Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 38

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 92
مرور :: ادبیات - « سد»
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

  

                                                                                             پویان توفیقی

                                                « سد»                                             

گل و شیرنی را به دست دیگرش داد و کلید را در قفل چرخاند. دستی به گل ها کشید و گذاشتشان جلو آینه. کتش را به چوب لباسی آویزان کرد و ایستاد رو به روی آینه. به موهایش دست کشید و یقه اش را درست کرد. لبخند زد و به اتاق پذیرایی رفت.

« سلام علی جان. »

علی نشسته بود پشت کامپیوتر.

« سلام بابا، زود اومدی.»

« کارم زود تموم شد.»

علی چند لحظه گردنش را چرخاند و دوباره دست هایش به حرکت در آمد. گل و شیرینی را در دستش جا به جا کرد :

« چه خبر؟»

« هان؟ یه دقیقه صبر کن، دارم با چند نفر صحبتی می کنم. می ترسم سوتی بدم.»

« باشه، خودت که خوبی؟»

« آره، مرسی»

به آشپزخانه رفت. گل ها را توی گلدان گذاشت وپلاستیک دورشان را مرتب کرد. گلبرگها را زیر انگشت هایش، نوازش کرد. آب جوش را توی لیوان ریخت و چای کیسه ای را داخلش انداخت. نشست روی صندلی. به جعبهء شیرینی و گل ها نگاه کرد. چشم هایش را بست و نفسش را تو داد. لبخند روی لب هایش دوید.

چای را آرام سر کشید. بلند شد. گل ها را بو کرد . گلدان را برد و گذاشت روی میز اتاق پذیرایی. علی به کامپیوتر زل زده بود.  به طرف اتاق همایون رفت. صدای تلویزیون بلند بود. همایون نشسته بود روی صندلی و دو دستش را گذاشته بود پشت سرش.

« سلام همایون.»

« اِ ؟ چه زود اومدی؟»

لبخند زد . دستش را گذاشت روی شانهء او. همایون به تلویزیون اشاره کرد.

« این شو رو تازه گرفتم. »

« آها، اخبار رو نگرفتی؟ »

« اخبار؟  نه. »

«یه سد تازه افتتاح شد امروز. خبرش... »

« من که نیگا نکردم.»

نگاهش برگشت به صفحه ء تلویزیون. دستش را از شانهء او برداشت و رفت به اتاق خودش و لباس خانه پوشید. نشست لبه ء تخت و دست هایش را گرفت به سرش. مدتی به کف اتاق خیره ماند. روی تخت دراز کشید. به عکس عروسیشان که به دیوار بود، نگاه کرد. در رختخواب غلت زد و به سقف خیره ماند. گوشه سقف، تار عنکبوت بسته و رشتهء سیاهی آویزان شده بود. مورچه ای پهنای سقف را می رفت و بر می گشت. بلند شد و به اتاق پذیرایی آمد. علی بشقاب غذا را گذاشته بود روی پایش و با صفحه کلید کامپیوتر ور می رفت. نگاهش خیره مانده بود به کامپیوتر. به آشپزخانه رفت و جعبه ء شیرینی را بر داشت و برگشت به اتاق پذیرایی.

« کارت تموم نشد؟»

« چی؟ چرا، دنبال یه سایت جدید می گردم. می گن که خیلی توپه، کلی نرم افزار به در بخور می شه توش پیدا کرد.»

« جداً؟ خوبه. مادرت کی میاد؟ دیر نکرده؟»

« مامان؟ یه لحظه... آهان ، مامان، خب، پیداش کردم.»

سرش را بر گرداند:

« مامان زنگ زد و گفت مریض بد حال دارن، امشب دیر میاد.»

دوباره به کامپیوتر نگاه کرد.

« غذا تو یخچاله، گرم کن و بخور.»

تکیه داد به دیوار و دستش را در جیب شلوارش کرد. نفسش را تو داد.

« می دونی، امروز خستگی این چند مدت در رفت.»

جعبه ی شیرینی را جلو برد.

« بردار»

علی شیرینی را برداشت و گذاشت کنار دستش و دوباره به کامپیوتر زل زد. خیره شد به او:

« بالاخره... پروژه ... راه افتاد...»

علی نگاهش را از کامپیوتر برداشت.

« تحویل پروژه داشتی؟ آخ آخ.خوب شد که یادم افتاد.»

نگاهش دوباره برگشت به کامپیوتر.

« منم شنبه باید پروژه مو تحویل بدم. اوه چه خبره ، اصلا فکر نمی کردم که اینقدر بزرگ باشه این سایته.»

به او نگاه کرد که خیره مانده بود به کامپیوتر. گل ها را از روی میز برداشت و به اتاقش برد. نشست جلو آینه. گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت.

« اَه. همش اِشغال. بلکه یکی پشت خط آتیش گرفته باشه.»

 شمارهء دیگری را گرفت.

« الو؟ بیمارستان، لطفا به بخش داخلی وصل کنین...الو؟ سلام خانم. می تونم با خانم مستوفی صحبت کنم؟»

نگاهش چرخید روی گل ها . گوشی را نگه داشت و منتظر ماند.

« الو؟ سلام، خوبی؟ نه خونه ام. چقدر دیر کردی.آره گفت. بهت گفته بودم که، پروژه سد ممکنه... آره... آره... تموم شد...امشب جشن بگیریم، همه پیش هم ... آره خب. نمیشد؟ می فهمم، چی میشه گفت؟ باشه، مواظب خودت باش.»

گوشی را گذاشت. سرش خم شد. گردنش را خاراند. بلند شد و چند گلبرگ کند و توی دستش فشار داد. سیگاری آتش زد و چند بار طول و عرض اتاق را طی کرد. دود سیگار را از دهان بیرون داد. کنار پنجره ایستاد. چراغ های حیاط روشن بود. برگهای زرد ریخته بود روی زمین.

قطره های آب از روی شاخه ها به پایین   می افتاد.

 به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد. قوطی های کنسرو توی در یخچال ، روی هم سوار شده بودند. ظرف غذا را از کنار سوسیس و کالباس ها برداشت و در «مایکرو ویو» گذاشت. به طرف اتاق همایون رفت . همایون گوشی تلفن در دستش بود و  صحبت می کرد.

« شام نمی خوری؟»

همایون دستش را گذاشت روی گوشی تلفن.»

«نه! با بچه ها قرار دارم، الان باید برم.»

از جا بلند شد.

« تو بخور. شب با بچه هام . یه چیزی بیرون می خوریم.»

به آشپزخانه رفت و بشقاب را تا نصفه از غذا پر کرد. نشست روی صندلی. قاشق را توی بشقاب چرخاند. چند قاشق به دهان گذاشت و قاشق را در بشقاب ول کرد. ظرف غذا را کنار گذاشت و سیگاری آتش زد. بلند شد و در جعبه ء شیرینی را باز کرد. چند دانه برداشت و بقیه را در یخچال گذاشت. چند پک به سیگار زد و نصفه، در جا سیگاری خاموشش کرد. از آشپزخانه بیرون آمد، همایون داشت می رفت.

« کی برمی گردی؟»

« آخر شب»

به طرف در رفت . نگاهش کرد تا از پا گرد پله ها پیچید. در را پشت سرش بست و بر گشت به اتاق پذیرایی. علی به کامپیوتر خیره مانده بود و انگشت هایش بالا و پایین می رفت. به دیوار تکیه داد. شیرینی کناردست علی بود. به اتاق همایون رفت و تلویزیون را روشن کرد. انگشتش روی دکمه ها می گشت. داد زد:

« علی... علی... بدو بابا.»

دریچه که باز شد، آب با فوران به پایین ریخت.صدای گوینده بلند شد:

« سد مخزنی پارس ظهر امروز به بهره برداری رسید... »

به چهره ی خودش در تلویزیون نگاه کرد. دوباره داد زد:

« علی... علی...»

علی  آمد:

« چی شده بابا؟ جایی منفجر شده؟»

نگاه کرد به تلویزیون که زن زائویی را روی تخت بیمارستان نشان می داد. گوینده می گفت:

« ...این بارِ دومی است که دوقلویی را به دنیا می آورند...»

از روی صندلی بلند شد.

« نه...هیچی، تموم شد.»

علی برگشت به پشت کامپیوتر.

 کنترل را برداشت و تلویزیون را خاموش کرد . رفت توی اتاقش و  در را بست. نشست لبهء تخت. گوشهء سبیلهایش را می جوید. بلند شد. به گل های توی گلدان نگاه کرد و به عکس عروسی شان. چراغ را خاموش کرد. پتو را روی خود کشید و سرش را  زیر بالش برد.

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 37 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت