Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - فصل اول از یک رمان: «خانه‌ی تعطیلات» نوشته‌ی کلایو بارکر
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

فصل اول از یک رمان: «خانه‌ی تعطیلات» نوشته‌ی کلایو بارکر

ترجمه‌ی سیدمصطفی رضیئی

 

توضیح مترجم:

زمانی معروف‌ترین نویسنده‌ی ژانر وحشت گفته بود، «من آینده‌ای ادبیات این ژانر را در دستان استیفن کینگ می‌بینم»، چندین سال بعد، کینگ در اوج شهرت خودش گفت: «من آینده‌ای ادبیات این ژانر را در دستان کلایو بارکر می‌بینم.» بارکر نویسنده‌ای شناخته شده است با کتاب‌هایی در تیراژهایی میلیونی که به کامیک استریپ و فیلم و موارد دیگر تبدیل می‌شوند. «دزد همیشه» تنها رمان نوجوانان اوست که به‌لطف ارشاد دیگران نامش تبدیل به «خانه‌ی تعطیلات» شده است. این رمان را کتابسرای تندیس برای دریافت مجوز ارائه داده است و کتاب بدون تغییر در متن، تنها با حذف یک تصویر، مجوز خود را دریافت کرده است. کتاب احتمالاً تا نمایشگاه کتاب تهران در سال آینده، بسته به وضعیت کاغذ و موارد دیگر، منتشر خواهد شد.

 

پشت جلد کتاب:

خانه‌ي تعطیلاتِ آقای هود یک‌هزار سال است که سرپا است، به بچه‌های بی‌شماری خوش‌آمد گفته که به‌آغوش شادی‌ها و تعطیلات سرگرم‌کننده‌ی این خانه آمده‌اند. این خانه لبریز از جادو است، پر از تهدیدهایی لذت‌بخش و گذر فصل‌ها... وجود تمامی بچه‌ها از شادمانی لبریز خواهد شد...

اما البته... باید بهایی برای اقامت در این خانه پرداخت شود. هاروی سوویک از زندگی ملالت‌بارش خسته شده و تسلیم شگفتی‌های خانه‌ی آقای هوود می‌شود و به‌خودش زحمت پرسیدن قیمت این خانه‌ی تعطیلات را نمی‌دهد. اما لحظه‌ای که آقای هوود نیمه‌ی تاریک هویت‌اش را نمایان می‌سازد... وقتی‌ است که هاروی باید با موجودات شب به‌نبرد برخیزد... و راهی برای رهایی از توهم‌های آقای هوود بیابد.

خانه‌ی تعطیلات و سازنده‌ی مرموز آن، قربانیان خویش را بدون نبرد آزاد نخواهند ساخت. آقای هوود از مهمان جدید خوش‌اش می‌آید، چون روح هاروی روشن‌تر از هر روحی که او در این هزار سال به‌چشم دیده است، می‌درخشد...

به‌خانه‌ی تعطیلات آقای هوود خوش‌آمده‌اید.

 

تحسین‌هایی بر کتاب

 

 

«... کلایو بارکر استادانه جهان خیالی خودش را برپایه‌ی جزئیاتی عبوس و حتا گرتسک نمایان می‌سازد... آن‌هم در داستانی که هم دل‌نشین است و هم ترسناک...»

ژورنال کتاب‌خانه‌های دبیرستان امریکای شمالی

 

«مسحورکننده و لبریز از لرزش‌هایی دوست‌داشتنی...»

جهانِ کتاب واشنگتن‌پست

 

«کلایو بارکر... پادشاهیِ افسون‌ شده‌ي خویش را لبریز از هوشمندی و فضاسازی‌های جذاب برپا می‌کند...»

شیکاگو تریبیون

 

«در حکایتی ترکیب شده از داستانی دل‌نشین و وحشت‌ها، رمان‌نویس پرفروش و فیلم‌نامه‌نویس شناخته شده، کلایو بارکِر سیاهی‌ها را به‌ خیال‌پردازی‌های دوران کودکی می‌کشاند.»

پابلیشرز ویکلی

 

«اسطوره‌ای مدرن که با ظرافت‌های داستان‌گویی و ظرفیت ادبی بالایی نوشته شده... با داستانی پر از پیچ‌وخم که سرگرم می‌کند و مسحور می‌سازد...»

سان‌دیگو یونیون-تریبیو

 

درباره‌ی نویسنده:

کلایو بارکِر نویسنده‌ی شناخته شده‌ی هجده رمان پرفروش است و «خانه‌ی تعطیلات» اولین رمان نوجوانان اوست. او هنرمندی نام‌آشناست، تهیه‌کننده‌ و کارگردان سینما نیز می‌باشد. او چهار سال تمام سرگرم آماده‌سازی نسخه‌های مصور کتاب‌هایش بوده، همانند تصویرهایی که در این رمان مشاهده می‌کنید (که همگی کار خود نویسنده هستند.) آقای بارکر در کالیفرنیا به‌همراه یار زندگی خود روزگار می‌گذرانند و آن‌ها دختری به‌نام نیکول دارند. وی به همراه خانواده‌اش در خانه‌ای با چهار سگ، پنج ماهی‌قرمز، یک طوطی، پانزده موش‌خرما و تعداد بی‌شماری حیوانات دیگر زندگی مي‌کنند.

رمان «خانه‌ی تعطیلات» در سال 1992 میلادی منتشر شده و هم‌چنان یکی از آثار پرفروش ادبیات نوجوان محسوب می‌شود. نسخه‌ی مصور (کامیک‌استریپ) کتاب در سه جلد در سال 2005 میلادی منتشر شده است. امتیاز ساخت نسخه‌ی سینمایی رمان توسط کمپانی «فاکس قرن بیستم»‌ خریداری شده اما نسخه‌ی سینمایی کتاب هنوز اکران نشده است.

 

فصل نخست

هارویِ نصفه‌نیمه خورده‌‌شده

 

 

 

هیولای گنده و خاکستریِ فوریه، هاروی سوویک را زنده‌زنده خورده بود. درست توی شکمِ این ماهِ مه‌گرفته و خفقان‌آور دفن شده بود. او فکر می‌کرد تا شاید بتواند راهش را به بیرون این کلاف‌های سردی پیدا کند که بین او و عید پاک قرار گرفته بودند.

روی شانس هم خیلی نمی‌توانست حساب کند. اینکه بعد از ساعت‌ها خزیدن، یک روز آن‌قدر کسل بشود که نفس‌ کشیدن را هم فراموش کند، احتمالش کم نبود. شاید مردم  از اینکه پسر جوان و سرحالی توی بهار جوانی‌‌اش از پا دربیاد، تعجب می‌کردند. این سؤال می‌توانست تبدیل به یک معمای مشهور شود، معمایی که کسی توانایی حل آن‌را نداشت، مگر اینکه یک کارآگاه بزرگ و معروف تصمیم می‌گرفت یک روز از زندگی هاروی را بازسازی کند.

اینجا و درست همینجا بود که حقیقت مخوف خود را نشان می‌داد. کارآگاه اول مسیری را که هر روز صبح هاروی تا مدرسه می‌رفت دنبال می‌کرد، پای پیاده توی خیابان‌های دلتنگ‌کننده راهش را کز می‌کرد، بعد روی نیمکت هاروی توی مدرسه می‌نشست و ونگ‌ونگ‌های مفلوکانه‌ی معلم تاریخ و همین‌طور غرولوندهای معلم علوم را گوش می‌کرد، بعد تعجب می‌کرد که چطور این پسر قهرمان می‌توانسته چشم‌هایش را باز نگه دارد و آخرِ سر، همان‌طور که روزِ تلف‌شده به غروب نزدیک‌تر می‌شد، مسیر طولانی بازگشت به خانه را دنبال می‌کرد و همین‌که پا به جایی می‌گذاشت که صبح آن‌را ترک کرده بود، مردم از او می‌پرسیدند ــ همان‌طور که خواهند پرسید ــ چرا موجودی دوست‌داشتنی‌ مانند هاروی باید بمیرد، او سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «خیلی ساده است.»

جمعیت مشتاق خواهند گفت: «اوه؟ پس بگو.»

کارآگاه قطره‌اشکی را از روی گونه پاک می‌کند و پاسخ می‌دهد: «هاروی سوویک را هیولای گنده و خاکستریِ ماه فوریه خورده است.»

 

ماهِ وحشتناکی بود، از این ‌یکی اطمینان کاملی داشت، یک ماهِ مخوف و دلگیر را پیش‌رو داشت. شادی‌های زودگذر و شیرین‌ کریسمس تا همین‌الان‌ هم در ذهن هاروی تیره‌وَتار شده بودند و امید آمدن تابستان آن‌قدر دور از دسترس بود که به یک افسانه می‌مانست. البته، تعطیلات بهاری می‌آمد اما کی؟ پنج هفته؟ شش هفته‌ی بعد؟ حساب‌کتاب هم آن‌قدر‌ها فایده‌ای نداشت. برای همین بود که وقتش را بیش از این برای شمردن ــ و شکست‌خوردن ــ در شمارش روزها هدر نداد. او تنها این حقیقت‌ ساده را می‌دانست که پیش از آنکه خورشید بتواند برای نجاتش بیرون بیاید، توی شکم این هیولا، خشک و رنجور شده است.

زمانی‌که مامان وارد اتاق شد و او را در حالی دید که حرکت دانه‌دانه‌ی قطره‌های بارآن‌را پشت پنجره‌ی اتاق‌خوابش دنبال می‌کند گفت: «وقتت را با اینجا نشستن تلف نکن.»

هاروی بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «هیچ کار بهتری ندارم.»

مامان‌ گفت، «خب! می‌توانی کمی مفید باشی.»

هاروی شانه‌هایش را بالا انداخت. مفید بودن؟ معنی دیگرش مثل خر کار کردن بود. مشغول مرتب کردن بهانه‌های جورواجور‌ش شد ــ نتوانسته این کارش را انجام بدهد، آن یکی هم هنوز تمام نشده ــ ولی دیگر خیلی دیر شده بود.

مامان گفت: «می‌توانی با مرتب‌کردن اتاقت شروع کنی.»

«اما...»

«عزیزم! الکی روز‌هایت را از دست نده! زندگی خیلی کوتاه است.»

«اما...»

«به این می‌گویند یک پسرِ خوب.»

مامان با گفتن این جمله، او را در برابر کار انجام‌شده تنها گذاشت. همین‌طور که به دوروَبر اتاق نگاه می‌کرد، با خودش زمزمه ‌کرد: «اینکه حتی به‌هم‌ریخته هم نیست؛ یکی‌دو تا اسباب‌بازی این‌ور و آن‌ور افتاده، چند تا از کِشو‌ها باز مانده‌اند، چند لباس بیرون کمد تلنبار شده‌اند و همه‌چیز درست سر جای خودش، خوب و مرتب است.»

ه‌خودش گفت: «من فقط ده سالم است.» (هاروی هیچ برادر و خواهری نداشت، برای همین خیلی با خودش حرف می‌زد.) «یعنی می‌گویم، این اصلاً شبیه بچه ‌بودن هم نیست. تمام عمرم را که نباید چیز‌ها را مرتب و تمیز کنم، فقط برای اینکه او این‌جوری می‌گوید... خسته‌کننده شده.»

این‌ها را دیگر زیرلب غرولند نمی‌کرد، داشت بلند می‌گفت: «دلم می‌خواهد... دلم می‌خواهد...» به‌سمت آینه رفت و او را سؤال‌پیچ کرد: «دلم چه می‌خواهد؟» پسری که با موهایی به رنگِ کاه، دماغی سربالا و چشم‌هایی قهوه‌ای توی آینه بود، سر تکان داد و گفت: «نمی‌دانم چه می‌خواهم. فقط می‌دانم اگر کمی تفریح نداشته باشم، می‌میرم. همین می‌شود، آخرسر می‌میرم!»

همان‌طور که حرف می‌زد، پنجره تلق‌وتلوقی کرد. جبحه‌ای از هوای سرد ‌ناگهان به‌پنجره کوبید ــ و بعد دوباره و بعد باز دو مرتبه هم به پنجره کوبید ــ و  پنجره‌ای که یک سانت هم جابه‌جا نشده بود، ناگهان کاملاً از هم باز شد. باران سرد به‌صورت هاروی پاشید. او با چشم‌های نیمه‌بسته پنجره‌ی سرکش را گرفت و با دستپاچگی آن‌را محکم بست، این بار برای اطمینان از چفت پنجره، آن‌را چند بار وارسی کرد.

باد لامپ اتاقش را تاب می‌داد و وقتی پشت به پنجره کرد، به‌نظر می‌رسید تمام اتاق موج می‌خورد. برای لحظه‌ای نور توی چشم‌هایش می‌زد، یک لحظه‌ی بعد، نور روی دیوارِ روبه‌رو می‌پاشید اما بین نور تند و حرکت مواج آن، وسط اتاق را روشن می‌کرد و آنجا ــ همان‌طور که بارانِ روی کلاهش را پاک می‌کرد ــ یک غریبه ایستاده بود.

کمی بیشتر از شش اینچ از هاروی بلندتر بود، بدنی لاغرمردنی داشت، پوستش زردِ زرد بود، یک لباس عجیب‌وغریب پوشیده بود، با عینک و لبخندی پهن که بر روی صورتش نشسته بود. می‌بینید که به‌اندازه‌ی‌‌ کافی بی‌آزار به‌نظر می‌رسید.

هاروی خیلی جدی پرسید: «تو کی هستی؟» می‌خواست بداند می‌تواند از کنار این مزاحم بگذرد و به در برسد یا نه.

مرد پاسخ داد: «عصبی نشو!» سپس یکی از دستکش‌های جیر‌ش را درآورد و دست هاروی را توی دستش فشرد: «من ریکتوس هستم. شما هاروی سوویک هستید، مگر نه؟»

«آره...»

«برای یک ‌لحظه فکر کردم نکند خانه را اشتباهی آمده باشم.»

هاروی نمی‌توانست از نیش باز ریکتوس چشم بردارد؛ با دو ردیف دندان‌های بی‌نقص، آن‌قدر گشاد بود که می‌توانست باعث خجالتِ یک کوسه بشود.

ریکتوس عینکش را برداشت، یک دستمال از جیب ژاکتِ خیسِ آبش بیرون کشید، بعد شروع به پاک‌ کردن باران روی عینکش کرد. حالا یا خودش یا دستمالش، بویی سنگین و محسورکننده، فراتر از بویی خوش داشت.

ریکتوس به هاروی گفت: «یک سؤال توی صورتت می‌بینم که می‌خوای بپرسی‌.»

«ها»

«بپرس‌، چیزی برای مخفی‌ کردن ندارم.»

«خب برای شروع، چطور آمدی اینجا؟»

«البته، از پنجره.»

«از خیابان تا اینجا که خیلی فاصله است.»

«خب، نه برای کسی که پرواز کند.»

«پرواز کند؟»

«آره، پس چطور توی همچنین شب وحشتناکی می‌‌توانستم این‌ور و آن‌ور بروم؟ یا این‌جوری، یا با یک قایق پارویی می‌شود بیرون رفت. ما آدم‌های قدکوتاه زمان بارش‌های سنگین، باید خیلی مواظب خودمان باشیم. کافی است یک قدم اشتباه برداری تا غرق بشوی.» سپس با ناباوری به هاروی زل زد: «تو شنا می‌کنی؟»

هاروی در جواب گفت: «بعضی‌وقت‌ها توی تابستان.» می‌خواست دوباره به مسأله‌ی پرواز برگردند اما ریکتوس به‌طورکلی صحبت را به‌سوی دیگری کشاند: «توی این‌جور شب‌هایی است که آدم فکر می‌کند هیچ‌وقت تابستان برنمی‌گردد، مگر نه؟»

هاروی جواب داد: «دقیقاً.»

«می‌دانی، از یک مایلی شنیدم که آه می‌کشی، آن‌وقت بود که به خودم گفتم: "بچه‌ای اینجا هست که به کمی تعطیلات احتیاج دارد."» سپس به ساعتش نگاه کرد: «البته اگر وقتش را داشته باشد.»

«وقت؟»

«برای سفر پسر، برای سفر! سوویکِ جوان! تو به یک ماجراجویی احتیاج داری. جایی... جایی بیرون از این دنیا.»

هاروی می‌خواست بداند که: «در فاصله‌ی یک مایلی چطور صدای آه مرا شنیدی؟»

«چرا برایت مهم است؟ شنیدم و همه‌ی ماجرا همین است.»

«جادو؟»

«شاید.»

«چرا به من نمی‌گویی؟»

ریکتوس به هاروی بد نگاه کرد: «فکر می‌کنم به‌خاطر خودت هم که شده، بهتر است خیلی کنجکاوی نکنی، دلیلش همین است که گفتم.» این را گفت و لبخندش کمی محو شد.

«اگر نمی‌خواهی کمکت کنم، من یکی که مشکلی ندارم.»

آنگاه ریکتوس یک قدم به‌سمتِ پنجره برداشت درحالی‌که باد هنوز به‌شدت به پنجره می‌کوبید، انگار باد دلش می‌خواست به اتاق برگردد و مسافرش را با خود ببرد.

هاروی گفت: «صبر کن!»

«چرا؟»

«معذرت می‌خواهم. قول می‌دهم سؤال دیگری نپرسم.»

ریکتوس در حالی مکث کرد که هنوز دستش روی چفت پنجره بود: «سؤال بی‌سؤال،‌ ها؟»

هاروی گفت: «قول، گفتم که معذرت می‌خواهم.»

«باید هم معذرت بخواهی، باید هم معذرت بخواهی.» ریکتوس به بارش باران پشت پنجره نگاه کرد و ادامه داد: «جایی را می‌شناسم که روز‌ها همیشه هوا آفتابی و شب‌ها پُر از شگفتی هستند.»

«می‌توانی مرا به آنجا ببری؟»

«گفتیم سؤال بی‌سؤال، پسر. مگر شرط نگذاشتیم؟»

«اوه! آره. معذرت...»

«چون از آن موجود‌های دل‌رحم هستم، این‌بار را می‌بخشم و جوابت را می‌دهم؛ اگر بخواهی، می‌توانم از طرف تو بپرسم، شاید یک اتاق برای یک مهمان دیگر داشته باشند.»

«خیلی خوشحال می‌شوم.»

ریکتوس چفت پنجره را که باز می‌کرد گفت: «چیزی را تضمین نمی‌کنم.»

«می‌فهمم.»

باد ناگهان شدت گرفت و پنجره را چارطاق گشود و لامپ وحشیانه شروع به تاب‌ خوردن کرد.

ریکتوس طوری فریاد کشید که با وجود صدای باران، صدایش شنیده شود: «چشم‌به‌راه من باش!»

هاروی می‌خواست بپرسد که آیا زود برمی‌گردد؟ اما درست به‌موقع جلوی خودش را گرفت.

ریکتوس گفت: «سؤال بی‌سؤال پسر!» و همان‌طور که این را می‌گفت، باد توی کتش را پیچید و کت مانند یک بالن سیاه اطرافش را پر کرد. ناگهان ریکتوس از لبه‌ی پنجره به بیرون پرید.

سؤال‌ها توی ذهن هاروی یورتمه می‌رفتند. همان‌طور که مرد با کت سیاهش دور می‌شد، فریادزنان گفت: «دهنت را ببند و ‌بین چه سر راهت سبز می‌شود!»

با گفتن این حرف، باد او را با خود برد و بالنِ کتی‌اش مثل یک ماهِ سیاه، به‌سمتِ آسمان بارانی بالا رفت.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 عالیه 1398-01-02 16:06
عالیه خیلی بامزه است
بازگو کردن
 
 
0 #3 شکوه 1391-11-04 09:00
منتظریم که زودتر چاپ شود .
بازگو کردن
 
 
0 #2 سعید 1391-10-28 11:15
عالی بود .ممنون مترجم جوان :roll:
بازگو کردن
 
 
+1 #1 المیرا محمدی 1391-10-28 10:24
خوب بود. استفاده کردم با تشکر از مترجم محترم و مدیر محترم سایت مرور.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 72 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت