Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - چاووشي
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

چاووشی

کاوه فولادی‌نسب

"

پرواز شمارۀ 777 از پاريس هم‌اكنون در تهران به زمين نشست."

پاکت سیگار را از جیبم درآوردم و گذاشتم روی میز. پیشخدمت، با همان لباس سفيد و كراوات باسمه‌اي زرشكي‌اش، بالای سرمان ایستاده بود و رضا هنوز داشت فهرست نوشیدنی‌ها را تماشا می‌کرد.

"یك قهوۀ بدون شکر و ..."

به رضا نگاه کردم. پوشه را بسته بود. به من نگاه مي‌كرد و با انگشتر نقرۀ توي انگشتش بود، بازي مي‌كرد.

"خب؟"

انگار نشنيد چي گفتم. پوشه را ازش گرفتم و به پیشخدمت پس دادم:

"بکنیدش دو‌تا، تلخ. کیک ساده هم اگر دارید، یکی."

یادداشت كه کرد، خودكارش را زد پشت گوشش و راه افتاد. رضا از جيب كتش پاکت سیگاری درآورد. بعد از اين همه سال، خوب می‌دانستم کِی‌ها سیگار می‌خرید. توي جيبش دنبال كبريت ‌گشت. جعبۀ كبريتم را انداختم طرفش:

"سیگار خریدی مشدی... بود که..."

دوتا روشن کرده بود و یکی‌اش را گرفته بود به طرف من:

"گفتم این دم آخری کمی از بدهی‌هام را تسویه کنم باهات، چند پاکتی بدهکارم، شایدم بیشتر."

گفتم: "ما با هم حسابی نداریم. اگر هم می‌خواهی با خودت تسویه‌حساب کنی، پای من را بی‌خود وسط نکش."

جوابی نداد. سيگار را گذاشته بود گوشۀ لبش و به سالن نگاه مي‌كرد. از این بالا تمام سالن زیر پای‌مان بود: تک‌و‌توک زن‌ها و مردهایی نشسته روی صندلی‌های ردیف‌شده کنار هم، چرت می‌زدند. چند نفر نظافتچی، با جاروهای دسته‌بلندشان می‌آمدند و می‌رفتند. كف‌پوش سالن برق مي‌زد. عده‌ای کنار دیوار شیشه‌ای ایستاده بودند و منتظر مسافران‌شان بودند که همین چند دقیقۀ پیش از پاریس به تهران رسیده بودند؛ زن‌ها دسته‌گل به دست و بچه‌ها قلمدوش مردها. تابلو راهنما، پروازهاي ورودي و خروجي را نشان مي‌داد. صفحه‌هاي كوچك، دور خودشان مي‌چرخيدند و نوشته‌هاي جديدي روي‌شان نقش مي‌بست. به نظر مي‌رسيد همه‌اش كاملاً اتفاقي باشد، درست مثل بازي كازينو. رضا بلند شد و رفت کنار نرده‌های حفاظ تراس.

"چقدر عجله داري، هنوز خيلي مانده..."

"برعكس، خيلي وقت است كه همه چيز تمام شده."

سكوتي كرد و ادامه داد:

"مي‌دانم كه نمي‌آيد."

نگاهش کردم تا مطمئن شوم که به من نگاه نمی‌کند:

"لیلا رفته دنبالش. می‌آیند."

آمد نشست روی صندلی:

"از همدلی‌ات ممنونم. ولی مطئنم که نمی‌آید."

سیگارش را تکاند توی زیرسیگاری:

"دو هفته است که باهام حرف نمی‌زند، درست از روزی که رفتنم قطعي شد. حتی قبرستان هم نیامد باهام."

سری تکان داد:

"تنها رفتم پیش مامان و بابا."

پاکت سیگار را از روی میز برداشته بود و باهاش بازی می‌کرد.

گفتم: "فکرش را نمی‌کرد..."

پیشخدمت آمد و دوتا فنجان قهوه گذاشت روی میز:

"آقایان شرمنده، کیک تمام شده."

لبخندی بهش زدم و ته‌سیگارم را له کردم توی زیرسیگاری. دختر و پسری آمدند و روی میز کناری‌مان نشستند. رضا فنجان قهوه‌اش را گرفته بود توي مشتش و داشت سالنِ آن پایین را تماشا می‌کرد:

"مراقبش باشید. گاهی بهش سر بزنید."

"بيشتر از گاهي بهش سر مي‌زنيم. خودت كه مي‌داني الدوز فقط خواهر تو نیست."

انگار با خودش زمزمه کند، گفت: "حتی قبرستان هم نیامد باهام. نمي‌دانم..."

پریدم وسط حرفش:

"باید بهش زمان داد."

به میز کناری اشاره كردم: پسر دست‌هاي دختر گرفته بود توي دستش. هر دو خم شده بودند روي ميز و سرهاي‌شان آنقدر بهم نزديك شده بود كه اگر يكي‌شان عطسه مي كرد، حتماً دماغ آن يكي مي‌شكست. چشمکی زدم:

"می‌گفت اگر دستت بند می‌شد یا دلت، نمی‌رفتی."

جوابی نداد. هنوز با پاکت سیگار بازی می‌کرد. عینکش را از چشم برداشت و با سر انگشت نم چشم‌هایش را گرفت. پاکت سيگار را از دستش گرفتم:

"بازی بوفۀ دانشکده، سر همان یک قوطی آبجو."

و انداختم. پاکت روی لبۀ کوتاهش ایستاد. گفتم: "ده‌تا."

رضا پاکت سیگار را برداشت و انداخت. پاکت خوابید روی میز. گفت: "هیچی... هیچی که هیچی..."

افشين شيشكي آبداري بست:

"ريدي، داش‌رضا."

خنديدم. كوله‌پشتي‌ام را از روي پشتي صندلي برداشتم. دفترچۀ يادداشتم را درآوردم و ورق زدم تا رسيد به صفحه‌اي كه بالايش اسم من و رضا نوشته شده بود. زير اسم خودم ضربدري زدم و شمردم:

"هفت‌تا، به عبارتي مي‌كند هفت‌تا قوطي گرنتس سبز سه‌ستاره. پنج دست ديگر بازي كنيم، بايد يك جعبه بخري."

رضا سيگار پشت گوشش را برداشت و گذاشت گوشۀ لب‌هايش. افشين فندك زد. رضا دود را حلقه‌حلقه از دهان بيرون داد. دفترچه را ورق زدم:

"افشين‌جان، تو سه‌تا بدهكاري."

و باز ورق زدم:

"خودم هم... به سياوش دو‌تا بدهكارم..."

رضا سيگار را ميان انگشت‌ها چرخاند و گُل آتشش را با لبۀ زيرسيگاري صاف كرد:

"بدهكار... بودي. كي مي‌داند سيا الان تو كدام گورستان خوابيده..."

يك نفر وارد بوفه شد، از همان دم در دويد و دورخيز كرد و پريد روي ميز كناري. ليوان‌هاي چاي و نوشابه قرچ‌قرچي كرد و ته‌ماندۀ چاي و نوشابه پاشيده شد اين‌طرف و آن‌طرف. صداي خندۀ بچه‌هاي ميز كناري، بيشتر شبيه انفجار بمب بود. پسري آمد روي يكي از صندلي‌هاي ميز ما نشست. با رضا خوش‌و‌بشي كرد و براي ما سري تكان داد. يكي‌دو‌باري با رضا و سياوش ديده بودمش. موهاي بلندي داشت كه از پشت بسته بود. عينك آفتابي زده بود. افشين گفت:

"آفتاب بدهم خدمت‌تان."

پسر عينكش را برداشت. چشم‌هايش كبود و بادكرده بود. رو كرد به رضا:

"از سيا چه خبر؟"

"هيچ..."

"خانواده‌ش...؟"

"كدام خانواده؟"

رضا سيگارش را توي ليوان چاي خاموش كرد. چاي توي ليوان را تا ته سر كشيد. ليوان را دمر گذاشت روي ميز و با كف دست كوبيد رويش، ليوان پلاستيكي صدا كرد و شكست. به بچه‌هاي ميز كناري نگاه كرد. بلند‌بلند حرف مي‌زدند. صندلي‌اش را به عقب هل داد و بلند شد. با پسر موبلند دست داد و به ما نگاه كرد:

"برويم يك قدمي بزنيم؟"

افشين گفت: "من كلاس دارم."

گفتم: "برويم."

از بوفه كه رفتيم بيرون، افشين صدايم كرد. برگشتم. بوفه توي دود سيگار غرق بود؛ خاكستري. دفترچۀ يادداشت را داد دستم:

"مراقبش نيستي، اين را گمش كني، چطور مي‌خواهي طلب‌هات را بگيري؟"

رضا دفترچۀ يادداشت را از دستش گرفت:

"بده يك نگاهي هم ما بكنيم ليلا‌خانم. اين شوهر شما خوب همۀ ما را  تيغ مي‌زد زمان دانشكده."

ليلا لبخندي زد:

"خبرش مي‌رسيد همان‌موقع‌ها." به من اشاره كرد:

"نه از طرف ايشان البته... گويا شما زودتر خبرها را مخابره مي‌كرديد..."

چشم‌غره‌اي رفتم. ليلا حرفش را ادامه نداد. بليط‌ها را از جيبم درآوردم و به شمارۀ سالن و رديف و صندلي‌ها نگاه كردم:

"سالن 2 كدام مي‌شود؟"

رضا پله‌هاي روبرو را نشان داد:

"آن بالا."

سالن انتظار شلوغ بود. همهمۀ جمعيت مي‌پيچيد توي سالن و فكر مي‌كردي هيچ وقت تمام نخواهد شد. ليلا گفت:

"با يك ليوان آب‌پرتقال چطوريد؟"

سر تكان دادم. ليلا رفت طرف بوفه. رضا دسته‌كليدش را گرفته بود توي دستش و دور انگشتش مي‌چرخاند. گفتم:

"كار و كاسبي چطور است؟"

"گَند... گُه... دعوا كردم. يك هفته‌اي است نمي‌روم. يارو فكر مي‌كرد نوكرشم. نمي‌دانست كه تخم‌هام را هم نمي‌دهم باهاشان بازي كند."

"يك‌جوري كنار مي‌آمدي باهاش. مگر ما چي‌‌كار مي‌كنيم، مگر همه چي‌‌كار مي‌كنند؟"

"نمي‌شد. مي‌گفت من پولم را ريختم تو اين كار، شما اين كاري را بكن كه من مي‌گويم. گفتم شاشيدم تو پولت و آن كلۀ كچلت باهم و در را كوبيدم بهم و زدم بيرون."

ليلا با سه ليوان آب‌پرتقال برگشت. گفتم:

"حالا چي‌كار مي‌خواهي بكني؟"

دستش را آورد بالا و دسته‌كليد توي دستش را نشان داد:

"تا حالا از اين‌وري مي‌چرخاندم، از اين به بعد از اين‌وري مي‌چرخانم."

و جهت چرخاندن دسته‌كليد را دور انگشتش عوض كرد. بلندگوي سالن چيزي را اعلام كرد. همهمه بود. گفتم:

"شنيدي چي‌گفت ليلا؟"

گفت: "نه، نامفهوم بود."

رضا گفت: "پرواز 313 لندن، جايگاه 13." ته‌ماندۀ فنجانش را سر کشید و از جا بلند شد.

گفتم: "چه عجله‌ای داري حالا؟ هنوز نیم‌ساعتی مانده."

"بالأخره که چی؟"

کیفِ دستی‌اش را برداشت و راه افتاد به طرف پله‌ها. رفتم دنبالش. پایین، کنار دیوار شیشه‌ای شلوغ بود، زن و مرد می‌لولیدند توی هم. کمی دورتر از دیوار ایستاد:

"صبر می‌کنم خلوت‌تر بشود. شاید هم یک قدمی توی سالن بزنم. می‌خواهم تنها باشم." و رفت.

"همین گوشه‌كنارها منتظرتم."

رفتم کنار دیوار شیشه‌ای. پیرزنی دعا می‌خواند و به طرف مسافرها فوت می‌کرد. زن جوانی، مردی را بغل کرده بود و گریه می‌کرد. اشک، آرایش صورتش را به هم زده بود. کفپوش سالن برق می‌زد. انعکاس چراغ‌های سقفي، ردیف منظمی از نقطه‌های نورانی روی کفپوش می‌ساخت. جای بعضی از نقطه‌ها خالی بود. به سقف نگاه کردم. بعضی از چراغ‌ها سوخته بودند. دستی روی شانه‌ام خورد:

"بگو بهش تا آن‌جایی که می‌شد طولش دادم، شاید یک بار دیگر ببینمش."

سر تکان دادم. خواستم چیزی بگویم، نتوانستم. کیفِ دستی‌اش را گذاشت زمین. دست انداختیم گردن هم:

"از طرف من، حسابی از آن ویسکی‌ها بخور و حسابی آن بلوندها را زحمت بده."

نخندید. کیفِ دستی‌اش را برداشت و نگاهی به دور و بر انداخت:

"نیامد."

چیزی نگفتم. نفس عمیقی کشید، پشت کرد به من و رفت. چند قدمی که برداشت، برگشت:

"سپردمش به تو و لیلا."

"خیالت راحت..."

و رفت آن طرف دیوار شیشه. دوباره کنار هم بودیم. دستش را گذاشت روی شیشه. چشم‌هایش سرخ شده بود. من هم دستم را گذاشتم روی شیشه. لب‌هایش تکانی خورد و گفت: "الدوز..." بقیه را نفهمیدم؛ لابد چیزی شبیه "به شما سپردم" یا "تنهایش نگذارید"، و نگاهی چرخاند توی سالنِ پشت سر من. سری تکان دادم، یعنی نگران نباش. بلندگو دوباره از مسافرهای پرواز لندن خواست که سریع‌تر به جایگاه شمارۀ 13 بروند. راه افتاد. تا دهانۀ راهرو دنبالش کردم. فکر کردم همین حالا باید بروم خانه لیلا را بردارم و برویم سری به الدوز بزنیم. به دهانۀ راهرو که رسید، برگشت، دستی تکان داد و رفت.

آمدم این طرف‌تر و نشستم کنار زن‌ها و مردهایی که همان‌طور نشسته، روی صندلی‌ها چرت می‌زدند. دو سه روزی می‌شد که درست و حسابی نخوابیده بودم و از صبح تا شب دويده بودم دنبال كارهاي رضا. توی سرم خالی بود. چشم‌هایم را بستم. لابد حالا اگر می‌شد آدم بایستد جایی سر کوه، توی بیابان، کنار دریا، خنکای خیس سحر لرزی به تنش می‌انداخت و توی افق زردی ملایمی می‌دید و دلش مي‌خواست برود آن طرف‌ها، ببیند این گوی طلا از کجا در‌می‌آید؛ شايد مي‌شد حتي دستي بهش رساند و از گرمايش جاني گرفت.

سیگاری درآوردم و گذاشتم گوشۀ لبم؛ خاموش. ساعت بزرگ آویزان از سقف، پنج را نشان می‌داد. زنی ایستاده بود کنار دیوار شیشه‌ای و زل زده بود به سالن خالی آن‌طرف. بلند شدم و به طرفش رفتم. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش:

"دیر آمدی... رفت."

زن به طرفم برگشت. الدوز نبود.

26/3/1386

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 67 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت