Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - پروژه های نیمه تمام
پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

پروژه‌های نیمه‌تمام

کاوه سلطانی

 وضعیت من و او را به این شکل مجسم کنید: در راهرویی می‌دود و دنبالش می‌کنم. قرار است به او شلیک کنم و او از این آگاه است. در پاگرد پله‌ها گمش می‌کنم و وقتی به راهروی بالایی می‌رسم نمی‌دانم در کدامیک از اتاقها مخفی شده. احتمال سقوطش از بالای نرده‌ها منتفی است. درب اول را  باز می‌کنم، در اتاق چیزی نیست جز یک کمد. به هر دلیلی که هست، قصد یا توان باز کردن کمد را ندارم. به کمد شلیک می‌کنم. به اتاق بعدی می‌روم. اگر حرکتی کرده باشد، حتماً صدایش را در سکوت سالن شنیده‌ام. پس هیچ حرکتی نکرده و حتماً در یکی از اتاق‌ها مخفی شده. در اتاق بعدی هم چیزی به چشم نمی‌خورد، جز یک کمد. به کمد شلیک می‌کنم و از اتاق خارج می‌شوم. سالن تاریک است و کفپوشش برق می‌زند. به اتاق بعدی می‌روم. به کمد شلیک می‌کنم. صدایی می‌شنوم. این صدا در ذهنیت آن‌دنیایی‌ام تحت عنوان صداهای آشنا طبقه‌بندی می‌شود. صدای خزیدن جانوری در حال مرگ است. در دنیایی که ترسیم کرده‌ام، کاملاً منطقی است که موش چاق و چندشآوری به اندازه یک انسان، درون کمد باشد. با اینکه خون زیادی از درز کمد بیرون آمده، مطمئن نیستم که او را کشته باشم. بنابراین به اتاق بعدی می‌روم و دوباره با یک اتاق خالی مواجه می‌شوم. در دنیایی که برای تشریح وضعیت ترسیم کردم این امکان منتفی است که من در تاریکی انتهای راهرو پیشروی کنم. این امکان هم منتفی است که به سمت راه‌پله برگردم. تنها راه پیش رو ‌سبک‌سنگین کردن احتمال حضور یک موش در یک کمد است. با این حال هیچ راهی برای پی بردن به فقدان یک جانور به نام موش را در جای دیگری از این دنیا ندارم تا نتیجه‌گیری کنم که موجود درون کمد موش بوده است.

     وضعیت را به شکل دیگری بازنمایی می‌کنم. فرض کنید که در راه‌پله دنبالش کرده‌‌ام. مدتی زودتر از من از راهروی دراز خارج می‌شود. درب دولت را پشت سر می‌بندد. در را باز می‌کنم و چند پله پایین می‌روم. به بایگانی عظیم و تاریکی می‌رسم. اسلحه در دست من است و او فرار کرده است. اگر در ماکت قبلی نیازی نبود یا نیازی نمی‌دیدم که به جنسیت مذکرش اشاره کنم در این ماکت او مشخصاً مذکر است. اگر بخواهم با وسواس بیشتری وضعیت را ترسیم کنم، باید اشاره کنم که او مسلح هم هست، هرچند وقتی دنبالش می‌کنم از این مسئله بی‌خبرم. هرچه هست در شرایطی قرار گرفته که فرار را بر درگیری مسلحانه ترجیح می‌دهد. وقتی در میان قفسه‌های غول‌پیکر تعقیبش می‌کنم، گاهی بشدت نزدیک می‌شوم، هرچند اگر از دید آدمی که توی بازی هستم به وضعیت بنگرم اطلاعی از فاصله یکی دو متری‌ام نخواهم داشت. برخلاف وضعیت اولی که تشریح کرده‌ام، در این وضعیت صدای حرکتش به حدی فریبنده‌ است که قانعم می‌کند از روی تحلیل یک داده شنوایی صرف تصمیم نگیرم. از تعقیب ناامید می‌شوم و آرام به بالای قفسه‌ای می‌روم که در تاریکی مطلق قرار گرفته است. بالاخره موفق می‌شوم در موقعیتی قرار گیرم که ارتفاع بیشتری از سطح زیر پای او داشته باشد. با اینکه زیر نظر دارمش فاصله‌ زیاد برای شلیک دودلم می‌کند. مشکل مهمات ندارم. می‌ترسم موقعیتم را از دست بدهم. می‌بینمش که به سمت یک درِ دو لت دیگر می‌رود. آگاهی آن‌دنیایی‌ام مسئولیت و اضطراب شدیدی در پی دارد. نمی‌دانم چرا ولی غیرمسئولانه است که عبورش را نظاره کنم. آگاهی من، مختص شخص من است و از چیزی مطلق و ناشناخته در آنسوی در خبر می‌دهد. از در عبور می‌کند و باز هم پایین می‌رود. من دیگر نمی‌بینمش به این دلیل ساده که در را پشت سر بسته ‌است. به هر دلیلی که هست ساختار آن دنیا اجازه عبور را به من نمی‌دهد. در دنیایی که ترسیم کرده‌ام، شلیک به او منصفانه‌تر و حتی اخلاقی‌تر است از تماشای ورودش به طبقه‌ی پایینی. برای ترسیم دقیق وضعیت، فضای آن سوی در را آغشته به گازی سمی کنید. با این توجیه که مختار است و خودش تصمیم گرفته تعادل روانی‌ام را بدست می‌آورم و به احساسی خنثی می‌رسم. منتظر می‌مانم که برگردد و به خاطر تنفس هوای زیرزمین آنقدر سرفه کند و خون بالا آورد که جان دهد.

   یک بازنمایی دیگر هست، هرچند مطمئن نیستم بازنماییِ همان وضعیت باشد. وضعیت همان است ولی می‌ترسم در یک ماکت اساساً متفاوت سطح طوری بر محتوا غلبه کند که محتوا را تغییر دهد، هرچند تضمینی نیست که محتوایی در کار باشد. یک فضای شهری را مجسم کنید با بافتی فرسوده و آجری. پشت بام خانه‌ها به هم راه دارد. در حیاط خانه‌ای کلنگی درگیر شده‌ایم. ناکارش کرده‌ام. با میله‌ای فولادی استخوانهایش را خرد کرده‌ام و او تبدیل به موجودی نیمه‌فلج و خزنده شده که تعقیبم می‌کند. حالا نه او مسلح است نه من. بعد از فرار به پشت بام میله فولادی ناپدید می‌شود. پشت‌بام خانه‌ها به هم راه دارد. با اینکه سرعت دویدنم از سرعت خزیدنش بیشتر است، فاصله‌ ثابت می‌ماند. ردیف بامها به دیواری دراز می‌رسد. با حالتی گربه سان روی لبه دیوار می‌روم و بدون اینکه سر برگردانم، آگاهم و می‌‌بینم که در تعقیبم است. مسئله جنسیت مطرح نیست. در این دنیا ما دو جانور ناشناخته هستیم. بیش از آنکه چیزی بینابینی باشیم، خنثی هستیم. دیوار باریک و طولانی است. بر خلاف دو فرض قبلی سقوط محتمل است و این احتمال نقشی اساسی دارد. امتداد دیوار به پشت بام دیگری می‌رسد. روی پشت بام یک مستراح هست که پنجره‌ای شکسته دارد. به دستشویی وارد می‌شوم و از ترس فریاد می‌کشم. با اینکه مکانم ثابت است، نزدیک نمی‌شود. همچنان می‌خزد.­­

     مهم نیست چرا، چرایش را خودم نمی‌دانم ولی رابطه‌ام را فقط از طریق داستان می‌شد بیان کنم. طبیعتاً نوشتن این پاراگراف خود گواهی بر نقص داستان است. من رابطه‌ام با او را به اشکال مختلفی نمادین کرده‌ام. اغلب آنها را نوشته‌ام. اوایل فکر می‌کردم تمامشان کامل‌اند بعدها فهمیدم هم را کامل می‌کنند. بعدها باز هم نظرم عوض شد و مدتی حالم از تمامشان به هم خورده بود. قصدم از این نمادین کردن‌ها غلبه بر بحرانی روحی نبود، هرچند اولش همین بود. سعی کردم سه تا از وضعیت‌ها یا بازنمایی وضعیت‌ها را طوری به دنبال هم بیاورم که تشکیل یک داستان دهند، ولی می‌بینم که باز هم چیزی کم است. وقتی داستان سه قسمتی‌ام را برای دوستان داستان‌نویسم خواندم چیز زننده‌ای در نگاه آنها دیدم. گمان کردند به صرف اینکه بخواهم چیزی بیشتر از مخاطبِ صرفِ جلساتشان باشم، خوابها یا تصوراتم را داستانی کرده‌ام. یکی از دوستانم سوالی پرسید که یکی از تحمل‌ناپذیرترین سکوتهای زندگی‌ام را در پی داشت. در واقع اولش سعی کرد نوشته‌ام را داستان تلقی نکند تا از طریق آن کنجکاوی کند. کنجکاوی نبود، سرزنش هم نبود، یک چیز کشنده تحمل‌ناپذیر بود، تلفیقی از کنجکاوی و سرزنش. می‌دانم چه فکری می‌کرد. احساس می‌کرد من بعنوان شوهری که خواهر نزدیک‌ترین دوستش را بدبخت کرده‌است، در یک نوشته واقعی آن زن مظلوم معصوم نازنین را تبدیل به موجودی خزنده و چندش‌آور کرده‌ام. نمی‌دانم. شاید بهتر باشد داستان‌هایم را برای دوست و آشنا نخوانم. مهم نیست. دیگر هیچ وقت رابطه‌ام با کامیار مثل اول نمی‌شود. اگر کسی در حقت بدی بکند، اگر توهینی بکند، اگر بگوید تو گه می‌خوری داستان بنویسی می‌تواند بعداً عذرخواهی کند. می‌توانی بدون اینکه عذرخواهی کند بدی‌اش را به حساب دوستی و خوبی‌هایش فراموش کنی. ولی چیزی که کامیار پرسید، طرز فکرش را نشان داد. نمی‌شود برای اطمینان بیشتر بپرسم کامیار جان تو واقعاً فکر می‌کنی که من آن مردی هستم که همسر سابقم برای برادرش تشریح کرده؟ مردی که حقوق همسرش را به آن شکل خاص و عجیب پایمال کرده و با نوشتن یک داستان رابطه با همسرش را به تعقیب و گریزی صرف تقلیل می‌دهد که به قول خودت و با آن نگاه زشتت در حالت سوم به کمال می‌رسد؟ اگر یادت باشد تو می‌خواستی قسمتی از فیلم کوتاهت را در زندان فیلم‌برداری کنی. نمی‌خواهم منت بگذارم ولی هرکاری که کردم همکارانم قبول نکردند که مجوز استانداری را با مسئولیت خودشان امضا کنند. قول داده بودم. برای همین گفتم بازاری در کوچه بن‌بستی در حوالی خانه قبلی‌امان هست که عصرهای تعطیل شبیه زندان می‌شود؛ تمام مغازه‌ها حفاظ‌های نرده‌ای و عمودی دارند، واحدهای انتهای کوچه شیشه ندارند و  متروک و تاریک‌اند. با دو مغازه دار دیگر هماهنگ کردم پولی دادیم و آنها شیشه مغازه را برداشتند. جایی شبیه زندان درست کردیم. یادت هست یا نه؟ مگر خودت نگفتی کوچه سیمانی؟! مگر ته کوچه پر از تخته‌ چوب و میله‌های فولادی نبود؟ چطور می‌شود که بعدِ سه سال کلاً آن فضا را فراموش کردی؟ مگر توی فیلم تو قرار نبود دو مرد بدبخت بی‌بضاعت با چیزی شبیه میله‌ی فولادی کتک بخورند؟ مگر نرفتی روی دیوار که فیلم‌برداری کنی؟ دوست دارم برای آخرین بار با تو حرف بزنم و بپرسم چرا دوست داشتی ذهن خانم صاحب‌خانه، دخترانش و یکی دیگر از بچه‌های جلسه را به سمت و سویی دیگر هدایت کنی؟ گاهی با خودم فکر می‌کنم حرف‌هایی پشت سرم زده‌ای. صحبت آن شب را که مرور می‌کنم می‌بینم حتماً نوعی زمینه‌سازی  ذهن عده‌ای را برای توجه معنادارشان به شوخی به ظاهر ساده‌ات مهیا کرده. یعنی آن دفعه‌ای که مهیا کمرش گچ گرفته بود و دلایلش برای شما قانع کننده نبود، من با یک میله‌ آهنی کتکش زده‌ام! وای خدای من... من در جمع چه کسانی داستان خوانده‌ام!... گاهی احساس می‌کنم چنان تنهایم که آنهایی را که نزدیک‌ترین رفقایم خوانده‌ام بیشتر از خودم، با همسر سابقم پیوند دوستی و عاطفی دارند. خوب است تلافی کنم؟ اینهم از تصحیح و ویرایش داستان. حالا اگر این داستان را جلوی همسرت بخوانم و کمی ماجرای فیلم‌بردای در بازارچه را بسطش دهم می‌دانی چه اتفاقاتی برای زندگی مشترک و خانواده دوست‌داشتنی‌ات می‌افتد؟ تو واقعاً موجود عجیبی هستی، اگر یک نسخه از داستان من را داشته باشی، با چیدن تعدادی از رویدادهای واقعی، می‌توانی به خیلی‌ها ثابت کنی بنده بچه‌ای را که در کمد خوابیده بوده، تاحد مرگ کتک زده‌ام. اینهمه داستانهایت را گوش دادم؛ حتی نسخه‌های دوم و سوم و چهارمش را هم گوش می‌دادم ولی یک بار که داستانی توی جمع خواندم چنان جمع را علیه من بسیج کردی که... نمی‌دانم حرفه داستان‌نویسی زیادی برایت مقدس است یا عاشق و دلسوز همسر سابقم هستی. تو دوست نزدیکم هستی و بهتر از هر کس دیگری توی آن جمع می‌دانی که نوشته‌هایی دارم که اتفاقاً خیلی هم داستان هستند، همانطور که در صحبت‌های خصوصی گفته‌ای. به هر دلیلی که هست فعلاً و شاید هرگز توانایی انتشارشان را دست‌کم به نام خودم نداشته باشم. پس طبیعی است که توی جمع بگویم اولین داستانی است که نوشته‌ام. گاهی فکر می‌کنم اگر آدم حسود و محفل‌باز و حقه‌بازی مثل تو بودم خیلی وقت بود که زندگی‌ات بر باد فنا رفته بود. هیچ وقت به این فکر کرده‌ای که داری با احساسات آدمی بازی می‌کنی که آگاه است که تو آن فیلم کوتاه را ساختی؟ تو که آدم وراجی هستی خوب می‌دانی چقدر سخت است حتی برای نزدیک‌ترین همکارانت، حتی برای آنهایی که مطمئناً مخالف حکومت‌اند، حرفی از اتفاقهای خنده‌داری که در آن پروژه هنری شکست خورده‌ات افتاد نزنی. کاش فقط عاشق همسر سابقم بودی و سعی نمی‌کردی همینکه احتمال بدهی دختری توی جلسه نسبت به شخصیت مرموزم جلب شده (یعنی همان چیزی که خودش گفت شخصیت مرموز) با هزار گوشه و کنایه مردی مرموز اما همراه هزاران جنایت کوچک و بزرگ جلوه‌ام دهی. دوست داری تصمیم را عوض کنم، جلسات را بیایم و داستانی بنویسم که خیلی خیلی غیرمستقیم به جنایات شخص شما اشاره کند؟ حیف که من مثل تو وراج نیستم و هدفم از گفتگو خنداندن یا جلب توجه دیگران نیست، وگرنه الان آنهم در خوشبینانه ترین حالت، ساکن زندان بودی، زندانی که برای امثال تو نه تنها شهرت نمی‌آورد، بلکه گم‌نام‌ترت می‌کند.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 نيلوفر .ن 1391-10-18 10:35
داشتان مدرن زيبايي بود
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 38 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت