Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - داستان عدل
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

داستان عدل

صادق چوبک

اسب درشکه ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود . آشکارا دیده می شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حناییش جابه جا شده و از آن خون آمده بود . کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند شده بود و فقط به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداریشان را به جسم او از دست نداده بودند ، گیر بود . سم یک دستش _ آن که از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود ؛ و نعل براق ساییده ای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده می شد .
آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخ های اطراف بدنش را آب کرده بود . تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود . پی در پی نفس می زد . پره های بینیش باز و بسته می شد . نصف زبانش از لای دندان های کلید شده اش بیرون زده بود . دور دهنش کف خون آلودی دیده می شد . یالش به طور حزن انگیزی روی پیشانیش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سر دوشی تنش بود و کلاه خدمت بی آفتاب گردان به سر داشت ، می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند .
یکی از سپورها که به دستش حنای تندی بسته بود گفت :
« من دمبشو می گیرم و شما هر کدومتون یه پاشو بگیرین و یه هو از زمین بلندش می کنیم . اونوخت نه اینه که حیوون طاقت درد نداره و نمی تونه دسّاشو رو زمین بذاره ، یه هو خیز ورمیداره . اونوخت شماها جلدی پاشو ول دین ، منم دمبشو ول می دم . رو سه تا پاش می تونه بند شه دیگه . اون دسّش خیلی نشکسته . چطوره که مرغ رو دوتا پا وا می سّه این نمی تونه رو سه تا پا واسّه ؟ »
یک آقایی که کیف چرمی قهوه ای زیر بغلش بود و عینک رنگی زده بود گفت : « مگر می شود حیوان را این طور بیرونش آورد ؟ شماها باید چند نفر بشید و تمام هیکل بلندش کنید و بذاریدش تو پیاده رو . »
یکی از تماشاچی ها که دست بچه خردسالی را در دست داشت با اعتراض گفت : « این زبون بسّه دیگه واسه صاحابش مال نمی شه . باید با یه گلوله کلکشو کند ... »
بعد رویش را کرد به پاسبان مفلوکی که کنار پیاده رو ایستاده بود و لبو می خورد و گفت : « آژدان ، سرکار که تپونچه دارین چرا اینو راحتش نمی کنین ؟ حیوون خیلی رنج می بره »
پاسبان همان طور که یک طرف لپش از لبویی که تو دهنش بود باد کرده بود با تمسخر جواب داد : « زکی قربان آقا ! گلوله اولنده که مال اسب نیس و مال دزّه . دومنده ، حالا اومدیم ، ما اینو همین طور که می فرمایین راحتش کردیم ، به روز قیومت و سؤال جواب اون دنیاشم کاری نداریم ؛ فردا جواب دولتو چی بدم ؟ آخه از من لاکردار نمی پرسن که تو گلولتو چی کارش کردی ؟ »
سید عمامه به سری که پوستین مندرسی روی دوشش بود گفت : « ای بابا حیوون باکیش نیس . خدا رو خوش نمیاد بکشندش . فردا خوب می شه . دواش یه فندق مومیاییه . »
تماشاچی روزنامه به دستی که تازه رسیده بود پرسید : « مگه چطور شده ؟ »
یک مرد چپقی جواب داد : « والله من اهل این محل نیستم . من رهگذرم . »
لبوفروش سرسوکی همان طور که با چاقوی بی دسته اش برای مشتری لبو پوست می کند جواب داد : « هیچی ، اتول بهش خورده سقط شده . زبون بسته از سحر تا حالا همین جا تو آب افتاده جون می کنه .
بعد حرفش را قطع کرد و به مشتری گفت : « یه قرون »
و آن وقت فریاد زد : « قند بی کوپن دارم ! سیری یه قرون می دم »
باز همان آقای روزنامه به دست پرسید : « حالا این صاحب نداره ؟ »
مرد کت چرمی قلچماقی که ریخت شوفرها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد : « چطور صاحاب نداره . مگه بی صاحابم می شه ؟ پوسّش خودش دسّ کم پونزده تومن می ارزه . درشکه چیش تا همین حالا این جا بود به نظرم رفت درشکشو بذاره برگرده . »
پسر بچه ای که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و پرسید : « بابا جون درشکه چیش درشکشو با چی برده برسونه ؟ نکنه مرده ؟ »
یک آقای عینکی خوش لباسی پرسید : « فقط دستاش خرد شده ؟ »
همان مرد قلچماق که ریخت شوفرها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد : « درشکه چیش می گفت دنده هاشم خرد شده .»
بخار تنکی از سوراخهای بینی اسب بیرون می آمد . از تمام بدنش بخار بلند می شد . دنده هایش از زیر پوستش دیده می شد . روی کفلش جای یک پنج انگشت گل خشک شده داغ خورده بود . روی گردن و چند جای دیگر بدنش هم گلی بود . بعضی جاهای پوست بدنش می پرید . بدنش به شدت می لرزید . ابداً ناله نمی کرد . قیافه اش آرام و بی التماس بود . قیافه یک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بی اشک به مردم نگاه می کرد .

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 نيلو فر. ن 1392-02-14 05:08
خيلي قشنگ بود . خيلي .
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 65 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت