Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - يك روز از زندگي نويسندة پركار يا داستان زن
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب



يك روز از زندگي نويسندة پركار يا داستان زن خوشبخت و باقي قضايا
زهره حكيمي

 

صبح در تختخواب
امروز خوشبختانه كارم خيلي كمه. حتماً بايد يكي از داستان‌هايي رو كه مدت‌هاست توي سرم رديف شدن بنويسم. شايد هم دو تا داستان نوشتم. اول داستان زني رو مي‌نويسم كه همه فكر مي‌كنن خيلي خوشبخته. خودش هم همين‌طور. روزها به كارهاي خونه مي‌رسه، خريد مي‌كنه و تلفني با مادر و خواهرش حرف مي‌زنه، ظهرها كه شوهر و بچه‌هاش ميان، با هم ناهار مي‌خورن. دست‌پخت زن خوشبخت حرف نداره. عصرها به درس و مشق بچه‌ها مي‌رسه. بعد مي‌رن خيابون، پارك، سينما، گاهي هم سري به مادر خودش يا مادرشوهرش مي‌زنن. هفته‌اي يه شب بيرون شام مي‌خورن و ماهي يه شب هم با دوست‌هاشون دوره دارن. زن واقعاً خوشبخته. فقط يه چيز كوچولو آزارش مي‌ده. شب‌ها كه جلو آينه وايمي‌سته تا كِرِم تقويتي و ضدچروك رو به دور چشم‌ها و صورتش بماله، به‌نظرش مي‌رسه كه زني ته آينه توي يك اتاق خالي وايستاده و آرام‌آرام اشك مي‌ريزه. از پنجره‌اي كه ديده نمي‌شه، نوري سرد و پريده‌رنگ، مثل نور صبح‌هاي زمستان ريخته روي سر و شانه‌هاي زن، توي داستان، زن خوشبخت بايد بفهمه كه چرا اين چيزها به‌نظرش مي‌رسه. اسم داستانو مي‌ذارم «داستان زن خوشبخت».
«سلام، صبح بخير. بلند شو. مگه نمي‌خواي بري اداره؟»
شايد زن خوشبختو فرستادم پيش روانپزشك.

6:30 صبح در آشپزخانه
«گفتي تخم‌مرغت عسلي باشه؟ تا تو بچه‌ها رو بيدار كني، صبحونه حاضر مي‌شه.» شايدم يه داستان ديگه بنويسم. داستان زني كه هر شب خواب مي‌بينه باد بلندش كرده و توي آسمون ميون ستاره‌ها مي‌گردونه. صبح‌ها با افسوس از خواب بيدار مي‌شه. مي‌دونه كه نبايد خوابشو براي كسي تعريف كنه. براي هيچ‌كس و هيچ‌چيز بجز آب روون. براي همين هم راه مي‌افته مي‌ره لب رودخونه و خوابشو براي آب مي‌گه. بعد هم دو تا سطل بزرگو پر از آب مي‌كنه و برمي‌داره كه بياره خونه. بيشتر روزها موقع برگشتنِ زن باد مياد. زن با حسرت به آسمون و پرنده‌ها نگاه مي‌كنه. به عقلش نمي‌رسه كه اگه سطل‌هاي سنگينو بذاره زمين، باد مي‌تونه بلندش كنه.
«سلام. سلام. صبح بخير. عجله كنين بچه‌ها. ديرتون مي‌شه.»
اسم داستانو مي‌ذارم «زني كه باد او را نبرد».
«سوئيچ؟ ايناهاش اينجاست. ظرف غذات يادت نره. به‌سلامت.»

7:30 صبح در راه رساندن بچه‌ها به مدرسه
شايد هم يه داستان براي بچه‌ها بنويسم. داستان يه خانم‌موشه كه خونه‌ش پاي يه كوه بلنده. قلة سفيد و بلند كوه از پنجرة خونة خانم‌موشه پيداست. خانم موشه هر شب تصميم مي‌گيره فردا هرطور شده از كوه بره بالا. بره تا خودِ قله. هميشه با خودش مي‌گه: «من كه موش كور نيستم كه زير زمين زندگي كنم. جاي من روي اون قله‌س.» هر روز صبح وقتي موش‌كوچولو و آقاموشه از خونه مي‌رن بيرون، خانم‌موشه راه مي‌افته طرف قله. اما هنوز به دامنه نرسيده، يه چيزهايي يادش مي‌افته. مثل اينكه يادش رفته براي آقاموشه يادداشت بذاره و بگه كجا مي‌ره، يا مثلا ً يادش رفته سماوروُ خاموش كنه. يا اينكه امروز بايد مي‌رفته مدرسة موش‌كوچولو، خلاصه هر روز به يه دليلي برمي‌گرده. بعضي وقت‌هام برمي‌خوره به همسايه‌ها و وايمي‌سته به حرف زدن.
«صبر كنين چراغ قرمز شه. دستتونو بدين به من.»
روزها همين‌طور مي‌گذرن و خانم‌موشه كم‌كم پير مي‌شه. دست و پاش درد مي‌گيره و نمي‌تونه راه بره. فقط مي‌تونه بشينه پشت پنجره و قله رو تماشا كنه. تازگي‌ها ديگه قله رو هم نمي‌بينه چون چشماش ضعيف شدن. حالا ديگه سرگرمي‌ش اينه كه بشينه و زمينو تماشا كنه و تا يه موش كور سرشو آورد بيرون؛ بهش سلام كنه.
«به‌سلامت بچه‌ها. مواظب باشين نخورين زمين. يادتون نره ساندويچاتونو بخورين. خداحافظ.» شايدم هر سه تاشو نوشتم.

8:30 صبح در حال شستن ظرف‌هاي صبحانه
ظرف‌ها رو كه بشورم، ديگه كاري ندارم. فقط مي‌مونه ناهار. اول داستان زن خوشبختو مي‌نويسم. رفتنش پيش روانپزشك خوب نيس. بايد خودش بفهمه چرا اون چيزها رو مي‌بينه. گره‌ش تو زندگي‌شه.

9:30 صبح
خيلي خوب شد. اينم ناهار. شعلة زيرشو كم مي‌كنم. بايد يادم باشه يه‌ساعت ديگه خاموشش كنم. برم سرِ نوشتن. تا وقت دارم بايد بنويسم.

9:45 صبح
تلفن... ولش كن جواب نمي‌دم. معلوم نيس كيه، حالا مي‌خواد يه‌ساعت وقتمو بگيره. بذار هرچي مي‌خواد زنگ بزنه. نكنه از مدرسة بچه‌ها باشه؟... شايد تصادف كرده... ديشب گفت ترمز ماشين ايراد داره... برمي‌دارم، هركي ديگه بود زود قطع مي‌كنم... «الو... سلام مامان. شمايين؟... همين‌جا بودم دستم بند بود... شما خوبين... ممنون، ما هم خوبيم... تلگرافي يعني چي؟ خوب شما مي‌پرسين، منم مي‌گم خوبيم ديگه... آره يه‌كم كار دارم... آلبالو؟... همين سر خيابون خودمون؟... كيلو چند؟... باشه مرسي كه خبر دادين... اگه رسيدم، مي‌رم... خداحافظ.»
گور پدر آلبالو... امروز مي‌خوام بنويسم... اما انگار گفت ارزونه. نصف قيمت... خوبه بپرم بخرم بيارم... پاك نمي‌كنم. مي‌ذارم تو يخچال تا فردا... آره بهتره برم... آلبالو هم فصلش زود تموم مي‌شه... بخرم بهتره... مانتومو كجا گذاشتم؟... ايناهاش... اينم كيف پولم... زود ميام.

11 صبح در راه برگشت از ميوه‌فروشي
حيف... يه‌ساعت وقتم تلف شد... اما چه آلبالوهايي... زياد خريدم. بي‌خود حرص زدم... عيب نداره... چه سنگينه... آخه بگو تو مي‌توني دوازده كيلو بار بكشي؟... برسم خونه مي‌ذارمش تو يخچال مي‌رم سرِ نوشتن.

2:30 بعدازظهر سر ميز ناهار
«نمي‌دوني امروز چي شد. همة كارامو كردم رفتم مثلا ً يه‌ساعت بشينم بنويسم. تازه شروع كرده بودم كه مامانم زنگ زد. گفت سر خيابون آلبالو مي‌فروشن. ارزون. منم وسوسه شدم رفتم خريدم. اما يادم رفته بود زيرِ غذا رو خاموش كنم. بر كه گشتم، ديدم غذا سوخته. مجبور شدم دوباره بپزم. از اون موقع تا حالا مشغولم. يه كم ديگه نمي‌خوري؟ بچه‌ها، سير شدين؟ تو چرا بازي‌بازي مي‌كني با غذات، مامان‌جون؟»

6 عصر
هستة اين آلبالوها رو كه گرفتم، درست كردنش رو مي‌ذارم براي فردا. مي‌رم سرِ نوشتن.
«الو... بله... اِ مهري جون تويي؟ سلام... قربونت برم... ممنون. شما خوبين همگي؟... آره يه‌كمي خسته‌م... صبح رفتم دوازده كيلو آلبالو خريدم... ديگه چيزيش نمونده... نه بابا، كي كمكم كرد؟ اون كه كار داشت رفت... بچه‌ها؟... تو هم دلت خوشه‌ها. يه ذره بازي بازي كردن پا شدن رفتن... آخه نمي‌شه بذارم براي فردا... آلبالوهاش رسيده بود ترسيدم له بشه. تازه اين وسط يه ديكته به يكي‌شون گفتم. از اون يكي هم تاريخ پرسيدم... نه ديگه مربا رو فردا درست مي‌كنم... امشب؟... خونة شما؟ چه خبره؟... نه بابا؟... آخه الان مي‌گن؟... خيلي لوسي... باشه... ساعت هشت، هشت‌ونيم ميام... قربونت برم... سلام برسون. خداحافظ.»

6:30 عصر
«الو... سلام... خوبي؟... مرسي، منم خوبم... آره، ديگه داره تموم مي‌شه. ببين سعي كن زودتر بياي خونه. مهري زنگ زد گفت امروز تولد ناصره. عصر يه‌هو با بچه‌ها تصميم گرفتن واسه ناصر تولد بگيرن. خودشم خبر نداره. هان؟ آره ديگه، ما رو هم دعوت كردن. زودتر بيا بايد بريم يه چيزي بخريم. دست‌خالي كه نمي‌شه رفت.»

11:30 شب در اتاق‌خواب
«امروز چه روزي بود! خيلي خسته شدم. سرم داره گيج مي‌ره... باشه الان مي‌خوابم... فقط اين كِرِمو بمالم به صورتم... اي واي چرا اين‌جوري شدم؟ چرا چشمام سياهي مي‌ره؟... اون چيه تو آينه... انگار يكي داره گريه مي‌كنه... فكر مي‌كنم تب دارم... مي‌شه يه مسكّن بِدي به من؟... لطفاً چراغو خاموش كن.»■

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 ليلي 1391-12-20 08:01
جالب بود
بازگو کردن
 
 
0 #3 مریم جاهد 1391-11-19 12:03
جالب بود.سپاس.
بازگو کردن
 
 
0 #2 سولماز 1391-11-14 05:42
خيلي حس و حال وزبان خوب بود .ممنون خانم حكيمي عزيز
بازگو کردن
 
 
0 #1 مهدی چاووشی 1391-11-10 18:26
داستان زیبایی بود . همیشه دوست داشتم از شما یه داستانی بخونم . ممنون
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 61 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت