهي بردارد و با خود ببرد. ولي مادرم اصلاً فكر خريد يك پالتو نو را به ذهن خود راه نمي‌داد و حتي يك برچسب را كه اسم من بر روي آن حك شده بود، در داخل پالتو اتو كرد. او اين ايده را از مجله "گود هاوس كيپينگ" [خانه داري خوب] كه مشتركش بود، يادگرفته بود.
بالاخره يك روز آن را در اتوبوس مدرسه جا گذاشتم. يك روز نه چندان سرد در اواخر زمستان بود، شيشه‌هاي اتوبوس پايين بودند، همه مسافرها لباسهاي گرم خود را در آورده بودند. من آن روز سوار يك اتوبوس ديگر شده بودم. راننده اتوبوس كه زن بود. من را در محله‌اي كه معلم پيانو ام، خانم "هنسي"، زندگي مي‌كرد پياده كرد. موقع پياده شدن، وقتي به جلوي اتوبوس آمدم، راننده به من گفت با احتياط به آن طرف خيابان بروم. او اهرمي را كه در را باز مي‌كرد كشيد و در باز شد و هواي بسيار خوشبويي فضاي اتوبوس را پر كرد. چيزي نمانده بود كه بدون آن پالتو از اتوبوس پياده شوم، ولي بلافاصله صداي يك نفر را از توي اتوبوس شنيدم كه با صداي بلند گفت: «هي! هما! اين را فراموش كردي!» يك لحظه گيج شدم كه مگر مي‌شود كسي در آن اتوبوس اسم من را بلد باشد، بعد يادم آمد كه مادرم اسم من را در داخل آن پالتو با برچسب اتو كرده بوده.
سال بعد آن پالتو ديگر اندازه‌ام نبود و وقتي آن را به يك بنياد خيريه اهدا كردند، خيالم ديگر كاملاً راحت شد. بقيه وسايلي كه پدر و مادرت به ما داده بودند، مثل توستر و ظروف سفالي و قابلمه‌ها و تابه‌هاي تفلون هم جايشان را به وسايل و ظروف نو دادند تا اينكه ديگر هيچ رد فيزيكي‌اي از شما در خانه ما نباشد. خانواده‌هاي ما تا چندين سال با هم هيچ ارتباطي نداشتند. انرژي‌اي كه پدر و مادرم صرف فك و فاميل خودشان مي‌كردند، صرف شما نمي‌كردند چون ارزشش را نداشت. آنها از اداره پست بسته‌هاي پاكت نامه هوايي مي‌خريدند و با ارادت خاصي آنها را هر هفته براي پدر و مادر خود مي‌فرستادند و از من مي‌خواستند كه آن سه جمله تكراري را هر دفعه در پايين نامه‌هايي كه مي‌فرستادند بنويسم. به ندرت پيش مي‌آمد كه از شما يادي بكنند، به نظرم آنها پيش خود فكر مي‌كردند كه ما ديگر همديگر را نخواهيم ديد. شما به بمبئي رفته بوديد، شهري كه از كلكته دور است و من و پدر و مادرم هرگز آن را نديده بوديم. ما ديگر نه شما را ديديم و نه از شما خبري داشتيم، تا اينكه در اولين روز سال 1981 كه پدرت صبح خيلي زود به ما زنگ زد و سال نو را به ما تبريك گفت و خبر انتقال خود و خانواده اش به ماساچوست را به ما داد، و اينكه شغل تازه‌اي در آنجا پيدا كرده بود. او پرسيد كه آيا امكانش هست تا وقتي كه خانه‌اي پيدا كند، پيش ما بمانيد. پدر و مادرم تا چندين روز موضوع صحبتهايشان آمدن شما به ماساچوست بود. مي‌پرسيدند چه مشكلي پيش آمده؛ مثلاً آيا موقعيت پدرت در شركت "لارسن و توبرو" كه آن زمان وضعش خيلي خوب بود، به خطر افتاده بود؟ آيا مادرت ديگر نمي‌توانست كثيفي و گرماي هندوستان را تحمل كند؟ آيا آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه مدارس آنجا آنقدر كه بايد براي ‌تو مناسب نبودند؟ آن موقعها مكالمه با خارج از كشور كوتاه انجام مي‌شد. پدر و مادرم گفتند كه البته قدمتان به روي چشم، و تاريخ آمدنتان را بر روي تقويم آشپزخانه علامت زدند. دليل آمدن شما هر چه بود، من از حرفهاي پدر و مادرم فهميدم كه اين كار شما نشانه يك جور ضعف بوده. مثلاً با دوستانشان كه صحبت مي‌كردند، مي‌گفتند: «بايد مي‌دانستند كه نمي‌شود به هندوستان برگشت»، و پدر و مادر تو را به دليل اينكه هم از پس زندگي در آمريكا و هم هندوستان بر نيامده بودند، سرزنش مي‌كردند. وقتي شما رفتيد، ما همچنان به زندگي خود به عنوان مهاجر ادامه داديم. ظاهراً پدر و مادر من مي‌خواستند بگويند كه اگر ما به جاي شما به هندوستان باز مي‌گشتيم، تا آخرش ادامه مي‌داديم و بر نمي‌گشتيم به سر جاي اولمان.
تا وقتي كه شما برگرديد من فكر مي‌كردم تو يك پسر هشت، نه ساله هستي كه انگار با گذشت زمان تغييري نكرده‌اي و هنوز اندازه آن لباسهايي هستي كه از تو به من رسيده بود. ولي تو دوبرابر آن چيزي بودي كه من تصورش را مي‌كردم. آن موقع شانزده سال داشتي و پدر و مادرم گفتند كه بهتر است اتاق من مال تو باشد و من هم شبها بر روي يك تخت تا شو در اتاق پدر و مادرم بخوابم. پدر و مادر تو هم در اتاق خواب مهمان مي‌خوابيدند. پدر و مادرم يكشنبه‌ها را اغلب ميزبان دوستاني بودند كه از "نيو جرزي" يا "نيو همپشاير" مي‌آمدند و شام مفصلي مي‌خورند و تا شب در مورد سياست در هندوستان صحبت مي‌كردند. ولي تا بعد از ظهر همه‌شان مي‌رفتند. من عادت داشتم بچه‌هاي مهمانهايمان را وادارم درون كيسه خواب بر روي كف اتاق، در كنار تخت من بخوابند. چون بچه يكي يك دانه‌اي بودم. از اينكه بعضي وقتها كسي كنارم مي‌خوابيد، خيلي خوشحال مي‌شدم. ولي هيچ وقت پيش نيامده بود كه اتاقم را كاملاً در اختيار كس ديگري بگذارم. از پدر و مادرم مي‌پرسيدم چرا من در اتاق خودم نخوابم و تو در تخت تاشو نخوابي.
مادرم پرسيد: «تخت تاشو را كجا بگذاريم؟ ما فقط سه تا اتاق خواب داريم.»
من هم گفتم: «طبقه پايين. در اتاق نشيمن.»
مادرم گفت: «صورت خوشي ندارد. كائوشيك حالا ديگر براي خودش مردي شده. او به حريم خصوصي نياز دارد.»
من در حالي كه به اتاق مطالعه كوچكي كه پدر در زير زمين درست كرده بود و جاكتابيهاي فلزي داشت، فكر مي‌كردم، گفتم: «زير زمين چطور است؟»
«هما، اين طرز رفتار با مهمان نيست. مخصوصاً اينها كه ديگر جاي خود دارند. تو موقعي كه به دنيا آمده بودي دكتر چودوري و پارول دي براي ما موهبتي بودند. آنها با ماشين خود شان ما را از بيمارستان به خانه بردند، تا چندين هفته هم برايمان غذا مي‌آوردند. حالا نوبت ماست كه به آنها كمك كنيم.»
من پرسيدم: «او چه جور دكتري است؟» هرچند من هميشه از سلامت كافي برخوردار بودم، يك ترس غير منطقي از دكتر ها داشتم، و فكر اينكه يك دكتر مي‌خواهد در خانه ما زندگي كند مرا عصبي مي‌كرد، طوري كه گويي صرف حضور او ممكن بود يكي از ما را مريض كند.
«او پزشك نيست؛ پي. اچ. دي. دارد.»
من گفتم: «بابا هم پي. اچ. دي. دارد و هيچ كس به او دكتر نمي‌گويد.»
«ما وقتي با هم آشنا شديم، دكتر چودوري تنها كسي بود كه دكتر صدايش مي‌كرديم. ما اينطوري به او احترام مي‌گذاشتيم.»
پرسيدم تا كي مي‌خواهند پيش ما بمانند؛ يك هفته؟ دو هفته؟ مادرم جوابي نداشت. همه اينها بستگي به اين داشت كه چقدر طول بكشد تا خانواده تو جايي را پيدا كنند و مستقر بشوند. وقتي به اين موضوع فكر مي‌كردم كه بايد اتاقم را به كس ديگري واگذار كنم، حسابي عصباني مي‌شدم. وقتي به اين واقعيت فكر مي‌كردم كه، با كمال شرمندگي، حتي تا همين اواخر، مدام بر روي يك تخت تاشو در اتاق پدر و مادرم مي‌خوابيدم و نه در اتاق خودم كه لباسها و وسايلم در آن بود، دچار احساسات مغشوش و پيچيده‌اي مي‌شدم. مادرم اين ايده را كه بچه بايد در تنهايي بخوابد. يك ايده بي‌رحمانه خاص آمريكاييها مي‌دانست و از اين كار خوشش نمي‌آمد، حتي موقعي كه اتاق به تعداد كافي داشتيم. به من مي‌گفت تا زمان ازدواجش در تخت پدر و مادرش مي‌خوابيده و اين كاملاً هم نرمال بوده. ولي من مي‌دانستم كه اين كار طبيعي نبود. هيچ‌كدام از بچه‌هاي مدرسه اصلاً اين كار را نمي‌كردند، و اگر مي‌فهميدند كه من پيش پدر و مادرم مي‌خوابم حتماً من را مسخره مي‌كردند. تابستان سالي كه مي‌خواستم به مدرسه راهنمايي بروم اصرار كردم كه تنهايي بخوابم. آن اوايل مادرم در طول شب مي‌آمد و به من سر مي‌زد، طوري كه انگار من هنوز يك نوزاد هستم و هر آن ممكن است نتوانم نفس بكشم و خفه بشوم؛ از من مي‌پرسيد آيا مي‌ترسم و بعد به من يادآور مي‌شد كه او فقط به اندازه يك ديوار با من فاصله دارد. حقيقتش، من شب اول ترسيده بودم؛ سكوت مطلق توي اتاق بد جوري من را ترسانده بود. ولي به اين واقعيت اعتراف نكردم، چون چيزي كه من را بيشتر مي‌ترساند، شكست در انجام كاري بود كه من در اصل در سه يا چهار سالگي بايد ياد مي‌گرفتم. سرانجام تنهايي خوابيدن براي من آسان شد، من از نگراني اينكه خوابم نبرد مي‌خوابيدم، و صبح در تنهايي از خواب بيدار مي‌شدم و از گوشه چشم به نور آفتاب صبح نگاه مي‌كردم. اتاق پدر و مادرم اين نور را نداشت.
خانه براي آمدن شما آماده شده بود. مادر براي كاناپه‌هاي توي اتاق نشيمن بالشتكهاي نو خريد؛ بالشتكهايي به رنگ نارنجي روشن بر روي رومبليهاي قهوه‌اي رنگ. مادرم جاي گلدانها و عتيقه‌ها را هم تغيير داد و قاب عكسي را كه براي مدرسه گرفته بودم، بالاي شومينه گذاشت. كارت پستالهاي تبريك كريسمس را كه من و مادرم همانطور كه آنها را از پست دريافت مي‌كرديم، با چسب نواري به در ورودي مي‌چسبانديم، از روي در كنديم. پدر و مادرم كه يادشان بود پدر تو آدم خوش پوشي است براي خود شان لباسهاي بلند و گشاد مخصوص خانه خريدند تا صبحها بر تن كنند. مال مادرم از جنس مخمل بود، و مال پدرم مثل
روب دو شامبر بود. يك روز كه از خانه به مدرسه آمدم، ديدم به جاي روتختي سفيد و صورتي يك پتوي قهوه‌اي روشن بر روي تخت من كشيده شده. براي تو و پدر و مادرت حوله‌هاي نو در حمام گذاشته بودند؛ اين حوله‌ها شيك‌تر و مرغوب‌تر از حوله‌هايي بود كه ما استفاده مي‌كرديم و سايه رنگ آبي‌شان هم خيلي قشنگ‌تر بود. كمد من از لباس كاملاً خالي شد و چوب لباسيها بدون لباس از ميله آويزان بودند. به من گفتند دو تا از كشوهايم را خالي كنم؛ من وسايل مورد نيازم را به اندازه كافي برداشتم تا مجبور نباشم وقتي تو در اتاقم هستي وارد اتاق بشوم: پيژامه‌هايم را به همراه چند دست لباس مدرسه و كفشهاي كتاني‌اي كه براي ژيمناستيك لازم داشتم. كتابي را كه از كتابخانه قرض كرده بودم و مشغول خواندنش بودم هم، برداشتم. بقية كتابها هم، روي ميز كنار تختم قرار داشتند. مي‌خواستم تو تعداد هر چه كمتري از وسايل من را ببيني، به همين خاطر توي جعبه جواهرم را كه پر از جواهر ارزان قيمت در هم پيچيده بود، خالي كردم و ادكلنهاي مارك "آوون" را هم برداشتم. دفتر خاطراتم را كه درش را قفل كرده بودم. از كشو ميز مطالعه‌ام برداشتم؛ هر چند البته از وقتي كه آن دفتر خاطرات را به هنگام كريسمس دريافت كردم فقط دو خاطره در آن نوشته بودم. كتاب سال فارغ التحصيلي دوره ابتدايي را هم برداشتم چون در آن عكس من چاپ شده بود و در صفحات آخرش هم پيامهاي احمقانه همكلاسيهاي من آورده شده بود. مثل اين بود كه بخواهم تصميم بگيرم كه كدام يك از وسايلم را براي يك سفر طولاني به هند با خودم بردارم، البته فقط با اين تفاوت كه من اصلاً قرار نبود به جايي سفر كنم! با اين همه، وسايلم را در يك چمدان كه رويش پر بود از برچسبهاي رنگ و رو رفته و به خيلي از جاهاي دنيا سفر كرده بود، قرار دادم و آن را كشان كشان به اتاق پدر و مادرم بردم.
عكسهاي پدر و مادرت را زير نظر گرفتم. ما چند تا ازين عكسها را كه شب مهماني خداحافظي گرفته شده بود، درون يك آلبوم چسبانده بوديم. پدرم توي عكس بود. از ديدن موهاي سياه و براقش تعجب كرده بودم. جليقه پوشيده بود و آستين پيراهنش را بالا زده بود و مشتاقانه به چيزي در آن سوي چارچوب عكس اشاره مي‌كرد. پدر تو همان كت و شلوار و كراوات هميشگي‌اش را پوشيده بود؛ عينك زده بود و با چهره جذابش داشت با يك نفر حرف مي‌زد؛ چشمان تقريباً سبزش شبيه چشمان هيچ‌كس نبود. فرق موهاي مادرت صورت باريكش را برجسته مي‌كرد؛ انتهاي ساري ابريشمي‌اش را مثل يك شال به دور شانه‌هاي خود پيچيده بود. مادر من كنار مادر تو ايستاده بود، يك وجب كوتاه تر از مادر تو، و ظاهرش كمي نامرتب بود؛ چند تار مويش از كنار گوشهايش آويزان بود. ولي در اين عكس هيچ خبري از تو نبود؛ كسي كه من در موردش خيلي كنجكاو بودم. كه مي‌داند تو در بين آن همه آدم كجا مخفي شده بودي؟ تصور مي‌كنم پشت يك ميز تحرير در گوشه اتاق خواب پدر و مادرم نشسته بودي و داشتي كتابي را كه با خودت آورده بودي مي‌خواندي و منتظر بودي كه مهماني به پايان برسد.
پدر من يك روز غروب به فرودگاه رفت تا به پيشواز شما بيايد. من فرداي آن شب بايد به مدرسه مي‌رفتم. ميز شام از بعد از ظهر چيده شده بود. مادر من هر وقت مهمان داشت به همين شيوه عمل مي‌كرد، هرچند هرگز پيش نيامده بود كه وسط هفته چنين غذاي مفصلي درست كند. يك ساعت قبل از آمدن شما فر را روشن كرد. زير تابه‌اي پر از روغن را روشن كرده بود و شروع كرده بود به سرخ كردن برشهاي ضخيم بادمجان تا آنها را كنار دال عدس بگذراد؛ اتاق پر شده بود از دود. در همين هنگام پدرم زنگ زد و گفت هواپيماي شما نشسته ولي يكي از چمدانهاي شما هنوز نرسيده بود. من گرسنه‌ام شده بود، ولي انگار كار نادرستي بود كه در فر را باز كنم و همه ظرفهاي غذا را فقط براي خودم بيرون بياورم. مادرم گاز را خاموش كرد و با هم روي كاناپه نشستيم و فيلم سينمايي تماشا كرديم؛ موضوع فيلم جنگ جهاني دوم بود و در آن گروهي از مردان خسته داشتند در تاريكي از يك مزرعه مي‌گذشتند. فيلمهاي سينمايي يك دوره خاص، تنها چيز غربي‌اي بود كه مادر من واقعاً دوست داشت. او خودش هيچ وقت دامن نمي‌پوشيد ـ دامن پوشيدن از نظر او عمل زشتي بود ـ ولي لباسهاي "آدري هپبورن" در فلان فيلم بخصوص را صحنه به صحنه يادش بود.
كنارش خوابم برد. مدتي بعد كه از خواب بيدار شدم ديدم روي كاناپه ولو شده‌ام و از مادر خبري نيست. تلوزيون خاموش است و از يك قسمت ديگر خانه صداي صحبت چند نفر به گوش مي‌رسيد. پا شدم، صورتم داغ شده بود، دست و پايم كرخ و سنگين شده بود. شما همه تان در اتاق ناهارخوري بوديد و داشتيد غذا مي‌خورديد. ظرفهاي غذا بر روي ميز رديف شده بود. مادرت بلوز و شلوار پوشيده بود و موهاي مشكي و لغزنده‌اش را تا روي شانه‌اش كوتاه كرده بود و يك روسري ابريشمي به سر داشت و درست مثل زني كه در عكسها ديده بودم نگاهي مبهم داشت. مادر تو با آرايشي كه داشت انگار نسبت به مادر من كمتر خسته نشان مي‌داد. او علي‌رغم اينكه در سنين ميانسالي قرار داشت، اندام لاغر خود را حفظ كرده بود؛ بر عكس‌ِ مادر من كه اضافه وزن خاص اين سن، به خوبي در اندامش نمايان بود. پدرت كمابيش مثل سابقش بود، هنوز خوش تيپ، كت و پاپيون پوشيده بود و مدل عينكش را عوض كرده بود كه نشان دهنده كنار آمدن او با دهه جديد بود. تو هم مثل پدرت رنگ پريده بودي؛ موهاي لخت و صافت به يك طرف شانه شده بود، از چشمانت معلوم بود كه حواست پرت است ولي در عين حال همه چيز را هم زير نظر داشتي. من انتظار نداشتم تو اصلاً آدم جالبي باشي.
مادرت تا من را ديد گفت: «خداي من. هما تو به اين زودي خانم شدي؟ تو ما را يادت نيست، هست؟" او به زبان انگليسي با من حرف مي‌زد؛ با طمأنينه و لحني خوشايند و صدايي كه هيجان در آن پيدا بود. «بيا عزيز دلم. ما تو را منتظر نگه داشتيم. مادرت گفت تو به خاطر ما گرسنه ماندي.»
نشستم. وقتي متوجه شدم شما من را خوابيده بر روي كاناپه ديده‌ايد، خجالت كشيدم. شما از آن سر دنيا با هواپيما آمده بوديد، ولي من، خسته و كسل بودم. خوب بود كه تازه يك چرت هم خوابيده بودم. مادرم براي من يك بشقاب غذا آورد، ولي حواسش به تو بود كه از خوردن بشقاب دوم خودداري مي‌كردي.
تو گفتي: «ما قبل از اينكه هواپيما بنشيند شام خورديم.» انگليسي‌ات، ته لهجه‌اي داشت، ولي مثل لهجه پدر و مادر ما عيان و آشكار نبود. صدايت هم دورگه شده بود؛ ديگر مثل صداي بچه‌ها نبود.
مادرت گفت: «در هواپيما هاي درجه يك، غذا خيلي زياد مي‌دهند. نوشيدني و شكلات و حتي خاويار. ولي من زياد نخوردم چون يادم بود كه چه دستپخت خوبي داري، شيباني.»
مادرم با هيجان نفس خود را تو داد و گفت: «درجه يك! چطوري توانستيد؟»
مادرت گفت: «هديه چهلمين سال تولدم بود.» اين را گفت و به پدرت نگاهي انداخت و لبخند زد. «يك بار در عمر آدم اتفاق مي‌افتد ديگر.»
پدرت هم در حالي كه از اين ولخرجي به خود مي‌باليد گفت: «معلوم هم نيست. ممكن است به يك عادت وحشتناك تبديل شود.»
پدر و مادرهاي ما درباره آدمهاي قديمي شهر كيمبريج صحبت مي‌كردند؛ پدر و مادر من دربارة تغييرات و موفقيتهاي زندگي آن آدمها و مردهاي مجردي كه ازدواج كرده بودند و بچه‌هايي كه به دنيا آمده بودند، با پدر و مادر تو صحبت كردند. آنها درباره پيروزي "ريگان" و شكست "كارتر" در انتخابات حرف زدند. پدر و مادر تو از شهر "رم" صحبت كردند كه دو روز در آنجا توقف كرده بوديد تا در آن شهر بگرديد. مادر تو از فواره‌هايي كه در آنجا ديده بوديد حرف زد و همينطور سقف "كليساي سيستين" كه براي ديدن آن سه ساعت در صف، منتظر مانده بوديد. گفت: «كلي كليسا هاي قشنگ در آنجا بود. هر كدامشان مثل يك موزه بود. آن كليسا ها را كه ديدم دلم مي‌خواست كاتوليك باشم، فقط براي اينكه بتوانم در آن كليسا ها دعا بخوانم.»
پدر تو گفت: «اگر پانتئون را نبينيد نصف عمرتان بر فناست»، پدر و مادر من هم كه اصلاً نمي‌دانستند پانتئون چيست فقط سر خود را تكان مي‌دادند. ولي من مي‌دانستم، چون در كلاس درس لاتين داشتيم درباره رم باستان مي‌خوانديم. من هم مشغول نوشتن گزارش بلندي درباره هنر و معماري رم باستان بودم. تمام گزارشم را هم با استفاده از دايرة المعارفها و بقيه كتابهايي كه در كتابخانه مدرسه بود، مي‌نوشتم. پدر و مادر تو از بمبئي صحبت كردند و همينطور از خانه‌اي كه گذاشتيد و به اينجا آمديد؛ آپارتماني در طبقه چهارم يك ساختمان كه تراس آن به درختهاي نخل و درياي عربستان مشرف بود. مادرت گفت: «خيلي حيف شد نيامديد آنجا به ما سر بزنيد.» بعد كه رفتيم بخوابيم مادرم در رختخواب به پدرم گفت: «آنها هيچ وقت ما را دعوت نكردند.»
بعد از شام به من گفتند اتاق خوابت را نشانت بدهم. من معمولاً دوست داشتم اين كار را براي مهمانها انجام بدهم. خيلي كيف مي‌كردم وقتي براي مهمانها توضيح مي‌دادم كه اينجا انباري است و اينكه دستشويي در طبقه پايين است. ولي الان ميلي به اين كار نداشتم چون احساس مي‌كردم تو حال و حوصله اين كار را نداري. البته اين را هم بايد بگويم از راه رفتن با يك پسر خجالت مي‌كشيدم. عوض اينكه من به عنوان راهنما جلوتر از تو حركت كنم، تو پيشاپيش از پله‌ها بالا رفتي و در اتاقها را باز كردي و توي اتاقها سرك كشيدي. اصلاً هم تحت تأثير قرار نگرفتي.
من گفتم: «اين اتاق من است» بعد بلافاصله حرفم را اصلاح كردم: «نه، يعني اتاق تو.»
من تمام اين مدت از اين لحظه وحشت داشتم، ولي حالا پيش خودم از اين مي‌ترسيدم كه بخواهي اينجا بخوابي. پيش خودم فكر مي‌كردم كه جايم را خواهي گرفت. با خودم فكر مي‌كردم بدون اينكه نياز باشد من كار خاصي انجام بدهم، تو با من دوست مي‌شوي. به طرف پنجره زير شيرواني رفتي و آن را باز كردي و هواي سردي وارد اتاق شد و خودت هم به طرف تاريكي بيرون خم شدي.
پرسيدي: «تا حالا بالا پشت بام رفته‌اي؟» بدون اينكه منتظر جواب من بماني از پنجره بيرون رفتي. من شتابان به طرف پنجره دويدم و وقتي به طرف بيرون خم شدم تو را نديدم. فكر كردم تو پايت روي شيرواني سر خورده و از آن بالا توي بوته‌زارها افتاده‌اي، و بعد هم پيش خودم فكر كردم كه به خاطر اين حادثه من را، كه اين عمل جسورانه تو را احمقانه فقط نظاره كردم، دعوا خواهند كرد. با صداي بلند گفتم: «حالت خوب است؟» منطقي اين بود كه اسمت را صدا بزنم، ولي خجالت مي‌كشيدم و اين كار را نكردم. سر آخر سر و كله ات پيدا شد؛ نشسته بودي روي شيب بالاي گاراژ و چمنزار را نگاه مي‌كردي.
«پشت خانه چيست؟»
«جنگل. ولي نمي‌تواني به آنجا بروي.»
«كي گفته؟»
«همه مي‌گويند. پدر و مادرم و همه معلمهاي مدرسه.»
«چرا نمي‌شود رفت؟»
«پارسال يك پسر در آنجا گم شد. اسمش كوين مكگراث بود دو كلاس هم از من عقب‌تر بود. ما تا دو هفته فقط صداي هليكوپتر ها و پارس سگهاي پليس را مي‌شنيديم كه در جستجوي نشانه‌اي از آن پسر بودند.»
تو در مقابل اين حرف من هيچ واكنشي از خودت نشان ندادي. در عوض از من پرسيدي: «چرا مردم روبانهاي زرد به صندوقهاي پستي شان بسته اند؟»
«آن روبانها براي گروگانهايي آمريكايي در ايران هستند.»
تو گفتي: «شرط مي‌بندم تا قبل از اين اتفاق آمريكاييها حتي اسم ايران را هم نشنيده بودند»، و با اين حرفت كاري كردي كه من هم در مقابل وطن پرستي همسايگانم احساس مسئوليت كنم و هم در برابر جهالتشان.
«آن كه در سمت راست هست چيست؟»
«يك جفت تاب.»
احتمالاً اين كلمه برايت جالب بود چون رو به من كردي و لبخند زدي، هرچند لبخندت مهربانانه نبود؛ طوري لبخند زدي كه انگار اين كلمه را من اختراع كرده‌ام.
تو گفتي: «به سرما نرسيدم. اين سرما را كه گفتي يادم آمد كه هيچ كدام اينها براي تو تازگي ندارد.
«برف، كي دوباره برف مي‌بارد؟»
«نمي دانم. امسال كريسمس برف نباريد.»
تو به اتاق برگشتي، نااميد به نظر مي‌رسيدي، و من از نداشتن اطلاعات كافي احساس ترس كردم. توي آينة من نگاهي به خودت انداختي. فقط نصف سرت در آينه پيدا بود. بعد در حالي كه داشتي از اتاق بيرون مي‌رفتي پرسيدي: «دستشويي كجاست؟»
آن شب وقتي روي تخت تا شو در اتاق خواب پدر و مادرم دراز كشيده بودم، (كاملاً هم بيدار بودم، هرچند نيمه شب بود) صداي پدر و مادرم را مي‌شنيدم كه در تاريكي با هم حرف مي‌زدند. من نگران بودم كه مبادا تو هم حرفهاي آنها را بشنوي. تختي كه تو بر روي آن خوابيده بودي درست آن طرف ديوار اتاق خواب پدر و مادرم بود، و من اگر مي‌توانستم دستم را از ميان آن رد كنم، مي‌توانستم به تو دست بزنم. پدر و مادر من بلافاصله از طرز رفتار پدر و مادر تو ايراد گرفتند و از تغييراتي كه آنها كرده بودند متحير بودند. مادرم گفت، زندگي در بمبئي آنها را آمريكايي تر از وقتي كرده كه در كمبريج زندگي مي‌كردند، و اين چيزي بود كه مادرم اصلاً انتظارش را نداشت و نمي‌توانست علتش را بفهمد. بعضي از حرفهايي كه پدر و مادرم درباره پدر و مادر تو زدند، در مورد موهاي كوتاه و شلوار راحتي مادرت و نوشيدني خاصي بود كه او و پدرت بعد از شام همچنان نوشيدند و آن را با خود از اتاق غذا خوري به اتاق نشيمن بردند. بيشتر مادرم صحبت مي‌كرد و پدرم فقط گوش مي‌داد و گاه گاهي با صدايي خسته زمزمه كنان موافقت خود را اعلام مي‌كرد. پدر و مادر من كه هيچ وقت پاي خود را در فروشگاه نوشابه‌هاي الكلي نگذاشته بودند، مي‌پرسيدند كه آيا پدر و مادر تو يك بطري ديگر از آن نوشيدني خواهند خريد. مادرم گفت با اين وضعي كه پدر و مادر تو دارند ادامه مي‌دهند، بطري نوشيدني آنها تا فردا خالي مي‌شود. مادرم گفت كه مادر تو مد روز مي‌گردد كه البته او اين اصطلاح را در زبان خاص خودش و با معناي منفي‌اش به كار مي‌برد و منظورش هوسراني و لذت جويي غير ضروري اي بود كه او نمي‌پسنديد و از آن دوري مي‌كرد. گفت: «با قيمت يك بليت هواپيماي درجه يك دوازده نفر مي‌توانند سوار هواپيماي معمولي بشوند.» روز تولد مادرم هر سال مي‌آمد و مي‌رفت بدون اينكه پدرم به روي خودش بياورد. من بودم كه اولين روز ماه ژوئن هر سال يك كارت درست مي‌كردم و به پدرم مي‌گفتم به همراه من آن را امضاء كند. بعد ناگهان مادرم از جايش برخاست و طوري كه انگار بويي به مشامش خورده هوا را تند تند بو كشيد و گفت: «بوي دود مي‌آيد.» پدرم پرسيد آيا فر را خاموش كرده يا نه. مادرم گفت مطمئن است كه فر را خاموش كرده ولي با اين حال از پدرم خواست كه برود و نگاهي بكند.
پدرم وقتي به تختخواب برگشت، گفت: «بوي سيگار است. يك نفر در توالت سيگار كشيده.»
مادرم گفت: «نمي دانستم دكتر چودوري سيگاري است. بايد زير سيگاري برايش مي‌گذاشتيم.»
صبح روز بعد شما كه خستگي ناشي از سفر با هواپيما در تنتان بود، همچنان خوابيده بوديد. علي‌رغم حضورتان در خانه ما و وجود ساك و چمدانهايتان كه راهرو را پر كرده بود و همين‌طور مسواكهايتان در كنار سينك دستشويي باز به جايي ديگر تعلق داشتيد. وقتي بعد از ظهر از مدرسه برگشتم شما همچنان خوابيده بوديد، و موقع خوردن شام كه در واقع براي شما صبحانه بود، هر سه نفرتان از خوردن كاري امتناع كرديد و در عوض نان سوخاري با چاي خورديد. چند روز اول همينطوري بود: موقعي كه شما بيدار بوديد، ما خواب بوديم و وقتي شما خواب بوديد ما بيدار بوديم؛ زير يك سقف بوديم ولي شيوه زندگي مان كاملاً متضاد هم بود. در نتيجه، جداي از اين واقعيت كه من ديگر در اتاق خودم نمي‌خوابيدم، زندگي‌ام تغيير چنداني نكرده بود. طبق معمول هميشه آب پرتقالم را مي‌نوشيدم و يك پياله برشتوكم را مي‌خوردم و مي‌رفتم دم ايستگاه اتوبوس مي‌ايستادم. با هيچ كس در مورد شما صحبت نكردم. من تقريباً هيچ وقت جزئيات زندگي خصوصي‌ام را با دوستان آمريكايي‌ام در ميان نمي‌گذاشتم. بچه كه بودم هميشه از جشن تولدم وحشت داشتم چون مي‌دانستم يك عالمه دختر به خانه ما مي‌آيند و مي‌بينند كه ما چطوري زندگي مي‌كنيم. الان هم نمي‌دانم پيش دوستانم با چه عنواني از تو ياد كنم. شايد مثلاً بگويم: «يك دوست خانوادگي.»
بعد يك روز از مدرسه به خانه آمدم و ديدم پدر و مادرت بيدارند و روي كاناپه نشسته اند و پايشان را هم گذاشته‌اند روي ميز عسلي. آنها جايي نشسته بودند كه من معمولاً مي‌نشستم و سريالهاي تلويزيوني مورد علاقه‌ام را تماشا مي‌كردم. آنها داشتند با مادرم كه روي يك صندلي راحتي نشسته بود و سيب‌زميني پوست مي‌كند، حرف مي‌زدند. مادر تو ساري نايلوني مادر من را پوشيده بود؛ يك ساري به رنگ بنفش با خالهاي كوچك و بزرگ قرمز رنگ. در مورد چمدان گم شده مادرت خبر نگران كننده‌اي رسيد: آن را در رم پيدا كرده بودند، ولي با هواپيما به ژوهانسبورگ فرستاده بودند. يادم مي‌آيد من پيش خودم فكر مي‌كردم كه آن ساري به مادر تو بيشتر مي‌آمد تا مادر من؛ رنگ بنفش پررنگ آن ساري به پوست مادر تو بيشتر مي‌آمد. به من گفتند كه تو بيرون توي حياط هستي. من بيرون نرفتم كه دنبال تو بگردم. در عوض پيانو تمرين كردم. هوا تقريباً تاريك شده بود كه تو داخل خانه آمدي؛ چاي‌اي را كه برايت ريخته بودند، نوشيدي. من براي نوشيدن چاي هنوز سنم كم بود. پدر و مادر تو هم چاي نوشيدند، ولي ساعت شش نوشيدني‌شان روي ميز عسلي بود. در تمام مدتي كه شما با ما زندگي مي‌كرديد نوشيدني پدر و مادرت ساعت شش روي ميز عسلي بود. تو در حالي كه فقط يك پليور به تن داشتي بيرون رفته بودي. دوربين گران قيمت پدرت هم از گردنت آويزان بود. تأثير سرما از قيافه‌ات پيدا بود؛ چشمانت برق مي‌زد؛ گوشهايت سرخ شده بود و پوستت از داخل گر گرفته بود.
گفتي: «توي جنگل پشت خانه شما يك نهر هست.»
مادرم وقتي اين را شنيد، نگران و عصبي شد و به تو هشدار داد كه ديگر به آنجا نروي، همانطور كه بار ها به من هشدار داده بود، همانطور كه من، همان شبي كه آمده بودي به تو هشدار داده بودم. ولي پدر و مادر تو مثل مادر من در اين زمينه نگراني از خود نشان ندادند و در عوض پرسيدند از چه چيز‌هايي عكس گرفته‌اي.
تو هم جواب دادي: «از هيچ چيز.» و من هم پيش خودم گفتم كه شايد چيز جالب توجهي براي عكس گرفتن پيدا نكرده‌اي. محيط حومه شهر براي تو و پدر و مادرت تازگي داشت. هر خاطره‌اي كه تو از آمريكا داشتي مربوط به شهر كمبريج بود، مكاني كه من خاطرات خيلي محو و مبهمي از آن داشتم.
چايت را برداشتي و به درون اتاق من رفتي، طوري كه انگار اتاق خودت است، و فقط موقع شام بيرون آمدي. تند تند غذايت را خوردي و حين خوردن يك كلمه هم حرف نزدي، و بعد از خوردن شامت به طبقه بالا برگشتي. پدر و مادرت بودند كه براي جلب رضايت من تلاش مي‌كردند و از من سؤال مي‌پرسيدند و از طرز رفتار من و طرز پيانو زدنم و كمك كردن به مادرم تعريف مي‌كردند. مثلاً وقتي مادرت من را مي‌ديد كه بعد از شام مي‌روم و براي ناهار فردايم در مدرسه ساندويچ همبرگر يا بوقلمون براي خودم درست مي‌كنم، مي‌گفت: «كائوشيك، ببين هما چطوري ناهار خودش را درست مي‌كند.» من هنوز خيلي بچه بودم، در حالي كه تو كه سه سال بيشتر از من بزرگ‌تر نبودي، خيلي وقت بود كه از زير سلطه پدر و مادرت فرار كرده بودي. با آنها بحث نمي‌كردي، ولي با آنها زياد هم حرف نمي‌زدي. تو وقتي بيرون بودي من شنيدم كه پدر و مادرت به مادر من گفتند، تو ناراحتي كه به آمريكا برگشته‌اي. پدرت گفت: «وقتي فهميد مي‌خواهيم از هندوستان برويم خيلي عصباني شد و حالا هم عصباني است كه دوباره به اينجا برگشته‌ايم. حتي در بمبئي هم كه بوديم، سعي كرديم او را به شكل نوجوانهاي امروزي آمريكايي بار بياوريم.»
من چون نمي‌توانستم از ميز تحرير توي اتاقم استفاده كنم تكاليف درسي‌ام را پشت ميز غذا خوري انجام مي‌دادم. داشتم گزارش رم باستان را مي‌نوشتم؛ موضوع اين گزارش برايم جالب بود تا اينكه شما رسيديد. وقتي فهميدم كه شما به رم رفته بوديد اين موضوع ديگر برايم موضوع احمقانه‌اي بود. دوست داشتم در خلوت خودم روي اين گزارش كار كنم ولي پدرت مفصل در مورد معماري ورزشگاه "كولوسيوم" رم با من صحبت مي‌كرد. توضيحاتي كه او از ديد مهندسي معماري مي‌داد، فرا تر از فهم من و بي ربط به كار من بود، ولي من براي اينكه ادب را رعايت كرده باشم به توضيحاتش گوش دادم. من نگران بودم كه مبادا پيگير اين بشود كه آيا چيزهايي را كه به من گفته، در گزارشم آورده‌ام يا نه، ولي او اين كار را نكرد. توي ساكهايش را گشت و دو تا كارت پستال را كه در رم خريده بود نشانم داد و هر چند ربطي به گزارش من نداشت، ولي يك سكه دو ليره‌اي به من داد.
وقتي خستگي سفر با هواپيما كاملاً از بدنتان خارج شد ما با هم سوار استيشن پدرم شديم و به بازار رفتيم. مادر تو مي‌خواست لباس بخرد. در مركز خريد، پدرهاي ما دو تا رفتند در محوطه گود نشسته‌اي كه نيمكت و گلهاي توي گلدان داشت، منتظر ما نشستند. به تو هم پول دادند تا بروي براي خودت بگردي و من هم همراه مادر خودم و مادر تو به قسمت لباسهاي زنانه رفتم. مادر تو در حالي كه كارت اعتباري‌اي كه پدرت به او داده بود همراه خود داشت ما را به فروشگاه "جوردن مارش" برد. ما خودمان معمولاً به فروشگاه "سيرز" مي‌رفتيم. مادر تو در فروشگاه دستكشهاي چرمي مشكي و يك جفت بوت خريد كه تا زانو زيپ مي‌خورد؛ مادرت موقع برداشتن چيزي هرگز به قيمت آن توجه نمي‌كرد.
بعد از گذشت يك هفته، پدر تو كار جديدش را در يك شركت مهندسي كه در فاصله چهل پنجاه كيلومتري خانه ما بود شروع كرد. آن اوايل پدرم زود از خواب بيدار مي‌شد و قبل از اينكه براي تدريس اقتصاد به دانشگاه "نورث ايسترن" برود، پدر تو را به شركتش مي‌رساند. بعد پدر تو يك "آئودي" خريد كه از آن دنده‌هاي كوچك داشت. تو به همراه مادران ما در خانه مي‌ماندي. پدر و مادر تو مي‌خواستند آنقدر صبر كنند تا خانه بخرند، بعد ببينند تو را به كدام مدرسه بفرستند. من از ديدن اين وضعيت هم گيج شده بودم و هم احساس حسادت مي‌كردم؛ نصف سال بدون مدرسه! چيزي كه بيشتر مرا مي‌آزرد اين بود كه كسي از تو انتظار نداشت در خانه كمك كسي باشي، بشقاب يا ليوانت را بعد از غذا به سينك آشپزخانه ببري، و يا تختم را مرتب كني؛ من هر چند وقت يك بار از لاي در، اتاقم را مي‌ديدم كه چه وضع آشفته‌اي دارد، پتو افتاده بود روي كف اتاق و لباس هايت هم روي ميز تحريرم كپه شده بود. تو ميوه خيلي مي‌خوردي، يك خوشه انگور را تمام مي‌كردي، سيبها را تا ته مي‌خوردي، اين كارت البته برايم جالب بود. من آن موقعها ميوه تازه نمي‌خوردم؛ گوشت و مزه ميوه باعث مي‌شد عق بزنم. تو از مزه ميوه‌ها و يا بي‌مزه بودنشان شكايت مي‌كردي ولي با اين حال هر ميوه‌اي را كه پدر و مادرم از بازار "استار" مي‌خريدند. تا ته مي‌خوردي. بعد از ظهرها وقتي از مدرسه به خانه مي‌آمدم هميشه تو را مي‌ديدم كه روي كاناپه دراز كشيده‌اي و انگشت شصت دو پاي برهنه‌ات روي لبه ميز عسلي بود. مشغول خواندن كتابهايي از "ايساك آسيموف" بودي كه از كتابخانه پدرم در زير زمين برداشته بودي. من از نمايش تلوزيوني "دكتر هو" كه تو به آن علاقه داشتي متنفر بودم.
نمي‌دانستم چه نظري بايد در مورد تو داشته باشم. چون تو در هندوستان زندگي كرده بودي. من تو را بيشتر از جنس پدر و مادر خودم مي‌دانستم تا جنس خودم. از اين گذشته، تو شباهتي به پسر عمو هاي من كه در كلكته زندگي مي‌كردند هم. نداشتي؛ من اولين باري كه آنها را ديدم آدمهاي ساده و حرف شنويي به نظر مي‌رسيدند؛ در مورد زندگي من در آمريكا سؤال مي‌پرسيدند و من هم وقتي برايشان توضيح مي‌دادم از شنيدن جوابهاي من مات و مبهوت مي‌شدند؛ طوري كه انگار آمريكا كره ماه است. ولي تو اصلاً در مورد زندگي من در آمريكا كنجكاو نبودي. يك روز يكي از دوستانم در مدرسه من را دعوت كرد تا بعد از ظهر يكشنبه، قسمت "امپراتوري دوباره حمله مي‌كند" از مجموعه جنگ ستارگان را با هم تماشا كنيم. مادرم گفت به من اجازه مي‌دهد بروم، فقط به شرطي كه تو را هم دعوت كرده باشند. من اعتراض كردم، به مادرم گفتم كه دوست من تو را نمي‌شناسد. من دوست نداشتم براي دوستم توضيح بدهم كه تو كي هستي و چرا در خانه ما زندگي مي‌كني.
مادرم گفت: «ولي تو كه او را مي‌شناسي.»
من هم شاكي شدم كه: «ولي او حتي از من خوشش هم نمي‌آيد.»
مادر من در حالي كه چشم خود را به روي واقعيتي كه من گفتم بسته بود، گفت: «معلوم است كه از تو خوشش مي‌آيد. او فقط دارد خودش را با شرايط جديد وفق مي‌دهد. تو هيچ وقت چنين تجربه‌اي نداشته‌اي.»
اين صحبت همانجا تمام شد. وقتي هم با هم به خانه دوستم رفتيم، تو هيچ علاقه‌اي به فيلم نشان ندادي چون تا حالا اصلاً فيلم "جنگ ستارگان" را نديده بودي.
يك روز تو را ديدم پشت پيانو‌ام نشسته‌اي و همينطور الكي شاسيهاي پيانو را با انگشت اشاره‌ات فشار مي‌دهي. وقتي من را ديدي از جايت بلند شدي و به طرف كاناپه رفتي.
پرسيدم: «از اينجا بدت مي‌آيد؟»
گفتي: «من زندگي در هندوستان را دوست داشتم.» ولي من نظرم را در مورد هندوستان نگفتم؛ نگفتم كه سفر به هندوستان براي من كسل كننده است؛ كه از مارمولكهايي كه غروبها از ديوار ها آويزان مي‌شدند و يا از پشت لامپهاي مهتابي بيرون مي‌آمدند و تو مي‌رفتند، خوشم نمي‌آيد؛ كه از سوسكهاي غول پيكري كه موقع حمام كردن بعضي وقتها تماشايم مي‌كردند، خوشم نمي‌آيد. من از چيز‌هايي كه فك و فاميل به راحتي و آزادانه در حضور خود من، در مورد من مي‌گفتند، خوشم نمي‌آمد؛ مثلاً مي‌گفتند من دستهاي زيباي مادرم را به ارث نبرده‌ام و يا اينكه پوست دستم از بچگي سياه شده.
تو هم كه انگار فكرم را خوانده باشي گفتي: «بمبئي اصلاً شبيه كلكته نيست.»
«به تاج محل نزديك است؟»
«نه.» و بعد با دقت به من نگاه كردي، طوري كه انگار براي اولين بار متوجه وجود و حضور من شده‌اي. «يعني تا حالا به نقشه نگاه نكرده‌اي؟»
به مركز خريد كه رفته بوديم تو يك صفحه گرامافون خريده بودي، يكي از كار هاي گروه "رولينگ استون". روكش اين صفحه به رنگ سفيد بود و رويش انگار چيزي مثل كيك قرار داشت. تو به چند تا صفحه‌اي كه من داشتم ـ كار هايي از "آبا" و "شائون كاسيدي" و يك مجموعه آهنگهاي ديسكو كه با پول توجيبي‌ام از طريق يك آگهي بازرگاني تلوزيوني سفارش داده بودم ـ هيچ علاقه‌اي نداشتي. از طرفي دوست نداشتي صفحه‌هاي آلبومت را با گرامافون پلاستيكي توي اتاقم گوش كني. كمدي را كه پدرم گرامافون و استريوش را نگهداري مي‌كرد باز كردي. پدرم حساسيت خاصي به استريو‌ش داشت و من و حتي مادرم به آن دست نمي‌زديم. آن استريو تنها ولخرجي عمرش بود. او همه قسمتهاي اين استريو را با يك پارچه مخصوص پاك مي‌كرد. صبح يكشنبه هر هفته استريو را پاك مي‌كرد و بعد به موسيقي خوانندگان هندي گوش مي‌داد.
گفتم: «تو اجازه نداري به آن دست بزني.»
تو برگشتي. تا من بيايم حرفم را بزنم، سرپوش گرامافون را برداشته بودي و گردونه آن در حال چرخيدن بود. سوزن گرامافون را بلند كردي و آن را با انگشتت نگه داشتي. در حالي كه ديگر آزردگي‌ات را از من پنهان نمي‌كردي، گفتي: «مي‌دانم گرامافون را چطوري كار بيندازم.» و بعد هم سوزن را ول كردي.
احتمالاً از اينكه در اتاقي زندگي مي‌كردي كه تويش پر از وسايل يك دختر بود، حسابي كلافه شده بودي. حتماً اين مسئله ديوانه ات مي‌كرد، مخصوصاً كه تمام روز را با دو زن سر مي‌كردي كه فقط آشپزي مي‌كردند و به تماشاي سريالهاي تلوزيوني مي‌نشستند. البته الان فقط مادرم آشپزي مي‌كرد. هرچند مادرت در آشپزي به مادر من كمك مي‌كرد و گاه گاهي پيازي، سيب زميني‌اي، چيزي پوست مي‌كند و يا حلقه حلقه مي‌كرد، ولي ديگر مثل آن روزهايي كه در كمبريج زندگي مي‌كردند به آشپزي علاقه نداشت. مي‌گفت: "زرين" كه آشپز پارسي محشري بوده و در بمبئي كه بوديد براي تان آشپزي مي‌كرده، او را لوس و تنبل كرده است. او هر از گاهي به ما قول مي‌داد كه برايمان "ترايفل" انگليسي درست كند؛ همان خوراكي شيريني كه هميشه اصرار داشته خودش آن را درست كند، ولي اين قضيه هرگز جنبه عملي پيدا نكرد. او همچنان از مادرم ساري قرض مي‌كرد و به مركز خريد مي‌رفت تا براي خودش پليور و شلوار بخرد. چمدان گم شده‌اش هم هيچ‌وقت پيدا نشد، و او آرام آرام با اين واقعيت كنار آمد. مي‌گفت به اين ترتيب مي‌تواند اين قضيه را بهانه كند تا چيزهاي تازه بخرد، ولي پدر تو از طرف او تلاش خودش را براي پيدا شدن چمدان مي‌كرد؛ تا چند مدت به هواپيمايي زنگ مي‌زد و با عصبانيت با مسئولان آن صحبت مي‌كرد، تا اينكه سرانجام بي‌خيال همه چيز شد.
تو تا آنجا كه ممكن بود خيلي كم در خانه مي‌ماندي و از خانه بيرون مي‌رفتي و در جنگل و خيابان، در هواي سرد به تنهايي قدم مي‌زدي. يك بار كه با اتوبوس مدرسه خانه مي‌آمدم تو را ديدم: و وقتي ديدم چقدر از خانه دور شده‌اي شوكه شدم. مادر من به تو گفت: "كائوشيك، تو اگر بخواهي هميشه در اين هواي سرد بيرون بروي آخرش مريض مي‌شوي." مادرم به زبان بنگالي با تو صحبت مي‌كرد، علي‌رغم اينكه تو مدام به زبان انگليسي جوابش را مي‌دادي. ولي برعكس، مادرت بود كه سرما خورد و به همين بهانه هم تا چندين روز از تختخواب بيرون نيامد. او از خوردن غذا هايي كه مادرم براي بقيه ما درست مي‌كرد، خودداري مي‌كرد و در عوض فقط مي‌خواست كه برايش كنسرو سوپ جوجه گرم كنيم. تو هم آن وقت به مركز خريد كوچكي كه در يكي دو كيلومتري خانه ما بود مي‌رفتي و هم كنسرو مورد نظر مادرت را مي‌خريدي و هم مجله‌هاي "ووگ" و "هارپرز بازار" را. مادرم يك روز بعد از ظهر به من گفت: «برو از پارول ماشي بپرس چاي مي‌خواهد يا نه»، من هم به طبقه بالا و اتاق خواب مهمان رفتم. ولي گفتم اول دستشويي بروم، بعد بروم پيش مادرت. وارد دستشويي كه شدم مادرت را ديدم، خودش را لاي يك ردا پيچيده بود و با قيافه‌اي عبوس روي لبه وان نشسته بود و پا هايش را روي هم انداخته بود و سيگار مي‌كشيد.
او وقتي من را ديد چنان شوكه شد كه نزديك بود از پشت توي وان بيفتد؛ با صداي بلند گفت: «هما، تويي!» او چنان شوكه شده بود كه سيگار را عوض اينكه در جاسيگاري فلزي‌اي كه كف دستش گرفته بود و احتمالاً از بمبئي با خودش آورده بود خاموش كند، آن را بر روي چيني توالت فرنگي فشار داد و له كرد.
گفتم: «ببخشيد، معذرت مي‌خواهم»، و برگشتم تا از آنجا بروم.
او گفت: «نه، نه، خواهش مي‌كنم، من همين الان مي‌خواستم بروم.» من او را نگاه كردم كه سيفون را كشيد تا ته سيگار را آب ببرد، دهانش را در سينك دستشويي آب كشيد، و به لبانش دوباره رژ زد و با يك دستمال كاغذي لب خود را خشك كرد و بعد هم آن را توي آشغالداني انداخت. مادر من جداي از گذاشتن خال هندي در وسط پيشاني‌اش هيچ نوع آرايشي نداشت، و من آرايش كردن مادرت را با دقت نگاه مي‌كردم، برايم جالب بود كه او هر وقت ناخوش بود و مجبورمي شد بيشتر روز را در بستر بگذراند، به آرايش پناه مي‌برد و با دقت و ظرافت بسيار اين كار را انجام مي‌داد. بدون اينكه بخواهد نگاه خود را از آينه بدزد با دقت خود را در آينه نگاه كرد. انگار ماليدن رژ باعث شده بود آرامشي را كه به علت حضور ناگهاني من در آنجا از دست داده بود دوباره به دست آورد. او مرا از توي آينه ديد كه داشتم نگاهش مي‌كردم و لبخند زد. بعد هم پنجره را باز كرد و ادكلني را از كيف خود بيرون آورد و آن را به هوا زد و به من گفت: «اين يك راز كوچك است بين من و تو، هما، خب؟» و اين را با لحني گفت كه بيشتر مثل يك دستور بود تا خواهش. بعد هم از آنجا رفت و در را پشت سر خود بست.
بعضي وقتها عصرها ما با شما مي‌رفتيم دنبال خانه مي‌گشتيم. با ماشين استيشن پدرم مي‌رفتيم؛ ماشين قشنگي كه پدرت خريده بود، همه ما راحت در آن جا نمي‌شديم. پدرم با دودلي به محله‌هاي نا آشنا مي‌رفت، جاهايي كه حياط خانه‌ها از مال ما بزرگ‌تر بود و خانه‌ها در فاصله دور تري نسبت به هم قرار داشتند. پدر و مادر تو ابتدا در "لكسينگتون" و "كانكورد" كه بهترين مدرسه‌ها را داشتند، دنبال خانه گشتند. بعضي از خانه‌هايي كه مي‌ديديم خالي بودند و در بعضي ديگر، كساني زندگي مي‌كردند. شبها وقتي سعي مي‌كردم بخوابم صداي پدر و مادرم را مي‌شنيدم كه مي‌گفتند ما از پس خريد هيچ كدام از خانه‌هايي كه مي‌ديديم بر نمي‌آييم. وقتي پدر و مادرت مي‌رفتند از مسئول بنگاه در مورد قيمت آن خانه‌ها مي‌پرسيدند، پدر و مادر من مي‌رفتند گوشه‌اي مي‌ايستادند. ولي مسئله پول نبود. خود آن خانه‌ها مشكل اصلي بودند، نورگير نبودن خانه، كوتاه بودن سقف، پرتي اتاقها؛ اينها ايرادهايي بودند كه پدر و مادر تو وقتي داشتيم به خانه‌مان بر مي‌گشتيم از آن خانه‌ها مي‌گرفتند. پدر و مادر تو، بر عكس پدر و مادر من، در مورد نقشه خانه صاحب نظر بودند و خانه‌هاي مدرن را ترجيح مي‌دادند؛ به همين دليل، وقتي از كنار خانه‌اي سفيد كه مثل جعبه بود و درختان بسياري آن را احاطه كرده بودند، گذشتيم به هيجان آمدند. آنها دنبال خانه‌اي بودند كه استخر داشته باشد و يا فضاي كافي را براي ساختن استخر داشته باشد. مادرت مي‌گفت كه دلش براي روزهايي كه در باشگاه خود در بمبئي به استخر مي‌رفته و شنا مي‌كرده، تنگ شده است. يك روز بعد از ظهر كه مادرت داشت قسمت آگهيهاي روزنامه "گلوب" را مي‌خواند گفت: «منظره دريا؛ ما بايد دنبال خانه‌هايي بگرديم كه منظره دريا داشته باشند»، و اين باعث شد انتخابهاي ما محدودتر از قبل شود. بنابراين با ماشين از شهر خارج شديم و به "اسوامپ اسكات" و "داكس بري" رفتيم تا خانه‌هايي را پيدا كنيم كه به اقيانوس مشرف باشند و يا خانه‌هايي كه در بيشه‌زارها باشند و منظره درياچه‌هاي خصوصي روبرويشان باشد. البته پدر و مادر تو خانه‌اي در "بورلي" را پسند كردند، ولي وقتي براي مرتبه دوم آن خانه را ديدند منصرف شدند، چون مادرت گفته بود كه نقشه ساختمان با خست كشيده شده!
پدر و مادر من از اين رفتار هاي غير معقول و اغراق آميز پدر و مادر تو احساس حقارت مي‌كردند و از داشتن خانه كوچك و معمولي‌اي كه ما در آن زندگي مي‌كرديم احساس خجالت مي‌كردند. آنها مي‌گفتند: «شما اينجا چقدر بايد احساس ناراحتي بكنيد»، ولي پدر و مادر تو هيچ وقت شكايت نمي‌كردند؛ برعكس پدر و مادر من كه هر شب قبل از خواب از شرايط موجود گله مند بودند. مادرم مي‌گفت: «فكرش را نمي‌كردم اينقدر طول بكشد»، و يادآور مي‌شد كه تقريباً يك ماه از آمدن شما گذشته است. وقتي شما پيش ما بوديد ديگر براي كس ديگري جا نبود. مادرم گفت: «خانواده داشگوپتاش مي‌خواستند هفته بعد بيايند به ما سر بزنند، ولي من مجبور شدم به آنها بگويم نمي‌شود.» من باز هم بارها و بارها شنيدم كه پدر و مادر تو چقدر تغيير كرده‌اند و اينكه ما چقدر ناآگاهانه در خانه‌مان را به روي غريبه‌ها باز مي‌كنيم. مادرم از بابت رفتارهاي مادر تو گله‌مند بود؛ مثلاً مي‌گفت مادر تو بعد از شام در شستن ظرفها كمك نمي‌كند، هر وقت دلش مي‌خواهد مي‌رود به تخت و تا لنگ ظهر مي‌خوابد و فقط وقت ناهار بيدار مي‌شود. مادر من مي‌گفت پدر تو آدم اسراف كاري است و خيلي نگران مادرت است و هميشه مي‌پرسد، آيا يك نوشيدني ديگر مي‌خواهد و اگر سردش باشد برايش ژاكت مي‌آورد.
مادرم گفت: «تنها دليل اينكه آنها هنوز در خانه ما هستند زنش است. او به كمتر از كاخ رضايت نمي‌دهد.»
پدر من هم در مقابل، كدخدا منشانه گفت: «خب كار راحتي نيست كه آدم شغل تازه‌اي را شروع كند و شيوه زندگي‌اش را به كلي تغيير بدهد. من حدس مي‌زنم كه زنش دوست نداشته هندوستان را ترك كند و حالا او مي‌خواهد به نحوي جبران كند.»
«من اگر اينطوري رفتار مي‌كردم تو هيچ وقت تحمل نمي‌كردي.»
پدرم گفت: «ولش كن» و بعد رويش را از مادرم بر گرفت و ملحفه را تا زير چانه‌اش بالا كشيد و گفت: «تا ابد كه نمي‌خواهند اينجا بمانند. آنها به زودي مي‌روند و زندگي ما دوباره روال عادي‌اش را پيدا مي‌كند.»
يك جايي در آن خانه تنگ و كوچك خطي بين خانواده ما دو تا كشيده شد. در يك طرف اين خط ما به شيوه سابقمان زندگي مي‌كرديم؛ پدر و مادرم من را پنجشنبه هر هفته به بازار "استار" مي‌بردند و بعد از آن هم ساندويچ "مك دونالد" برايم مي‌خريدند. يكشنبه هر هفته خودم را براي امتحان املا آماده مي‌كردم و پدرم وقتي برنامه تلوزيوني "60 دقيقه" تمام مي‌شد، از من امتحان مي‌گرفت. پدر و مادر تو هم خود شان را كم كم از ما جدا كردند و مستقل عمل مي‌كردند. بعضي وقتها پدر تو زود از سر كار به خانه مي‌آمد و مادرت را يا براي ديدن خانه و يا خريد بيرون مي‌برد. مادرت كم كم شروع كرد به خريدن وسايلي كه براي زندگي يك خانوار مورد نياز است: پتو و ملحفه و ظرف و ليوان و وسايل كوچك. آنها هميشه با يك عالمه كيسه پر از خريد بر مي‌گشتند و آنها را در زيرزمين خانه‌مان مي‌گذاشتند؛ مادر تو بعضي وقتها چيزهايي را كه خريده بود به مادر من نشان مي‌داد و بعضي وقتها هم زحمت اين كار را به خودش نمي‌داد. جمعه‌ها پدر و مادر تو ما را اغلب براي شام بيرون مي‌بردند، به رستورانهاي متوسط ولي بيش از حد گران توي شهر. آنها از تغيير و تنوع خوششان مي‌آمد و به طور مرموزي حتي از غذاهايي مثل استيك و نخود پخته هم خوششان آمده بود. هدف از خوردن غذا در رستوران اين بود كه مادرم از آشپزي راحت بشود و استراحتي بكند، ولي او از غذا خوردن در رستوران هم گله مند بود.
تنها كسي كه از حضور شما در خانه ما ناراحت نبود، من بودم. من پدر و مادرت و خودت را دوست داشتم. مخصوصاً مادرت را بيشتر دوست داشتم چون هر چقدر تو به من كم محلي مي‌كردي، مادرت با توجهي كه به من نشان مي‌داد رفتار تو را تقريباً جبران مي‌كرد. يك روز پدرت عكسهايي را كه در رم گرفته بوديد چاپ كرد. من از تماشاي آن عكسهاي چاپ شده خوشم مي‌آمد و آنها را با دقت از لبه شان مي‌گرفتم و نگاه مي‌كردم. تقريباً همه عكسها از تو و مادرت بود كه يا در ميدانها ايستاده بوديد و يا روي لبه فواره‌ها نشسته بوديد. دو تا عكس هم از ستون "تراجان" بود كه تقريباً مثل هم بودند. پدرت يكي از آنها را به من داد و گفت: «يكي از اينها را براي گزارشت بردار. معلمت حتماً خوشش مي‌آيد.»
«ولي من كه آنجا نرفته‌ام.»
«مهم نيست. بگو عمويت رفته بوده رم، يك عكس هم از آنجا برايت گرفته.»
تو هم در اين عكس بودي؛ در گوشه‌اي ايستاده بودي و پايين را نگاه مي‌كردي چون كلاه آفتابگير سرت بود، قيافه‌ات پيدا نبود. تو البته مي‌توانستي هر كسي باشي، يكي از آن همه توريستي كه توي كادر بودند، ولي من از بودن تو در آن عكس معذب بودم. من آن عكس را از پدرت گرفتم و گوشه‌اي از عكس را كه تو در آن بودي بريدم و عكس ستون تراجان را به گزارشم چسباندم. عكس تو را هم لاي صفحات سفيد دفتر خاطراتم گذاشتم و تا سالهاي سال نگه داشتم.
تو آرزويت اين بود كه برف ببارد، ولي از وقتي كه به اينجا آمده بوديد آرزويت به واقعيت تبديل نشده بود. البته برفهاي آبكي هر از گاه مي‌باريد، ولي چيزي روي زمين جمع نمي‌شد. بعد يك روز برف شروع به باريدن كرد كه البته اولش قابل ديدن نبود. ولي تا غروب شدتش بيشتر شد و وقتي داشتم با اتوبوس از مدرسه به خانه بر مي‌گشتم، برف حدود يك اينچ خيابانها را پوشانده بود. طوفان خطرناكي نبود، ولي آنقدر جالب توجه بود كه بتواند ملال و يكنواختي زمستان را از بين ببرد. مادرم غروب آن روز خيلي سر حال بود به همين دليل تصميم گرفت يك قابلمه بزرگ خوراك هندي "كيچوري" درست كند. او معمولاً در روز‌هاي باراني اين غذا را درست مي‌كرد. مادر تو هم براي اينكه تنوعي به زندگي خود بدهد اصرار كرد كه به مادرم در پخت اين غذا كمك كند؛ بنابراين، به آشپزخانه رفت و تكه‌هاي سيب زميني و گل كلم را در روغن عميق سرخ كرد و چند كره را هم به جاي روغن حيواني در ماهي تابه آب كرد. مادرت سرانجام تصميم گرفت ترايفل را كه مدتها بود قولش را داده بود، درست كند. وقتي مادرم به او گفت كه ما در خانه تخم مرغ به اندازه كافي نداريم پدرت بيرون رفت تا تخم مرغ و بقيه مواد مورد نياز را تهيه كند. مادرت در حالي كه شير داغ و تخم مرغ را روي حرارت اجاق هم مي‌زد، مي‌گفت: «اين ترايفل تا نصف شب هم آماده نمي‌شود»، و بعد وقتي از هم زدن خسته مي‌شد از من مي‌خواست كه اين كار را انجام بدهم. «حداقل چهار ساعت بايد بگذرد تا جا بيفتد.»
تو در حالي كه تكه‌اي از كيكي را كه مادرت بريده بود در دهانت مي‌گذاشتي، گفتي: «پس صبحانه مي‌توانيم آن را بخوريم.» تو خيلي كم پيش مي‌آمد كه به آشپزخانه بروي، ولي آن روز غروب مدام در آشپزخانه بودي، چون وقتي فهميدي كه مادرت مي‌خواهد ترايفل درست كند هيجان زده شده بودي. و من فهميدم كه تو ترايفل را كه من هرگز نخورده بودم، خيلي دوست داري.
بعد از شام همه ما در اتاق نشيمن دور هم جمع شديم و اخبار را از تلوزيون نگاه كرديم. برف همچنان مي‌باريد و من خيلي هيجان زده بودم، چون مي‌دانستم با اين بارش برف، مدرسه فردا تعطيل اعلام مي‌شود و كلاسهاي پدرم هم فردا لغو مي‌شوند. مادرت به پدرت گفت: «تو هم فردا را مرخصي بگير»، و وقتي پدرت با پيشنها مادرت موافقت كرد، همه تعجب كردند.
پدرت گفت: «من را ياد زمستان آن سالي مي‌اندازد كه از كمبريج رفتيم.» بعد رو كرد به پدر و مادر من و گفت: «شما براي ما مهماني گرفتيد؛ يادتان هست؟»
مادر من گفت: «هفت سال پيش بود. زندگي آن موقع با الان خيلي فرق مي‌كرد.» بعد هم گفتند كه من و تو چقدر كوچك بوديم و خودشان هم چقدر جوان تر بودند.
مادر تو هم در حالي كه ياد گذشته مي‌كرد گفت: «چه شب زيبا و دوست داشتني‌اي بود». او با لحني حرف مي‌زد كه غمي در آن پيدا بود، غمي كه ديگران هم ظاهراً در آن شريك بودند. «آن موقعها همه چيز فرق مي‌كرد.»
صبح روز بعد قنديلها از پنجره‌هاي خانه‌مان آويزان بودند و سي سانت برف زمين را پوشانده بود. ترايفلي كه مادر تو درست كرده بود و ما شب قبلش از فرط خستگي نتوانستيم منتظر آماده شدن آن باشيم، حالا در كنار نان سوخاري و چاي روي ميز صبحانه بود. ترايفل چيزي كه من انتظارش را داشتم، نبود؛ آن مايه داغي كه من در هم زدنش كمك كرده بودم حالا سرد و لغزنده شده بود، ولي تو ترايفل را پياله پشت پياله مي‌بلعيدي و مادرت هم از ترس اينكه دل درد بگيري، آن را از جلو تو برداشت. بعد از صبحانه، پدر من و پدر تو به نوبت با بيل برف ها را از راه ورودي اتوموبيل پارو كردند. وقتي وزش باد قطع شد، پدر و مادرم به من اجازه دادند بيرون بروم. من معمولاً به تنهايي آدم برفي درست مي‌كردم؛ آدم برفيهايي كه درست مي‌كردم لاغر و كج مي‌شدند و وقتي مي‌خواستم براي دماغشان هويج بگذارم پدر و مادرم گله مي‌كردند كه دارم ميوه را حيف و ميل مي‌كنم. ولي اين بار در درست كردن آدم برفي تنها نبودم، چون تو هم با من بودي. بدون اينكه دستكش دستت كني برفها را بر مي‌داشتي و با دقت به آن نگاه مي‌كردي. از وقتي كه آمده بودي، اين اولين بار بود كه تو را خوشحال مي‌ديدم. تو يك گلوله برفي درست كردي و آن را به طرف من پرتاب كردي، ولي من جاخالي دادم و يك گلوله برفي هم من پرتاب كردم و به پايت زدم؛ چون حواسم بود كه گلوله برفي به دوربيني كه از گردنت آويزان بود نخورد.
تو دستانت را بالا آوردي و گفتي: «من تسليمم»، و بعد در حالي كه به چمن حياط خانه مان كه برف يكدست آن را پوشانده بود نگاه مي‌كردي، گفتي: «خيلي قشنگ است.» و من خوشحال شدم؛ هرچند وضع هوا هيچ ربطي به من نداشت. تو به طرف جنگل پشت خانه ما قدم برداشتي ولي من مكث كردم. گفتي يك چيزي آنجا هست كه مي‌خواهي نشانم بدهي. با توجه به اينكه شاخه‌هاي برهنه درختان جنگل كه در آن روز روشن در زير آسمان آبي پوشيده از برف بودندو ديگر چيز چنداني براي پنهان كردن نداشتند، آن جنگل امن و بي خطر به نظر مي‌رسيد. به همين دليل ديگر به آن پسري كه در جنگل گم شده بود و هرگز پيدايش نشد، فكر نمي‌كردم. تو هر چند وقت يك بار، دوربينت را به طرف چيزي متمركز مي‌كردي و اصلاً از من عكس نگرفتي. ما مسير خيلي درازي را قدم زنان رفتيم تا اينكه ديگر صداي كشيده شدن بيل بر روي برفها را نمي‌شنيدم و خانه مان را ديگر نمي‌ديدم. تو روي زانويت خم شدي و برفها را كنار زدي. من اولش نفهميدم چه كار داري مي‌كني. زير برفهايي كه كنار مي‌زدي يك جور صخره بود. ولي بعد ديدم كه آن سنگ در واقع سنگ قبر بوده. تو همچنان برف ها را كنار زدي و سنگ قبر هاي ديگري را كه همرديف هم بودند نمايان كردي. من هم به تو كمك كردم، اولش با دست و بعد با آرنج. آن سنگ قبر ها به خانواده‌اي به نام "سايموند" تعلق داشت؛ خانواده‌اي شش نفره. تو گفتي: «همه آنها كنار هم هستند؛ مادر و پدر و چهار بچه‌شان.»
«من اصلاً نمي‌دانستم چنين چيزي اينجا هست.»
«فكر نكنم كسي بداند. من اولين بار وقتي اين سنگ قبرها را پيدا كردم زير برگهاي درختان پنهان شده بودند. آخرين آنها يعني "اما" در سال 1923 مرد.»
من سرم را تكان دادم. از تشابه اسمي آن دختر با اسم خودم نگران شده بودم و از خودم مي‌پرسيدم، آيا تو هم متوجه اين تشابه شده‌اي يا نه.
«اين سنگ قبر ها باعث مي‌شوند آرزو كنم كاش ما هندو نبوديم، چون اين‌طوري مادرم وقتي مي‌مرد، مي‌شد هر جايي دفنش كرد. ولي او ما را مجبور كرد قول بدهيم كه بعد از مرگ او، خاكسترش را در آبهاي اقيانوس اطلس پخش كنيم.»
من وقتي ديدم از مرگ مادرت صحبت مي‌كني، گيج و متعجب به تو نگاه كردم و تو هم در مقابل توضيح دادي كه مادرت دچار سرطان سينه است و اين بيماري دارد در تمام بدنش پخش مي‌شود و دليل اينكه هندوستان را ترك كرديد بيماري مادرت بود. هدف پدر و مادر تو از آمدن به هندوستان بيشتر دستيابي به تنهايي و آرامش بود، تا درمان بيماري مادرت؛ چون در هندوستان كه بوديد همه مي‌دانستند كه مادرت دارد مي‌ميرد و اگر در آنجا مي‌مانديد ناگزير دوستان و خويشاوندان به آپارتمان زيباي ساحلي شما مي‌آمدند و در كنار مادرت جمع مي‌شدند و سعي مي‌كردند او را در مقابل چيزي محافظت كنند كه نمي‌توانست از آن فرار كند. مادرت كه نمي‌خواست از اين همه توجه احساس خفگي كند و پدر و مادرش شاهد ضعف و تحليل رفتن بدنش باشند، از پدرت خواست همه شما را به آمريكا برگرداند. «الان چند وقت است كه پيش يك دكتر تازه مي‌رود. آنها بيشتر مواقع وقتي مي‌گويند دارند مي‌روند خانه ببيند، مي‌روند پيش همين دكتر. قرار است در فصل بهار عملش كنند، ولي اين عمل مرگش را فقط كمي به تعويق مي‌اندازد. او دوست ندارد اينجا كسي از بيماري‌اش خبر داشته باشد تا وقتي كه بميرد.»
اين را كه گفتي دچار شوك شدم، مثل اين بود زده باشي توي صورتم. شروع كردم به گريستن؛ اولش اشكهايم بي سر و صدا جاري شدند و از روي صورت تقريباً يخ زده‌ام به پايين سر مي‌خوردند، ولي بعد هق هق كردم. صورتم جلوي تو زشت شده بود؛ آب دماغم در هواي سرد راه افتاده بود و چشمانم سرخ شده بود. همانطور آنجا ايستاده بودم و دستم را جلو چشمانم گرفتم تا از سرريز شدن اشكها جلوگيري كنم و از اينكه تو شاهد چنين صحنه رقت انگيزي بودي، احساس خجالت مي‌كردم. هر چند تو در تمام عمرت هرگز از من عكس نگرفته بودي، ولي الان نگران بودم كه نكند دوربينت را بالا ببري و از من در آن وضعيت عكس بگيري. البته تو هيچ كاري نكردي، چيزي نگفتي؛ آنقدري كه بايد، گفته بودي. همانجايي كه ايستاده بودي ماندي و از سر جايت تكان نخوردي. سنگ قبر "اما سايموندز" را نگاه مي‌كردي، تا اينكه سرانجام وقتي من آرام شدم به طرف خانه ما قدم برداشتي. تو از راهي كه كشف كرده بودي داشتي مي‌رفتي و من هم دنبالت مي‌آمدم. بعد از هم جدا شديم، هيچ كداممان براي ديگري مايه آرامش نبوديم. تو مشغول پارو كردن برف هاي راه ورودي اتومبيل شدي، من هم رفتم توي خانه تا دوش آب داغ بگيرم، پدر و مادرم وقتي صورت قرمز و پف كرده من را ديدند، فكر كردند كه به خاطر سرماي بيرون بوده. شايد تو پيش خودت فكر كردي كه من به خاطر تو و يا مادرت گريه كردم ولي اين‌طور نبود. من آن روز آنقدر بچه بودم كه نمي‌توانستم براي كسي احساس تأثر و يا همدردي كنم. من فقط دچار اين وحشت بزرگ شده بودم كه زني در خانه‌مان قرار است بميرد. يادم آمد آن روز كه با هم رفته بوديم به مركز خريد، من در اتاق پرو كنار مادرت ايستاده بودم و احساس نگراني به من دست داد چون فكر كردم كه در نزديكي بيماري او ايستاده بودم. خيلي خشمگين بودم كه اين را به من گفتي و چرا اينكه قبلاً نگفته بودي؛ در آن واحد احساس مي‌كردم هم بار مسئوليتي بر دوش من گذاشته شده و هم اينكه به من خيانت شده، و دوباره از تو متنفر شدم.
دو هفته بعد شما رفتيد. پدر و مادرت در "نورث شور" خانه خريدند؛ نقشه اين خانه را يك معمار معروف اهل ماساچوست كشيده بود. پشت بام خانه كاملاً مسطح بود و ديوارهايش تمام شيشه‌اي بودند. اتاقهاي طبقه بالا، از داخل خانه، بالكن داشتند و سقف اتاق نشيمن خيلي بلند بود.
از نماي آب و اقيانوس هم هيچ خبري نبود، ولي در عوض يك استخر بود تا مادرت در آن شنا كند؛ همان طوري كه دوست داشت. شب اول كه به آن خانه رفتيد مادرم برايتان غذا آورد تا مادرت مجبور نباشد غذا درست كند، ولي مادرت اصلاً متوجه لطف مادر من نشد.
ما از خانه تعريف كرديم. اتاقهاي خالي آن كه صداها را اكو مي‌كردند، به زودي پر از بيماري و اندوه مي‌شدند. يك اتاق خواب بود كه سقفش دريچه نورگير داشت. مادر تو به ما گفت كه در نظر دارد تخت خواب خود را زير آن دريچه قرار دهد. همه اينها براي اين بود كه او دو سال از زندگي لذت ببرد.
وقتي پدر و مادر من سرانجام از بيماري مادرت باخبر شدند و به بيمارستاني كه مادرت در آن داشت مي‌مرد رفتند، من در مورد اينكه تو در مورد بيماري مادرت با من صحبت كرده بودي هيچ چيز نگفتم. من از اين جهت وفاداري‌ام را حفظ كرده بودم. پدر و مادر ما دو تا، تا آن موقع براي هم آشنايي بيش نبودند؛ چون وقتي شما بعد از هفته‌ها نزديكي اجباري از پيش ما رفتيد، هر كدام جداگانه راه زندگي خود را پيش گرفتند.
مادرت به ما قول داده بود كه در فصل تابستان در استخر خانه شما شنا كنيم، ولي وقتي بيماري مادرت رو به وخامت گذاشت ـ در واقع حال مادرت خيلي زود تر از پيش بيني دكتر ها بد تر شد، پدر و مادرت كه هنوز در مورد بيماري مادرت چيزي نمي‌گفتند و ديگر خيلي كم پيش مي‌آمد تفريح كنيد ـ پدر و مادر من كه احساس مي‌كردند پدر و مادر تو خودشان را براي آنها مي‌گيرند، گله مي‌كردند. آنها قبل از خواب مي‌گفتند: «ما را باش! چه كارها كه برايشان نكرديم!» ولي من تا آن موقع به اتاق خودم برگشته بودم و در آن طرف ديوار روي تخت خودم كه تو در اين مدت از آن استفاده مي‌كردي، خوابيده بودم و ديگر صداي پدر و مادرم را نمي‌شنيدم.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 232 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت