Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دانيال
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

دانيل

فريده  خردمند


از پشت پنجره به دو زن خیره شده است. مادرش وجولیا. دختر جوان دانشجویی که ماه پیش برای نگهداری او  به خانه ی آن ها آمده بود.
روز اول که  جولیا را دید با کنجکاوی به چشم های او نگاه کرده بود.  در رفتارش گستاخی نبود اما جولیا او را متفاوت از بچه های هشت ساله ای که تا آن روز دیده بود یافت. نوعی بی قراری همرا با هیجان .
جولیا دستش را پیش برده بود و گفته بود: از آشنایی با شما خوشوقتم.
 دانیل هم با او دست داده بود و خیره به چشم هایش از او خواسته بود که دوباره نامش را تکرار کند.
امروزوقتی از مدرسه به خانه برگشتند.جولیا برای سرگرم کردن دانیل از او خواست که نقشه ی دنیا را بیاورد .دانیل هم  چند دقیقه بعد با نقشه ی بزرگ رنگی از پله ها بالا آمد. نقشه را روی میز آشپزخانه پهن کردند. جولیا از دانیل نام پایتخت کشورها را می پرسید واو جواب می داد.
بعد دانیل از جولیا پرسید که کجا به دنیا آمده است.موهای مشکی  و چشمان سبزش در تعارضی آشکار بودند.جولیا نگاهش را از نقشه گرفت و به دانیل خیره شد.
- من  همین جا در کانادا به دنیا آمده ام اما مادرم از کشوری دور آمده بود.
 انگشتش را روی جایی از نقشه گذاشت . گفت : ایران .
 دانیل از بالای میز به نقشه نگاه می کرد.
جولیا تهران را روی نقشه  نشانش داد.گفت:اینجا.
 و ساکت شد.
 خاطرات روزهای آخر زندگی مادرش در ذهنش بیدارشد.
ناگهان دلش برای او تنگ شد. پس از مهاجرت مادرش هرگز نتوانسته بود به زادگاهش بازگردد. جولیا یک باره سربلند کرد .باور نمی کرد .پرسشگرانه به چشم های دانیل نگاه کرد.
دانیل روی نقشه همان جایی را که به او نشان داده بود تف اداخته بود.
 اشک های جولیا آرام از گونه هایش پایین می غلطیدند. دانیل همین که اولین قطره های اشک او را دید. گفت:ببخشید.
جولیا دستمال آشپزخانه را آورد و روی سطح نقشه را پاک کرد. دانیل کلمه ی ببخشید را دو بار دیگرپشت سر هم تکرار کرد.
گفت :می خواهی یک لیوان آب برایت بیاورم؟
 جولیا با سر جواب مثبت داد.
دانیل از سینک بالا رفت .لیوانی از کابینت برداشت و شیر آب را باز کرد. لیوان را مقابل جولیا گرفت.گفت: می دانی در مدرسه یک همکلاسی داریم که از ایران آمده. . .  خواهش می کنم دیگر گریه نکن.
جولیا جرعه ای آب نوشید .
- نمی توانم.
- .ببین مادرم الان می آید. . .
جولیا مکث کرد.
- من هم دلم نمی خواهد مادرت مرا این طور ببیند.
دانیل دستمال کاغذی را به او داد.
- فکر می کنی چه قدر طول می کشد؟
 جولیا بینی اش را گرفت .
- بستگی دارد. گاهی چند ساعت. . .
- می خواهی رازی را به تو بگویم؟
-اگر خودت مایل هستی .
دانیل مکث کوتاهی کرد.
من هم گاهی  گریه می کنم اما. . .اما مادرم نمی فهمد. .  
 هر دو ساکت بودند.
- می خواهی بدانی برای چه گریه می کنم؟
جولیا سرش را تکان داد.
- برای این که دلم برای پدرم تنگ می شود.
با کناره های نقشه بازی می کرد.
 می دانی مدتی است که او دیگر با ما زندگی نمی کند. مادرم خیال می کند من نمی دانم. . .
 انگشت کوچکش را روی نقشه چرخاند و جایی ایستاد .
- این جا زندگی می کند. استرالیا.
جولیا عکس قاب گرفته ی پدر دانیل را بالای بخاری دیواری دیده بود.مرد چهارشانه ی بالا بلند وخوش قیافه ای که در کنار شری ایستاده بود و دانیل یک ساله را بغل گرفته بود. پشت سرشان جنگل  سر سبز  دیده می شد.
دانیل  پرسید: دوست داری کارتون تماشاکنی؟
- اول می خواهم صورتم رابشویم.
جولیا صورتش را شست .توی آینه نگاه کرد. با خود گفت : می فهمد. . .
از دستشویی بیرون امد.
- چه جور کارتونی؟
- عصر حجر
همان طور که صورتش را خشک می کرد لبخند ملایمی روی لب هایش نقش بست .
گفت: وقتی همسن تو بودم خیلی این کارتون را دوست داشتم.
روی کاناپه نشست و سرگرم تماشای کارتون شد.

شری و دختر سه ساله اش وارد خانه شدند. هر روزپس از پایان کار دوریس را از مهد کودک بر می داشت و به خانه می آمد.
شری سلام کرد و پرسید همه چیز خوبست؟.
جولیا سعی کرد به چشم هایش نگاه نکند.
- بله. من و دانیل کارتون تماشا می کردیم.
دانیل از مادرش اجازه گرفت که برود دوچرخه سواری.
شری گفت:برو ولی نیم ساعت بیشتر وقت بازی نداری.
و سرگرم نوشتن چک شد.
حالادانیل بینی کوچکش را به شیشه چسبانده و روی شیشه چیزهایی می نویسد . جولیا به سختی می خواند: خواهش می کنم به مادرم نگو که تف کردم. . .
                                                                                                   زانویه 2007


 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 محبوبه ميرقديري 1391-11-22 13:04
دلنشين است.

درود بر خانم خردمند عزيز.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 39 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت