Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - سکته ناقص
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

داستان كوتاه:  «سكته‌ي ناقص»                                عباس مؤذن

 

چشمان‌ام به آسمان است. مي‌دوم. پرنده‌اي با من مي‌آيد؛ نمي‌شناسم‌اش اما مي‌دانم به رنگ بنفش است، مثل آسمان! با او مي‌دوم. با هم مي‌دويم. كسي نيامده است. آماده‌ام. نمي‌ترسم. براي چه بترسم وقتي كه در اينجا، گناه بي‌معنا‌ست؟ همه چيز تازه و روشن است. آن‌هايي را كه تاكنون نديده‌ام حالامي‌شناسم. متوجه مي‌شوم كه قضاوت‌ام درباره‌ي آدم‌هاي پيرامونم چه‌قدر اشتباه بوده است!

نسيمي نمي‌وزد، شاید من احساس‌اش نمي‌كنم! هرچه هست، صداهاي مبهمي‌ست كه در اطراف‌ام پراكنده‌اند. اما نه، همه‌ی آن‌ها، تنها يك صداست، يك صداي تكه‌پاره شده! كنار گودالي رها شده‌ام. برخورد برگ‌هاي تك‌درختي گوش‌ام را كر مي‌كند. نمِ خاك را... راستي نديدم چه وقت زمين را كنده بودند- اما مي‌دانم كه بوي خاك به مشامم خورد. اشكي كه خاك را مرطوب كرده است، حدي بالاتر از وسوسه دارد. مي‌خواستم كار مقدسي كرده باشم. "تقدس"! امان از كلمه‌ها...

كلمه، كلمه، كلمه، هرچه كه در خيالم بود، بود. در حماقتي گير افتاده‌ام كه بوي خوشي دارد. انگار اين منجلاب حماقت، مدخل نور تندي‌ست كه فوران مي‌كند. روشنايي همين است، معنويتي كه به‌دنبالش بودم. فرياد مي‌زنم، مي‌خواهم تا واژه‌هاي متحرك را هشدار داده باشم:

«روشنايي‌ها را خاموش كنيد. خاموش كنيد شعله‌هايي را كه به چشمان‌تان بسته‌ايد. دور بريزيد چراغ‌هايي را كه بي‌شب است. چراغ بي‌شب مثل مرده‌شور بي‌مرده است.»

مي‌خندند! از حماقت‌شان كه روشن است، دلم مي‌سوزد.

بايد بسوزد؟

گفته بودم كه نبايد دل بسوزانم. زندگي در قسمتي از من به تاراج رفته است. كي و كجا؟ مهم نيست، حالا بايد حركت كنم. نيرويم را جمع مي‌كنم. آهان، اوهوم، ها، نشد!

چرا نمي‌شود؟! "شدن"، فعلي مغاير با دستور زبان من است. بايد فكر كنم. اما چگونه مي‌توانم بيانديشم؟ نكند فكر كردن، تطبيقي غلط از رفتار اين خزنده‌هايي‌ست كه دور و برمن، "بودن" را نشخوار مي‌كنند! اين‌ها كه خزنده نيستند. گاهي مي‌خزند و گاهي ديگر مي‌پرند. فكر نمي‌كردم، در خاك هم بتوان پريد.

احساس خوبي دارم، مثل وقتي كه ازدواج كرده بودم. يا نه، مثل زماني‌که متولد می‌شدم. حتا دورتر از آن، خيلي دورتر از به دنيا آمدنم! هنوز زند‌گي را درك نكرده بودم كه رنج بودن را به من خبر دادند.

پرنده‌، بال نمي‌زند؛ رها شده است. در آسمان خود را آزاد كرده است. خسته است. منقارش را كه باز و بسته مي‌كند، فرصت مي‌كنم به درونش، بلغزم. گير كرده‌ام! دو لايه‌ي منقارش خشك‌اند. پي آب آمده است. به دنبال آب گشته است. هنوز نفسش بند نيامده بود كه توانستم به درونش، بخزم.

پرنده‌ي من، ديگر نيست. هياهوي جرياني مركب را مي‌شنوم. مركبي از يك جريان متناوب و پي در پي. گوشم را نازك مي‌كنم تا معنی آن را بشنوم. خودم را نازكتر مي‌كنم. هرچه ظريفتر مي‌شوم، صدا نيز هماهنگ با من تصميم مي‌گيرد. با من، او هم نازك مي‌شود. جلوتر از من است. اين‌جا مكاني به سياهي زده است. نكند كلاغي را ديده‌ام! اما نه، كلاغ‌ها به اين نرمي پرواز نمي‌كنند، خودشان را در هم مي‌كوبند، تا بپرند. اين پرنده به آرامي چشمان پير مادرم به اين طرف و آن طرف مي‌رود. خوشم مي‌آيد! حالا، خاطره‌هايي كه از پدرم گفته بود به پيشوازم آمده‌اند. در ميان داستان ازدواج‌شان گرفتار شده‌ام. در دوردست‌ها جنگلي را مي‌بينم. بايد نفس بكشم. جنگل به سياهي زد تا توانستم ببينم:

سياهي!

 چه رنگ دلربايي دارد اين، سياهي! حالا ديدم، كسي نيست حتا وزشِ هيچ احساسي. پرنده‌‌اي بال مي‌زند. باز هم بال مي‌زند. چهار مرتبه در خود پيچيد، تا من سُرفه كردم. در آن‌جا قطاري به پل رسيده است. سينه‌ام به زمين گير كرده است. ترن، از سياهي بيرون كشيده شد كه سينه‌ام به شدت تيركشيد. از منحني تپه‌هايي سفيد، خودم را بالا مي‌كشم. به خط الرآس تاريكي و نور، رسيده‌ام. با پرنده‌ا‌ي كه مي‌شناسم، مي‌‌پرم. او جلوتر از من پرواز مي‌كند.

بوي خشك زمين اذيتم مي‌كند. سينه‌ام پر شده از بادي كه با خاك هم‌آغوشي مي‌كند. پرنده دور مي‌شود. نمي‌توانم آن را ببينم. جمعيتي به سوگ نشسته، مرا تا عمق نامعلومي لگد كوب مي‌كنند. صدايي فرياد زد: اين صاحب نداره؟    صداي پدرم را شنيدم كه مي‌خنديد. نه، نه، صداي او نيست، اين منم. شايد من، پدرم هستم! من هم مثل او در اين سرزمين پهناور سقفي نداشتم تا زير آن بميرم. مادرم گفت: خانه تُنبان آدم است. اجازه نداشتم تنباني بپوشم. ندادند كه بپوشم! بايد جايي باشد تا دفنم كنند. فقط زمين است كه همه‌ي موجودات خود را دوست دارد. فقط زمين، تنبان همه است.

لاش‌خورها كه آمدند، پرنده ناپديد شد. آن‌ها بال‌هايي به بزرگي پهناي آسمان دارند. آسمان كوچك است و بال‌هايشان بي‌نهايت بزرگ و سركش. منقارشان از جنس استخوان مردگان مقدسي‌ست كه پيش از اين مي‌پرستيدم. نوري به رنگ هيچ، از لاي پرشان، چشمانم را خارش مي‌دهد. هر پلكي كه مي‌زنم، وسوسه‌اي آزارم مي‌دهد. دوست دارم با پيردختري همخوابه شوم. دختران پير، مردان جوان؛ چه زيباست! عطش مردانه‌اي درونم را خشك كرده است. كنجكاوي احساس برخورد سر انگشتانم، بر افتادنِ گيسويِ بورِ "ننه‌زري"، بر روي زيلوي حصيريش آرامم مي‌كند. ننه، بر افليجي خود آن قدر مي‌خندد تا پيشانيش به زمين مي‌خورد و از خنده بي‌حال مي‌شود. به آدم‌ها مي‌خندد، به خَرِ مش‌رمضان كه پاره آجر بارش كرده است، به پرستوهاي بهار كه لانه مي‌سازند و مي‌روند، به آسمان و حتا به خدا هم مي‌خندد! تنها وقتي صداي اذان به گوشش مي‌رسد، خنده‌اش تمام مي‌شود و شروع مي‌كند به تيمم كردن. ننه‌زري مي‌گويد:

«اين خاك معجزه مي‌كند، فقط خاك مي‌تواند همه‌ي گناهان آدم را پاك كند. فرشتگان هم قبل از وارد شدن به بهشت، بايد بال‌هاي خود را به خاكي كه جلوي در بهشت ريخته‌ شده است، بمالند.»

چشمان‌شان چرخيد. باز هم چرخيد. بالاخره بر روي من ماند. قفل شد. گير افتاده‌ام. فرياد مي‌زنم اما پرنده نمي‌آيد. صدايم را نمي‌شنود. يكي از آن‌ها بالاي سرم آمد، مي‌گويد:

تو چه حقي داشتي كه بميري؟ مگه مردن، آش خاله‌س كه اگه بخوري يا نخوري، پات بنويس‌ان؟ اگه دل بخواهي بود كه آدماي زيادي واسه مُردن صف كشيده‌ان.

او راست مي‌گفت، قيمت قبر گران است. به فلك مي‌‌زند، آسمان را پاره مي‌كند. يك نفر گفت:

همه‌اش كه نمي‌شه از بيت‌المال قبر خريد.  واسه فرار از هزينه كفن و دفن‌اش، ديگه نمي‌آن سراغ‌اش.

آن يكي مي‌گويد:

«ولي مي‌دونم چيكار كنم. بايد خودمون ترتيب‌شو بديم. كراهت داره يه مرده رو زمين بمونه، فشار هوا چندين برابر فشار قبرِ، عذاب مي‌كشه مرده‌اي كه روي زمين مونده.»

«اول بايد اون پرنده‌رو گير بندازيم. هرچي كه بلا مي‌كشيم از پرنده‌هاي كوچيك و آزاده. آسمون ازشون خلاصي نداره.»

خلاصي! خلاص شدن ديگه چيه؟ تير خلاص مي‌زدن به آدما. يكي‌گفت:

- تيرها رو حروم نكنين. آخه مردمي كه از روز خلقت مرده‌ان، چه نيازي به خلاص شدن دارن؟

چه‌قدرخوب بود وقتي مرا مي‌خوردند. از زمين ماندن چندش‌ام مي‌شود. راحت شده‌ام. موجودي شده‌ام كه نمي‌شناسم‌اش. قسمتي از من به رنگ بنفش است، تكه‌اي ديگرم به پهناي بال چند لاش‌خور. احساس نازكي، به نازكاي بال پروانه‌اي كه در كودكيم ديده بودم پرنده را به سويم مي‌كشاند. تكه تكه شده است. اطرافم لبريز از عشق و تنفر است. ذرات، هم آغوش آهنگ ضمير آرزوهاي مردمي‌ست كه پيش از اين ديده و يا هنوز نديده‌ام، مردماني كه در روزگاري دور، مُرده بودند. پرنده جيغ كشيد. دوباره كشيد. صدايي به گوشم ‌خورد: «C.P.R  مثبته، داره بر مي‌گرده.»

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 شکور 1391-12-13 11:01
داستان جالبیست. قسمتهای زیبای زیادی دارد. روان و درونیست. آخرش که بر میگردد... غافلگیرکننده هست اما من حس سوررئال و آن جهانی بودنش را که با نیم خط آخر پایان می یابد، بیشتر دوست داشتم.
بازگو کردن
 
 
+1 #3 عباس مؤذن 1391-12-12 09:51
سلام بر رازهاي مگو!

از اين كه كارها را مي‌خوانيد سپاسگزارم.
بازگو کردن
 
 
0 #2 م.ث.راشدی 1391-12-10 20:01
سلام استاد خوبم. روان و زیباست. با سمیعی موافقم. البته کلمه ها روشنفکرانه نیست-این زبان داستان است که کمی با داستانهای رایج متفاوت است. ولی خوب است. فکر کنم دوباره باید بخوانم .

یاحق
بازگو کردن
 
 
0 #1 سمیعی 1391-12-10 16:43
به نظرم تعلیق و درون مایه خیلی خوب درا مد ه است و فضاسازی . اما چیزی در داستان کم است نمی دانم چی . شاید هم چیزی اضافه دارد . شاید کلمات ادبی و روشنفکرانه کمی خرابش کرده. ولی در مجموع اولین باری است که از شما داستان می خوانم . نقد های شما را هم دوست داشتم .
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 59 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت