Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - آوهام
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 اوهام

نکیسا نویسا

ملافه ی سفید را از روی صورتم کنار زدم. چیزی دور گلویم پیچیده بود. زنجیر نقره ای را محکم کشیدم. روی پلاک بیضی شکل آن حرفO  نوشته شده بود. فقط همین را  از گذشته داشتم. از سال هایی که نمی دانستم کجا وچگونه آغاز شدند که به امروز رسیدند. صدای ناله ی آرامی از بیرون اتاق می آمد. ویرژیل بود. مردی تنومند با پوست تیره. این اواخر مدام ناله می کرد و فریاد می زد: ویرژیل. به همین خاطرمن و پیرزن ویرژیل صدایش می زدیم. او از میان ما تنها کسی بود که اسم داشت. زن جوانی که فقط شعری از لورکا را به یاد می آورد، دیروز خودکشی کرد. همه او را دوست داشتیم چرا که عادت داشت در شب های بی خوابی از دخترش برایمان بگوید. کودک زیبایی که عکسش را توی جیب پیراهن خود پیدا کرده بود. قبل از این که مجبور شود تونیک سفید را به تن کند تا به یکی از ما بدل شود. زندانی های سرخورده ای که هیچ چیز در حافظه شان نمانده بود. من حتی خواب هم نمی دیدم. فقط یک کابوس داشتم تا شب را به پایان ببرم. در محاصره ی امواج تاریک اسیر بودم. می خواستم به ساحل برگردم اما زنجیر بلندی دور زانوها و دست های لاغرم می پیچید. دهانم را باز می کردم تا فریاد بزنم اما جز ماهی های سفید و سرگردان چیزی نبود جز سفیدی ملافه ها، دیوارها، کاغذ پاره های کف زمین ورویا هایمان. از اتاق بیرون آمدم. مردی با سرطاس خود را گوشه ی دیوار جمع کرده بود. جلو رفتم وضربه ای به شانه اش زدم. بدن سردش به زمین افتاد. جرأت نکردم تا به چشم هایش نگاه کنم. سرنگ را از دستش بیرون کشیدم وبا گام های بلند و شتاب زده به آشپزخانه رفتم. پرده ی نازک را کنار زدم.

چراغشان روشن بود. سایه ی بلند مرد بشقاب ها را روی میز می چید. دیر یا زود زن به خانه می رسید. بعد شام می خوردند. مثل دیشب وتمام شب هایی که گذشت. اگر پرده را کنار می زدند، تلویزیونشان معلوم می شد ومن می توانستم آخرین قسمت سریال را با دو غریبه ببینم. غریبه هایی که لباسشان سفید نیست. خاطرات مشترک زیادی دارند. یکدیگر را به اسم صدا می زنند ودر آن سوی پرده ی سفید در جایی دور از این جا زندگی می کنند. غروب هاباآمدن مرد چراغ خانه ی روبرویی روشن می شود. لب پنجره  می آید و کمی بعد سیگارش را پای گلدان خاموش می کند. بارسیدن زن نمایش کامل می شود. مانتویش را در می آورد ،انگشت هایش را در میان موهای بلندش پنهان می کند و به سوی گلدان ها می آید تا تشنه نمانند. سریال که شروع می شود هر دوجلوی تلویزیون می نشینند. تحمل نمی کنم و می روم. دوباره سعی می کنم  بخوابم تا گذشته را به یاد بیاورم. آیا کسی را دوست داشته ام؟ کسی که منتظرم بماند تا بیایم. اما خوابم نمی برد. زیر ملافه ی سفید چراغ قوه ای روشن کردم تا پلاک نقره ای برق بزند. شاید این بار به من بگوید O  نشانه ی کیست. منی که او را به یاد نمی آورم یا اویی که منتظر من است. سیفون را کشیدم و ناپدید شدن زنجیر را در انتها ی سوراخ نگاه کردم از دست شویی که بیرون آمدم ویرژیل را ناله کنان دیدم. پرسیدم : قیچی داری؟ دسته ی سیاهش را فشردم. موهای سفید روی زمین ریخت. چشم هایم را بستم. بدنم خیس بود ودهانم مزه ی شوری می داد. چیزی دور گلویم پیچیده و من میان سایه های سفید گیر افتاده ام.

 

 

                                                                     نکیسا نویسا

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #14 الهه 1392-06-29 13:27
چراجنسیت شخصیت اصلی رامشخص نکرده اید؟ :eek:
بازگو کردن
 
 
0 #13 فرزین 1392-02-12 16:23
وهم انگیزومتفاوت است.امابایدادام ه می یافت
بازگو کردن
 
 
0 #12 آناهیتا 1392-02-07 16:41
متفاوت وگیراست. ;-)
بازگو کردن
 
 
0 #11 کامران 1392-01-01 07:34
متفاوت وگیرابود ولی ما توانست کامل ترباشد
بازگو کردن
 
 
0 #10 نسیم 1391-12-10 12:43
پیرنگ خوب بود ولی کاش در داستان از تخیل ظاهری استفاده نمی کردید :-)
بازگو کردن
 
 
0 #9 فاطمه 1391-12-08 14:13
عـــــالی بود . :lol:
بازگو کردن
 
 
+1 #8 ساسار 1391-12-02 12:57
به نظرم داستان ناقص است و باید داستان بلند تر وکامل تر میبود ولی در کل پیرنگ خوب بود
بازگو کردن
 
 
0 #7 پارسا 1391-12-01 16:55
فضا سازی بسیار خوب بود اما تعدد شخصیت ها موجب سردرگمی ام شد.
بازگو کردن
 
 
0 #6 شروین 1391-12-01 16:53
بسیار بد شخصیت پردازی شده و داستان بی محتوا بوده و بسیار غیر واقعی است. :-x
بازگو کردن
 
 
0 #5 zahra 1391-11-26 17:36
باعث ميشه ذهن ادم پراكنده بشه و همچنين اطلاعات پراكنده درباره ادم هاي مختلف ميده كه مانع استدلال ذهن ميشود.
بازگو کردن
 
 
+1 #4 مریم 1391-11-19 12:15
به نظر من خواننده رو درگیر نمی کنه و متنش خسته کننده است.
بازگو کردن
 
 
0 #3 سورمه 1391-11-16 17:33
خوشمان آمد. از نظر من حرام یا ناقص نشده. ولی آیا اتفاقات نسبتا زیاد و مهیجی که در داستان افتاده به هم مرتبط اند؟ آیا بهتر نیست به خواننده با استفاده از همین اتفاقات کلید داده شود ویا صرفا انتقال حس سردرگمی مشابه1 دیوانه کافیست؟
و اینکه زن یا مرد بودن اول شخص چقدر مهم است...چون من از خودم پرسیدم.
بازگو کردن
 
 
0 #2 مهدي 1391-11-14 07:19
قسمت اول را خوب ساختيد اما قسمت دوم را حداقل با يك پاراگراف جدا مي كرديد . به نظرم داستان حرام شده است
بازگو کردن
 
 
0 #1 سولماز 1391-11-14 05:51
به نظرم خيلي ناقص بود
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 70 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت