Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - جشن تولد رعنا
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

نمایش اخبار فرهنگی

خطا
  • خطا در بارگذاری اطلاعات فید


    رعنا مسبب قضیه بود . البته من از این بابت از اوخیلی ممنون هستم .  طی این یک سالی که من پایم به دوره هایشان باز شده بود ، او بیشتر از همه شان مرا مسخره می کرد . البته از او بد تر هم بودند . افسون و ژاله ! اما آنها بالاخره کوتاه آمدند و دیگر کمتر چیزی می گفتند . اما رعنا همیشه از موضع بالا  با من حرف می زد و مسخره کردن هایش که پر از تکبر و اداهای روشنفکرانه بود ،بیشتر ازحرف هاي  بقیه، آدم را آزار می داد.  گفتم افسون و ژاله ! با افسون که یک بار نزدیک بود کارمان به گیس کشی بکشد . آن دفعه که سوار ماشین ژاله شده بودیم این اتفاق افتاد . داشتیم از رستوران بر می گشتیم . نوبت دوره به خانه مریم اینا افتاده بود. و او، نمیدانم چطور شد که تصمیم گرفته بود توی رستوران ناهار بدهد . توی رستوران ناهار ما را داد و حالا داشتیم می رفتیم  که بقیه مهمانی را در خانه شان بگذرانیم . من ديوانه ، به جای این که سوار ماشین مریم بشوم که باز آدم های معقول تری داخلش بودند ، سوار ماشین ژاله شدم که دیوانه هایی مثل خودش وافسون و رعنا تویش بودند . ژاله شیشه ماشین را کشیده بود پایین ، یک موسيقي عجق وجق گذاشته بود و صدای ضبط را انقدر بلند کرده بود که گوش آدم را کر می کرد . بعد خودش و افسون فرت فرت سیگار کشیدند و لایی کشی وویراژی راه انداخته بودند که نگو. طوری که مردها هی می پیچیدند جلو وهی متلک يا فحش و دری وری بارمان می کردند . من وحشت کرده بودم . فكر مي كردم اگر تصادف كنيم چه !حتما بعدش جنازه هایمان را می كشيدند بیرون ؛ با آن قیافه ها! البته قیافه من  که زیاد بد نبود. اما قیافه آن سه تای دیگر یعنی بیشتر افسون و ژاله مثل استغفرا....! زن های خراب بود و اگرجنازه یا  فرق نمی کند، زنده ي له و لورده شده مان را می کشیدند بیرون، حتما کسانی هم پیدا می شدند که بگویند رفتار سرنشینان ماشین چطوری بوده است . راستش ،الان که فکرش را می کنم ، می بینم که ترسم بیخود بوده است، ا ما آن موقع ترسیده بودم . هم از تصادف، و هم از بی آبرویی . این بود که مثل دیوانه ها شروع کردم به جیغ کشیدن و گفتم که باید نگهدارند تا پیاده بشوم . وقتی مسخره ام کردند، گفتم خودشان مسخره اند؛ با آن قیافه و رفتارشان. بعد افسون هرچه از دهنش درآمد به من گفت. گفت که من امل هستم. بی شعور هستم . و همه مصیبت این مملکت از امل هایی مثل من است که حق و حقوق خودمان را   نمی دانیم. و خودمان را حبس کرده ایم و اجازه داده ایم هر خاکی که خواستند توی سرمان بریزند . چند تا فحش هم نثارم کرد ودادزد که ژاله نگهدارد تا من پیاده شوم . بقیه هم هر چه سعی کردند تا جلوی مرا بگیرند ، نشد که نشد . من پیاده شدم و با پای لرزان رفتم آن طر ف خیابان . به اولین تاکسی گفتم مستقیم . وبعد تکه تکه رفتم تا به خانه برسم . به خودم گفتم : «لعنت بر من اگردیگر بااین جماعت بگردم.»          فردایش اول مريم و بعد رعنا زنگ زدند و معذرت خواستند . البته با دو شیوه متفاوت . مریم گفت که افسون دیوانه است . شوهر نکرده و عقده ای شده است . تا حالا سه چهار بار هم نامزدیش با آدم های مختلف به هم خورده  وبرای همین اعصاب درستی ندارد؛ خلاصه اينكه باید او را تحمل کرد و از او نباید به دل گرفت . اما معذرت خواهی رعنا بیشتر شبیه تحقیر کردن من بود . او گفت که البته درست است که تقصیر افسون بود ، اما من هم باید ظرفیتم را بالا ببرم باید از این حالت املی بیرون بیایم و وارد دنیای واقعی بشوم . او یادآوری کرد که من از این امل بودنم خیری ندیده ام . واگر از همان دوران دبیرستان کمی عاقل تر بودم و ظرفیت این را داشتم که عاشق بشوم ، یا لا اقل با چند تا پسر آشنا شوم ، می توانستم از بینشان یک درست و حسابی اش را انتخاب کنم . درست مثل او که تا شش هفت سال بعد از این که من ازدواج کنم از  مجردی اش لذت برده بود و بعد هم اورود را برای عاشق شدن انتخاب کرده بود و حالا هم آنقدر خوشبخت و آزاد بود . در حالی که من انقدر بی عرضه بودم که گذاشته بودم پدرم مرا به یک امل تر از خودم  شوهر بدهد . شوهری که ده دوازده سال مرا توی خانه حبس کرد و بعد هم كه تا حالا نزدیک دو سال است که گذاشته رفته آن  طرف دنیا و اصلا به فکر من نیست . 

        آن ها هیچ کدام شان نمی دانستند . یعنی فرصتش پیش نیامده بود که بگویم من هم ظرفیت عاشق شدن را داشته ام  و عاشق هم بوده ام . و آه که چقدر مسعود را دوست داشته ام . مسعود پسر خوش تیپ و مهربانی بود که سر کوچه ما بوتیک داشت. ما چند ماه بود که با هم تلفنی صحبت می کردیم . قول و قرارها داشتیم . تا این که پدرم فهمید و- خدا رحمتش کند- پدر هر دو تایمان را در آورد و عاقبت از ترس بی آبرویی و از آن جا که فهمیده بود من لیاقت درس خواندن را ندارم ، مرا در سن هفده سالگی  به پسر عموی دیوانه ام شوهر داده بود.

   البته قضیه پسر عمویم را همه می دانستند  -  ما ها همه از دوران دبیرستان با هم دوست بودیم – (دوست که نه ! بيشترآشنا بودیم . من با مریم دوست بودم که آدم معقول تری بود . بقیه دوست های مریم بودند که من آن موقع ها هم می شناختمشان اما دوستی  نزدیک تر ما توی همین دوره ها آغاز شد ؛از وقتی من آزادی ام را به دست آوردم و به مریم تلفن زدم و او مرا وارد این دوره ها کرد ). آن ها می دانستند که بعد از این که زن پسر عمویم شدم ، او حتی نگذاشت که دیپلمم را بگیرم . کم کم هم کارش به جایی رسید که نمی گذاشت پایم را از خانه بیرون بگذارم. او حتی نمی گذاشت به خانه پدرم که عموی خودش بود بروم چه برسد به این که باچنین دوست هایی بگردم . بله او ده سال تمام مرا در خانه حبس کرد تا این که خدا را شکر، آخرش آن گند را آب داد تا من بتوانم مدتی از شرش راحت بشوم . به بچه ها گفته بودم که برای یک ماموریت اداری به دبی رفته است و هیچکس نمی دانست که گند دزدی ها یا آن طور که توی دادگاه گفتند ، اختلاس هایش در آمده و سه سال برایش حبس بریده اند .

   بله ميگفتم! خلاصه اين كه رعنا زنگ زد و بابت رفتار افسون از من معذرت خواست و معذرت خواستنش هم به همان شکلی بود که گفتم . دفعه بعد نوبت دوره، خانه ژاله اینا بود . ژاله که زنگ زد برای یاد آوری ، او هم کلی از رفتار افسون معذرت خواست ، من طبق قولي كه به خودم داده بودم ، بهانه آوردم و به خانه شان نرفتم . اما دوره بعدی که نوبت مریم بود ، انقدر اصرار کرد که رفتم  . تصمیم گرفته بودم  نروم ، اما رفتم . علت اصلی اش وحشت از تنهایی بود . من قبلا ، انقدرها از  تنهایی نمی ترسیدم . این وحشت از تنهایی که باعث شده بود برای رهایی از آن به هر کاری تن در دهم ، قسمت اصلی اش از روزی شروع شد که مسعود – پسر خودم را می گویم، نه آن يكي مسعود  – توی خواب دچار تشنج شد و من تا حد مرگ ترسیدم . اما آن نصف شب هر چقدر توی راه پله ها داد و هوار کردم و کمک خواستم ، کسی به دادم نرسید . هر چه فکر کردم به چه کسی تلفن بزنم ، دیدم هیچ کس را ندارم نه پدری ، نه مادری ، نه خواهری . هر دو تا برادرم كه زمان جنگ از ترس سربازی ، قاچاقی به انگلیس رفته و دیگر برنگشته بودند . هر چه به بچه های خاله ، دایی و حتی عمو و عمه  که تازه قوم شوهرم هم می شدند ، فکر کردم  دیدم همه را آن مردک از من بریده بود . و من احمق هم سعی نکرده بودم ، بعد از حبس افتادن او با آنها رابطه برقرار کنم . بله ! پدرم در آمد تا توانستم بچه نه ساله را کول کنم واز پله های چهار طبقه ساختمان پایین بکشم و همسایه طبقه اول را با گریه و زاری وادارم ما را به بیمارستان برساند . عقلم هم نرسیده بود به اورژانس زنگ بزنم ،از بس که هول بودم . همان موقع بود که قسم خوردم که از سگ و گربه توی خیابان هم برای خودم دوست و آشنا درست کنم ، تا دیگر هیچ وقت چنین وحشت و تنهایی را تجربه نکنم . البته همه می دانند که زندگی برای یک زن تنها با سختی ها و حقارت های زیادی همراه  است . اما من ضعف و وحشت واقعی را آن شب درک کردم و همان شب بود که قسم خوردم  که برای خودم دوست و آشناهای زیادی درست کنم . گور پدر مرتیکه ، شوهرم که اگر فردا آزاد می شد و بو می برد ، تازه باید  هزار جورمکافات هم پس می دادم . به هر حال  همین قسم بود که باعث می شد این همه تحقیر را از طرف این گروه اراذل و اوباشی که با هم دوره داشتیم تحمل کنم . ما هریک پنج شنبه در میان ، دوره داشتیم .هشت نفر بودیم و هر چهار ماه یکبار نوبت یکی از ما می شد. کار خاصی نمی کردیم . برنامه ناهار بود و گاهی موسیقی و رقص و تا دلتان بخواهد پرحرفی . این وسط ،هر کس تاریخ تولدش مي رسيد ، باید جشن تولد می گرفت وهمه را خانوادگی دعوت می کرد . خوب ، من توی دوره ها شرکت می کردم اما توی جشن تولدها ، هرگز شرکت نکرده بودم . دوست نداشتم جایی که همه با شوهرهایشان هستند ،  تنها بروم . البته شنیده بودم که افسون و ژاله هم اغلب تنها می روند . گرچه افسون ، گاهی با آخرین نامزدش می رفت - اگر با هم قهر نبودند- . و ژاله هم که طلاق گرفته بود . به هر حال من حوصله نداشتم در این جشن ها شرکت کنم . تا این که در آخرین دوره ، باز رعنا مرا مسخره کرد و امل خطاب کرد . دوشنبه جشن تولدش بود . طبق معمول گفتم نمی آیم ، او شروع کرد به سخنرانی.  تازگی ها او و شوهرش عضو یک گروه سیاسی هم شده بودند و کلی حرف های قلمبه سلمبه در مورد آزادي زنان و _چه مي دانم_ رهايي از اسارت و از اين چيزهایاد گرفته بود . شب که به خانه رفتم ، پیش خودم گفتم که چه عیبی دارد که من هم در این جشن تولد شرکت کنم . بله ! شرکت می کنم .از همه شان هم شیک تر می پوشم ، تا آن جای همه شان بسوزد! فرصت خیاطی رفتن نبود ؛ آدرس بهترین فروشگاه ها را گرفتم و بالاخره پیراهن بسیار زیبایی را انتخاب کردم . یک ماکسی بنفش رنگ آستین حلقه ای ! این رنگ به پوست من خیلی خوب می آمد . ماکسی راسته ، مرا باریک تر و بلند تر نشان می داد . جالب این که پیراهن فیت تن من دوخته شده بود؛ نه تنگ تر، نه گشادتر  نه حتي کوتاه يا بلند تر. دلیلش هم معلوم است. برای این که گوش شیطان و حسود و بخیل کر ، من سایزم کاملا استاندارد و مانکنی است . حالا آرایشگاه را بگو! پولی که برای آرایشگاه دادم بابت آرایش جشن عروسیم پرداخته نشده بود . و الحق والانصاف که طرف، گل کاشت. باور نمی کردم بتواند آنقدرزیبا درستم کند. موهای کم پشت و کوتاهم  ، با کمک دسته های موی مصنوعی آنقدر بلند و زیبا شده بود که باورکردنی نبود . صورتم _گرچه خودمانیم بی آرایش هم بدک نبودم _اما با آرایش مرا شبیه فرشته ها کرده بودند . اغراق نمی کنم ! یک عالمه عکس گرفتیم و توی عکس همه چیز معلوم است . کفش پاشنه بلند عروسیم را پوشیدم . شیری رنگ بود و با این که خیلی سال پیش خریده شده بود ، مدلش  طوری نبود که دمده بشود. کمی مخمل بنفش، هم رنگ لباسم داشتم که دادم خیاط برایم یک کیف روی شانه ای کوچک و فوق الاده زیبا درست کرد که با لباسم محشر بود . خلاصه لعبتی شدم برای خودم .  

         تنها آرزویم این بود که آنجای همه شان را بسوزانم و خبر نداشتم كه اتفاقاتی بهتر از آن در انتظارم است . بله ! ما با این سر و شکل وارد خانه ميزبان شدیم؛ اما  به محض این که وارد سالن پذیرایی شدم ، خشکم زد. زیر لب گفتم:« آه مسعود!»

 من آهسته گفتم ؛ شاید کسی نشنید .اما او  فریاد زد: « سپیده! »

باورم نمی شد که مسعود من ، همان اورود رعنا باشد . چاق شده بود ؛ خیلی ! و کچل ! اما خودش بود .

هردو به تته پته افتادیم ! در مقابل نگاه پرسشگر بچه ها گفتیم : "خوب ! ما بچه محل بودیم . پدرهایمان با هم دوست بودند !" 

تعجبم از مریم بود که با این که موضوع مسعود را از سیر تا پیاز می دانست ، چطور زود تر از این ها نفهمیده بود که اورود رعنا، همان مسعود من است . موقع رقصیدن که شد ، مسعود بارها و بارها با من رقصید ؛ جلوی چشم های عصبانی و خوددار رعنا . من ازاو پرسیدم : «تو چطوری اورود شدی؟» شانه هایش را بالا انداخت: « رعناست دیگه ، از اسم های با کلاس خوشش می آید.»  گفت: « گرچه  ظاهرت خیلی عوض شده، اما هنوز هم  همان دختر محجوب و دوست داشتنی هستی.»- گمام كنم منظورش برداشتن چادر بود. از من خواست موقع رفتن کمی زودتر از بقیه خداحافظی کنم تا او بتواند مرا برساند . شام خوردنم که تمام شد ،خورده و نخورده ، بدون این که منتظر تمام شدن شام بقیه بشوم ، به اتاق رفتم و لباس پوشیدم . وقتی لباس پوشیده در سالن پذیرایی حاضر شدم ، همه تعجب کردند: «کجا با این عجله؟»

گفتم : « با اجازه همگی ، کار دارم و باید زود بروم . می دانید ، پسرم  در خانه تنهاست ودلم بد جوری شور می زند. رعنا جان ممکن است یک تاکسی سرویس برای من خبر کنی ؟» تا رعنا بجنبد ، مسعود پرید جلو :« اختیار دارید ! من می رسانمتان.»

 رعنا از جایش بلند شد :  « خوب ! صبر کنید ! من هم لباس بپوشم با هم برویم.»    

مسعود گفت : «ای داد! شما که مهمان دارید خانم جان! تا شامتان تمام شود من برگشته ام.» 

 من بدون این که بچه ها را ببوسم خدا حافظی کردم و بیرون رفتم . همچنان که از پله ها پایین مي رفتم ،   شنیدن صدای پاهای مسعود که  پشت سر من به سرعت از پله ها پایین می آمد، مرا مطمئن می کرد که فصل جدیدی از زندگی من آغاز شده است . یک فصل بسیار بسیار شاد و شیرین !   

 

نويدا هاديان

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 47 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت