Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - عنكبوت‌
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

نوشتة‌ سيامك‌ گلشيري‌

 عنكبوت‌

ايستاده‌ بودم‌ كنار اجاق‌گاز. داشتم‌ گوشت‌ سينة مرغ‌ را توي‌ ماهي‌تابه ‌با قاشق‌ چوبي‌ نوك‌تيز ريزريز مي‌كردم‌ كه‌ تلفن‌ زنگ‌ زد. گذاشتم ‌پنج‌شش‌تا زنگ‌ بخورد. شعلة‌ گاز را پايين‌ كشيدم‌ و رفتم‌ توي‌ هال‌. منتظر بودم‌ صداي‌ زنگ‌ها قطع‌ شود، اما ول‌كن‌ نبود. همان‌طور با فاصله‌هاي‌ منظم‌ زنگ‌ مي‌خورد. گوشي‌ را برداشتم‌. «الو، بفرمايين‌.»

    باز گفتم‌: «الو.»

    صداي‌ خش‌خش‌ مي‌آمد. چشمم‌ افتاد به‌ رنده‌ كه‌ گذاشته‌ بودمش ‌كنار ظرف‌ گوجه‌، روي‌ پيشخوان‌. خواستم‌ گوشي‌ را بگذارم‌ كه‌ كسي ‌گفت‌: «الو.»

    مهرداد بود. بي‌آنكه‌ خوش‌ و بش‌ كنيم‌ ، گفت‌ مي‌خواهد ببيندم‌. گفت‌ مي‌خواهد همين‌ الان‌ ببيندم‌. صدايش‌ مي‌لرزيد. گفتم‌: «چي‌شده‌؟»

    «مي‌توني‌ بياي‌؟»

    «چي‌ شده‌؟»

    «همين‌ الان‌ راه‌ بيفت‌.»

    خواهش‌ كرد عجله‌ كنم‌. خواهش‌ كرد چيزي‌ نپرسم‌. گفت‌ آب‌ دستم‌ است‌، بگذارم‌ زمين‌ و بروم‌ خانه‌اش‌. گفتم‌: «آخه‌، چي‌ شده‌؟ اتفاقي‌ افتاده‌؟ حرف‌ بزن‌!»

    «هيچي‌، فقط زود باش‌.»

    چيزي‌ نگفتم. لحظه‌اي‌ به‌ صداي‌ جلز و ولز گوشت‌ مرغ‌ گوش‌ دادم‌. گفت‌: «منتظرتم‌. راه بيفت‌.»

    خواستم‌ دوباره‌ بپرسم‌ قضيه‌ چيست‌. بگويم‌ تازه‌ داشتم‌، خبر مرگم‌، غذا درست‌ مي‌كردم‌ كه‌ باز صداي‌ خش‌خش ‌را شنيدم‌. گفتم‌: «الو.»

    هيچ‌ صدايي‌ نيامد. گوشي‌ را گذاشتم‌. رفتم‌ توي‌ آشپزخانه‌. قاشق‌ چوبي‌ را برداشتم‌. به‌ تكه‌هاي‌ گوشت‌ نگاه‌ كردم‌. شعلة‌ اجاق‌ را خاموش‌ كردم‌ و رفتم‌ توي‌ اتاق‌خواب‌. لباسم‌ را عوض‌ كردم‌ و زدم‌ بيرون‌.

    وقتي‌ نشستم‌ توي‌ ماشين‌، تلفن‌ موبايلم‌ زنگ‌ زد. دكمة‌ سبزرنگ‌ سمت‌ چپ‌ را فشار دادم‌ و گوشي‌ را گذاشتم‌ روي ‌گوشم‌. مهرداد بود. مي‌خواست‌ ببيند راه‌ افتاده‌ام‌ يا نه‌. گفتم‌: «دارم‌ مي‌آم‌.»

    «ببين‌، فقط عجله‌ كن‌.»

    «آخه‌، چي‌ شده‌؟ چرا حرف‌ نمي‌زني‌؟»

    سكوت‌ كرد. احساس‌ كردم‌ صدايي‌ چيزي‌ شنيدم‌. خش‌خش‌ و اين‌ چيزها نبود. بعد گوشي‌ قطع‌ شد. خواستم ‌خودم‌ تماس‌ بگيرم‌، اما گوشي‌ را گذاشتم‌ روي‌ داشبرد. ماشين‌ را روشن‌ كردم‌ و راه‌ افتادم‌. تا برسم‌، چند بار تلفنم ‌زنگ‌ زد، اما جواب‌ ندادم‌. فقط هر بار پايم‌ را بيشتر روي‌ پدال‌ فشار مي‌دادم‌.

    وقتي‌ رسيدم‌ نزديك‌ خانه‌، به‌ پنجره‌هاي‌ آپارتمانش‌ نگاه‌ كردم‌. پنجرة‌ توي‌ هال‌ باز بود و پردة‌ گلدار جگري‌رنگ‌ بيرون‌ زده‌ بود و با باد تكان‌ مي‌خورد . جلو خانه‌ پارك‌ كردم‌ . در ماشين‌ را قفل‌ كردم‌ و رفتم‌ كنار در. تمام‌ مدت‌ نگاهم‌ به ‌پنجره‌ بود. خواستم‌ زنگ‌ بزنم‌ كه‌ ديدم‌ در باز شد. رفتم‌ تو. سوار آسانسور شدم‌ و دكمه‌ را زدم‌. وقتي‌ راه‌ افتاد، صداي‌آهنگي‌ از بلندگوها بلند شد. مدتي‌ صبر كردم‌ تا ايستاد و بعد صداي‌ زني‌ از بلندگوها گفت‌: «طبقة‌ چهارم‌.»

    در را باز كردم‌ و بيرون‌ آمدم‌. مهرداد ايستاده‌ بود كنار در. برايم‌ سرتكان‌ داد و رفت‌ كنار. همين‌ كه‌ پايم‌ را گذاشتم‌ تو، چشمم‌ افتاد به‌خرده‌هاي‌ شيشه‌ كه‌ تمام‌ كف‌ هال‌ را پوشانده‌ بود. تلويزيون‌، گوشة ‌اتاق‌، از روي‌ ميز سياه‌رنگ‌ پايين‌ افتاده‌ بود. ويدئوي‌ توي‌ قفسة‌ ميز هم‌ همين‌طور. مبل‌ راحتي‌ كنار پنجره‌، يك‌بري‌، رو به‌ هال‌ افتاده ‌بود. همه‌جا پر از تكه‌هاي‌ شكستهة ليوان‌هاي‌ سفالي‌ بود. كتاب‌هاي ‌بالاي‌ قفسه‌ها هم‌ پايين‌ ريخته‌ بود. گفتم‌: «چي‌ شده‌؟»

    انگشت‌ اشاره‌اش‌ را گذاشت‌ روي‌ دماغش‌ و به‌ اتاق‌خواب‌ اشاره ‌كرد. آهسته‌ گفتم‌: «شهلا؟»

    سر تكان‌ داد. متوجه‌ پيراهن‌ آبي‌ چهارخانه‌اش‌ شدم‌ كه‌ تا سينه‌ شكافته‌ بود. يقه‌اش‌ خون‌آلود بود و خط باريكي‌ از خون‌ تا نزديك ‌جيبش‌ پايين‌ آمده‌ بود. نگاه‌ كردم‌ ببينم‌ زخمي‌ چيزي‌ روي‌ صورتش‌ است‌ يا گردنش‌. نبود. گفتم‌: «چي‌ شده‌؟ چرا حرف‌ نمي‌زني‌؟»

    آمد جلو. «مي‌بيني‌ كه‌.»

    نشست‌ روي‌ مبل‌ نزديك‌ پيشخوان‌ آشپزخانه‌. آرنج‌هايش‌ را گذاشت‌ روي‌ زانوان‌ به‌ هم‌ چسبيده‌اش‌ و سرش‌ را ميان‌ دستانش ‌گرفت‌.

    هر دو تابلو بزرگ‌ كنار قفسه‌هاي‌ كتاب‌ پايين‌ افتاده‌ بود. هيچ‌كدام ‌شيشه‌ نداشت‌. قاب‌شان‌ هم‌ شكسته‌ بود. شيشة‌ تابلو نزديك ‌جالباسي‌ هم‌ شكسته‌ بود. همان‌ كه‌ پوستر پسري‌ با جليقة‌ قرمز پل‌سزان‌ تويش‌ بود. خودم‌ داده‌ بودم‌ برايش‌ درست‌ كنند. داشتم ‌مي‌رفتم‌ به‌ طرفش‌ كه‌ پايم‌ رفت‌ روي‌ چيزي‌ و نالة‌ شكستنش‌ بلند شد. دولا شدم‌. قاب‌ كائوچويي‌ عينك‌ مهرداد را خرد كرده‌ بودم‌. برش ‌داشتم‌. به‌ مهرداد نگاه‌ كردم‌ كه‌ هنوز صورتش‌ را ميان‌ دست‌هايش‌ گرفته‌ بود. رفتم‌ كنار قاب‌. پسر جلو پردة‌ بزرگي‌ ايستاده‌ بود. دستش ‌را گذاشته‌ بود به‌ كمرش‌، زير جليقه‌ كوتاه‌ قرمزش‌. شلوار قهوه‌اي‌ به‌ پا داشت‌ و كلاهي‌ همرنگ‌ شلوارش‌ روي‌ سر گذاشته‌ بود. با آن‌چشم‌هاي‌ ريز، خيره‌ شده‌ بود به‌ جايي‌.

    دو طرف‌ قاب‌ را گرفتم‌ و قسمت‌ بالايش‌ را از توي‌ ميخ‌ها بيرون ‌كشيدم‌. وقتي‌ مي‌گذاشتمش‌ روي‌ قفسة‌ بالايي‌ كتاب‌ها، صداي‌ ناله‌اي‌ چيزي‌ از اتاق‌خواب‌ شنيدم‌. برگشتم‌. صدايي‌ شبيه‌ گريه‌ بود. رفتم‌ كنار مهرداد. داشت‌ دستش‌ را محكم‌ به‌ صورتش‌ مي‌كشيد. گفتم‌: «سر چي‌ بود؟»

    چيزي‌ نگفت‌.

    باز گفتم‌: «سر چي‌ بود؟»

    بي‌آنكه‌ نگاهم‌ كند، گفت‌: «نمي‌دونم‌، خودم‌ هم‌ نمي‌دونم‌.»

    زل‌ زده‌ بود به‌ تلويزيون‌. نشستم‌ روي‌ مبل‌ كنار ميز شيشه‌اي‌. چشمم‌ افتاد به‌ ويدئو كه‌ كنار تلويزيون‌، روي‌ زمين‌، افتاده‌ بود. در سياه‌ باريكش‌ نبود. نگاه‌ كردم‌ ببينم‌  كجا افتاده‌. آن‌ دور و بر نبود .شايد يك‌ جايي‌ زير تلويزيون‌ بود. دوباره‌ صداي‌ ناله‌ها بلند شد. آهسته‌ گفتم‌: «من‌ فقط يه‌ چيزي‌ رو مي‌دونم‌.»

    پايش‌ را دراز كرد. دست‌ كرد توي‌ جيب‌ شلوارش‌ و پاكت‌سيگاري‌ بيرون‌ كشيد. نگاهش‌ به‌ من‌ بود. گفتم‌: «ديگه‌ فايده‌ نداره‌.»

    سيگاري‌ روشن‌ كرد. پاكت‌ را انداخت‌ روي‌ ميز. به‌ گوشة ‌چشم‌هايش‌ دست‌ كشيد. گفت‌: «تا يه‌ ربع‌ پيش‌ همة‌ همسايه‌ها ريخته ‌بودن‌ بيرون‌.»

    به‌ سيگار پك‌ زد و بلند شد. رفت‌ كنار پنجره‌. پرده‌ها را جمع‌ كرد وكشيد تو. گوشه‌اش‌ را پس‌ زد و خيره‌ شد به‌ بيرون‌. شنيدم‌ چيزي ‌گفت‌، اما برنگشت‌. داشت‌ با خودش‌ حرف‌ مي‌زد. به‌ سيگارش‌ پك ‌زد و دودش‌ را به‌ طرف‌ پرده‌ بيرون‌ داد. ابري‌ از دود سطح‌ پرده‌ راگرفت‌ و پخش‌ شد. گوشة پرده‌ را ول‌ كرد و برگشت‌. وقتي‌ نشست‌، گفت‌: «ديگه‌ داره‌ حالم‌ از همه‌چي‌ به‌ هم‌ مي‌خوره‌.»

    گفتم‌: «ديگه‌ تمومش‌ كنين‌. گوشت‌ با من‌ هست‌؟ تمومش‌ كنين‌.»

    به‌ سيگارش‌ پك‌ زد. «وقتي‌ فهميد تو داري‌ مي‌آي‌، ساكت‌ شد.»

    چيزي‌ هم‌ زير لب‌ گفت‌. بلند شدم‌ . ويدئو را از روي‌ زمين ‌برداشتم‌. در سياه‌رنگ‌ افتاده‌ بود زيرش‌، روي‌ زمين‌. ويدئو را گذاشتم ‌روي‌ ميز. خواستم‌ زبانه‌هاي‌ دو طرف‌ را جا بيندازم‌، اما گوشة‌ سمت ‌راستي‌ شكسته‌ بود. باز شنيدم‌ چيزي‌ گفت‌. بعد بلند شد. همان‌طور برگشت‌. ته‌سيگار را پرت‌ كرد طرف‌ دست‌شويي‌. نديدم‌ افتاد آنجا يا نه‌. دوباره‌ نشست‌. گفتم‌: «حالا مي‌خواين‌ چه‌كار كنين‌؟»

    به‌ گردنش‌ دست‌ كشيد. دوباره‌ زير لب‌ چيزي‌ گفت‌. گفتم‌: «هان‌؟مي‌خواين‌ چه‌كار كنين‌؟»

    خم‌ شد و پاكت‌ سيگار را از روي‌ ميز برداشت‌. گفت‌: «يه‌ هفته‌ بود يه‌ اخم‌ به‌ هم‌ نكرده‌ بوديم‌. داشتم‌ مي‌گفتم‌ ديگه‌ هيچوقت‌ دعوامون ‌نمي‌شه‌.»

    سيگاري‌ بيرون‌ كشيد. گذاشت‌ گوشة‌ لبش‌. «يه‌دفعه‌ صبح‌ ديدم ‌شروع‌ كرد به‌ بهانه‌ گرفتن‌. از وقتي‌ چشم‌هاشو باز كرد، شروع‌ كرد به ‌نق‌ زدن.»

    دور و بر را نگاه‌ كردم‌. حدس‌ زدم‌ دنبال‌ كبريت‌ مي‌گردد. يادم‌ نيامد سيگار اول‌ را با چه‌ روشن‌ كرده‌ بود. بلند شد توي‌ آشپزخانه‌ را نگاه‌ كرد. من‌ هم‌ دور و بر را نگاه‌ كردم‌. قوطي‌ كبريت‌ افتاده‌ بود كنار پايه‌ ميز. برش‌ داشتم‌. نشست‌. سيگارش‌ را روشن‌ كرد. پاكت‌ را جلو من‌ هم‌ گرفت‌. گفتم‌: «نمي‌كشم‌.»

    به‌ سيگار پك‌ زد. «بهش‌ گفتم‌ پاشيم‌ بريم‌ هليم‌ بگيريم‌ بريم ‌بشينيم‌ يه‌ جا تو پارك‌، يا بريم‌ دركه‌. چه‌ مي‌دونم‌، يه‌ قبرستوني‌.»

    كف‌ دست‌هايش‌ را كشيد به‌ چشم‌هاي‌ سرخ‌ كوچكش‌. گفت‌: «ول ‌نمي‌كرد. يه‌ريز داشت‌ نق‌ مي‌زد.»

 

 

    گفتم‌: «سر چي‌؟»

    «نمي‌دونم‌. گفتم‌ كه‌. كه‌ ديشب‌ كدوم‌ گوري‌ بودم‌. يه‌ الاغي‌ هم‌، همون‌ ديشب‌، چند دفعه‌ زنگ‌ زده‌ و قطع‌ كرده‌.»

    لحظه‌اي‌ برگشت‌. به‌ در اتاق‌خواب‌ نگاه‌ كرد. خاكستر سيگارش‌ را ريخت‌ روي‌ سنگ‌فرش‌. گفت‌: «هر كاري‌ كردم‌ آرومش‌ كنم‌، نشد. هرچي‌ باهاش‌ حرف‌ زدم‌، ول‌كن‌ نبود . يه‌دفعه‌ هم‌ شروع‌ كرد به‌ جيغ‌كشيدن‌ . . . عين‌ ديوونه‌ها، زنيكة‌ خل‌.»

    اشاره‌ كردم‌ آرام‌تر صحبت‌ كند. گفت‌: «بعدش‌ هم‌ پاشد اومد همه‌چي‌ رو داغون‌ كرد.»

    قوطي‌ كبريت‌ را از روي‌ ميز برداشتم‌. يك ‌طرفش‌ عكس‌ چندتا حشره‌كش‌ اتك‌ بود. طرف‌ ديگرش‌ عكس‌ ببري‌ را انداخته‌ بودند و زيرش‌ نوشته‌ بودند: كبريت‌ بي‌خطر. توي‌ دست‌ چرخاندم‌ وانداختمش‌ روي‌ ميز. خواستم‌ در ويدئو را بردارم‌ كه‌ گفت‌: «پيش‌ پاي ‌تو همسايه‌ روبه‌رويي‌ اومد دم‌ در خونه‌.» يكي‌ از پاهايش‌ را گذاشت ‌روي‌ دستة‌ چوبي‌ مبل‌. «گفت‌ از اين‌ به‌ بعد هر وقت‌ خواستين‌ جيغ‌ و داد كنين‌، بفرمايين‌ كه‌ ما قبلش‌ پاشيم‌ گورمونو از خونه‌ گم‌ كنيم‌. كم ‌مونده‌ بود بخوابونه‌ تو گوشم‌.»

    دوباره‌ كف‌ دست‌هايش‌ را محكم‌ كشيد به‌ چشم‌هايش‌. گوشة ‌چشم‌ راستش‌ سرخ‌ سرخ‌ شده‌ بود. گفتم‌: «من‌ فقط همينو مي‌دونم‌ كه ‌ديگه‌ بايد تمومش‌ كنين‌.»

    آهسته‌، انگار با خودش‌ باشد، گفت‌: «نمي‌دونم‌.»

    يك ‌چيزي‌ هم‌ زير لب‌ گفت‌. يكدفعه‌ صداي‌ بلند به‌ هم‌ خوردن‌ در را شنيدم. هر دومان‌ سر چرخانديم‌ طرف‌ در اتاق‌خواب‌. بعد صداي‌كليد را شنيدم‌ كه‌ توي‌ قفل‌ مي‌چرخيد. مهرداد بلند شد. رفت‌ كناردر. گفت‌: «شهلا!»

    باز گفت‌: «شهلا!»

    بلند شدم‌. مهرداد گفت‌: «يه‌ دقيقه‌ درو باز كن‌.» سرش‌ را برد نزديك‌ در. گفت‌: «با توام‌، يه‌ دقيقه‌ درو باز كن‌! گوش‌ مي‌دي‌، شهلا؟»

    هيچ‌ جوابي‌ نيامد. دوباره‌ صدايش‌ زد. بعد خم‌ شد. داشت‌ توي ‌سوراخ‌ را نگاه‌ مي‌كرد. گفت‌: «به‌ من‌ گوش‌ مي‌دي‌، شهلا؟ فقط يه ‌دقيقه‌، مي‌خوام‌ بهت‌ يه‌ چيزي‌ بگم‌.»

    رو كرد به‌ من‌. آهسته‌ گفت‌: «صداش‌ بزن‌! يالا!»

    صورتش‌ حسابي‌ برافروخته‌ شده‌ بود. اصلا نمي‌دانم‌ براي‌ چه‌، ولي‌ صدايش‌ زدم‌. چند بار گفتم‌ شهلا. بعد خواهش‌ كردم‌ در را بازكند. اما هيچ‌ صدايي‌ نمي‌آمد. مهرداد سرش‌ را آورد نزديك‌ من‌. گفت‌: «اين‌ خله‌. الان‌ خودشو مي‌كشه‌.»

    گفتم‌: «نترس‌.»

    بلند گفتم‌: «شهلا، گوش‌ مي‌دي‌؟ منم‌. مي‌خوام‌ يه‌ چيزي‌ بهت ‌بگم‌.»

    لعنتي‌ جواب‌ نمي‌داد. دوباره‌ صدايش‌ زدم‌. خواهش‌ كردم‌ در را باز كند. داشتم‌ كنار در صدايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ ديدم‌ مهرداد با پيچ‌گوشتي‌ پيچ‌هاي‌ دستة در را باز مي‌كند. به‌ من‌ اشاره‌ كرد ادامه ‌بدهم‌. باز صدايش‌ كردم‌. پيچ‌ پاييني‌ را هم‌ باز كرد و بعد دستگيره‌ را با قاب‌ فلزي‌ برداشت‌. سرم‌ را بردم‌ نزديك‌ شكاف‌ در. گفتم‌: «شهلا، گوشت‌ به‌ من‌ هست‌؟ اومدم‌ هر دوتاتونو ظهر ببرم‌ خونه‌مون‌. مي‌ريم ‌با هم‌ يه‌ ناهار مفصل‌ درست‌ مي‌كنيم‌. گوش‌ مي‌دي‌؟ شهلا!»

    هيچ‌ صدايي‌ نمي‌آمد. مهرداد خم‌ شده‌ بود. با انبردست‌ ميلة‌ توي‌ سوراخ‌ را گرفته‌ بود. داشت‌ زور مي‌زد كه‌ بپيچاندش‌. بعد به‌ من‌ اشاره ‌كرد انبردست‌ را بگيرم‌. سعي‌ كردم‌ ميلة‌ لعنتي‌ را بچرخانم‌. از جايش‌ تكان‌ نمي‌خورد. انبردست‌ را گذاشتم‌ روي‌ زمين‌ و باز صدايش‌ زدم‌. سعي‌ كردم‌ لحنم‌ آرام‌ باشد. عين‌ ديوانه‌ها ايستاده‌ بودم‌ پشت‌ آن‌ در بسته‌ و داشتم‌ مزخرف‌ مي‌گفتم‌ كه‌ يكدفعه‌ ديدم‌ پاي‌ مهرداد از كنارم‌ رد شد و محكم‌ خورد به‌ در. صداي‌ شكستنش‌ بلند شد و بعد در باز شد. رفتم‌ كنار. اشاره‌ كرد بروم‌ تو. از جايم‌ تكان‌ نخوردم‌. تا همين ‌جايش‌ هم‌ بيخود دخالت‌ كرده‌ بودم‌. مهرداد رفت‌ جلو. همين‌ كه‌ دررا باز كرد، صداي‌ بلند گرية‌ شهلا را شنيدم‌. برگشت‌ طرف‌ من‌. خواهش‌ كرد بروم‌ تو. رفتم‌ كنار در. با انگشت‌ اشاره‌ چند بار به‌ درشكسته‌ زدم‌ و داخل‌ شدم‌. پشت‌ به‌ در، ايستاده‌ بود كنار پنجره‌ و داشت‌ بلندبلند گريه‌ مي‌كرد. اولين‌ بار بود اين‌طور مي‌ديدمش‌، لاغرو نحيف‌، توي‌ آن‌ مانتو كرمي‌رنگ‌ كوتاه‌. همان‌جا، توي‌ درگاه‌، صدايش‌ زدم‌. برنگشت‌. دست‌هايش‌ را گذاشته‌ بود روي‌ صورتش‌ و داشت‌ گريه‌ مي‌كرد. دوباره‌ صدايش‌ زدم‌. بي‌آنكه‌ برگردد، خواهش ‌كرد بروم‌ بيرون‌. خواهش‌ كرد تنهايش‌ بگذارم‌. خواستم‌ برگردم‌ كه ‌مهرداد اشاره‌ كرد حرف‌ بزنم‌. اصلا نمي‌دانستم‌ چه‌كار كنم‌. آن‌ وسط گير كرده‌ بودم‌. كاش‌ اصلا، خبر مرگم‌، نيامده‌ بودم‌. كاش‌ اصلا تلفن ‌لعنتي‌ را جواب‌ نداده‌ بودم‌. رفتم‌ جلو. دوباره‌ صدايش‌ زدم‌. بعد شروع‌ كردم‌ به‌ مزخرف‌ گفتن‌. گفتم‌ اين‌ چيزها توي‌ زندگي‌ هر كسي ‌پيش‌ مي‌آيد. گفتم‌ اينها نمك‌ زندگي‌ است‌. گفتم‌ خيلي‌ زود فراموشش‌ مي‌كنند. بعد حرف‌ اثاث‌ را پيش‌ كشيدم‌. گفتم‌ اصلا مهم‌نيست‌. خيلي‌ زود همه‌ را مي‌خرند. همين‌طور داشتم‌ حرف‌ مي‌زدم‌. بعد خواهش‌ كردم‌ بنشيند . آرام‌تر شده‌ بود. دست‌هايش‌ را گذاشت ‌روي‌ رف‌ پنجره‌. خواهش‌ كرد بروم‌ بيرون‌. گفت‌ خودش‌ هم‌ مي‌آيد. گفت‌ بايد چند دقيقه‌اي‌ توي‌ اتاق‌ بماند .

    برگشتم‌ بيرون‌. مهرداد ايستاده‌ بود كنار پيشخوان‌ آشپزخانه‌. داشت‌ سيگار مي‌كشيد. اشاره‌ كرد بنشينم‌. رفتم‌ سر جايم‌ نشستم‌. چشمم‌ افتاد به‌ لوستر دوشاخة‌ ديواري‌. سالم‌ بود. شايد تنها چيزي‌ بود كه‌ از دست‌ آن‌ دو جان‌ سالم‌ به‌ در برده‌ بود. مهرداد آمد نشست‌كنارم‌. مي‌خواست‌ دوباره‌ شروع‌ كند به‌ حرف‌ زدن‌. اشاره‌ كردم ‌چيزي‌ نگويد. آهسته‌ گفتم‌ وضع‌ را خراب‌تر از اين‌ نكند. پاهايش‌ را انداخت‌ روي‌ هم‌. داشت‌ به‌ جايي‌، روي‌ زمين‌، نگاه‌ مي‌كرد كه ‌شنيدم‌ شهلا صدايم مي‌كند. مهرداد اشاره‌ كرد بروم‌ توي‌ اتاق‌. بلند شدم‌ رفتم‌ توي‌ اتاق‌. نشسته‌ بود لب‌ تخت‌. بي‌آنكه‌ به‌ من‌ نگاه‌ كند، خواهش‌ كرد برايش‌ سيگاري‌ روشن‌ كنم‌. برگشتم‌. مهرداد سيگار روشني‌ داد دستم‌. رفتم‌ توي‌ اتاق‌. سيگار را گرفت‌. زير چشمانش ‌سياه‌ سياه‌ شده‌ بود. گوشة‌ لبش‌ هم‌ خون‌آلود بود. بار اولي‌ بود كه ‌چهرة‌ بدون‌ آرايشش‌ را مي‌ديدم‌. به‌ سيگار پك‌ زد. گفت‌ تا چند دقيقة‌ ديگر مي‌آيد بيرون‌. برگشتم‌ توي‌ هال‌. كنار پنجره‌، پرده‌ را پس‌زدم‌ و بيرون‌، توي‌ كوچه، را نگاه‌ كردم‌. چندتا پسر هفت‌هشت‌ساله‌، دور هم‌، كنار در ساختمان‌ روبه‌رويي‌ چمباتمه‌ زده‌ بودند. جسم ‌كوچك‌ سياه‌رنگي‌ ميان‌شان‌، روي‌ زمين‌، بود. گاهي‌ يكي‌شان‌ دست ‌دراز مي‌كرد و تكانش‌ مي‌داد. از آنجا درست‌ پيدا نبود. اول‌ فكر كردم‌ قورباغه‌اي‌ چيزي‌ است‌. نبود. بيشتر شبيه‌ لاك‌پشت‌ بود. بعد شروع ‌كرد به‌ تكان‌ خوردن‌. بچه‌ها آهسته‌ دنبالش‌ حركت‌ كردند. داشت‌ به ‌ديوار خانة‌ بغل‌ نزديك‌ مي‌شد كه‌ دستي‌ را روي‌ شانه‌ام‌ حس‌ كردم‌. برگشتم‌. مهرداد آهسته‌ گفت‌: «حسابي‌ افتادي‌ تو زحمت‌.»

    «اين‌ حرف‌ها چي‌يه‌.»

    دستش را از روي‌ شانه‌ام‌ برداشت‌. گفت‌: «يه‌خرده‌ كه‌ آروم‌تر شد، من‌ هم‌ باهات‌ مي‌آم‌. شايد اصلا شب‌ هم‌ پيشت‌ موندم‌.»

    چيزي‌ نگفتم‌. توي‌ كوچه‌ را نگاه‌ كردم‌. يكي‌ از بچه‌ها لاك‌پشت‌ را برداشته‌ بود و داشت‌ مي‌رفت‌ به‌ سمت‌ ته‌ كوچه‌. بقيه‌ دنبالش‌ راه ‌افتاده‌ بودند. سرم‌ را بردم‌ نزديك‌ شيشه‌ كه‌ صدايي‌ شنيدم‌. هر دو برگشتيم‌. شهلا ايستاده‌ بود كنار در. داشت‌ كفش‌هايش‌ را مي‌پوشيد. لب‌هاي‌ سياهش‌ حالا سرخ‌ سرخ‌ بودند، اما هنوز جاي‌ زخم‌ پيدا بود. رفتم‌ جلو. گفتم‌ هر جا بخواهد، مي‌رسانمش‌.

    «نه، ممنون‌، خودم‌ مي‌رم‌.»

    به‌ من‌ نگاه‌ نمي‌كرد.

    اصرار كردم‌. گفتم‌ ظهر جمعه‌ ماشين‌ گيرش‌ نمي‌آيد. بعد گفتم‌: «اصلا بياين‌ بريم‌ خونة‌ من‌. با هم‌ يه‌ چيزي‌ درست‌ مي‌كنيم‌.»

    مي‌خواستم‌ بگويم‌ يك‌ فيلم‌ تازه‌ هم‌ گرفته‌ام‌. كيفش‌ را از جالباسي‌ كنار در برداشت‌. مهرداد گفت‌: «لااقل‌ بذار برسوندت‌.»

    شهلا دستگيرة‌ در را گرفت‌. مي‌خواست‌ بچرخاندش‌ كه‌ رفتم ‌جلوتر. گفتم‌: «من‌ هر جا بخواي‌، مي‌رسونمت‌. الان‌ كه‌ ماشين‌ گيرت ‌نمي‌آد.»

    چيزي‌ نگفت‌. همان‌جا ايستاده‌ بود. خيره‌ شده‌ بود به‌ دستگيرة ‌در. كفش‌هايم‌ را باعجله‌ پوشيدم‌. بعد به‌ مهرداد گفتم‌ تا زنجير ماشين‌ را باز مي‌كنم‌، آماده‌ شود. شهلا در را باز كرد و بيرون‌ رفت‌. دنبالش ‌رفتم‌. از پله‌ها كه‌ پايين‌ مي‌رفتيم‌، گفت‌ برسانمش‌ خانه‌ برادرش‌. «هر دفعه‌ زحمت‌هاي‌ ما رو دوش‌ توئه‌.»

    «اين‌ حرف‌ها چي‌يه‌.»

    پايين‌ در را برايش‌ باز كردم‌. باعجله‌ رفت‌ طرف‌ ماشين‌. درها را باز كردم‌. نشست‌ عقب‌. وقتي‌ قفل‌ زنجير را باز مي‌كردم‌، گفت‌: «ديگه ‌دلم‌ نمي‌خواد برگردم‌ تو اين‌ خونه‌. حالم‌ از اين‌ محله‌ به‌ هم‌ مي‌خوره.»

    نشستم‌. گفتم‌: «مي‌خواي‌ تو هم‌ بياي‌ بريم‌ خونة‌ ما؟»

    «نه‌، مي‌خوام‌ برم‌ خونة برادرم‌.»

    صدايش‌ مي‌لرزيد. به‌ شيشة‌ سبزرنگ‌ سرتاسري‌ راه‌پله‌ نگاه‌ كردم‌. منتظر بودم‌ مهرداد بيايد پايين‌. از توي‌ آينه‌ به‌ شهلا نگاه‌ كردم‌. رويش ‌به‌ پنجره‌ بود. بعد شنيدم‌ كيفش‌ را باز كرد. دلم‌ مي‌خواست‌ حرفي ‌بزنم‌، چيزي‌ كه‌ مانع‌ اين‌ سكوت‌ لعنتي‌ بشود، اما حرفي‌ به ‌نظرم ‌نمي‌رسيد. دوباره‌ به‌ راه‌پله‌ نگاه‌ كردم‌. معلوم‌ نبود مهرداد داشت‌ چه‌ غلطي‌ مي‌كرد. كفش‌پوشيدن‌ كه‌ اين‌قدر طول ‌دادن‌ نداشت‌. دلم ‌نمي‌خواست‌ زياد توي اين‌ وضع‌ بمانم‌. يكدفعه‌ چشمم‌ افتاد به‌ زني ‌كه‌ پشت‌ پردة‌ توري‌ پنجرة‌ طبقة‌ اول‌، كنار يخچال‌، ايستاده‌ بود و زل ‌زده‌ بود به‌ ما. مي‌ديد كه‌ دارم‌ نگاهش‌ مي‌كنم‌، اما از جايش‌ تكان نخورد. به‌ آينه‌ نگاه‌ كردم‌. شهلا داشت‌ با دستمالي‌ چشمانش‌ را پاك ‌مي‌كرد. مي‌ديدم‌ كه‌ دارد آهسته‌ گريه‌ مي‌كند. چند لحظه‌ بعد، در بازشد و مهرداد بيرون‌ آمد. وقتي‌ سوار شد، ماشين‌ را روشن‌ كردم.

    توي‌ راه‌ هيچ‌كدام‌ لب‌ از لب‌ باز نكرديم‌. فقط وقتي‌ پيچيدم‌ توي ‌يوسف‌آباد، شهلا گاهي‌ آهسته‌ مي‌گفت‌ بپيچم‌ به‌ راست‌ يا به‌ چپ‌ .

    جلو در خانه‌ برادرش‌ پياده‌اش‌ كردم‌. مهرداد گفت‌ صبر كنم‌ تا برود توي‌ خانه‌. در را كه‌ به‌ هم‌ زد، راه‌ افتادم‌. از خيابان‌ بيرون‌ آمدم‌ و انداختم‌ توي‌ اتوبان‌. مهرداد سيگاري‌ روشن‌ كرد. تمام‌ مدت‌ عين ‌مجسمه‌ زل‌ زده‌ بود به‌ جلو. راديوپخش‌ را روشن‌ كردم‌. صداي‌ خش‌خش‌ راديو بلند شد. چندتا موج‌ عوض‌ كردم‌ تا بالاخره‌ گذاشتم‌ روي‌ موجي‌ كه‌ داشت‌ موسيقي‌ كلاسيك‌ پخش‌ مي‌كرد. صدايش‌ را كم‌ كردم‌. لحظه‌اي‌ به‌ مهرداد نگاه‌ كردم‌ كه‌ داشت‌ سيگارش‌ را از لاي ‌شيشة باز مي‌تكاند. با خودم‌ گفتم‌ هنوز دارد به‌ دعواي‌شان‌ فكرمي‌كند. شايد به‌ همان‌ لحظه‌ كه‌ شهلا افتاده‌ بوده‌ به‌ جان‌ اثاث‌ خانه‌. شايد هم‌ چندتايي‌ را خودش‌ درب‌ و داغان‌ كرده‌ بوده‌. من‌ كه‌ آنجا نبودم‌. شايد با هم‌ افتاده‌ بودند به‌ جان‌ اثاث‌ خانه‌. صداي‌ راديو را بلندتر كردم‌. گفتم‌: «ديشب‌ يه‌ فيلم‌ قشنگ‌ گرفتم‌.»

    نگاهم‌ كرد، طوري‌ كه‌ انگار هنوز حواسش‌ جاي‌ ديگر بود. گفتم‌: «اسمش‌ عنكبوته‌، يه‌ همچين‌ چيزي‌. يارو خيلي‌ تعريف‌شو كرد. گفت‌ از اون‌ فيلم‌هاي‌ شاهكاره‌.»

    چيزي‌ نگفت‌.

    «بعد از ناهار فيلمو مي‌بينيم‌ و بعدش‌ مي‌ريم‌ چيت‌گر. دوتا دوچرخه‌ حسابي‌ كرايه‌ مي‌كنيم‌، چهارپنج‌ بار پيستو دور مي‌زنيم‌.»

    خيره‌ شده‌ بود به‌ جلو. انگار او پشت‌ فرمان‌ نشسته‌. گفتم‌: «موافقي‌ كه‌؟»

    سر تكان‌ داد. بعد شيشه‌ را كشيد پايين‌ و ته‌سيگارش‌ را پرت‌ كرد بيرون‌. آرنجش‌ را گذاشت‌ لب‌ شيشه‌. گفتم‌: «مي‌دوني‌ آخرين‌ بار كي ‌چيت‌گر بودم‌؟»

    گفت‌: «كي‌؟»

    «زمستون‌ پارسال‌. تو سردترين‌ شب‌ سال‌. باورت‌ مي‌شه‌؟»

    سر تكان‌ داد. بعد گفت‌: «خوب‌؟»

    داشتم‌ فكر مي‌كردم‌. بعد شروع‌ كردم‌ به‌ تعريف‌ كردن‌. گفتم‌ وقتي ‌رسيدم‌، داشتند جايي‌ را كه‌ دوچرخه‌ كرايه‌ مي‌داد، مي‌بستند. گفتم ‌ماشين‌ را گذاشتم‌ توي‌ پاركينگ‌ و پياده‌ راه‌ افتادم‌. تمام‌ مسير پيست ‌را، توي‌ آن‌ سرما، پياده‌ طي‌ كردم‌. وقتي‌ رسيدم‌، يخ‌ زده‌ بودم‌. «وقتي ‌خم‌ شدم‌، در ماشينو باز كنم‌، همون‌طور موندم‌. انگار خشك‌ شده ‌بودم‌. هر طور بود رفتم‌ تو ماشين‌. نيم‌ساعت‌ همون‌جا نشستم‌ و بخاري‌ رو زدم‌ تا يه‌ذره‌ گرم‌ شدم‌.»

    داشت‌ نگاهم‌ مي‌كرد. گفتم‌: «الان‌ كه‌ يادش‌ افتادم‌، سردم‌ شد. باورت‌ مي‌شه‌؟»

    خم‌ شد. هر دو دستش‌ را برد طرف‌ كفش‌هايش‌. نمي‌ديدم‌ چه‌كارمي‌كند. گفتم‌: «يكي‌ دو هفته‌ بود دلم‌ مي‌خواست‌ برم‌ اونجا. امشب‌ با هم‌ مي‌ريم‌.»

    چيزي‌ نگفت‌. آرنجش‌ را گذاشت‌ لب‌ شيشه‌. هنوز داشتم‌ به‌ آن ‌شب‌ سرد فكر مي‌كردم‌ كه‌ شنيدم‌ موبايلم‌ زنگ‌ مي‌زند. از توي‌ جيبم ‌درش‌ آوردم‌ و دكمة سبزرنگ‌ را فشار دادم‌. شهلا بود. مي‌خواست‌ ببيند رسيده‌ام‌ خانه‌ يا نه‌. گفتم‌: «داريم‌ مي‌رسيم‌.»

    عذرخواهي‌ كرد. گفت‌ به‌خاطر همه‌چيز ممنون‌ است‌. دست‌ آخر خواهش‌ كرد گوشي‌ را بدهم‌ مهرداد. نمي‌دانم‌، شايد اگر يك‌ جايي ‌دور از مهرداد بودم‌، اين‌ كار را نمي‌كردم‌. مي‌گفتم‌ بعد زنگ‌ بزند، يك‌همچين‌ چيزي‌. به‌ مهرداد نگاه‌ كردم‌ كه‌ خيره‌ شده‌ بود به‌ جلو. گوشي ‌را دادم‌ دستش‌. شروع‌ كرد به‌ حرف‌ زدن‌. داشت‌ آهسته‌ حرف‌ مي‌زد. بعد سرش‌ را برد نزديك‌ شيشه‌. شنيدم‌ كه‌ گفت‌ نمي‌تواند. گفت‌ بگذارد براي‌ بعد. همين‌. بعد گوشي‌ را قطع‌ كرد و داد دست‌ من‌ .

    كمي‌ بعد، وقتي‌ پيچيدم‌ توي‌ خيابان‌مان‌، دوباره‌ سيگاري‌ روشن ‌كرد. زيرچشمي‌ مي‌ديدم‌ كه‌ پشت‌ سر هم‌ به‌ سيگار پك‌ مي‌زند. وقتي‌ رسيديم‌ سر كوچه‌، گفت‌ تصميمش‌ عوض‌ شده‌. گفت‌مي‌خواهد برگردد خانه‌. گفتم‌: «اقلا ناهار بخور، بعد برو. خودم ‌مي‌رسونمت‌.»

    «نه، دلم‌ مي‌خواد الان‌ برگردم‌.»

    از من‌ عذرخواهي‌ كرد. گفت‌ به‌ خاطر همه‌چيز ممنون‌ است‌.

    «اقلا بذار تا يه‌ جايي‌ برسونمت‌.»

    «نه‌ ، ممنون‌ . خودم‌ مي‌رم‌.»

    وقتي‌ پياده‌ شد، برايم‌ دست‌ تكان‌ داد. بعد باعجله‌ رفت‌ آن‌طرف ‌خيابان‌. دور زدم‌ و برگشتم‌ طرف‌ خانه‌. به‌ ساعتم‌ نگاه‌ كردم‌. ياد فيلم‌ عنكبوت‌ افتادم‌. ناهار را كه‌ مي‌خوردم‌، دراز مي‌كشيدم‌ جلو تلويزيون‌. ساعت‌ شش‌ هم‌ مي‌زدم‌ بيرون‌. مي‌رفتم‌ پارك‌ چيت‌گر. دلم‌ مي‌خواست‌ دو ساعتي‌، چند بار پيست‌ را دور مي‌زدم‌، تا وقتي ‌تمام‌ بدنم‌ از عرق‌ خيس‌ مي‌شد .

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 36 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت