Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - لاک پشت ها هم لالایی دوست دارند
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸
خطا
  • خطا در بارگذاری اطلاعات فید
  • خطا در بارگذاری اطلاعات فید

 

لاک پشت ها هم لالایی دوست دارند

به آرامي و حوصله   ناخنش را بروي ديواره پلاستيكي ظرف مي كشد تا  خوابم را دوباره حرام كند . دو شب است كه همين برنامه را دارم . شب قبلش  توي آب ، انقدر دست و پا زد و  شلپ شلپ  راه انداخت كه تا صبح   نخوابم  .امشب هم  مخلوطي از صداي  چك چك شير دستشويي و خش خش ناخن هاي اين حيوان سه بند انگشتي ، روانم را مي خراشد .  سرم را زير بالش ميكنم .  این صدا شبیه همان صدای  . چند سال پیش  است . وقتي   جسد  كفن كشيده پدرم  را كه مثل گوني سيب زميني بی حالت شده بود ، تلقين ميدادم  این صدای خش خش  بود و من  مات  درمیان آن همه شيون وزاري   صداي   خزیدن كرم هايي كه در  ديواره قبر شروع به حركت كرده بودند را ميشمردم  . زير بالش نفسم بالا نمی آید. به طرفي پرتش مي كنم و مي نشينم   فحشي آب دار اول به خودم و بعد به صاحب خانه ام  كه صاحبش باشد ، مي دهم   ..... مي مُردي همان اولش نه اي به طرف مي گفتي و خودت را خلاص مي كردي .  به جهنم كه مي خواست  مسافرت برود   به تو چه ربط داشت!

 در تاريكي  مبهوت  به ظرف نگاه ميكنم .  سايه اش با تمانينه،  كمي از ديواره خودش را بالا مي كشد و بعد به پايين سُر مي خورد  و بعد دوباره از سر  .معلوم است كه مي خواهد بيرون بيايد . وقتي قبول كردم   مراقبش باشم  فكر مي كردم حيوان بي صدا و بي آزاريست و كاري به من ندارد . اصلا   اين جايش را نخوانده بودم كه اينچنين روح و روانم را بهم خواهد دوخت .

با حالتي نزار  از تخت بلند مي  شوم . بروي فرش مي گذارمش تا ديگر  آن  صدا را  ندهد و دوباره دراز مي كشم و قرص هایی که پشت سر هم خورده بودم  نمی گذارد بفهمم  كي خوابم مي برد .

صبح از لاك پشت خبري نيست . ديرم شده ، به اداره  زنگ مي زنم و خبر مي دهم كه برايم مرخصي ساعتي رد بكنند . نمي توانم حيوان را به امان خدا  ول کنم  و بروم ،  صاحبش وقت سپردن  تاكيد كرد كه بايد در جايي بماند كه كمي  آب داشته  باشد .   خانه ام  كوچك است با اين حال با آن جثه اش مثل سوزن در کاه است .  ساعتها همه  جا را مي گردم  .زير تخت ، كابينتها ، يخچال ، گاز  .....تمام خانه زير ورو مي شود  آخر كار وقتي  همه وسايل جا به جا شدند  پشت ميز تلويزيون پيدايش  مي كنم  كه نيم فرو رفته در لاكش كز كرده  و با صورت گرد و خاكي  ، خصمانه مرا نگاه مي كند . خودم هم دست كمي از او ندارم . تمام هيكل و دست هايم كثافت شده است .   یکسالی می شود که زنی نیست تا خانه را  مرتب  کند نمی دانم شاید هم بیشتر،  روز ها و ماهها دیگر  شبیه هم شده اند . صبح ها  سر كار مي روم و شب ها چيزي خورده یا نخورده به درو ديوار يا تلويزيون خيره مي شوم  و خوابم میبرد. 

  باید دوش بگیرم و بعدش دست و پاهای کوچک و لاکش را که  کُرک بسته و سیاه شده است را به آرامی تمیز کنم . وقتی تمیزش میکنم  با دست و پایی آویزان من را نظاره می کند . دستم را نیم مشت می کنم  تا  نیافتد  و تا  مقابل صورتم  بالا نگهش  می دارم .  مشتم را  کمی بیشتر جمع میکنم  و  به لاك شكننده اش فشار می آید و بيشتر بيرون می آید .اما هيچ نگاهي كه حاكي از درد يا تسليم باشد ، ندارد  و با همان نگاه خصمانه به من خيره  می ماند .

باید هر طوری  که شده سربه نیستش کنم  این لاک پشت اگر یک شب دیگر پیش من  بماند من را  می فرستد  تیمارستان چه برسد به یکماه!. اما چطور ؟ به صاحبش چه بگویم ؟ مستاصل به او خیره می شوم  . دلم می خواهد با شدت هرچه تمام تر بکوبش به دیوار و بعد خلاص . مگر چه می شود ؟ آدم نیست که یقه ام را بچسبند . می دانم یعدش دلم نمی سوزد  انگار چیزی از سقف اعصاب و روانم فرو ریخته و درونم را به هم دوخته و همه یاخته ها و عصب هایی که احساسات را منتقل می کنند کور شده اند . چند بار امتحان کردم . به دکتر وقتی می خواست دندانم را بکشد گفتم بی حسی نزند . با ناباوری دندانم را کشید هیچ دردی نداشت . بگذار صاحب خانه ام  هم به جمع کسانی که فکر میکنند من یک چیزیم است اضافه شود . خودم می دانم  که دیوانه نشده ام  . مریم تو را به خدا  برگرد !   ..... بس کن باز شروع نکن مریم دیگه نیست ..... چرا هستش .... نه نیست  مریم رفته

باز این جمله تاریخی را برای هزارمین بار  بلند بلند بی اختیار گفتم . قبل تر ها به صورت زمزمه به زبانم می آمد  وقتی   با اصرار مادرم نامزد کردم  به خودم آمدم ، ديدم  سر سفره عقد نشسته ام  و آينه سفره  چهره شکسته ام را نشان میدهد که  همان جمله لبانم را تکان می دهد و  صبح فردایش بروي تخت نشسته با حالتي متعجب به زنی  كه كنارم به خواب عميق فرو رفته بود خيره شد ه باز همین را گفتم . دست خودم نبود و وقتی شروع کردم به بلند بلند گفتنش زنم   چمدان در دست بعد از مدتی  من را ترك كرد و من به حالت صليب در چهار چوب درخشك شده به رفتنش  خشک شده بودم .

به خودم می آیم  دقایق بلاتکلیف گذشته اند  و نه من دستم را پايين مي آوردم و نه او دست و پا ميزند و تحركي دارد  هيچكداممان نمي خواهيم ميدان را خالي كنيم.مشتم از به آن حالت ماندن داغ شده و عرق كرده  . لاک پشت  خميازه اي  می كشد و كم كم چشمانش بسته می  شد و در حاليكه نوك دماغش را به دستم چسبانده  می خوابد

به آرامي او را توی ظرفش می گذارم و حوله اي خیس  برويش می اندازم  و از خانه بیرون می روم

شب های بعدی بدون دردسر  می خوابم . ديگر مي دانم چه كار كنم و کلک هایی پیدا کردم که لاک پشته  زود تر بخوابد . او را به روي جناق سينه برهنه ام كه دقيقا قالب  لاك زيرينش است  مي گذارم و دستم را حايل به رويش می گیرم  تا سايه درست شود و لاكش را چون گهواره به آرامي تكان ميدهم تا زود تر بخوابد .

 تنها دردسری که هنوز دارد گم شدنش در خانه است .  وقتی از سر کار بر می گردم  مرا میبند و   به قدري خود رابه در و ديوار می زند  و سر و صدا می کند تا مجبور ميشوم او را از آب در بياورم  و بگذارمش  روی زمین و بعد گم می شود و  مجبور می شوم  براي پيدا كردنش وسايل را جايه جا كنم و ببينم چه كثافتي زیر  آن نشسته و تميزش كنم  .  روز های بعد  وقتی خانه تمیز شد کمتر گم میشود هر جا که باشم می آید و نوك دماغش را به من ميچسباند و بي حركت  نگاهم  مي كند . وقتی  با نوك انگشتم سر كوچكش را نوازش كنم ، سرش را بالا مي گیرد كه يعني نويت نوازش گردنم است . برای خودم عجب گرفتاری درست کرده ام .

 دو ، سه روز مانده  به  بردنش  حیوان کمی بی حال   به نظر ميرسد . مثل همیشه می خوابانمش ولی  در نيمه شب  صداي ناهنجاري از گلويش بیرون می آورد. مثل اینکه چيزي در گلويش گير كرده باشد  . آنجاست که حس می کنم چیزی درونم گُر  می گیرد  . تلفن چند دامپزشكي شبانه روزي را از 118  می گیرم  و به تک تکشان زنگ می زنم اما هيچكدام متخصص بيماري هاي  لاك پشتی ندارند . بايد تا صبح صبر کنم  ولي حال لاك پشت بدتر و بدتر مي شود

.براي اولين بار شروع می کنم  به صحبت كردن دلداري دادنش . حیوان با گردني آويزان فقط به من نگاه مي كند .

  گفته اند که بايد تا صبح  گرم بماند  .روي سينه ام می گذارم  و برايش شعر مریم چرا با ناز و افسون لبخندی به جانم شعله افکندی مرا دیوانه کردی را میخوانم   . با نگاه ملتمسانه من را نگاه مي كند.  تا صبح برايش می خوانم طوري كه همه شعر هايي كه بلدم  تمام  می شود . از بدبختي و تنهايي هايم  بداهه برايش چیزی هایی  آرام می خوانم  تا صبح بشود  و آخر کار با صدايي مثل جيغ خفيف بروي سينه ام جان می دهد  . باورم نمي شود كه مرده است .اما دیگر تکان نمی خورد رکب بدی خورده ام   اطرافیانم  خواسته با گذشتن ازمن  دلم را شكسته بودند و این  حيوان با مرگ نا خواسته ش

 دیگر نميتوانم درآن خانه بمانم . سوار موتور می شوم و با سرعت هر چه تمام تر راه می افتم . اشک هایم برای لحظه ای از صورتم باد  می کند در هوا معلق نگه می دارد  . جلو تر چراغ قرمر و صف  ماشین های پشت آن ایستاده اند  و من میلی به ترمز گرفتن ندارم و بلند نا خوداگاه  می گویم  ...  مریم تو را به خدا برگرد......                      

 

                                                                                                                     علی منتخبی

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 سحر 1392-03-03 02:36
:-? من زیاد دوست نداشتم
بازگو کردن
 
 
0 #3 شیدا 1392-01-28 14:37
ادم همیشه داشته هاش رو زود از دست میده...
بازگو کردن
 
 
0 #2 سولماز 1391-11-29 08:26
داستان قشنگي بود. زبان كمي غمگين بود . بايد هيجان زبان بيشتر باشد حتا اگر موضوع از مرگ هم بگويد
بازگو کردن
 
 
0 #1 مریم 1391-11-23 18:31
داستان جالب و خوبی بود. در گیری اش با لاک پشت خیلی خوب توصیف شده بود. ولی خوب داستان غمناکیست. و آدم با شدت غم یک انسان مواجه می شود. می خواهم بگویم دیگر با چه چیزی می توان مواجه شد؟ حس میکنم شاید بهتر بود ادامه داشته باشد. وگرنه حضور 1لاکپشت و مریم و 1 مرد... چه کمکی به هم می کنند؟ اوج داستان به پایان آن خیلی نزدیک است .
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 56 میهمان و یک عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت