Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - کرنا و ماه
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب


کرنا و ماه                               

قباد آذرآیین         

                                                                                

مرد گفت: می گفتی یکی از دخترها می اومدن کمکت...دست تنها و مریض احوال...

زن گفت:همین جوریش دلم خونه. حوصله غرغر کردن شوهرای اونا رو دیگه ندارم.

زن داشت.سفره سرتاسری پهن شده توی پذیرایی را پاک می کرد. مرد استخوان ها و دستمال کاغذی های مچاله و چرب و چیلی را جمع می کرد، می ریخت توی یک نایلکس سیاه رنگ.

--انگاری همه شون از دم قحط اومده بودن!

 

مرد گفت: دل نهاده شدیم.

زن گفت: یه نشونه ای...بعد این همه سال...شکر!

نگاه هردو- انگار با نخی نامریی- دوخته شد به عکس قاب شده ی روی دیوار.

مرد گفت :سال اولی که خواستیم براش کت شلوار بدوزیم یادت می آد؟

زن سر تکان داد و تلخ لبخند زد.

مرد گفت: شجاعی پارچه رو پهن کرد رو میزش و اندازه ش کرد بعد نگاهی به قد و بالای سالار انداخت و گفت نیم ترکمه. مردی شده برا خودش.

زن گفت: دوتایی مون بش گفتیم چشمات زیر پاش اوستا!

 

مرد داشت از اتاق می رفت بیرون . زن گفت جایی نری حتمن میان برا سرسلامتی.

مرد گفت: جایی نمی رم.

زن مرد را نگاه کرد که داشت می رفت طرف انباری.تلخ لبخند زد و سر تکان داد: توبه گرگ مرگه!

نگاه کرد به عکس قاب شده روی دیوار:شیر سینه پهنم! اون هیکل رستم صولت کجا، این چارتا تیکه استخون کجا؟!

 

مرد به قفل زنگ زده ی انباری وررفت و بازش کرد... بوی نا..بوهای آشنای حبس شده را حس کرد. کفتری هراسان از بالای شانه اش پرزد . مرد کورمال کورمال ، روی دیوار دنبال کلید لامپ گشت. لامپ سوخته بود. کبریت که  کشید لرزش دستش را حس کرد. نور دوام نیاورد اما مرد توی همان چند لحظه کرنا را پیداکرد و رفت طرفش... روی زمین نشست. ساز ر ا برداشت و بغل کرد. حالا می توانست بغض فروخورده اش را که نمی خواست جلوی آن همه آدمی که برای سرسلامتی آمده بودند بگشاید، رها کند .بی هیچ ترس و خجالتی.. کی سر می کشید توی این انباری نمور و تاریک؟

از کی ساز نزده بود؟ ده سالی می شد..از همان سالی که هر روز خبرهای جورواجوری از حال و روز سالارمی رسید.. تانکشان خمپاره خورده  و تمام..از تشگی مرده. ..اسیر شده حتا پیامش را هم از رادیو بغدا د شنیده اند...دلش لک زده بود برای یک ساعت کرنا کشیدن. دلبر نمی گذاشت: چطور دلت میاد کافر!شیر سینه پهنمون خدا می دونه چه بلایی به سرش اومده..

حالا چشمش به تاریکی عادت کرده. بود.گرد و غبار سالیان را ازکرنا پاک کرد. ساز را بغل کرد. از انباری آمد بیرون پاورچین رفت طرف نردبان بلند چوبی تکیه داده به دیوار.از نربان لرزان بالا رفت حالا روی بام خانه بود..پاهاش ر ا پس و پیش گذاشت لب برلب کرنا، . تمام نیرویش را در گلویش جمع کرد و رو به ماه بدر کرنا کشید.

زن یکه خورد. لب گزید:نه! این کارو نکن مرد!

بعد فکرکرد: حق داره ...به خدا حق داره..

 

زن رفت طرف چمدان بزرگ گوشه ی اتاق. درش را بازکرد. چمدان بوهای آشنای قدیمی داشت..زن از توی چمدان یک پیراهن بلند چاکدار، یک لچک ریالی ، یک روسری بلند سبز ، یک شلوار مخمل و یک جفت کفش نو درآورد و پوش ید..دوتا دستمال حریر خوش رنگ هم از ته چمدان کشید بیرون ..رفت وسط حیاط. بلند کل کشید و شروع کرد به دستمال بازی.مرد مقام سازش ر ا با رقص زن میزان کرد

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #5 سورمه 1391-11-16 17:03
داستان خوبی بود. مرموز بودن در داستان خوب است ولی من در اینجا مرموز بودن را نه به جهت ترغیب خواننده بلکه به جهت ...گفتن و نگفتن چیزی حس کردم ! و همینطور بعضی جملات که دوستان اشاره کردند. این شکل از جملات سلیقه ایست و فکر کنم در اینجا بهتر است ذهن درگیر مسائل دیگری در داستان باشد. تحول داستان را هم پسندیدم :-)
بازگو کردن
 
 
0 #4 مريم سميعي 1391-11-16 05:09
فضا وزبانش خيلي خوبه . اما به نظرم درون مايه اش در نيوموده. موفق باشيد
بازگو کردن
 
 
0 #3 سيروس 1391-11-14 07:25
شروعش خوب نبود . خواننده را در گير نمي كند . همان دو خط اول را تغيير بدهيد ... داستان جا دارد خيلي بهتر شود . به نظر من هم اخرش در نيامده بود .اخرش چه اتفاقي افتاد ؟
جایی نری حتمن میان برا سرسلامتی
نفهميدم
بازگو کردن
 
 
0 #2 سولماز 1391-11-14 05:38
دل نهاده شدیم.
اين كلمه به نظرم به داستان نمي خورد .بي مفهوم بود . اما داستان قشنگي بود . اخرش هم به نظرم اتفاقي در درون داستان افتاد كه دقيقا نفهميدم
بازگو کردن
 
 
0 #1 مهدي 1391-11-14 05:36
داستان قشنگي بود. خيلي پر حس و حال بود .
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 231 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت