Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - درست در ساعت هشت شب
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

متولد 30 آذر 1323 شيراز ـ در يك خانواده فرهنگي نشو و نما كردم. از 8 سالگي با كتاب و روزنامه و مجله مأنوس بودم. دبير بازنشسته آموزش و پرورش هستم. در طول عمر معلميم بيشتر انشاء تدريس مي كردم. اولين كتابم دهكده پرملال در 23 سالگيم چاپ شد و پس از آن به ترتيب: كوچه باغ هاي اضطراب، كوفيان، نمايشنامه شب، غم هاي كوچك، نمايشنامه دوست مردم، سيري در جذبه و درد، نمايشنامه قاليبافان، سخن از جنگل سبز است و تبر دار و تبر، دو چشم كوچك خندان، تمام باران هاي دنيا، مويه هاي منتشر، آهوي زيباي من (براي كودكان) ـ اگر باران ببارد (براي نوجوانان)، گزيده داستان ها، رقصندگان (رمان)، زندگي با ورزش(براي نوجوانان)، انگار هيچ وقت نبوده، پلنگهاي كوهستان (رمان)

كتاب هاي زير چاپ:

در تو تكرار نمي شود آن گل سرخ (نمايشنامه)، سقزي (نمايشنامه)، زندگينامه سعدي شيرازي، استاد قوام الدين شيرازي معمار مسجد گوهرشاد، استاد عيسي شيرازي طراح تاج محل، ميرعماد قزويني، فارس (همگي براي انتشارات رشد آموزش و پرورش)

موفقيتها: برنده جايزه 20 سال داستان نويسي براي كليه آثار، برنده جايزه اول معلمان مؤلف به خاطر كتاب رقصندگان، برنده جايزه اول جشنواره فرهنگ فارس به خاطر مجموعه داستان انگار هيچ وقت نبوده.

 


درستدر ساعت‌ 8 شب

 امین فقیری

 

 

تكيه‌ داده‌ است‌ كنار پنجره‌ و سعي‌ مي‌كند ايستگاه‌ اتوبوس‌ را ببيند. هر شب‌ واضح‌ و آشكار ايستگاه‌ پيدا بود. اما اكنون‌ تصوير ايستگاه‌ را لرزان‌ و مغشوش‌ مي‌بيند. درست‌ سر ساعت‌ 8 مي‌آيد. معلوم‌ است‌ زمستان‌ چقدر بايد خلوت‌ باشد. مخصوصاً باران‌ ريز و يكنواختي‌ هم‌ ببارد. آن‌ قسمت‌ از پياده‌رو مغازه‌اي‌ نيست‌ تا رفت‌ وآمدي‌ را بطلبد تخيلش‌ او را به‌ هيچ‌جا نمي‌رساند جز اين‌كه‌ دقيقه‌اي‌ ديگر پيدايش‌ مي‌شود. همان‌ تكرار در مغزش‌ جان‌ مي‌گيرد. قدي‌ كشيده‌، مانتوئي‌ خوش‌ دوخت‌ و زيبا. شايد چهل‌ ـ چهل‌ و پنج‌ سالي‌ داشته‌ باشد.

بيشتر از بيست‌ روز نيست‌ كه‌ طبقه‌ دوم‌ اين‌ خانه‌ را اجاره‌ كرده‌ است‌. وقتي‌ همه‌ چيز را جايگير كرد نظرش‌ به‌ پنجره‌ رو به‌ خيابان‌ جلب‌ شد. هيچ‌ چيز جز رنگ‌ دلمرده ‌زرد سقف‌ ايرانيتي‌ ايستگاه‌ و رنگ‌ لجني‌ نيمكت‌ها و چهارچوب‌ فلزي‌ توجهش‌ را جلب‌ نكرد. نمي‌خواست‌ خودش‌ را بيهوده‌ دل‌مشغول‌ آدم‌ها كند كه‌ تك‌ و توك‌ مي‌آمدند، مي‌نشستند و سوار مي‌شدند و مي‌رفتند. زوج‌هايي‌ هم‌ كه‌ تنگ‌ هم‌ مي‌نشستند پس‌ از آمدن‌ يكي‌ دو اتوبوس‌ بناگهان‌ نيست‌ مي‌شدند. همان‌ طور كه‌ به‌ آمدنشان‌ توجهي‌ نشان‌ نمي‌داد رفتنشان‌ هم‌ فكرش‌ را به‌ زحمت‌ نمي‌انداخت‌. فكر مي‌كرد پنجره‌ فقط به‌ درد اين‌ مي‌خورد كه‌ آدم‌ جلوش‌ بايستد، دست‌ها را به‌ دو طرف‌ باز كند و به‌ سينه‌ بكوبد؛ خميازه‌اي‌ بكشد و خستگي‌هايش‌ را به‌ هواي‌ بيرون‌ وام‌ دهد.

بيشتر اوقات‌ هشت‌ ربع‌ كم‌ خانه‌ است‌. با وجودي‌ كه‌ مي‌داند زمستان‌ است‌ و هوا سرد و مردم‌ زودتر از معمول ‌به‌ خانه‌ها خزيده‌اند باز هم‌ كنار پنجره‌ مي‌رود تا خيابان‌ يخزده‌ و ايستگاه‌ محزون‌ را نگاه‌ كند.

درست‌ سر ساعت‌ 8 زني‌ بلندقد، متشخص‌ با روسري‌كرم‌ يا آبي‌رنگ‌، بستگي‌ به‌ رنگ‌ مانتو و كيفش‌ دارد، مي‌آيد مي‌نشيند. از آن‌ فاصله‌ صورتش‌ پيدا نيست‌. حتماً زيباست‌. لابد خانه‌اي‌ همين‌ نزديكي‌ها دارد. يا در جايي‌ همجوار با ايستگاه‌ ميهمان‌ بوده‌ است‌. دلش‌ خواسته‌ با اتوبوس‌ تردد كند. اتوبوس‌ ساعت‌ 8 شب‌ پر از مسافرهاي‌ خسته‌ است‌ كه‌ بسياري‌ از آنها پيشاني‌ تبدارشان‌ را به ‌شيشه‌هاي‌ يخزده‌ چسبانده‌اند.

فكرش‌ را درگير نمي‌كند. برمي‌گردد، پشت‌ ميزش‌ مي‌نشيند. ارقام‌ ـ كامپيوتر ـ ماشين‌حساب‌ انگشت‌ها فرمانبرداري‌ نمي‌كنند، خسته‌اند. بيست‌ دقيقه‌ يك‌نفس‌ نوشته‌ است‌. از جا بلند مي‌شود. بايد نفسي‌ تازه‌ كند. استخوان‌هايش‌ درهم‌ فرو رفته‌اند. هيجان‌ دارد! براي‌ چه‌؟ غريب‌ است‌! از چيزي‌ موهوم‌ مي‌هراسد. معلوم‌ است‌ كه‌ بيرون‌ هوا سرد است‌. با كف‌ دست‌ شيشه‌ بخار گرفته‌ راپاك‌ مي‌كند. زن‌ اما ـ نشسته‌ است‌. نمي‌تواند بفهمد كه‌ كجا را نگاه‌ مي‌كند. پس‌ از چند لحظه‌ بلند مي‌شود و از ديد بيرون‌ مي‌رود.

برمي‌گردد. پشت‌ ميز مي‌نشيند. چند دقيقه‌ بعد آنقدر حيرت‌ كرده‌ است‌ كه‌ خودش‌ هم‌ نمي‌داند چه‌ كار كند. طرحي‌ از زن‌ روي‌ نيمكت‌ ايستگاه‌ را كشيده‌ است‌. طرح‌ زنده‌ است‌. چشم‌ و ابروها معلوم‌ نيست‌ كه‌ چه‌ حالتي‌دارند. اما طريقه‌ نشستن‌ همان‌ است‌. چرا بايد فكرش‌ را به‌ آن‌ زن‌ بسپارد؟ زني‌ كه‌ به‌ هر دليل‌ بيست‌ دقيقه‌ در ايستگاه‌ نشسته‌ است‌. چرا طرح‌ را جايي‌ بايد بگذارد كه‌ راحت‌ بتواند آن‌ را ببيند؟!

اما شب‌هاي‌ ديگر چه‌ طور؟ درست‌ سر وقت‌، درست‌ سر ساعت‌ 8 شب‌ مي‌آيد مي‌نشيند. اگر باران‌ ببارد چترش‌ را زير سايبان‌ ايستگاه‌ مي‌بندد و آن‌ را با ظرافت‌ كنار پايش‌ مي‌گذارد. اكنون‌ كه‌ سي‌ روز گذشته‌ است‌ او همچنان‌ درست‌ سر ساعت‌ 8 شب‌ مي‌آيد و درست‌ بيست‌ دقيقه‌ مي‌نشيند و بعد سنگين‌ از جا بلند مي‌شود و مي‌رود.

قبل‌ از ساعت‌ 8 شيشه‌ را از غبار پاك‌ كرده‌ است‌. حالا ديگر تمام‌ بيست‌ دقيقه‌ را پشت‌ پنجره‌ مي‌ايستد. فكرمي‌كند كه‌ اگر يك‌ شب‌ نيايد؟ اصلاً چرا اين‌ ايستگاه‌؟ به‌ پنجره‌ هم‌ نگاه‌ مي‌كند؟ اگر هم‌ نگاه‌ كند از پشت‌ دريچه‌ بسته‌ كه‌ چيزي‌ پيدا نيست‌. بارها به‌ خودش‌ نهيب‌ داده‌ است‌ كه‌ از پله‌ها پايين‌ برود و جلوش‌ بايستد و سلام‌ كند و بگويد: آن‌ پنجره‌ را مي‌بينيد.... اما هيچگاه‌ اين‌ كار را نكرده‌ است‌. حالا ديگر نمي‌داند مي‌آيد يا نمي‌آيد. زن‌ همچنان‌ با لباسي‌ برازنده‌ و روسري‌ خوشرنگ‌ مي‌نشيند و درست‌ بيست‌ دقيقه‌، و بعد مي‌رود.

و او كه‌ پشت‌ پنجره‌ ايستاده‌ است‌. دلش‌ نمي‌خواهد به‌ اتومبيل‌هاي‌ آخرين‌ مدلي‌ كه‌ جلو زن‌ ترمز مي‌زنند فكركند. او چيزي‌ نمي‌بيند جز اين‌ كه‌ خيال‌ مي‌كند بيست‌ دقيقه‌ حضور زن‌ را هر شب‌ درست‌ سر ساعت‌ 8 به‌ عمر و زندگي‌ و احساسش‌ افزوده‌ است‌!

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #5 شرکت داتیس 1392-05-07 08:32
شرکت تحلیل گران اطلاعات و نو اورانwww.dattis .ir
بازگو کردن
 
 
0 #4 ميرقديري 1392-01-27 21:14
لطيف و خيال انگيز.

قلم تان پر بار و دستان تان توانا.
بازگو کردن
 
 
0 #3 علي 1392-01-20 10:40
:D :lol: :-) ;-) 8) 8) 8) 8) 8) 8) 8) 8)
بازگو کردن
 
 
0 #2 صبا اميدي 1392-01-20 10:39
خيلي بد بود :-x :-x :-x :-x :-x :-x :-x :P :P :P :P 8) 8) 8) 8) 8) 8) 8) 8)
بازگو کردن
 
 
-1 #1 علی مدرک 1392-01-05 20:42
باسلام و عرض خسته نباشید
داستان خوبی نوشته بودید . فضا داشت و تیپ ساخته شده بود . به نظر می رسد این متن از نوع داستان هایی بود که خیلی هم لازم نیست شخصیت آن ساخته شود. داستانی بود روایی که پاره ای از یک زندگی را نشان می داد. ضمنا من هم در بخش داستان این سایت داستانی دارم. ممنون می شوم اگر نظر تان را درخصوص آن بنویسید.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 70 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت