Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - خانه اي در آسمان
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

گلي ترقي

برگرفته از کتاب: خاطره‌هاي پراکنده - نشرباغ آينه

تابستان بدي بود؛ داغ، بي آب، بي برق. جنگ بود و ترس و تاريکي. مسعود «د»، مثل آدمي‮افتاده در عمق خوابي آشفته، گيج و منگ و کلافه، دست زن و بچه‌هايش را گرفت و شتابان راهي فرنگ شد. بي‌آنکه بداند چه آينده‌اي در انتظارش است. نمي‌خواست عاقل و محتاط و دورانديش باشد. نمي‌خواست با کسي مشورت کند؛ با آن‌هايي که از او باتجربه‌تر بودند، آن‌هايي که از هرگونه جابجايي و تغيير مي‮‌ترسيدند يا به خاک و سنت و ريشه اعتقاد داشتند و ماندنشان بر اساس تصميمي‮اخلاقي بود.
مسعود«د» از جنگ بيزار بود و از مرگ واهمه داشت. دلهره‌هاي شبانه توان و قرارش را گفته بود و اضطراب دردناک سحرگاهي آزارش مي‌داد. مي‮بايست مي‌رفت؛ مي‮بايست مي‮گريخت و در جايي امن ساکن مي‮شد، جايي دور از هياهو و بمب و انفجار، دور از امکان مرگ و جنون و... وکارهايش را پنهاني، مثل برق و باد کرد. اثاث منزلش را به حراج گذاشت و خانه‌اش را مفت و مجاني به اولين مشتري فروخت. ويزا گرفت. بليط خريد. باروبنديلش را بست و درست دم رفتنش بود که مثل آدم‌هاي تبدار، چشمش به مادر پيرش افتاد وزير پايش خالي شد. از خودش پرسيد که تکليف او چه خواهد شد و دل و روده‌اش، از درد و استيصال آنچنان به پيچ وتاب افتاد که براي آني جنگ و مرگ از يادش رفت و تصميم به ماندن گرفت.
مهين بانو تمام اين مدت نگاه کرده بود؛ بدون پرسش يا اعتراض يا ابراز وجود. ديده بود که دار و ندار اورا به فروش گذاشته‌اند و چيزي نگفته بود. ديده بود که مردمان غريبه در اتاق‌هاي خانه‌اش مي‌چرخند و لب تر نکرده بود. نشسته بود کنجي پاي ديوار، روي قالي بزرگ تبريز- يادگار اجدادي- و دستش را با حسرتي پنهان کشيده بود به گل‌هاي مخملي فرش و طرح‌هاي رنگين طلايي- ته ماندۀ روزهاي پيشين- آخرين تماس سر انگشتانش با آن جسم مأنوس قديمي، مثل دست کشيدن به بدني نيمه گرم در واپسين لحظات زندگي. و چنگ انداخته بود به ريشه‌هاي رو ميزي که يک آن نگهش دارد. و چشمش دويده بود دنبال کاسه‌هاي گل‌مرغي، که دست به دست مي‌گشت و چراغ‌هاي پايه بلند روسي که به فروش رفته بود؛ خواسته بود بگويد‌«نه! بقچه‌هاي ترمه و آينه عقدم را نمي‌دهم» يا چيزي را بردارد و پنهان کند و هيچ نگفته بود. نشسته بود يک گوشه، خاموش و نامريي، پر از زخم‌هاي دروني، شاهد رفتن ميزو صندلي و بشقاب‌هاي چيني و قاب‌هاي طلايي؛ مثل سفر غم‌انگيز بچه‌هاي مادري پير به شهرهاي اجنبي. فهميده بود که روزگاري سخت در انتطارش است و پذيرفته بود.
گله‌اي از پسرش نداشت. خودش سال‌ها پيش، خانه را به اسم او کرده بود. قرارشان اين بود که خانه را پيش از مرگ او نفروشند و اين قراري کهنه بود، مال آن‌وقت‌ها، پيش از انقلاب و جنگ، پيش از ترس و لرز و پريشاني بچه‌ها. و مهين‌بانو چيزي جز سلامتي و خوشبختي پسرش نمي‌خواست، يا دخترش که شوهر انگليسي داشت و در تهران نبود. فرش زير پايش را هم مي‌داد که داده بود؛ يا جانش را که رو به انتها مي‌رفت و طالبي نداشت. بچه‌هايش هم عاشق او بودند و مسعود«د» هرگز به اين فکر نبود که مادر پيرش را بگذارد يا او را بي‌خانه و بي مال و منال به امان خدا بسپارد و گليم خودش را از آب بکشد؛ منتها، در آن پريشاني و بي‌ساماني، در جنون جنگ و بمباران و امکان مرگ، هوش و حواسش رااز دست داده بود و مسئول کارها و خواسته‌هايش نبود؛ اين را مهين ‌بانو مي‌دانست و سکوت و تسليم و رضايتش از اين ادراک مادرانه بود. البته گريه کرده بود؛ مفصل هم گريه کرده بود؛ پنهاني و دور از چشم ديگران، شب در تاريکي و زير ملافه يا روز توي حمام در بسته و پشت کاج‌هاي بلند باغچه. ترمه‌ها و فرش‌ها و اشياي قديمي، يادگار پدر و شوهر و روزهاي خوب جواني‌اش را دوست داشت؛ با آن‌ها پير شده بود و ميانشان الفتي ديرينه بود. خاطره‌هايش مثل هزاران تصوير پراکنده در فضا، در اتاق‌هاي خانه مي‮چرخيدند و رد پا و جاي انگشتان کودکي‌اش روي سنگ فرش حياط وآجرهاي ديوار باقي بود. جز اين خانه جاي ديگري براي خودش نمي‌‌شناخت و مي‌ديد که ديگر صاحب «اين‌جا» نيست؛ صاحب هيچ‌جا نيست؛ زير پايش خالي است و معلق در هواست. دلش مي‌خواست مثل گربه‌ها وقت بيماري و مرگ، سرش را زير مي‌گرفت و مي‌رفت؛ ناپديد مي‌شد. اما مي‌ديد که سرحال و زنده است و آمادۀ مردن نيست. پيري‌اش را ديگران بر او تحميل کرده بودند. نگاه بي‌رحم و قضاوت نا منصفانه‌ي آن‌ها بود که سن و سالش را تعين مي‌کرد و گذشت ساليان را به رخش مي‮کشيد. تصويري جوان از خودش داشت؛ تصويري منعکس در آينه‌هاي قديم، در خاطره‌هاي خوش روزهاي پيشين. دلش مي‌تپيد و چشمش به دنبال چيزها مي‌دويد. منتظر آينده بود، منتظر آمدن بهار و تابستان. هزار اميد و آرزو داشت، براي خودش وبراي بچه‌هايش، براي نوه و نتيجه‌هايش. هفتادو چهار يا هفتاد و شش يا بيش‌تر؟ اين حساب‌ها را ديگران مي‌کردند و تاريخ ازدواج و تولدش را تخمين مي‌زدند؛ وگرنه، مهين‌بانو از مرز چهل‌سالگي نگذشته بود واين را تنها خودش مي‌‌دانست و حس مي‌کرد و باور داشت. و حالا، بي مقام و بدون جايگاه، نمي‌دانست روي کدامين لحظه از زمين افتاده است؛ کيست، کجاست و تکليفش چيست؟ چيزي اضافي شده بود، خارج از نظام کيهاني منظومه‌ها، مثل ستاره‌اي فرو افتاده، تبعيد شده به انزواي آشفته‌ي آسمان. دلش مي‌خواست نبود و نمي‌شد. مرگ با او فاصله داشت. پاهايش زمين را مي‌خواست. بدنش ذره‌هاي نور و گرما را مي‌بلعيد و فکرهايش، با هزار نخ نامريي به کنج و کنار شيرين زندگي گره خورده بود.
قرار شد که مهين‌بانو را، براي چندين هفته يا بيشتر«شايد هم دوسه ماه» پيش خواهرش بگذارند تا مسعود«د» در پاريس مستقر شود؛ خانه بگيرد و کار پيدا کند؛ سر و ساماني به زندگي‌اش بدهد و بعد، سر فرصت با خيال راحت و قلبي شاد، به دنبال مادرش بفرستد. دخترش هم به فکر او بود، با وجود کمبود درآمد و گراني زندگي، مرتب از لندن تلفن مي‌زد و مادرش را دعوت مي‌کرد. داماد انگليسي هم مرد مهرباني بود و اصرار به پذيرايي از مادرزنش داشت. منتها، مي‌بايست صبر مي‌کردند. همه چيز بالاخره درست مي‌شد؛ شايد هم بهتر از روز اول. و مهين بانو پر تحمل و عاقل بود و بچه‌هايش مديون شعور ذاتي او بودند.
دو هفتۀ اول کمي‮سخت گذشت؛ جابه‌جايي آسان نبود و مهين‌بانو عادت نداشت که شب منزل اين و آن بخوابد. معتاد به اتاق و تخت و بالش خودش بود، معتاد به صداهاي کوچه و رفت و آمد همسايه‌هاي قديمي‌اش، حتي معتاد به بوي کهنۀ آشپزخانه و رطوبت آشناي راه پله‌هاي بالا، و البته عطر پيچ امين‌الدوله‌ي پاي پنجره‌اش وحضور هميشگي آن چهار درخت بلند تبريزي، هم سن وسال پدرش. خواهرش مهربان و مهمان‌نواز بود و شوهر خواهرش، دکتر يونس خان، کاري به کار کسي نداشت؛ مردي افسرده و تنها بود و از دوري بچه‌هايش غصه مي‌خورد. هر شش فرزندش، بعد از انقلاب از ايران رفته بودند. پسر بزرگش مقيم استراليا بود؛ دسترسي به او امکان نداشت. دو دخترش«عزيز کرده‌هاي دوقلو» در آمريکا بودند. پسر وسطي ميان سنگاپور و تايلند و ژاپن مي‌چرخيد وآخري مرتب جايش را عوض مي‌کرد. و يکي از دخترها«به گمان دکتر يونس خان، مطمئن نبود حافظه‌اش کار نمي‌کرد» تبعۀ کانادا يا هند يا کشوري مجهول در آفريقا شده بود. دو خواهر به هم نزديک بودند و مسعود جان از اين نظر نگراني نداشت؛ وجدانش راحت بود؛ مي‌دانست که مادرش راحت است و همينطور هم بود؛ منتها، بمباران‌هاي شبانه و بعد هم هجوم موشک‌هاي لعنتي در روحيه آرام دکتر يونس خان تغييري بزرگ داده بود؛ فکرهاي عجيب و غريب مي‌کرد و به همه بيخودي سوةظن داشت. پشت در به حرف‌ها گوش مي‌داد. توي کيف زن يا چمدان خواهر زنش را مي‌گشت و خرت وپرت‌هاي ناقابل خودش را پنهان مي‌کرد و يادش مي‌رفت آن‌ها را کجا گذاشته است. مطمئن بود که مهين‌بانو عينک و فندک او را برداشته است و به زنش مي‌گفت و او اعتراض مي‌کرد و زن و شوهر بگو مگو مي‌کردند ومهين بانو، کز کرده پشت در، مچاله از شرم، به خودش مي‌پيچيد و روز شماري مي‌کرد تا هرچه زودتر راهي فرنگ شود و پيش بچه‌هايش سرو سامان گيرد. دلش هم براي دکتر يونس‌خان مي‌سوخت و مي‌دانست که کارهايش از روي عمد و بد جنسي نيست. حتي روزي هم که انگشتش لاي در ماند و ناخنش از بيخ کنده شد و يا شبي که شوهر خواهر، به دنبال انگشتر عقيقش رختخواب او را آشفت و جيب‌هايش را گشت، آه و ناله يا عتراض وشکايت نکرد. با خودش گفت همۀ اين لحظه‌ها گذراست و خدا را شکر کرد که بچه‌هايش سالمند و خودش هم با وجود همۀ اين اتفاق‌ها زنده و هوشيار است.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. مهين‌بانو فکر کرد که خواب مي‌بيند و اشک‌هايش از شدت خوشي سرازير شد؛ اويي که به آساني پيش ديگران گريه نمي‌‌کرد! دست خودش نبود. سر و روي نوه‌هايش را مي‌بوسيد و خيال خواب و استراحت نداشت، گرچه تمام شب بيدار بود؛ فرودگاه، گمرک، گشتن چمدان‌هايش، گم شدن کيفش، جا گذاشتن عينک ذره بيني و بسته‌ي دواهايش، پادرد و سرگيجه‌ي ناگهاني و آن دل آشوبه‌ي لعنتي توي هواپيما. اما اگر ولش مي‌کردند مي‌خواست تمام روز حرف بزند و سرو روي نوه‌ها وپسرو عروسش را ببوسد و توي آن آپارتمان قد لانه موش راه برود و هيجان زده و دستپاچه هزار پرسش درهم از اين وآن بکند.
مهين‌بانو را به زور و اصرار دو شب اول، در اتاق بچه‌ها خواباندند؛ براي بچه‌ها توي اتاق نشيمن تشک انداختند و يواشکي در گوششان گفتند که مادر بزرگ از راه رسيده و خسته است؛ گناه دارد. بعداً جايش را عوض خواهند کرد و اتاقشان را دوباره پس خواهند داد.
مهين‌بانو اخم و سکوت ناراضي بچه‌ها را ديد و دلش گرفت. خواست چيزي بگويد اما رويش نشد. جانش را هم نداشت تمام تنش از خستگي مي‌لرزيد. سرش را روي بالش گذاشت، خوابش برد. غش کرد اما نزديک سحر از خواب پريد. به نظرش رسيد که وزنه‌اي آهني روي قفسه سينه‌اش گذاشته‌اند و حسي مزاحم و ناشناخته، يک جور شرم و احساس حقارت و گناه، مثل درد توي تنش مي‌چرخد. ياد نگاه دلخورانۀ نوه‌هايش افتاد و از اين‌که اتاق آن‌ها را غصب کرده بود معذب و ناراحت شد؛ انگار سيخش مي‌زدند و توي تشک و بالش زير سرش سوزن کار گذاشته بودند. ترجيح مي‌داد توي راهرو پشت در، يا چمپاته گوشۀ مبلي کنج ديوار بخوابد و جاي کسي را نگيرد. روز سوم جايش را عوض کردند و مهين‌بانو نفسي راحت کشيد. بهش يک تشک اسفنجي سبک دادند که شب‌ها توي اتاق نشيمن مي‌انداخت و روزها زير کاناپه پنهانش مي‌کرد. چمدان‌هايش را گوشۀ آشپزخانه گذاشته بود و کيف دستي‌اش را با خود به اينور و آنور مي‌کشاند. در گنجه‌ها از فشار لباس‌ها بسته نمي‌شد و زير تخت‌ها انباشته از اسباب بود. جا براي تکان خوردن نبود. مهين‌بانو يک عمر در يک خانۀ وسيع با اتاق‌هاي آفتابگير و منظرۀ آسمان و آفتاب و باغ و باغچه زندگي کرده بود. اتاقش گنجه و صندوق‌خانه داشت و مي‌شد صدها چمدان در انبار بالا و يک کاميون بار توي زير زمين خانه چپاند. خب، اين غصه‌ها مال گذشته بود. زندگي بالا و پايين داشت و خوابيدن گوشۀ اتاق نشيمن هم خالي از لطف نبود؛ البته سر و صداي کوچه زياد بود و ترن زير زميني که از آن نزديکي مي‌گذشت پنجره‌هاي خانه را مي‌لرزاند. ولي مهين‌بانو، از همان دقيقه‌ي اول با خودش گفت که زندگي در فرنگ اين شکلي است؛ جاي غرولند ندارد و خدا را شکر که پيش بچه‌هايش است و زندگي‌اش سرو سامان گرفته است.
نوه‌ها هم از زندگيشان راضي بودند. مدرسه‌شان را دوست داشتند و مشتي هم دوست و همکلاسي عرب و پرتغالي پيدا کرده بودند. گهگاهي مهماني مي‌دادند و مهين‌بانو مجبور بود جايش را عوض کند. رختخوابش را بر مي‮داشت و دنبال کنجي آرام مي‌گشت کجا؟ دو تا اتاق خواب بود و يک آشپزخانه‌ي باريک دراز و حمامي‮کوچک و مستراحي گوشه‌ي آن. توي اتاق زن و شوهر که نمي‌شد؛ گرچه پسرش اصرار مي‌کرد و عروس مهربانش هم حرفي نداشت. توي اتاق بچه‌ها جا نبود؛ دوتا تخت به هم چسپيده و مشتي کتاب و کفش و راکت تنيس و توپ فوتبال افتاده بودکف زمين. مي‌ماند آشپزخانه، حرفي نداشت. مگر مهين‌بانو چقدر جا را اشغال مي‌‌کرد؟ قد يک بچه بود؛ لاغر و ظريف و شکننده، توي گنجه و زير تخت هم جا مي‌شد. يکي دو شب توي وان حمام خوابيده بود و خوابش هم برده بود. اما پسرش سخت اعتراض کرد و مادرش را به زور توي تخت خودش خواباند، کنار زنش، بدترين شب مهين‌بانو بود؛ از عروسش خجالت مي‌کشيد. دراز کشيده بود لب تخت، آنقدر دور که اگر تکان مي‌خورد مي‌افتاد؛ و پلک روي هم نگذاشته بود. ملافه تنش را مي‌خورد و تمام بدنش پرپر مي‌زد. خودش را آنقدر جمع و قلنبه کرده بود که به توپي کوچک مي‌ماند؛ هلش مي‌دادي قل مي‌خورد مي‌رفت ته اتاق. عروسش سه چهار شب تحمل کرد و بعد با ملايمت به شوهرش فهماند که ادامۀ اين وضع درست نيست و مسعود«د»، با اين‌که آدم با شعور و فهميده‌اي بود معلوم نشد چرا يک مرتبه از کوره در رفت؛ داد زد و صدايش به گوش همه رسيد. بچه‌ها وحشت کردند و زن و شوهر به هم پريدند و حرف‌هايي زدند که سابقه نداشت. مهين‌بانو مرد و زنده شد؛ به خودش لعنت فرستاد که چرا آمده وزندگي خانواده‌اي را آشفته است وهمان روز تصميم به رفتن گرفت. چمدانش را بست. کفش و کتش را پوشيد. نشست روي صندلي راهرو و منتظر ماند، منتظر اينکه تپش قلبش فرو نشيند، فکرهايش منظم شود و ببيند کجا مي‌تواند برود. برمي‌گشت تهران، بهترين کار همين بود. مي‌فت منزل خواهرش. دوباره دکتر يونس خان و خل بازي‌هايش؟ نه! امکان نداشت؛ مي‌رفت خانۀ دختر خاله اش. يادش نبود که دختر خاله دو ماه پيش مرده است و تازه گريه‌اش گرفت. مي‌رفت خانۀ پسرعموهايش. خانۀ برادر زاده‌هايش«برادرزاده‌ها رفته بودند آمريکا». مي‌رفت قبرستان، جهنم دره، گدايي مي‌کرد، کلفتي مي‌کرد، بالاخره در مملکت خودش بود، سرش را مي‌گذاشت زمين و مي‌مرد. اين‌جا نمي‌ماند، محال بود. خوشبختانه منيژه دختر مهين‌بانو«که او را در فرنگ مگي مي‮ناميدند » از لندن تلفن زد و خواهش و تمنا که مادرش را همان روز، همان دقيقه، سوار هواپيما کنند و نزد او بفرستند. همان دقيقه که نمي‌شد اما هفتۀ بعد مهين‌بانو را به فرودگاه بردند و مهين‌بانو، مثل پرنده‌ي رها شده از قفس جاني تازه گرفت. هواپيما مثل يک خانه بود، گرم و محفوظ. صندلي خودش را داشت؛ مال خودش. جايش معين بود نمي‌شد آن‌ را ازش گرفت. اگر روي زمين هم يک صندلي بهش مي‌دادند، يک وجب جا که مي‌دانست مال شخص اوست، برايش کافي بود. غذايش را با بي‌ميلي خورد و ياد ننه خانم افتاد که سيني شامش را مي‌آورد- آن وقت‌ها که براي خودش کسي بود و برو بيايي داشت - و چقدر دلش سوخت و گريه کرد وقتي شنيد که نوه ننه خانم در جنگ شهيد شده و پسرش را به تيمارستان برده‌اند؛ اگر اين اتفاق نيفتاده بود همه چيز فرق مي‌کرد. مسعود«د» مي‌خواست که جايي کوچک براي مادرش اجاره کند و اورا دست ننه خانم بسپارد. بهترين راه براي همه بود؛ براي خودش و مادرش. اما کي از فردايش خبر داشت؟ خمپاره به کله‌ي نوه‌ي ننه خانم خورد و در جا اورا کشت. چند نفر از سبز ‌وار آمدند و قيامت شد. از کميته آمدند، از بنياد شهيد، تبريک و تسليت. ننه خانم را بردند به ده خودش. بهش اتاق دادند و مقرري ماهانه. قرار شد که همان‌جا بماند. و همه‌ي اين‌ها پيش از رفتن مهين بانو به خانۀ خواهرش بود.
مگي«منيژه‌ي سابق» مادرش را بغل گرفت وآنچنان با عشق و دلتنگي فشارش داد که آه مهين‌بانو در آمد، از درد و از خوشي. دامادش هم او را بوسيد و دستش را سخت فشرد. ديويد اوکلي مرد خوبي بود؛ خون يهودي داشت و خونگرمي‌اش از همين بود. مهين بانو از ازدواج دخترش با يهودي انگليسي زبان راضي نبود. دوست داشت داماد ايراني و مسلمان داشته باشد. اما حرفي نزده بود؛ در کارهاي بچه‌هايش دخالت نمي‌کرد. اما ته دلش گرفته بود تا آن روز که صورت سالم و چشم‌هاي باز و صميمي‮ديويد اوکلي را ديد و باري سنگين از روي قفسه‌ي سينه‌اش برداشته شد. دستش را توي بازوي مردانۀ او انداخت و خنديد و تازه متوجه شد که چقدر ساده و کوچک است؛ قدش به کمر دامادش هم نمي‌رسيد، مثل يک جوجه بود، چهل کيلو بيشتر نداشت؛ شايد هم کمتر، با استخوان‌هاي پوک و پاهايي به باريکي مداد.
باران مي‌آمد و هوا سرد بود. ديويد اوکلي ماشين داشت؛ چمدان‌ها را توي صندوق عقب گذاشت و با خوشحالي، محکم روي شانه‌ي ظريف مهين بانو کوبيد. مگي کنار مادرش نشست و سرش را روي شانه‌ي دردناک او گذاشت. توي گوشش گفت که ديگر نخواهد گذاشت او به پاريس يا تهران بازگردد و دل مهين بانو از اين همه محبت به تپش افتاد. چشم‌هايش را بست و خوابش برد و خواب نديد.
آپارتمان مگي و ديويد اوکلي در طبقه‌ي چهارم بود؛ بدون آسانسور. مهين‌بانو خسته و خواب آلود بود؛ گيج گيجي مي‌خورد. ديويد اوکلي، مادرزنش را که به سبکي پر کاه بود بلند کرد و مهين‌بانو جيغ کشيد. خودش را سيخ کرد؛ مثل مداد و همين‌طوري ماند. مگي خنديد. ديويد اوکلي هم سرحال بود و مادر زنش را، مثل عروسک چوبي، زير بغل گرفته بود و از پله‌ها بالا مي‮رفت و مهين‌بانو مژه نمي‌زد. باورش نمي‮شد. نمي‮دانست بخندد يا جيغ بکشد يا گريه کند؛ تا به حال چنين اتفاقي برايش نيفتاده بود؛ واکنشي طبيعي يا عکس‌العملي حاضر براي قبول يا رد اين اتفاق نداشت. حس مي‮کرد خودش نيست. تبديل به يک شيئي شده، يک جارو يا صندلي، که از بازار خريده‌اند و«جارو بودن» تجربه‌اي تازه بود با دنياي خاص خودش.
خانه‌ي مگي کوچکتر از آپارتمان برادرش بود؛ يک اتاق خواب بيشتر نداشت. در عوض بچه نداشتند. سگ داشتند؛ بزرگ و پشمالو، قد مهين‌بانو. ديويد اوکلي معقول و منطقي بود و کارهايش حساب و قاعده داشت. احساساتي نمي‮شد؛ فکر مي‮کرد. با کسي تعارف نداشت. قرار شد که مهين‌بانو روي کاناپه در اتاق نشمن بخوابد. وقتي زن و شوهر مهمان دارند در اتاق آن‌ها، روي تخت دراز بکشد- خواب و بيدار- و منتظر بماند. البته راه مطلوبي نبود؛ ولي چه کار مي‮شد کرد؟ مهين‌بانو حرفي نداشت؛ هيچ وقت حرفي نداشت؛ اگر هم داشت مي‮دانست که وقت گفتنش نيست و اين زندگي را براي همه آسان مي‮کرد.
ديويد اوکلي معلم بود؛ درس اقتصاد مي‮داد و تمام مخارج خانه را با دقت يادداشت مي‮کرد. خوشبختانه مهين‌بانو به اندازه‌ي يک جوجه بود و سعي مي‌کرد خورد و خوراکش از غذاي مرغ خانگي هم کمتر باشد. مگي به دانشگاه مي‮رفت؛ درس حسابداري مي‮خواند. زن و شوهر صبح مي‮رفتند؛ شب بر مي‮گشتند؛ خسته. حوصله‌ي حرف زدن نداشتند و اگر هم مي‮زدند درباره‌ي گراني و خرج زندگي بود. مهين‌بانو پولي از خودش نداشت. همان روز اول، النگوي طلا و گوشواره‌هاي ياقوتش را، به اصرار و خواهش و تمنا به دخترش داده بود تا بفروشد؛ و مگي گفته بود«نه! محال است».و شوهرش گفته بود که «اشکالي ندارد».و مگي گريه کرده بود«نه».و بعد پذيرفته بود؛ البته به اکراه و به راهنمايي شوهرش.
مهين‌بانو ياد گرفته بود که با خودش حرف بزند. زبان دامادش را نمي‮فهميد و مگي ناچار بود که با شوهرش انگليسي حرف بزند؛ يا اصلاً حرف نزند. شام را در سکوت مي‮خوردند. مگي درس‌هايش را حاضر مي‮کرد و ديويد اوکلي روزنامه مي‮خواند؛ تمام صفحه‌ها را، پشت و رو. بعد، هر سه نفر به تماشاي تلويزيون مي‮نشستند؛ برنامه‌هاي علمي‮يا فرهنگي، بحث و گفتگو و مهين‌بانو زل مي‮زد؛ خيره مي‮ماند؛ اما نه چيزي مي‮ديد و نه چيزي مي‮فهميد. غرق در خاطره‌هاي خودش مي‮شد؛ در مکان و زماني ديگر. روزها هم تنها بود. خانه را تميز و مرتب مي‮کرد. با دوتا گلدان جلوي پنجره ور مي‮رفت و ساعت‌ها به باران تمام نشدني و آسمان تيره‌ي شب مي‮نگريست. از سگ ديويد اوکلي هم مي‮ترسيد و بيشتر اوقات توي اتاق خواب مي‮ماند تا دخترش برگردد. گاهي وقت‌ها بيرون مي‮رفت؛ اگر هوا اجازه مي‮داد. توي پارک روبه رو مي‮نشست و مي‮لرزيد. زمستان سختي بود؛ و سرما هم خورد. اول گلويش ورم کرد و بعد به سينه‌اش ريخت. چه سرفه‌هايي! انگار دل و روده‌اش مي‮خواست دربيايد. از همه بدتر صداي سرفه‌هايش بود که مانع خواب همسايه‌ي بغلي مي‮شد که مشت به ديوار مي‮کوبيد ومهين‌بانو سرش را زير بالش مي‮کرد. گوشه‌ي ملافه را توي دهانش مي‮چپاند و نفسش را فرو مي‮کشيد. بهار که رسيد همه چيز فرق کرد. چند رگه نور آفتاب از پشت ابرها درآمد و دل‌ها باز شد. ديويد اوکلي سه روز مرخصي گرفت و زن و مادرزنش را به گردش و تفريح برد و به همه‌شان خيلي خوش گذشت. مگي براي مادرش قرص و دوا و شربت تقويت خريد و مهين‌بانو دو کيلويي هم چاق شد و از ته دل خدا را شکر کرد؛ اما هنوز شکرش تمام نشده بود که باز ورق برگشت. اول تابستان بود. ديويد اوکلي دو ماه تابستان را به کوهستان مي‮رفت؛ نزد عمه‌اش. بردن مهين‌بانو امکان نداشت. خانه را هم اين دوماه اجاره مي‮دادند تا کمک مخارج باشد؛ قابل فهم بود. بخصوص که خرج مادرزن هم اضافه شده بود و مي‮بايست جبران مي‮کردند. قرار شد که مهين‌بانو را بفرستند پاريس پيش پسرش و اين تصميم را سريع گرفتند؛ بدون مشورت با مسعود«د» مهين‌بانو را سوار هواپيما کردند و به پسرش خبر دادند که مادرت در راه است. بد وقتي بود. و مسعود«د» با اين‌که از آمدن و ديدن مادرش خوشحال بود نمي‮توانست اورا، در آن موقع به خصوص، نگه دارد. هر وقت ديگر قدمش روي چشم بود جز در آن مدت، مي‮بايست فهميد؛ گفت که نمي‮شود. تابستان است و همگي عازم جنوب فرانسه هستند. پول هتل و اجاره‌ خانه‌ي لب دريا را ندارند؛ چادر مي‮زنند. لب آب توي بيابان مي‮خوابند. بيابان که نه، توي جنگل يا دشت. چه فرقي مي‮کرد؟ بردن مهين‌بانو از محالات بود. خواهر و برادر بگو مگو کردند. ديويد اوکلي چندين راه حل داشت، عقل‌هايشان را روي هم گذاشتند و قرار شد که مهين‌بانو را دوباره به لندن باز گردانند و ترتيبي برايش بدهند که همان‌جا بماند.
مهين‌بانو حرف‌ها و بحث‌ها را، با اين‌که سعي مي‮کردند در گوشي و آهسته باشد، مي‮شنيدو با نُک پايش به زمين فشار مي‮داد تا شايد سوراخي باز شود و فرو رود. مي‮ديد که او را، مثل جسمي‮اضافي دست به دست مي‮دهند و سر گيجه گرفته بود.
فيروزه خانم از دوستان نزديک مگي بود؛ کارگاه لباسشويي کوچکي داشت و از اين راه زندگي مي‮کرد. از او کمک خواستند. فيروزه خانم خوشرو و  بذله گو بود. گفت که خودش توي اتاقي کوچکي زندگي مي‮کند؛ جا براي مهمان ندارد اما پشت لباسشويي يک انبار خالي است؛ پنجره ندارد اما گرم و محفوظ است. ديويد اوکلي موافقت کرد. مگي ناراحت بود اما چاره‌اي نداشت و چيزي نگفت. مهين بانو هم موافق بود و دلش مي‮خواست هرچه زودتر قال قضيه را بکند.
اتاق پشت لباسشويي نمور و نيمه تاريک بود و مهين‌بانو شب اول تا صبح گريه کرد و از خدا خواست کمکش کند بميرد. از خودش پرسيد که چه چيز او را اينچنين به زندگي وابسته است و نيرويش از کجا مي‮‌آيد؟ و ديد که از عشق به بچه‌هايش است و نذر کرد اين عشق از دلش برود و راحت شود.
فيروزه خانم زن نازنيني بود. از پس ده تا مرد برمي‮آمد. شوهري هم داشت که در تهرا ن زندگي مي‮کرد، از آن شوهر هاي ماتم زده‌ي ترياکي. سالي يک بار، به خرج زنش، مي‮آمد فرنگ، آه و ناله مي‮کرد، شکايت از زمين و زمان؛ افسرده، پفکي و بي دست وپا. براي خودش، در زمان سابق، آدمي‮بود؛ يا خيال مي‮کرد هست. درس خوانده و اهل کتاب و ترجمه. با اولين ضربه از پا در آمده بود، پريشان و نا اميد. فيروزه خانم شير زن بود؛ حوصله‌ي زرزر و آه و ناله نداشت. بچه‌هايش را روانه‌ي انگليس کرد. خودش هم پاشد آمد و کسب و کار راه انداخت. لوتي و با معرفت هم بود و به آدم‌هاي دور و برش، آن‌هايي که لياقتش را داشتند کمک مي‮کرد. چشمش که به مهين‌بانو افتاد- صورت شيرين، چشم‌هاي محزون عسلي رنگ - شيفته‌ي او شد. خريدش را مي‮کرد؛ بهش مي‮رسيد؛ مي‮نشاندش توي کارگاه لباسشويي، پاي دستگاه‌ها، برايش کتاب و روزنامه‌ي فارسي مي‮آورد و سرش را گرم مي‮کرد.
کريم خان، برادر مهين‌بانو، در کانادا زندگي مي‮کرد. پول و خانه داشت؛ حتي باغچه با چند تا پرنده و خرگوش. از طريق آشنايي- يک کلاغ چهل کلاغ - از وضع ناجور خواهرش خبردار شد و دادش هوا رفت. آنقدر بهش برخورد که به خواهر زاده‌هايش نامه نوشت و توهين و تحقيرشان کرد«شايد هم زياده روي کرد؛ اما دست خودش نبود». دستور داد که کارهاي خواهرش را بکنند. آشنايي در سفارت کانادا داشت؛ توسط او براي مهين‌بانو ويزا گرفت. بليط هواپيما فرستاد و تا مسعود «د» يا مگي خواستند دخالت کنند؛ تلفن زد و سر هردويشان داد کشيد، و از آن‌جا که بزرگ خانواده بود، همه کوتاه آمدند.
اول زمستان بود که مهين‌بانو عازم کانادا شد. خوشحال بود که باز وسط زمين و آسمان است و اين طولاني‌ترين راه بود و چه کيفي! نشست کنار پنجره و چشمش به روشنايي شفاف بيرون خيره ماند. جايش گرم و نرم بود وهمين را مي‮خواست، کنجي مصون از تجاوز ديگران. تب داشت و آفتاب پشت شيشه مي‮چسپيد. يک لحظه خوابش مي‮برد، سرش توي سينه‌ا‌ش مي‮افتاد و باز به خودش مي‮آمد. پلک‌هايش نيمه باز مي‮شد و نگاهش تا انتهاي افق مي‮رفت؛ تا انتهاي آن وسعت بزرگ گسترده تا بينهايت. زير پايش دشتي از ابرهاي سفيد بود، روشن، سبک، منزه، مثل خوابي ملکوتي، خواب بي خيال فرشته‌هاي مقرّب.
کسي حرفي در گوشش زد؛ مسافر کنار دستش بود؛ نشنيد. سيني غذايش را نخواست ورويش را چرخاند. صورتش را به شيشه پنجره چسپاند و نور خورشيد را با چشم‌هاي مسحورش فرو کشيد. حس کرد هزار ستاره‌ي کوچک لابه لاي فکرهايش برق مي‮زنند و در اندرونش چراغي روشن کرده‌اند.
آسمان آبي يکدست بود؛ بدون لکه‌ي ابر، بدون تلنگري نا هنجار يا موجي نا موزون، رفته تا آخرين مرز تخيل، تا ابتداي چيزها، آن سوي اشکال متداول و مقياس‌هاي جاري. مهين‌بانو خودش را ديد که دوازده سال دارد و توي باغ دماوند سرگرم بازي است؛ برف مي‌آمد و نُک انگشتانش از تماس با آن پره‌هاي پوک يخ زده بي حس شده بود. به بارش سرسام آور برف نگاه مي‮کرد، به ته خاکستري افق و به نظرش مي‮رسيد که پاهايش از زمين کنده شده و رو به آسمان در پرواز است. عاشق اين بازي بود؛ پير هم که شد اين بازي از يادش نرفت. مي‮نشست کنار پنجره و ننه خانم برايش چاي و نبات مي‮آورد. هر دو، مثل آدم‌هاي جن‌زده، به سفيدي يکدست بيرون خيره مي‮شدند يواش يواش خوابشان مي‮برد. نيمه شب بيدار مي‮شد؛ مي‮دانست که بارش برف ادامه دارد وگوش مي‮داد. تمام شهر خوابيده بود؛ منجمد، زير پوششي سفيد، مثل خانه‌اي بدون آدم، با اسباب‌هايش پنهان زير ملافه‌هاي پاکيزه. هيچ صدايي به گوش نمي‮رسيد جز سکوت جادويي فضا، لبريز از هيچ، از حضور خاموش خدا.
تمام راه، مهين‌بانو، تبدار و خيس از عرق اما خوش، نشسته بود کنار پنجره و آنقدر خمار و مسحور بيرون بود که يادش نمي‮آمد کجاست و کيست. چرت مي‮زد. خواب مي‮ديد. به خودش مي‮آمد. نگاه مي‮کرد. خاطره‌هايش را به ياد مي‮آورد و دوباره مي‮رفت. چرخ مي‮خورد. توي برف‌ها بود. وسط آسمان. سُرسُره بازي مي‮کرد. تاب مي‮خورد. همه جا بود، در زمان‌هاي مختلف. در آن واحد هزار تصوير از خودش مي‮ديد؛ پراکنده در فضا، يا رديف پشت هم، مهين‌بانوهاي گوناگون، پير و بچه و جوان ، در اين زندگي و در اعصار ديگر. زني به توان بينهايت، بسته به هم زنجير وار در بازگشتي ابدي. اولين بار بود که به بچه‌هايش و به آدم‌هاي روي خاک فکر نمي‮کرد؛ به فرش بزرگ تبريز و ترمه‌هايش، به خانه‌اش در خيابان پهلوي و خاطره‌هاي زميني‌اش.
روي ابرها بود و وسعت بزرگ، آرام آرام، وارد تنش مي‮شد و در ته جانش نفوذ مي‮کرد. مثل گرماي دلپذير پاييز، نمور و رخوتناک، و دورش پيله مي‮بست، تار مي‮تنيد و رويش چتر مي‮زد، انگار که توي شکم عالم بود، محفوظ و مصون، فراسوي زمان.
کريم خان، با بي صبري منتظر آمدن خواهرش بود. تصميم گرفته بود که او را پيش خودش نگهدارد واز بي فکري خواهرزاده‌هايش شرمنده بود. چشمش که به مهين‌بانو افتاد گريه‌اش گرفت؛ خودش هم دلتنگ و دور افتاده از کس و کارش بود. روزي هزار بار هواي وطن به سرش مي‮زد و خودش را منصرف مي‮کرد. ديدن خواهرش، آن هم پير و شکسته و سرگردان، داغش را تازه کرد. با خودش گفت که «مرده شور غربت را ببرد» و براي يک آن به سرش زد که برگردد. باغ و ملک خودش را داشت؛ بر مي‮گشت سر خانه و زندگي‌اش و با مهين‌بانو زندگي مي‮کرد. به هم نزديک بودند؛ با هم بزرگ شده بودند و اختلاف سنشان کم بود. مهين‌بانو را که ديد وحشت کرد؛ چه لاغر و رنگ پريده و متحير بود. نگاه مي‮کرد اما نمي‮ديد؛ هوش و حواس نداشت. دستش را که گرفت يکه خورد؛ يک تکه استخوان داغ. باهاش حرف مي‮زد؛ نمي‮شنيد؛ نمي‮فهميد. جواب‌هاي پرت و پلا مي‮داد. کريم خان، دگرگون و منقلب، خواهرش را بغل گرفت و سر و صورتش را بوسيد. پيري خودش را حس کرد و قلبش تير کشيد.
به خانه که رسيدند مهين‌بانو را روي تخت بزرگ خواباند و دکتر خبر کرد. زنگ زد به بچه‌هايش و از حال مادرشان برايشان گفت؛ توضيح داد که خستگي را است و بي خوابي و فشار خون، چيز مهمي‮نيست. جاي نگراني ندارد و به مداواي خواهرش پرداخت. ذوق زده و دستپاچه بود و آنقدر حرف داشت که نمي‮دانست از کجا شروع کند. از گذشته مي‮گفت، آن روزهاي بچگي، از ديروز و پريروز، از خودش واز تصميم ناگهاني‌اش براي بازگشت به وطن. مي‮خنديد. خوشحال بود. باورش نمي‮شد که تصميم به بازگشت گرفته باشد و خوشبختي ناگهاني‌اش را مديون خواهرش بود. خودش هم نمي‮دانست که چه طور به اين خيال افتاده است؛ شايد ديدن قيافه‌ي مبهوت و سرگردان خواهرش او را تکان داده بود. به چشم‌هاي خيره‌ي مهين‌بانو، که گويي خالي از خاطره‌هاي آشنا و فکرهاي معقول بودند، نگاه مي‮کرد و مي‮ترسيد. غربت را در او مي‮ديد و ته دلش مي‮لرزيد. تازه پي برده بود که چه بي کس و کارو تنهاست؛ که زير پايش خالي است و مثل مسافري غريب در ايستگاه قطاري سرد و غمگين، حضوري موقتي و گذرا دارد. دست مهين‌بانو را در دست گرفت و بوسيد. بهش گفت که دربه دري و بي خانماني تمام شد؛ به محض خوب شدن او برخواهند گشت و مهين‌بانو چشم‌هايش را بست؛ ديد که نشسته کنار پنجره‌‌ي هواپيماست و وسعت آبي صدايش مي‮زند. خوابيد و باز خواب آسمان را ديد که مثل دريايي سيال به سمت پهنه‌‌هاي روشن هستي جاري بود و خودش هم نفهميد که چندين و چند روز خوابيده است. تشنه‌اش بود؛ پا شد، زانوهايش مي‮لرزيد. کريم خان خانه نبود. به اطراف نگاه کرد. يادش نمي‮آمد کجاست. نور ملايمي‮از پشت پرده‌ي توري پنجره تو مي‮زد. جلوتر رفت. دستش را به لبه‌ي صندلي گرفت. ايستاد تا نفسي تازه کند. دو قدم برداشت و به نظرش رسيد کوه کنده است. عرق از سر و رويش جاري بود. پرده را با دستي لرزان کنار کشيد. برف مي‮آمد، گوش داد؛ همان سکوت دعوت کننده‌ي قديمي. ننه خانم برايش چاي و نبات آورده بود. ايستاده بود کنار در و گريه مي‮کرد. نوه‌اش شهيد شده بود. مي‮رفت به سبزوار. گفت« ننه خانم، صبر کن بهت پول بدهم، خرج راه.» و دستش را روي دستگيره گذاشت. خسته بود. دلش مي‮خواست بنشيند. دنبال جايش مي‮گشت. مهماندار هواپيما بليطش را نگاه مي‮کرد. سوز سردي به صورتش خورد. لرزيد. برف مي‮آمد. برف‌هاي سنگين قد يک نعلبکي. جلو رفت پايش سُريد. هواپيماي سردي بود. جايش را پيدا نمي‮کرد. باز هم جلوتر رفت؛ جاده‌اي سفيد پيش پايش بود. برف توي چشم‌هايش مي‮رفت. کوه دماوند، بلند و استوار، مجلل، از دور نگاهش مي‮کرد. به شکوهمندي پدرش بود وقتي که سر نماز مي‮ايستاد و باد زير عبايش مي‮زد و به نظر مي‮رسيد که سرش به آسمان مي‮رسد و پاهايش در زمين ريشه دارد؛ چه خوب بود وقتي در جوار اين کوه سربر کشيده بر فلک، اين بلندي هيبتناک سحرآميز زندگي مي‮کرد، اين مرد ايستاده ميان دو ستون مرمري ايوان در صلات ظهر، با سايه‌اش رفته تا انتهاي جهان. چه کيفي داشت وقتي زير عباي او مي‮خزيد و روي کولش سوار مي‮شد؛ روي بلندترين قله‌ي عالم، فراسوي زمين و خانه‌هاي کوچک گلي و آدم‌هاي قد مورچه، ناچيز و حقير. از پنجره‌ي هواپيما که نگاه مي‮کرد همين منظره را مي‮ديد و به نظرش مي‮رسيد باز روي شانه‌هاي پدرش نشسته است و دست کسي بهش نمي‮رسد، نه دست مادرش که توبيخ و سرزنشش مي‮کرد، نه خانم معلم بد اخلاق حساب که از ضرب و بخش‌هاي ابدي مي‮گفت، نه پاسپان سر کوچه که گوشش را مي‮کشيد، نه شوهرش که محدود و مقهورش مي‮کرد، نه بچه‌هايش که بهش آويزان بودند و گوشت و خونش را با لذتي حيواني مي‮خوردند، نه ديگران که برايش موازين اخلاقي و فلسفه‌هاي تاريخي وضع مي‮کردند و سرش را با وزن خرد کننده‌ي کلمه‌ها مي‮انباشتند وبا خط کش کوتاه هندسه و اندازه‌هاي مفلوک رياضي مرز نگاه و شعورش را تخمين مي‮زدند.
کسي صدايش مي‮زد؛ شايد از پشت کوه دماوند بود، دويد، دور زد، پيچيد در خيابان دست چپ، انباشته از برف، گرمش بود. مي‮سوخت. کتش را در آورد. دگمه‌هاي پيراهنش را باز کرد. صورتش را رو به آسمان گرفت. ياد بازي بچگي افتاد و خنديد. برف توي دهانش مي‮رفت؛ توي آسمان بود. روي ابرها. کوه دماوند را ديد؛ زير پايش بود و روي قله‌ي آن يک صندلي راحتي بزرگ، از چوب گردو و مخمل سرخ- همان که توي اتاق کار پدرش بود- گذاشته بودند. مهماندار هواپيما جايش را نشان داد؛ صندلي اختصاصي او! نشست. قد يک بچه بود و توي صندلي گم مي‮شد. عباي پدرش را دور خودش پيچيد وصورتش را به شيشه‌ي پنجره چسپاند. آسمان آبي يکد‌ست بود؛ زلال مثل چشم‌هاي از نور و وسعت بزرگ، گشوده و سخي و بزرگوار، نگاهش مي‮کرد. گوش داد؛ صدايي نبود جز سکوت بارش برف و خاموشي شيرين مرگ.
مسعود«د» تقصير را به گردن خواهرش انداخت و او را مقصر دانست. خواهرش از دايي کريم شکايت کرد. ديويد اوکلي گفت که اين گونه اتفاق‌ها زياد مي‮افتد، و از آن‌جا که در دانشگاه تدريس مي‮کرد، از قانون علت و معلول حرف مي‮زد و به احکام تاريخ و انقلاب اشاره مي‮کرد. فيروزه خانم دلش سوخت و بعد يادش رفت. ديگران هم زور زدند قصه‌ي مهين‌بانو يادشان نرود اما رفت. با آن همه گرفتاري و بدبختي و کار و خستگي، با وجود جنگ و غربت، مگر مي‮شد خاطره و حافظه داشت؟ و اين را مهين‌بانو خوب مي‮فهميد. خدا را شکر که زن با شعوري بود.



پاريس-پانزده اکتبر1991
برگرفته از کتاب: خاطره‌هاي پراکنده - نشرباغ آينه

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 مریم جاهد 1391-10-29 21:42
نوشته های گلی ترقی را دوست دارم . بی پیرایه و جذاب می نویسد.
بازگو کردن
 
 
0 #3 مهدي 1391-10-27 08:44
كاش همه ي كساني كه مي روند كمي مثل شما صادق باشند بگويند كه توي وان حمام هم خوابيده اند مثلا .نه اينكه عكس هاي انچناني بگيرند و اين ور انور الكي تبليغ كنند.
بازگو کردن
 
 
0 #2 سولماز 1391-10-27 08:38
معتاد به اتاق و تخت و بالش خودش بود، معتاد به صداهاي کوچه و رفت و آمد همسايه‌هاي قديمي‌اش، حتي معتاد به بوي کهنۀ آشپزخانه و رطوبت آشناي راه پله‌هاي بالا،... اين قسمتش را خيلي دوست داشتم
بازگو کردن
 
 
+1 #1 نيلوفر ن 1391-10-26 06:27
نقد اين داستان را در مجموعه هيفده داستان از هيفده نويسنده ايراني خوانده بودم خيلي دوست داشتم داستانش را هم بخوانم . ممنون از سايت مرور
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 40 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت