Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - روی شیار
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

الین پلین  Elin Pelin

(1877-1949)

آثار الین پلین در ادبیات پربار کشور کهنسال بلغارستان جای برجسته ای دارد. برای دوستداران ادبیات بلغارستان الین پلین  نویسنده سرشناسی است. داستانهای کوتاه و بلند او، رمان ها و قصه های دل انگیزش برای کودکان تا اکنون به دهها زبان خارجی در صدها هزار نسخه انتشار یافته است.

داستانهای الین پلینبر دستمال گسترده ادبیات کلاسیک بلغارستان دانه های مروارید در خشانی است که چشم را به خود   می گیرد . در این داستان ها ما چهره روستایی زحمتکش این کشور را به غم های بسیار و شادی های اندکش با بار سنگین و محنتش می بینیم. قهرمانان الین پلین بیشتر تهی دستند. ولی همه آن ها مثل او با امید به زندگی می نگرند. چه بسیار با سرنوشت تلخ خود می جنگند.

 

 

روی شیار

الین پلین 

مترجم: هادی ازادی

درست یک هفته باران آمد. در این مدت آسمان آرام و بی صدا شب و روز گریست و زمین به حد کافی آب خورد. بعد باد آرامی شروع به وزیدن کرد. آسمان صاف شد و آفتاب پاییزی شروع به درخشیدن نمود. صحرا خشک شد. ابر ها از صحنه آسمان پراکنده شدند و همه چیز برای شخم آمده گردید.

بونه کرایننتسا(Bone Krainenetsa)  گاوهای خودش سیووشکا(Sivushka)  و بلچو (Beltcho) به گاو آهن بست و برای شخم زدن روانه صحرا شد.

مزرعه او در جای نسبتاً خوبی در دامنه کوه قرار داشت. اطراف از همه طرف جنگل بود و درخت ها مزرعه را از بادهای تند حفظ می کردند.

در این وقت خورشید با گرمی و سرور لبخند می زد. و قطره های ریز و درشت باران در میان شاخ و برگ درختان کاج    می درخشید.

-        آها دادش ها ...یااله ببینم حالا چکار می کنید.

صدای او در جنگل انعکاس یافت. بلچو پیر دم خود را تکان داد و آرام شروع به حرکت کرد.

سیووشکا نیز که ضعیف تر و کوچکتر از بلچو بود کوشید و کنار او به راه افتاد و بدین ترتیب کار شخم در مزرعه کوچک «بونه» آغاز شد.

چند لحظه گذشت. پس از آن که مقداری از زمین بر گشت و رنگ سیاه آن نمودار گردید چهره اندوهبار «بونه»  کمی از  هم باز شد. او بدبختی های خویش را از یاد برد و با خوشحالی شروع به سوت زدن کرد. گاوها آرام و بی صدا حرکت      می کردند. آنها در حالی که به شدت نفس می زدند دل سیاه زمین را می شکافتند و جلو می راندند. «بونه» همینطور برای خودش سوت می زد. ناگهان او صدا کرد:

-        آهای «بلچو» آنقدر تند نرو جانم «سیووشکا» نمی تواند به تو برسه.

-        بعد رو به «سیووشکا» کرد و گفت:

-        یالا «سیووشکا»، یالا جانم، خیلی عقب می مانی، خسته شدی، می دانم هر دو تاتون خسته اید. چکارتان کنم من هم خسته شده ام.

«بلچو» با تندی نفس می کشید و با عظمت قدم بر می داشت. «سیووشکا»  ضعیفتر بود. او تقلا می کرد از «بلچو» عقب نماند. «سیووشکا»  بر اثر فشاری که به خود می داد پشتش خم شده بود و دهانش باز مانده بود. او با سختی نفس        می کشید و تند تند عرق می ریخت.

«بلچو» یک قدم بر می داشت «سیووشکا»  دو قدم می دوید. او زبانش را با تندی می لیسید و گاو آهن سنگین  را با کمک «بلچو» به جلو می کشید.

در اطراف همه چیز آرام بود. جز باد ملایمی که در میان درختان می پیچید و شاخه های خشک آنها را بهم می زد صدای دیگری شنیده نمی شد. برگهایی که به دنبال هم می گردیدند خبر از آمدن پاییز می دادند.

-        یالا «سیووشکا» ، یالا جانم...

«بونه» مرتب صدا می کرد و «سیووشکا»  را تسریع در حرکت تشویق می کرد. ولی او با وحشت می دید که چطور پاهای حیوان بتدریج ضعیف می شود و قدرت خود را از دست می دهند. پس از لحظه ای «بونه» ایستاد و فرمان داد:

-        خوب، حالا کمی استراحت.

«سیووشکا»  و «بلچو» ایستادند. بونه نزد آنها رفت و به سر و رویشان دست کشید.

-        «بلچو» تو از انسانیت هیچ نمی فهمی. «سیووشکا»  را خسته کردی. اینطور نیست «سیووشکا» ؟

«بونه» مانند یک دوست با آنها صحبت می کرد ولی «بلچو» و «سیووشکا»  آرام و بی هیجان با چشم های محزون و غمگین خود به او نگاه می کردند و با سنگینی نفس می کشیدند. از دهان «سیووشکا» کف می چکید. او پس از آن که توقف کرد اندکی رفیق سفید رنگ خود «بلچو» و بعد «بونه» صاحب خود را نگاه کرد و سپس سر خود را با نراحتی پایین اندخت. «بونه» به وی نزدیک شد و با او به گفت و گو  پرداخت:

-                    چته عزیزم، حالت خوش نیست؟ «سیووشکا» خیلی ضعیف شده ای، چه کار بکنم. بگذار امروز را هم کار بکنیم فردا عید است روز تعطیلی است. تمام روز را استراحت خواهید کرد.

بعد رو به «بلچو» نمود  و با شوخی گفت:

-        «بلچو» گردن کلفت، تو دیگر چرا این طور به من نگاه می کنی؟

«بونه» «سیووشکا»  را نوازش می کرد ولی «سیووشکا»  سرش را بلند نمی کرد. کلمات محبت آمیز «بونه» در قلب دردمند او آرامش ایجاد می کرد. «سیووشکا»  می لرزید و با سنگینی نفس می کشید.

-        «سیووشکا»  آخر چت شده عزیزم. حرف بزن، تو که چیزیت نبود!

«بونه» با دستپاچگی حرف می زد و «سیووشکا»  را مانند بچه ناز می کرد. او به طرف گاف آهن رفت، سر آن را گرفت و فرمان داد:

-        یالا دادش ها، شروع کنیم دیگر چیزی نمانده!

«بلچو» تکانی خورد و به جلو حرکت کرد. «سیووشکا»  کوشش کرد کنار او راه ییفتد ولی نتوانست. در این وقت «بلچو» هم ایستاد. «بونه» با صدای بلند فریاد زد:

-        یالا جانم،  یالا «سیووشکا» چرا وایستادی؟

صدای «بونه» در تمام جنگل انعکس یافت. «بلچو» باز تکان خورد و «سیووشکا»  کوشید تا در کنار او حرکت کند ولی نتوانست. در این وقت لرزش پایش بیشتر شد. سپس خم شد ناله ای کرد و در میان مال بند روی زمین افتاد.«بونه» بیلچه با تندی به گوشه ای انداخته، «بلچو» را با سرعت از مال بند آزاد کرد و وحشت زده بالای سر «سیووشکا»  نشست.

«سیووشکا»  با گردن کشیده بی حرکت روی زمین دراز کشیده بود. صورت او خاک آلود شده بود و با سختی نفس        می کشید. «بونه» ابتدا او را از مال بند آزاد ساخت و بعد شاخهایش را گرفت و کوشش کرد تا از زمین بلندش کند.

-        «سیووشکا» ، بلند شو، «سیووشکا»...

«سیووشکا»  با زحمت چشم های خود  را باز کرد و با نگاهی تمنی آمیز به صاحب خود چشم دوخت. گوئی می خواست به او بگوید :«ولم کن، بگذار به آرامی بمیرم و بعد پلک های خود را بهم نهاد.»

«بونه» شاخ های گاو را رها کرد و لحظه ای متحیر به «سیووشکا»  که آرام و بی صدا دراز کشیده بود و نفس نفس می زد نگاه کرد و خود را برای هر کاری بیچاره و ناتوان یافت.

    مزرعه نیمه تمام در زیر آفتاب پاییزی نفس می کشید. در اطراف هیچکس نبود. تنها خورشید بود که از آن بالا به «بونه»، «سیووشکا»  و «بلچو» که در گوشه ای برای خودش می چرید نگاه می کرد و آرام آرام خود را از صحنه آسمان به عقب می کشید و به طرف تپه های دوردست می رفت.

جنگل نیز در این وقت خاموش و مرده بود. هیچ صدائی از هیچ کجا شنیده نمی شد.

«بونه» باز هم شروع به التماس کرد.

-        «سیووشکا»  بلند شو عزیزم خوب نیست. ببین «بلچو» بهت می خنده! پا شو جانم. نگاه کن ببین زمین چقدر نرمه. هیچ روزی از امروز برای شخم کردن بهتر نیست. بلند شو جانم، بلند شو شوخی نکن!

«بونه» باز هم از شاخهای «سیووشکا»  گرفت و کمک  کرد تا او از زمین بلند شود. گاو پاهای خود را در شیار های زمین فرو برد و آخرین کوشش خود را بکار برسد تا بلند شود ولی با زحمت توانست کمی خود را از جا تکان دهد او باز سر خود را روی زمین نهاد و شروع به نالیدن کرد.

«بونه» در کنار او روی زمین نشست. سر گاو را روی زانوی خود گذاشت و شروع به نوازش کردن و بوسیدن پیشانی کرد.

-                    این طور نکن عزیزم، به من رحم کن. گوش کن، فقط ممین یک تکه زمین مانده اینو شخم کنیم بعد بریم استراحت... تو دیگه آزادی، قسم می خورم تا زنده ای دیگر ترا به گاو آهن نبندم. خیلی پیر شده ای حالا بلند شو جانم، ببین چطور من ازت خواهش می کنم!

آفتاب در این وقت سرد و بی رنگ می نمود. خورشید لحظه به لحظه خود را عقب تر می کشد. نیمی از مزرعه را سایه فرا گرفته بود. «بلچو» هنوز آرام می چرید و «بونه» مانند پدری که با فرزندش صحبت کند با «سیووشکا»  درد دل می کرد.

-        «سیووشکا»  عزیزم، بزودی گوساله تو ( گالیسا) بزرگ خواهد شد. او به جای تو به «بلچو» کمک خواهد کرد و تو آن وقت تمام روز را در طویله خواهی خوابید و استراحت خواهی کرد. بچه ها برای تو با سطل های بزرگ آب خواهند      آورد هر روز تو را تمیز خواهند کرد و بهت غذا خواهند داد. تو خوب میشی عزیزم...

«گالیسا» هر روز به اتفاق «بلچو» شخم خواهد زد و تو در صحرا گردش خواهی کرد و از آن دور به آنها خواهی گفت: «آهای، کار کنید، کار کنید» و تو از دیدن آنها خوشحال خواهی شد.

هر شب وقتی که من «گالیسا» را رها کنم او پیش تو خواهد آمد و با صدای بلند خواهد گفت: سلام مادر! و در این وقت فکرش را بکن تو چه قدر خوشحال خواهی شد. ببین «بلچو» بهت می خنده!

ولی در این مدت «سیووشکا» نه تکانی خورد و نه چشمهایش را باز کرد تا او را نگاه کند. او مثل بید می لرزید. بونه بلند شد یک تکه نان برید. آن را به نمک آغشته کرد وجلوی دهان او گرفت.

-        «سیووشکا»  بخور!

«سیووشکا» چشمهایش را باز کرد. نگاهی به صاحب خود انداخت و باز چشمهایش را برهم گذاشت. «بونه» با ناامیدی آه کشید و به اطراف خود نگاه کرد.

درودشت به او می خندیدند. جنگل همانطور ساکت بود و «بلچو» به آرامی برای خودش می چرید. آفتاب عجله می کرد تا غروب کند.

   «بونه» حس کرد تنهاست و در این صحرا هیچ کس نیست به او کمک کند. او باز هم به طرف «سیووشکا»  رفت.

-        بلند شو عزیزم، بلند شو جانم. بلند شو که الان خرس از تو جنگل میاد بیرون و تو رو میخوره!

«بونه» این بار شروع به ترساندن «سیووشکا» کرد. او گونی پاره ای را از توی گاری برداشت، داخل جنگل شد، آن را به سروگردن خود پیچید، آمد بیرون و صدای خرس و راه رفتن او را تقلید کرد.

-        او...او...الان می خورمت!

«سیووشکا»  چشمهایش را باز کرد، کوشید بلند شود ولی موفق نشد.

«بونه» گونی را به طرفی پرتاب کرد و به روی گاو خم شد ولی کمی بعد با دست صلیب کشید و گریست. «سیووشکا»  باز هم ناله کرد، چشمهایش را به شکل ترس آوری باز نمود و دیگر نفس نکشید.

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 50 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت