Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شروع و تمام
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

عينك سه بعدي

 میترا داور

 

-         " خوش اومدید . مغازه خودتونه . چه عینکی می خواستید ؟ طبی ،  فتوكراميك هم باشه ؟  مدل شو انتخاب کنید ... نه خیر ... مطمئن باشید  ...  قیمت ما تعاونی یه... خیالتون جمع باشه .... ما با سیستم کامپیوتری کار می کنیم ...  اطلاعات ما به روزه ...  همیشه به شبکه وصلیم ... آن لاین ... بله ... خواهش می کنم ... از این جهت خیالتون جمع  باشه . "  این جملات ،  جملاتی است که برای هر مشتری  تکرار  می کنم  ، اما  اين روزها دوست دارم حرفه ام را تغيير بدهم ، ترس از اينكه   با همه ي تجربياتم ،  اشتباه كنم  ، خوره ي ذهنم شده است .

 

 زن  و مرد جوانی  آمده اند  مغازه ام .  هفته ی پیش  زن نسخه اش را آورده بود . عینکش آماده  است.  حالا  نشسته روبه رویم ، روی صندلی . خيلي جوان است،  رنگ صورتش مهتابي ست با چشم هاي عسلي .  عینک را  می گذارد به چشمش .  جلوی آینه  مي ایستد ، چند لحظه چشم هایش را می بندد و می گوید : سرم گیج می ره .

  می گویم :  همه ی  عینک  ها  چند روز اول همین مشکلو دارن .

بر مي گردد رو به شوهرش   مي گويد:

 - احمد !  به ام می یاد ؟

مرد رو به من  مي گويد:    خانم ! نظرشما چی یه ؟

-         عالی یه ! چون صورت خانم  کشیده ست ،  عینک حلقه بیضوی  به شون  میاد.

 زن مي گويد :  یه بار  دکتر شماره  چشمم رو زیاد داده  بود . مغزم مدام می لرزید ، این قدر که  تشنج  گرفتم .

-          خوشبختانه داروی  تشنج هم هست ، همین کلینیک بغلی ،  دکتر مغز و اعصاب.

-         بله ،  همین کارو کردیم ، یه مغازه ی دیگه ،  ببخشید منظورم یه کلینیک دیگه بود که ...

-         الان خانمم کنترل شدن . . .  تشنج شون کنترل شده ، ولی شنیدیم قرص ها عوارض  داره .

-         نگران نباشید .  حتماً  قرص هایی هست  که عوارض شو ...

  مرد به  عکس زمردی اشاره  می کند  که روی دیوار  است  .  می گوید :  ببخشید !  این زمرد چه ربطی به عینک فروشی  داره ؟

- این  عکس اولین عینکه در جهان  ،  نرون  برای تماشای جنگ گلادیاتورها   ،  از زمرد استفاده می کرد .

 عکس قدیمی ترین لنز  را نشانش  می دهم که در خرابه های  نینوا کشف شده .  وقتی می بینم  علاقه مند است ، ازش می خواهم به سالن ماکت  بیاید . سالن بزرگی که  ماکت تمام عینک های جهان را در آن جمع آوري كرده بودم ، نمايشگاه كوچكي كه مشتري ها را جذب مي كرد ، تعداد زيادي از مشتري ها به خاطر  همين نمايشگاه ، مشتري  شده بودند . سال ها روی این  نمايشگاه وقت گذاشته  بودم ، تقریباً می شود  گفت از زمانی که پدربزرگم وارد این حرفه شد .  این  حرفه به نوعی در رگ و  ریشه ی خانواده ی ما بود  .  هرکسی   را  می دیدم ،   اول  به چشم ها  و بعد به عینکش خیره می شدم ، حتا اگر عینک هم نداشت می توانستم آن را روی صورتش مجسم کنم .

 

مرد  خیره می شود به عینک سه بعدی ، عینکی که با  آن می توانستی پشت سرت را هم ببینی . عینک هایی را نشانش میدهم  که  چینی ها جهت مقابله با نیروهای شیطانی استفاده می کردند . مرد می خواهد از ماکت ها  و عینک ها عکس بگیرد ،  مانعش  می شوم  .

 

با احترام کارت دور طلایی ام را تقدیم شان  مي كنم . به خاطر حُسن انتخاب ، به شان تبریک  مي گويم  . آنها تشکر مي كنند و می روند .

 

 در کوچه و خیابان  خيره مي شوم به عینک ها ،  بعضی شیشه ها خیلی ظریف اند،  بعضی  فریم ها سیاه هستند با شیشه دودی . تک تک آنها حس  جداگانه ای زنده  می کنند در من ، شب در دفتر خاطراتم  می نویسم شان . وقتی می خواهم بنویسم  شان ، اتاق پر از چشم می شود، اوائل می ترسیدم ، بعد فکر کردم ترس ندارد، همان هایی هستند که من عینک شان را می دهم ، همان چشم ها هستند ،  چشم های آشنا ، اما وقتي همين چشم ها ، سروكله شان تو خواب هايم  پيدا مي شود ، سردرد عصبي مي گيرم ، چشم هاي قرمز ،‌مردمك هاي عفوني ... دلم مي خواست توان آن را داشتم بخشي از خواب هايم را حذف كنم .

 

  فردای آن روز  مَرد جوان برگشت ، گفت همسرش  بخش مراقبت های ویژه   بستری شده است،  به خاطر تشنج  . آمده بود  برای شکایت .

 گفت : خانم محترم !  من شكايت مي كنم ... یا  دکتر شماره ی چشمش  را  زیاد  داده و یا  شما شیشه ی عینک را اشتباه داده ايد   .

 از توي كشو كارم ، دست خط دكتر را بيرون  آوردم.

-         بفرماييد آقا !  دكتر  شماره ي هر دو چشم را نوشته شيش ... شما اين عينك را پيش هر كي  ببريد ، تاييد مي كنه .

 حتی نتیجه معاینات  چشم پزشکی خودم را نشان دادم. هر دو چشمم را دستگاه   نوشته بود  ده  دهم ،  اما دکتر شماره ی چشمم را داده بود یک ، البته دکتر که چه عرض   کنم  ، یکی از بهترین کلینیک های چشم پزشکی که فقط مُهر دکتر را استفاده می کردند.  بیمارها مثل طعمه هایی بودند برای دانشجویان . آخر سر  ویزیت دکتر  متخصص را  گرفتند .   همان وقت با اشاره به مُهر دکتر ،   پرسیدم  دکتر متخصص کجا هستند ؟  گفتند مُهرشان که هست. اینها را شاید برای قانع کردن خودم برای آن مرد تعریف کردم .

 مرد  فریاد زد که  :  خانم محترم ! مشکلات شما به من ربط نداره .  همين  الان زنگ مي زنم كلانتري .

 اشاره كرد به نمايشگاه عينك و گفت :  اين بساطو جمع  كن خانم ! تو داري كاسبي مي كني . تو سيمان فروشي نه عينك ساز ....

زنگ زد به کلانتری ،  وقتی  ماموران کلانتری آمدند ، تعجب نکردم ، شاید به خاطر اینکه شب قبل ، دچار کابوس شده بودم .  راهرو  طویلی  را خواب می دیدم که  تمامی  نداشت .  راهرو کم عرض بود.   تو خواب وحشت زده و پابرهنه می دویدم . دنبال در خروجی می گشتم . به گمانم  ترس از همین خواب بود که   باعث  شد  آن  روز  با عصبیت  جواب شا ن را  دادم  .

 گفتم  :‌آقاي محترم ! شما  داريد تهمت مي زنيد ! من اعاده ي حيثيت مي كنم .

زنگ زدم به  مطب چشم پزشكي .  جريان را به د كتر گفتم ،  دكتر با صداي كش داري گفت : خانم  عزيز! اشتباه كجاست ؟ اين خانم پرونده پزشكي داره . از اولش مورد مغزش داشته .

رو به ماموران كلانتري  گفتم : بفرماييد ! دكترش پشت خطه . اين آقا داره تهمت مي زنه .

آنقدر  محکم حرف زدم  که  رفتند .  البته می دانستم حریف دکتر هم  نمی شوند ، دکتر  نامه ای نوشت در خصوص تهمت و افترا ،  مرا هم تبرعه کرد  ،  نوشت  بیمار خودش مورد مغزی داشته .  تمام محل زیرش  را امضا کردند، خود من هم امضا کردم.  کسی که امضا جمع می کرد  وقتي امضايم را ديد گفت  این شکلک است امضا نیست . گفتم امضا ي من شکلک است . گفت باید اسمت را هم بنویسی. بالاخره بیمار ، البته شوهر بیمار محکوم شد،  چون بیمار ، فرداي آن روز  فوت کرد ،   همان شب بود كه خواب مي ديدم عينك تيره اي  داشتم ، همه جا را مي ديدم ، اما با عصاي چوبي ،  تك و تك از مسير افراد نابينا مي گذشتم .  اين خواب  خيلي اذيتم كرد ،‌با خودم فكر كردم شايد واقعاً من و يا دكتر اشتباه كرده ايم .

 در دفترچه خاطراتم در باره ی این زن و شوهر نوشته ام و اینکه  همه ی ماجراهای فراموش شده در خواب ها پیدایشان می شود ،  خواب ها ی دم صبح ، وقت اذان . درگرگ و میش هوا ، مُرده ها سرک می کشند . آن زن ،  بارها  وقت سحر به خوابم  آمده است  . پشت به من می رود به طرف در بزرگ زنگ زده اي  . در بسته می  شود . من این پا ، آن پا می کنم که یک بار دیگر ببینمش ،  اما زن رفته است  .

 

این روزها وسوسه  می شوم هر چه درباره عینک جمع آوری کرده ام ،‌ نابود  کنم . آن زن و مرد جوان ،‌ خوره ذهنم  شده اند ،   انگار صندلی گذاشته اند ،  جلوی چشمم نشسته اند و منتظرند که عینک شان را تحویل بدهم .  شوهر آن زن ، يكي دوبار د يگر هم آمد به عينك سازي . سرش را جلو آورد و گفت : ‌زن من هيچ مريضي نداشت . اون دنيا دامن تو مي گيرم !

   

مشتری های زیادی نشسته اند روی صندلی رو به روی من .  به نظرم  وقت آن رسیده بسیاری از مجله ها و کتاب های  ساخت عینک  را نابودم کنم ،  بهترین راه این است که بریزیم شان توی سطل بزرگ سر کوچه . سطل ها گنجایش شان زیاد است ، خیلی زیاد . می توانم در شب های متوالی این  کار  را بکنم . هر شب  دو تا کیسه می گذارم  تو سطل و یا یک شب ، وانت کرایه می کنم و همه را می ریزم توی خاكروبه ها ، بهترین  راه این است یک شب چهار شنبه سوری آنها  را  بسوزانم ... اصلا مهم نیست چه شبی ...  به زودی آنها را  از بین خواهم برد ، به نظرم  اين سال ها خودم را فقط سرگرم كرده ام ... ويتريني از كتاب و عينك ... هرچند  اگر همه ي كتاب ها  و عينك ها  را نابود كنم  ، باز   مُرده ها دست از سرم  برنخواهند داشت، ُمرده هایی که نقاط کانونی عینک شان را اشتباه  برآورد کرده ام و هیچ ربطی به پزشک معالج شان  نداشته است !

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 علی 1391-12-26 09:48
لذت بردم از داستان تان
بازگو کردن
 
 
0 #2 مريم سميعي 1391-12-26 04:56
ممنون . داستان بسيار زنده اي بود و تازه . جسارت شما را در افرينش ادبي تحسين مي كنم .
بازگو کردن
 
 
0 #1 سورمه 1391-12-24 19:05
مرسی خانم داور. داستان قشنگیست. بسیار لذت بردم :-)
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 55 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت