Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - از حکایت حسن بصری و نورالسّناء تا امیر ارسلان با کلیشه های رایج در " حکایت " و " قصه " جواد اسحاقیان / فصل سیزدهم
شنبه, ۳۱ فروردین ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از حکایت حسن بصری و نورالسّناء  تا امیر ارسلان

با کلیشه های رایج در " حکایت " و " قصه "

جواد اسحاقیان  / فصل سیزدهم

     با آن که خواننده پیشتر در یکی از فصول گذشته ی این پژوهش نامه با عنوان از بوطیقای نثر " تودوروف " تا " امیر ارسلان " نقیب الممالک " با هنجارهای ناظر بر نوع ادبی " حکایت " و " قصه " آشنا شده است ، آن همه را برای درک دقیق و جزئی عناصر ، سازه ها و شگردهای این اثر کافی نمی دانم . به این دلیل ترجیح می دهم مستقلاً به این عناصر و سازه ها بپردازم . از سوی دیگر ، خواننده در دو مقاله ی پیشین به این نکته پی برده که قصه ی امیر ارسلان زیر تأثیر مستقیم کنتِ مونت کریستو 1 نوشته ی " الکساندر دوما " نوشته شده است . قصه ی ایرانی ، خود دو بخش متمایز از یکدیگر دارد : نخست ، بخشی از قصه که به سبک و شیوه ی قصه های کهن در ادبیات داستانی ما نوشته شده است که در آن قهرمان قصه به کوه و بیابان می افتد و با " فولاد زره " و " مادر فولاد زره " و " الهاک دیو " و دیگر اجنه و پریان به مبارزه می پردازد و در این بخش ، خواننده خود را در حال و هوای حکایات هزار و یک شب می یابد . بخش دوم ـ که ناظر به حیات شهری در " روم " ( کشور عثمانی ) و " فرنگ " است ـ متأثر از زمینه ی شهری رمان تاریخی " دوما " است . اما کشف دوم من ، دریافت این نکته بود که بخش قصه وار نخستین نیز زیر تأثیر مستقیم یکی از حکایات هزار و یک شب با عنوان حکایت حسن بصری و نورالسّناء نوشته شده است و با رسیدن به این دریافت ها ، معمای دوگانگی غریب قصه ی عامیانه ی امیر ارسلان بر من آشکار شد . تجربه ی خوانش این قصه ، برای من تجربه ای خشنود کننده بود .

     این خشنودی هنگامی افزایش یافت که پس از اتمام نگارش این کتاب و با تأخیری کوتاه ، اتفاقاً به منبعی برجسته با عنوان پیدایش رمان فارسی (1998) نوشته ی " کریستف بالائی " برخوردم که در سال 1377 ترجمه شده بود و متأسفانه من از آن بی خبر افتاده بودم . با آن که " بالائی " مفصلی مُشبَع از تحقیق خود را به رمان تاریخی کنت مونت کریستو و امیر ارسلان اختصاص داده است ، متوجه تأثیر مستقیم رمان " دوما " بر امیر ارسلان نشده است که برایم شگفتی آور بود . چگونه امکان دارد محققی در سطح او ـ که این اندازه به ریزنگری شُهره است ـ هر دو اثر ادبی را با دقت و وسواس در مطالعه گرفته باشد و به یکسانی مضامین ، بن مایه ها و شگردهای روایی آن پی نبرده باشد ؟ باری ، این بی دقتی به سود من تمام شد و افتخار حل معمای قصه ی " نقیب الممالک شیرازی " بهره ی من گشت . اینک که من می خواهم به این اثر به عنوان نوع ادبی " قصه " بپردازم ، می کوشم شواهدی را از هر دو منبع ( حکایت حسن بصری و نور السّناء ، امیر ارسلان ) بیاورم تا به تعبیری با یک تیر ، دو نشان زده باشم : هم به تأثیر حکایت حسن بصری پرداخته باشم و هم به کلیشه های ناظر بر آن " حکایت " و این " قصه " اشاره کرده باشم .

  1. کلیشه ی بی زمانی و بی مکانی : چنان که اشاره شد ، قصه ی " امیر ارسلان " دو بخش متفاوت دارد ؛دو بخشی که به قول " بالائی " داستان را به یک بخش " واقعگرایانه " و یک قسمت " شگفت انگیز " تقسیم می کند :

     " اولین قسمت ، شامل فصول " یک " تا " ده " است . در اواسط فصل دهم ، ساختار رمان ناگهان دگرگون و داستان دچار نوعی " کشیدگی " [ = اطناب ] می شود . از نقطه نظر واقعگرایانه ، امیر ارسلان در بن بست است . درست است که رقیب او هوشنگ از سرِ راه برداشته شده ، لیکن شمس وزیر گرفتار است و قمر وزیر پس از پیروزی با مکر و حیله ، ارسلان ( یعنی همان الیاس ) را وادار به افشای هویت واقعی خویش می کند .

     " درست در همین جا است که داستان از واقعیت به دنیایی خیالی و جادویی می لغزد . از این پس ، فضای رمان از جن و پری ، قصر ارواح ، دگردیسی ها ، جادو و طلسم انباشته می شود ، اما طُرفه این که راوی برای ختم داستانش به شیوه ی اولیه ی خود بازمی گردد ( فصل 21 و 22 ) و یک نگاه به گذشته ، خواننده را چهار سال به عقب برمی گرداند ؛ یعنی به روزهای مرگ پس از قتل شاهزاده هوشنگ توسط امیر ارسلان . پاپاس شاه ـ که خواستار انتقام مرگ پسرش است ـ بدون توجه به پوزش های پطروس شاه به وی اعلام جنگ می کند و راوی ، این لحظه ی بحرانی را برای بازگشت ارسلان انتخاب می کند . طبیعی است که سپاه ارسلان ـ که از سرزمین عجایب بازگشته ـ پیروز می شود و ارسلان ، پاپاس را به هلاکت می رساند . در پایان داستان ـ که تا حدّی شتاب زده به نظر می رسد ـ واقعگرایانه ترین صحنه بدون شک ، عروسی امیر ارسلان و فرخ لقا است که با آب و تاب تمام حکایت شده و سرشار از جزئیات ملموس است . این نوشتار دوگانه ( واقعگرا / شگفت آور ) ، رمان امیر ارسلان را در نظام ادبیات فارسی ، در نقطه ی تلاقی سنت و نوآوری قرار می دهد " ( بالائی ، 1377 ، 251-250) .

    چنان که در فصل پنجم این پژوهش نامه نوشته ام ، قراینی نشان می دهد که " نقیب الممالک " در نوشتن قصه ی خود به شخص " ناصرالدین شاه " ( قبله ی عالم ) ، دربار ، وزرا و کارگزاران او نظر می داشته است اما برای این که اغراض و مقاصد خود را مانند " شهرزاد " قصه گو آشکارا نقل نکند و حساسیت های خاص روایت شنو را برنینگیزد ، فضای قصه را به " فرنگ " می برد و " پطرس شاه " را استعاره ای برای " قبله ی عالم " قرار می دهد . پس آنچه         " بالائی " از آن به بخش " واقعگرایانه " ی قصه تعبیر می کند ، به اعتبار " زمان " مشخص است . تکیه کلام های شاه و وزیر ، کارگزاران ، دشنام ها و عتاب و خطاب درباریان نشان می دهد تا چه اندازه میان فضای چیره بر دربار    " پطرس شاه " و دارالخلافه ی " قبله ی عالم " همانندی هست . پس " زمان " در این بخش از قصه ، شفاف و آشکار است . با کشته شدن ظاهری " فرخ لقا " به وسیله ی " قمروزیر " و کوشش " امیر ارسلان " برای کشتن " قمر وزیر " قهرمان قصه خود را در زمان و مکان متفاوتی می یابد که کوچک ترین شباهتی به زمان و مکان پیشین و واقعی ندارد :

     " تا تیر دیگر را به کمان گذاشت که دید گویا قیامت برخاست . از هر جانب صداهای عجیب و غریب برمی خاست و توفان و رعد و برق و صاعقه ظاهر شد . روز روشن چون شب تاریک ، تیره و تار شد . امیر ارسلان از صداها و گرد و خاک بیهوش شد . یک وقت به هوش آمد و دیده گشود که دید اول صبح است و آفتاب به قدر دو نیزه از زمین برآمده . برخاست نشست . در اطراف نظر کرد . نه باغی دید نه عمارتی و نه کسی . از چهار طرف تا چشم کار می کند ، برّ و بیابان است . هیچ کس نیست . در بیابانی افتاده است . با خود گفت : نامرد ! چطور شد ؟ من چرا چنین شدم ؟ باغ کو ؟ ملکه و قمر وزیر و اژدها کجا رفتند ؟ چه شد از این که یک تیر به چشم قمر وزیر زدم ، این همه آشوب به پا شد؟ " ( نقیب الممالک ، 1378 ، 294) .

   " محجوب " نیز از این دگرگونی در زمان و مکان ، شگفت زده است و در مقدمه ی خود بر چاپ امیر ارسلان       می نویسد :

     " وقتی نویسنده چنته اش از واقعیتی که به دست آدمیان صورت می گیرد خالی شد ، به عالم ارواح و جنیان و دیوان و جادوان و پریان می رود " ( بالائی ، زیر نویس 251 ) .

     این فکر که گویا چون " چنته ی نویسنده از واقعیت خالی شده " ، ناگزیر به " عالم ارواح و جنیان و دیوان " رفته ، البته خطا است . ساختار آن بخش از قصه ی " نقیب الممالک " که به جهان پریان و اجنه مربوط می شود و نیز عزیمت از جهان واقع به دنیای خیال، عیناً نسخه برداری از حکایت حسن بصری و نورالسّناء در هزار و یک شب است که   " محجوب " و " بالائی " متوجه آن نشده اند . حکایت مورد تقلید نیز دو بخش متفاوت دارد : نخستین بخش ـ که بخش واقعگرایانه ی حکایت را تشکیل می دهد ، در روزگار " هارون الرشید " ، خلیفه ی عباسی ، رخ می دهد . مکان نیز در آغاز " بصره " و سپس " بغداد " است . فضا سازی و بهتر بگوییم " مکان زمانمند " ، همگی واقعی یا دست کم " حقیقت نما " است . " حسن " جوان زرگری است که با مادر زندگی می کند . او در حالی که در مغازه ی خود نشسته است ، با     " مجوس پیر " ی آشنا می شود که علم کیمیاگری می داند و دو بار در حضور وی ، مس را به طلا تبدیل می کند . بازرگانان بر نخستین قطعه ی طلا گِرد می آیند و بهای آن را در مزایده تا ده هزار درم بالا می برند :

      " بازرگانان بر آن زرگر گرد آمده قیمت همی فزودند تا به پانزده هزار درم برسید . آن گاه حسن زر بفروخت و قیمت گرفته به سوی خانه بازگشت و حکایت به مادر فروخواند . . . چون قصه بدین جا رسید ، بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست " ( تسوجی ، 1383 ، 1800) .

    " عجمی " سپس در یک رفتار نمادین و رمزی ، " حسن " را با کشتی به بیابان و کوهی به نام " جبل سحاب " می برد و از او می خواهد به فراز کوه رفته با خود گیاهی بیاورد که در ساختن " اکسیر " به کار کیمیاگر می آید اما پس از رسیدن به مقصود ، ناپدید می شود . " حسن بصری " به یاری خداوند نجات یافته به قصری هدایت می شود که هفت خواهر جن بدون پدر و مادر در آن زندگی می کنند . " حسن " تصادفاً مورد مِهر " خواهر کوچک " قرار می گیرد . وی " حسن " را از باز کردن دری باز می دارد اما طبق معمول ، قهرمان حکایت با گشودن این در به جایی خرم می رود که شاهد شست و شوی یک " پری " به اتفاق همراهانش می شود . " حسن " دل به نزد " پری " می برد که سپس خواننده درمی یابد نامش " نورالسناء " و یکی از دختران ملکی مقتدر به نام " مَلِک اکبر " است . " حسن " به یاری خواهران جنیّه با " نورالسناء " ازدواج می کند اما برای این که کسی به ثروت و داشته های آنان پی نبرد ، از " بصره " به " بغداد " می روند که در آن امنیت بیش تری هست . " نورالسناء " لباسی از پَر دارد که " حسن " برای جلوگیری از پرواز و گریز او به " جزیره ی واق " آن را پنهان کرده است . همسر ـ که اکنون از شوهر آدمیزاد خود دو پسر هم دارد ـ با دست یافتن به لباس پر و جادویی خود ، با فرزندان به جزیره و قلمرو فرمانروایی پدر بازمی گردد . شوهر پس از آگاهی از غیبت ناگهانی همسر و فرزندان به یاری عموی " خواهران جنیه " عزم سفر به جزایری می کند که خانواده ی همسر در آن ، زندگی می کنند . از این جا است که بخش دوم قصه آغاز می شود و قهرمان حکایت به دنیای اشباح ، اجنه ، عفاریت و جادوگران قدم می نهد و از " هفت خان " آزمون های سخت می گذرد و با هدایا ، جواهر ، ثروت زیاد و همراه همسر و فرزندان به " بغداد " باز می گردد . " عجوز " ی که فرمانده سپاه پریان است ، در توصیف جزیره ی " واق "    می گوید :

     " واق نام درختی است در آن کوه که شاخه های آن به سرهای آدمیان مانَد که در هنگام برآمدن آفتاب ، آن سرها به یک دفعه بگویند : واق واق ! سبحانَ المَلِک الخلاق . چون ما آواز او بشنویم ، بدانیم که آفتاب برآمده . . . و بدان که تمامی این لشکر ، دختران باکره هستند و حاکم ما زنی است از جزیره ی هفتم و این هفت جزیره را مسافت یک ساله راه است . در نزد ما ، مردان نتوانند ماند و مردان بدین مکان ، نتوانند رسید و در میان ما و ملکه ، یک ماهه راه است و قبایل جان و عفریتان نیز در فرمان او هستند و او از ساحران چندان در زیر حکم دارد که شماره ی ایشان جز خدای تعالی کس نداند " ( 1864-1863) .

      در بخش واقعگرایانه ی این حکایت ، زمان و مکان تقریباً شفاف است . با آن که " شهرزاد " زمان رخداد را " در زمان گذشته " می داند ، از برخی قراین و اَمارات مشخص می شود که ماجرا در روزگار خلافت " هارون الرشید " و در " بغداد " می گذرد . در دارالخلافه به طور مشخص از " سیّده زبیده خاتون " یاد می شود که همسر خلیفه بوده و از     " مسرور " نامی که در حکایات هزار و یک شب " سیّاف " و محافظ همیشگی شخص خلیفه است (1836) . خانه ی اعیانی " حسن زرگر " متعلق به وزیری بوده که در بهترین نقطه ی شهر قرار داشته است (1832) . " حسن " در طی سه سالی که در این شهر زندگی می کند از خدا صاحب دو پسر به نام های " ناصر " و " منصور " می شود (همان) . اما چون به سرزمین پریان و اجنه می رسد ، زمان و مکان ، معنی و مفهوم قراردادی خود را از دست می دهد و همه چیز در پرده ای از ابهام رخ می دهد . اعداد و ارقام ، دیگر اعداد " ریاضی " نیست ؛ جنبه ی کلیشه ای به خود می گیرد ؛ کلیشه هایی که تنها در " حکایت " می توان یافت ؛ یعنی یا نشان دهنده ی " کثرت " است یا " تمامیت " و " کمال " : قهرمان باید از " هفت جزیره " بگذرد (1865) و " در میان تو و جزایر ، هفت وادی بزرگ و هفت دریای بی پایان و هفت کوه بلند هست " (1850) و باز چون قهرمان حکایت به مقصد نزدیک می شود ، درمی یابد که " میانه ی او و          نورالسناء ، از زمین تا آسمان است " (1867) . خواهرزن قهرمان " نورالهدی " نام دارد و او را " هفت خواهر " است و پدرش " ملک اکبر " نامی است که بر " جزایر هفتگانه " حکم می راند " (1869) . از " بغداد " تا قصر دختران یک ساله راه است " (1897) . اسم فلان جزیره " واق " است به این دلیل که سپیده دمان شاخه های درختان " واق واق " می کنند و قهرمان نمی تواند به آن برسد " اگرچه جنیّان طیّاره و ستارگان سیاره در حکم او باشند " (1850) . نام جزیره ای دیگر " کافور " است ، زیرا " در سپیدی چون کافور است " (1858) . نام کوهی ساختگی " جبل سحاب " است لابد به این دلیل که قله اش ، سر به ابر می ساید .

    در امیر ارسلان زمان و مکان حتی مبهم تر است . " پطرس شاه " به ظاهر بر " قلاد [ = اقلیم ، استان ] سیم فرنگ " حکم می راند اما مقصود از " قلاد سوم " اشاره به چه نوع تقسیم بندی جغرافیایی است ، دانسته نیست . " فرنگ " در اصل همان " فرانسه " است زیرا نام یکی از اقوام و ملیت های آن سرزمین " فرانک " بوده که سپس اطلاق جزء بر کل شده و به کل فرانسه اشاره دارد و در مرحله اتساع معنایی بعد ، کشور " فرنگ " بر کل " اروپا " اطلاق شده است اما دانسته نیست چرا نام دختر این پادشاه فرنگی و مسیحی " فرخ لقا " و نام داماد " امیر هوشنگ " و همدم شاهدخت     " خواجه یاقوت " است ؟ خواننده با این گونه نام گذاری های ساختگی در هزار و یک شب آشنا و مأنوس است . وجود کلیسا ، تئاتر و تماشاخانه ای که در آن کنسرت اجرا می شود و شراب و قهوه " سِرو " می گردد (142) ، یا نام رفتن از    " دوربین نظامی " (36) ، " فندک " (147) و " توپ لب شکسته " (540) حال و هوای یک کشور غربی را به ذهن متبادر می کند اما فرهنگ و ظواهر مدنیت غالب بر زمان و مکان ، همان فرهنگ ایرانی است . از برخی قراین چنین برمی آید که راوی قصه ، نمی خواهد از فضای اجتماعی ـ تاریخی ایران چندان دور شود تا مخاطب ( " قبله ی عالم " ) را بدگمان یا بیمناک کند . " پاپاس شاه " نامی ، پدر داماد ، اهل " پطروسیه " است اما " پطروسیه " کجا است ، خدا می داند (62) " " بالائی " حدس می زند " پطرزبورگ " باشد . وقتی از " مصر " سخن می رود که قطعاً در همان روزگار واحد جغرافیایی و نام " کشور " خاصی بوده است اما در قصه " شهر " تصور می شود نه یک " کشور " . " الماس خان " خطاب به " خدیو مصر " می گوید :

     " حکم از پطرس شاه دارم که با این صد نفر فرنگی " شهر مصر " را ویران کنم " (26) .

   در همین صحنه ، یک بار دیگر از اوباش " شهر مصر " سخن می رود که تا می بینند " ارسلان " ایلچی ( الماس خان ) را کشته " بر سر آدم های ایلچی می ریزند " (47) . این حکم در مورد کشور " روم " نیز صدق می کند . در حالی که مقصود از " روم " ـ که پایتختش " قسطنطنیه " است ـ " کشور عثمانی " است ، بارها از آن به عنوان " شهر " یاد        می شود :

     " در این هیجده سال ـ که " شهر روم " در تصرف فرنگیان بود ـ چندین کلیسا بر پا کرده بودند " (45) .

   وقتی بخش تقریباً رآلیستی قصه به اعتبار زمان و مکان این اندازه مبهم است ، بخش خیالی قصه را می توان با آن قیاس کرد . در همه ی قصه های کهن فارسی بدون استثنا سرزمین " هند " و " مصر " معلوم همگان است اما وقتی گذار " امیر ارسلان " به " شهر " و " مملکت لعل " افسانه ای می افتد و خود را بازرگانی اهل " مصر " معرفی می کند که به تجارت به  " هند " می رفته است ، مردم شهر می گویند چنین جاهایی را اصلاً نمی شناسند زیرا از اجنه و پریان هستند.

    " مصر چیست و هندوستان کجا است ؟ ما تا به حال ، اسم از هندوستان و مصر نشنیده ایم " (326) .

    سفر " امیر ارسلان " به سرزمین های جادویی " چهار سال " به طول می انجامد اما وقتی دیگر بار به " فرنگ " بازمی گردد ، انگار هیچ چیز تغییر نکرده است و در مدت غیبت کبرای " امیر ارسلان " ساعت تاریخ نیز از کار افتاده بوده است . وضع بر منوال گذشته می گردد و شهر به خاطر قتل جادویی " فرخ لقا " همچنان سیاهپوش است . " پاپاس شاه " ، پدر " امیر هوشنگ " ، داماد مقتول " پطرس شاه " ، " با صد هزار سپاه کینه خواه در سه منزلی شهر " اردو زده است و برای " پطرس شاه " پیغام می فرستد که " یا قاتل پسرم را دست بسته بده بیاورند یا آماده ی جنگ باش " (622-621) . معلوم نیست در طی این چهار سال ، این پادشاهان چه می کرده اند و چرا تا کنون نتوانسته اند به مصالحه ای برسند و چرا باید درست هنگامی شهر در محاصره قرار گیرد که " امیر ارسلان " و " شمس وزیر " با هفتاد هزار سپاه اجنه و پریان " فرخ لقا " را صحیح و سالم با خود آورده اند : " چشم پطرس شاه و امیران بعد از چهار سال بر صورت شمس وزیر افتاد " (627) . " زمان " در قصه ، تابعی از ماجراجویی های قهرمان است و نقشی در روند رخدادها و پویایی اجتماعی و تاریخی ندارد .

  1. کلیشه ی آمار و ارقام : هنجارهای کلیشه ای ، قراردادهایی باسمه ای هستند که پیوسته بر زبان جاری و درادبیات عامیانه تکرار می شوند . توالی و تکرار این اعداد نشان می دهد که مفاهیم ریاضی و به ویژه زمان هیچگاه در ذهنیت مردم دگرگون نمی شده و به طرف شفافیت و صراحت و دقت ، آهنگ نمی کرده است . معنی و مفهوم جامعه شناختی این حکم این است که جامعه پیوسته در یک حالت ایستایی به سر می برده و ساخت های اجتماعی ـ اقصادی جامعه بی تغییر باقی مانده بوده است . " امیر ارسلان " چهل روز در جنگل تنها به سر می برد (5) . مادر وی به         " خواجه نعمان " می گوید اقلاً " تا چهل روز باید عزای شوهر ، " ملکشاه رومی " ، را نگاه دارم " و بچه ای که از او در شکم دارم " تا چهل روز دیگر متولد خواهد شد " (10) . برای این که سپاهیان " امیر ارسلان " به مرزهای کشورش برسند " چهل روز " وقت صرف می شود (32) و برای این که دوره ی نحوستی که ستارگان برای " امیر ارسلان " تعیین کرده اند ، بگذرد ، باید " چهل روز " سپری شود (554) . در حکایت حسن بصری ، " هارون الرشید " سی صد و شصت زن دارد ( 1836) . در حکایت ملک نعمان و فرزندانش ، " ملک نعمان " نیز سی صد و شصت کنیز دارد (296) . " شهریار " نیز به مدت سه سال " هر شب باکره ای را به زنی آورده بامدادانش همی کشت و تا سه سال حال بر این منوال گذشت " (8) . " امیر ارسلان " و " الیاس " دو ساعت به هم نگاه می کنند (21) . قهرمان ما در دوری خود از " فرخ لقا " دو ساعت گریه می کند (125) . وقتی پهلوان دشمن زیر تأثیر یال و کوپال " امیر ارسلان " قرار می گیرد ، باز دو ساعت بِر و بِر او را نگاه می کند (483) . خدا نکند " امیر ارسلان " پس از پیروزی بر دشمن فرنگی ، به خیال خرید کنیز و خوش گذرانی بیفتد ولی اگر جداً چنین قصدی داشته باشد ، کم تر از چهارصد کنیز رومی و چرکسی به دربار نمی آورد و با آنان ملاعبه نمی کند (43) .
  1. کلیشه ی ورود قهرمان به منطقه ی ممنوعه : در حکایت حسن بصری ، خواهر کوچک تر ـ که بیش از دیگرخواهران بر قهرمان ما رحمت می برد و اندوه او می خورد ـ او را از باز کردن دری باز می دارد . اما از آنجا که طغیان قهرمان آغاز کامیابی او و گسترش حکایت است ، با وجود اندکی جدال درونی ، سرانجام در را گشوده به جایی خرم راه می یابد که برای نخستین بار " پری " خوبرو را با کنیزان همراه خود می بیند که هر ماه برای آب تنی به این چشمه سار می آیند . اینان از جمله ی پریان هستند و در سرزمینی زندگی می کنند که در آن آدمیزادی نیست و ازدواج با آدمیان را گناهی نابخشودنی می شمارند :

     " ده تن دخترکان آفتابروی بودند که به دریاچه فرورفته تن همی شستند و مزاح همی کردند . آن پرنده ی بدیع الجمال ، بر ایشان برتری می کرد و دختران دیگر را در آب فرومی برد . . . حسن ایستاده شیفته ی جمال دخترک ماهروی گشته گرفتار دام محبت او گردید " (1816) .

    در امیر ارسلان ، قهرمان مسلمان و دشمن سرسخت " پطرس شاه " فرنگی است و توانسته کشور خود را از اسارت او درآورد . با این همه ، چون تمثال دختر او را بر دیوار کلیسای " قسطنطنیه " دیده ، بر او مهرافکنده و به شوق دیدارش از کشور خود به فرنگ آمده است . " فرخ لقا " با " امیر هوشنگ ازدواج کرده است . با این همه ، قهرمان دست از طلب بازنمی دارد . اینک در تاریکی شب با تجهیزات کافی و لباس مبدل از دیوار بلند کلیسا فرامی رود تا عروس را ـ که ناخواسته به شوهر رفته است ـ ببیند و با او " سخن دل شنفتنش هوس است " :

     " کمند از کمر گشود . چین چین و حلقه حلقه کرده انداخت به سر دیوار کلیسا . کمند بند شد . دست به کمند زد و به قوت مرغ سبک روح ، خود را بالا کشید . از بالای دیوار چون سیلاب اجل سرازیر شد و قدم در صحن کلیسا گذاشت . . . فرخ لقا جام [ زهر ] را نزدیک دهان خود برد . خواست بنوشد که طاقت بر امیر ارسلان نماند . بی تابانه داخل گنبد شد و فریاد زد : بی مروت ! چه می کنی ؟ " (171-169) .

  1. کلیشه ی یاریگر داشتن قهرمان : نخستین یاریگر واقعی " حسن بصری " ، پیری فرزانه به نام " ابوالرویش "است . او از نسل " آصف بن برخیا " وزیر حضرت " سلیمان " بوده است (1897) . وی سفارش نامه ای به دوستی می نویسد و به " حسن " می دهد و در حال ، عفریتی از جنیان را هم حاضر می کند تا " حسن بصری " را به مقصد برساند :

     " چون عفریت حاضر شد . . . شیخ به حسن زرگر گفت : ای فرزند ! برخیز و بر دوش عفریت سوار شو . در روز دوم سحرگاهان این عفریت ترا به سرزمینی که در سپیدی چون کافور باشد ، بگذارد . تو ده روز تنها همی رو تا به دروازه ی شهری برسی . آن گاه به شهر اندر شو و از پادشاه آن شهر بازپرس . چون با او جمع آیی ، سلام داده دست او را ببوس و این کتاب به او برسان . به هرچه او ترا اشارت نماید ، چنان کن " (1858-1857) .

    در امیر ارسلان ، قهرمان موی چهار عفریتی را که یاریگران جادوگر در اختیار او نهاده اند ، آتش می زند . بی درنگ عفریتان حاضر شده قهرمان به آنان اشاره می کند که تختی حاضر کنند و چون هوا تاریک شود او و " ماه منیر " را برداشته به جایی ببرند :

     " همین که شب بر سرِ دست درآمد ، عفریتان تخت حاضر کردند . امیر ارسلان و ماه منیر بر تخت قرار گرفتند . عفریتان تخت را بلند کردند و به روی گوی فلک روان شدند . مدت هفت شبانه روز عفریتان تخت را می بردند . شبانه ی هفتم ، اول شب بود که عفریتان تخت را در میان " قلعه ی سنگ " بر زمین نهادند " (465) .

  1. کلیشه ی منع قهرمان از خطر کردن : یاریگران از سر دلسوزی گاه بر قهرمان رحمت می برند و از بیم آسیب رسیدن به او ، وی را از خطر کردن بازمی دارند . با این همه ، قهرمان نیز بر آرزوی خود پافشاری می کند .       " شیخ عبدالقدّوس " نامی ـ که عموی " خواهر کوچک " و تیمارخواه " حسن زرگر " است ـ وی را از موانع دشوار راه  بیم می دهد و از او می خواهد از ادامه ی سفر خطیرش بگذرد :   

    " شیخ گفت : ای فرزند ! از این خیال محال درگذر که تو به جزایر " واق " نتوانی رسید اگرچه جنیان طیّاره و ستارگان سیاره در حکم تو باشد . ترا به خدا سوگند می دهم که از این خیال بازگرد و خود را به رنج اندر میفکن . چون حسن سخن شیخ عبدالقدوس بشنید ، چندان بگریست که بی خود گشت . اما دخترک خرد سال جامه بر تن بدرید و تپانچه بر سر و روی خود زد تا این که بی خود افتاد . چون شیخ حالت ایشان بدید ، دلش بدیشان بسوخت و به حسن گفت : خاطر آسوده دار که ان شاء الله حاجت تو برآورم " (1850) .

     در قصه ی " نقیب الممالک " همه ی همّ و غمّ " امیر ارسلان " کشتن " فولاد زره " و گرفتن " شمشیر زمردنگار " از چنگ او است تا به یاری آن بتواند " فرخ لقا " را از اسارت " قمروزیر " رهایی بخشد . " اقبال شاه " ـ که بر مملکت پریزادگان حکم می راند ـ با رویارویی " امیر ارسلان " با " فولاد زره " آن هم بدون شمشیر زمردنگار مخالف است و او را برحذر می دارد :

     " من گمان ندارم در تمام دنیا کسی باشد که تاب میدان این حرامزاده را بیاورد . جوان ! بیا راضی شو تو را بدهم به دست عفریت ببرد در روم . حیف از جوانی تو است که ناحق در دست فولاد زره محض خاطر من کشته شوی . امیر ارسلان گفت : من از همه چیز چشم بپوشم ، از یارم فرخ لقا چشم نمی پوشم . یار من در دست این حرامزاده اسیر است . چگونه او را رها کنم ؟ باید یا کشته شوم یا گوهر مقصود به دست من آید . در این حرف بودند که از لشکر فولاد زره صدای طبل جنگ بلند شد " (382)

  1. کلیشه ی سِلاح جادویی قهرمان : قهرمان برای رویارویی با دشمنان قَدَر قدرتی که نیروهایی جادویی در اختیاردارند ، باید به سلاحی جادویی و کارآمد ، مسلح یا مجهز باشد . " حسن بصری " با فریفتن دو پسربچه ای که " عصای جادویی " و " کلاهی چرمین و جادویی " از پدر جادوگر خود به ارث برده اند ، می تواند " نور السناء " و دو فرزند خود را از زندان " نورالهُدی " ، ملکه ی جزیره ی " واق " ، نجات دهد و در جنگ با اجنه و عفریت های زیر فرمان او پیروز شود . " نور الهُدی " خواهر کهتر خود را ـ که از آدمیزاده ای دو پسر دارد ـ به شدت شکنجه کرده است :

   " نورالهدی کنیزکان را فرمود که چوب و تازیانه حاضر آوردند و خود برخاسته او را با چوب و تازیانه شرحه شرحه کرد " (1886) .

      " قمر وزیر " نیز " فرخ لقا " را ـ که حاضر به ازدواج با او نیست ـ شکنجه می دهد :

    " امیر ارسلان چند اتاق را گشت تا داخل غرفه شد . چشمش بر آفتاب جمال ملکه ی آفاق افتاد که او را در وسط اتاق به چهار میخ کشیده اند و سنگ بزرگی به روی سینه اش نهاده اند چنان که قدرت حرکت ندارد . اگر نفس بکشد ، جمیع استخوان های سینه اش خُرد می شود " (297) .

     " حسن بصری " با به دست آوردن عصا و کلاه جادویی به اتاقی می رود که همسرش را مقیّد کرده اند :

     " حسن عصا به دست گرفت و تاج بر سر نهاد و به مکانی که زنش در آنجا بود ، داخل گشت . زن خود را دید که از گیسوان فروآویخته و به حالت مرگ نزدیک است و کودکان او در پیش روی او بازی می کنند . . . حسن تاج از سر برداشت . کودکان او را دیده فریاد " یا ابتا ! " [ = ای پدر ! ] برآوردند . در حال ، حسن تاج بر سر نهاد و از چشم کودکان ناپدید شد " (1891) .

     " امیر ارسلان " نیز " قمر وزیر " را ـ که به جادوگری " مادرِ فولاد زره " به هیأت سگ درآمده است ـ می یابد و با " شمشیر زمردنگار " ـ که از شمشیرهای حضرت " سلیمان " بوده است ـ تباه می کند :

     " از پشت سبزه و علف ها جَستن کرد ؛ خود را عقب سر قمر وزیر گرفت . در همان گرمی ، شمشیر زمردنگار را از غلاف کشید و نواخت بر فرق سرش که از میان هر دو پایش جستن کرد و پیکر سگ بر زمین خورد . پوست سگ ترکید ؛ جسد قمر وزیر از میان پوست سگ بیرون آمد " (404) .

  1. کلیشه ی جنگ قهرمان با عفاریت : در حکایت حسن بصری چون " نورالهدی " ، خواهر بزرگ " نور السناء" ، درمی یابد که " حسن " به یاری عصا و کلاه جادو و همکاری " عجوزه " ـ که هم فرمانده سپاهیان او بوده و هم جادوگری را نیک آموخته است و می تواند بر روی خُمره ای سوار شود و در آسمان برود (1894) ـ خواهر زندانی و فرزندانش را آزاد کرده و گریخته است ، به تعقیب او می پردازد . " حسن بصری " از حمایت " ملوک جان " و نیز عفریتی برخوردار می شود که مسلمان و خداپرست است و از جهان به گوشه ی خلوتی با خداوند خویش خرسند است (1899) . سپاه " نورالهدی " ـ که از اجنه ی کافرند و ساحرانی با خود دارد (1898) ازنیروی اجنه و عفریت مسلمان شکست می خورد :

     " لشکر جزیره ی واق شکست یافت و بسیار از ایشان کشته شد و ملکه نورالهدی با بزرگان مملکت و خاصان خود دستگیر گشت . آن گاه ملوک جنّیان نزد حسن آمده تختی زرین و مرصّع از بهر او بنهادند . . . چون عجوز را چشم به ملکه نورالهدی افتاد ، به او گفت : ای پلیدک ستمکار ! جزای تو این است که دو سگ گرسنه را با تو بر دُم اسب بسته ، اسب را در کوه و صحرا برانند تا این که پوست تو پاره شود . . . چگونه با خواهر خود این ستم را کردی حال آن که گناهی نداشت و به سنت رسول از بهر خود شوی گرفته بود ؟ " (1901) .

    در امیر ارسلان ، قهرمان به یاری " ماه منیر " ـ که " مادر فولاد زره " را با خود آورده است و بر پشت او بر آسمان می رود ـ در زیر تختی پنهان شده است که " مادر فولاد زره " ـ که " فرخ لقا " را در اسارت خود دارد ـ قرار است لختی بر آن بنشیند :

     " ماه منیر التماس کرد . آخر عفریته لابد شد . او را بر زمین گذاشت . خودش نزدیک چاه پهلوی تخت ایستاد . ماه منیر قدم به پله ی تخت نهاده بالا آمد که امیر ارسلان نامدار ، برق شمشیر زمرّدنگار را از ظلمت غلاف کشیده از زیر تخت هی به جانب عفریته زد . تا رفت فکر کند ، چنان بر دوال کمرش زد که مانند خیال تر ، به دو نیم شده بر زمین افتاد . امیر ارسلان ، سجده ی شکر خدا را به جا آورد " (470-469) .

  1.    کلیشه ی بازگشت پیروزمندانه ی قهرمان به شهر : " حسن بصری " پس از پیروزی بر دشمن نخست به دیدن " خواهر کوچک " خود می رود که به یاری او " نورالسناء " را بیافته و به کمک عموی او بوده که توانسته به " جزیره ی واق " راه یابد . " حسن " در این سفر از تحفه های بیکران خواهر بهره مند می شود :

    " خواهرِ حسن ، خواسته ی بسیار و تحفه های بی شمار به حسن بذل کرد و حسن را از بهر وداع در آغوش گرفت . . . حسن با زن و فرزندان خود تا دو ماه کوه و صحرا همی نوردیدند که به دارالسلام بغداد رسیدند . آن گاه حسن به درِ خانه ی خویشتن آمده در بکوفت . . . چون مادر حسن آواز حسن بشنید ، در ال برخاسته به نزد در آمد . چون در بگشود ، پسر خود را با زن و فرزندان او ایستاده دید . از غایت فرح فریاد برکشیده بی خود افتاد .پس از آن غلامان را ندا دردادند که آنچه حسن با خود آورده بود ، به خانه برند . . . پس چون بامداد شد ، حسن جامه ی فاخر پوشیده به بازار رفت و بندگان و کنیزکان و عِقار و ضیاع شِری کرد [ = آب و مِللک خرید ] و با زن و فرزندان و مادر خویش به رفاهیت و شادی همی زیستند " (1908-1907) .

    در امیر ارسلان ، قهرمان به یاری ملوک پریان و سپاه آنان بر " پاپاس شاه " پیروز می شود :

    " دو سپاه کینه خواه از جا درآمدند . زدند بر قلب یکدیگر . امیر ارسلان به هر طرف رو می کرد ، از کشته پشته می ساخت و جنگ رستمانه می کرد . تا عصر ، سپاه پاپاس ساه تاب مقاومت نیاورده رو به هزیمت نهادند . امیر ارسلان تا یک فرسنگ تعاقب نمود . بعد مراجعت کرد . در اردوی پاپاس شاه مال و غنیمت زیاد به دست آوردند . . .

    " امیران برخاستند آمدند در شهر . آنچه لازمه ی استقبال بود ، فراهم آوردند . منادی در شهر ندا کرد : ایهاالناس ! بدانید که امیر ارسلان بن ملکشاه رومی ، ملکه ی آفاق ، فرخ لقا ، را از بند دیوان و جادوگران نجات داده است و امروز وارد شهر می شود . حکم پطرس شاه است که همه ی اهل شهر از زن و مرد به استقبال بیایند . . . از آن جانب ، شمس وزیر به تجمل هرچه تمام تر ملکه را با کنیزان ـ که از مملکت پریزاد و شهر لعل آورده بود ـ در هودج های زرنگار نشانید و از دروازه ای که خلوت بود ، داخل شدند " (636-634) .

  1.  کلیشه ی خواب نما شدن قهرمان :  در حسن بصری وقتی قهرمان چند ماه در قصر اجنه به سر می برد و با    " نورالسناء " روزگار به شادکامی می گذراند ، مادر مهجور و فراموش شده در خواب بر او پدید می شود و با او عتاب و خطاب می کند :

     " حسن شبی از شب ها خفته بود . مادر خود در خواب دید که از بهر او محزون است ؛ تنش نزار و گونه اش زرد گردیده . چون حسن را دید ، گفت : ای فرزند ! چگونه در دنیا خوش همی گذاری و مرا فراموش می کنی ؟ به حالت من نظر کن که پس از تو ، حالت من چون گشته ؟ من هرگز ترا فراموش نکنم و تا هنگام مرگ از یاد تو بیرون نروم . ای فرزند ! آیا من زنده خواهم ماند که بار دیگر ترا ببینم ؟ آن گاه حسن از خواب بیدار شد و سرشک از دیده همی ریخت و محزون و اندوهناک بود تا بامداد شد . . . . حسن آهی برکشیده گریان شد و خوابی که دیده بود ، با ملکه بازگفت . . . چون دخترکان شعر او بشنیدند ، به حالت او رحمت آورده با حسن گفتند : اکنون که تو قصد زیارت مادر داری ، ما را منع تو نشاید و چندان که توانیم ، ترا یاری کنیم و لیکن باید از ما نبرّی و ما را اگرچه سالی یک دفعه باشد ، زیارت کنی " (1830-1829) .

    در امیر ارسلان نیز قهرمان پس از ورود به قصر " پطرس شاه " یک ماه به کامیابی و عشرت می گذراند و از جهان جز به " فرخ لقا " نمی اندیشد :

    " شبی در خواب دید که مادرش لباس سیاه پوشیده است و می گوید : تو شب و روز به عشرت می گذرانی و نمی دانی که در فراقت هر روز به من ، سالی می گذرد . از این می ترسم که در این غم بمیرم و جمال ترا یک بار دیگر نبینم .

     " امیر ارسلان هراسان از خواب برخاست . ملکه را بیدار کرد . صورت خواب خود را گفت و یاد مادر افتاده گریان شد . ملکه اشک از چشمش پاک کرد و گفت : بلایت به جانم ! ان شاء الله فردا از پدرم مرخصی می گیریم برویم در روم ، جمال مادرت را ببین . بر تخت سلطنت بنشین . . . ارسلان به پطرس شاه گفت : مدت چهار سال است که از مادر و کسانم دورم و خبری از کشور و لشکرم ندارم . پطرس شاه فرمود : فرزند ! هرچه رضای تو است ، من خشنودم به شرط آن که مرا فراموش نکنی و گاهی فرخ لقا را به دیدن من بیاری " (650-648) .

  1.   کلیشه ی گریه و خودکشی قهرمان : یکی از کلیشه های رایج و ناهنجار ، گریستن پیوسته ی قهرمان درسختی ها است . اگر این اندازه بی تابی را برای " حسن زرگر " عامی و امّی قابل توجیه بدانیم ، به یقین در مورد " امیر ارسلان " غیر قابل توجیه است . او شاهزاده و فرمانروای " روم " است . آموزگاران و مربیانی داشته و چند زبان می داند و چیزی از فرهنگ در او هست . با این همه ، " قصه " کلیشه هایی خاص خود دارد و " نقیب الممالک " دست کم نمی کوشد به گونه ای قانع کننده میان او و " حسن زرگر " مغازه دار و بازاری تفاوتی به وجود بیاورد . اگر اشک هایی را که او در این مدت چهار ساله ریخته است ، برشماریم مصداق " وَ إن تَعدّوا ، لاتحصوها " خواهد شد . خواننده هم از قِبَل او شرمساری بیش می برد و این گونه کوتاهی ها را در مورد راوی نمی بخشاید . کوچک ترین گفته ی مخالفی ، " امیر ارسلان " را می گریاند و ناچیزترین دشواری ، او را به خودکشی برمی انگیزد .

    " حسن بصری " در میان قهرمانان حکایات هزار و یک شب به راستی گوی سبقت می رباید . شخصیتی این اندازه نازپرورد ، حساس ، آسیب پذیر و منفعل در این اثر نیست و " نقیب الممالک " در خلق " امیر ارسلان " ـ که ظاهراً باید نماد سطوت سلطنت " روم " و هیبت " شیر " ( ارسلان ) باشد ـ کسی بهتر از او نیافته که این اندازه ذلیل و خوارمایه باشد . " حسن " هنگامی که دل به نزد " پری " می برد ، " تمامت شب را می گرید و می نالد " و روز بعد وقتی خواهرک او را می بیند ، درمی یابد که " از بسیاری گریستن چشمانش فرورفته " (1820) و چنان رنجور می شود که     " رفتن نمی تواند " و " دخترک او را در آغوش گرفته به فراز قصر " می برد (1822) . وقتی خواب نما می شود ، از دوری مادر " سرشک از دیده همی ریزد و محزون " می شود و چون همسر از او علت گریه اش را می پرسد " آهی برکشیده گریان " می گردد (1829) . چون " شیخ عبدالقدوس " به او می گوید رسیدن تو به جزیره ی " پری " ممکن نیست ، می گرید و ابیات می خواند (1853) . وقتی " مَلِک حَسون " به او رهنمود می دهد که تنها خداوند می تواند در یافتن " نورالسناء " به او کمک کند ، چندان می گرید که بی خود می شود (1859) .

   " رونوشتِ برابرِ اصل " او " ملک ارسلان " است که آبروی همه ی سلاطین " روم " و شیران بیشه ی قدرت را برده است . او با یک بار دیدن تمثال " فرخ لقا " در کلیسا (46) دل به نزد او می برد و از آن پس دیگر " هوایی " می شود و چون به قصر خود بازمی گردد " با پرده ی تصویر به عشقبازی مشغول " می شود (59) . هنوز اول عشق است ، بی تابی بیش می کند و با خود قرار می گذارد که اگر " دستم از همه جا کوتاه شد " خنجر به شکم خود زنم " (134) . در خانه ی " قمر وزیر " دم به دم " قصد خود می کند و به هزار مشقت خنجر از دست امیر ارسلان " می گیرند زیرا   " زندگی بی ملکه برایش صفایی ندارد " (276) و وقت و بی وقت از لطمه ی دوری ملکه می گرید :

    " گریه می کرد ؛ زلف می کند . . . و می گفت : ای کاش مرده بودم و چنین روزی نمی دیدم ! القصه ، امیر ارسلان از بس گریه کرد ، به قدر ده مرتبه بیهوش شد . باز به هوش آمده همین طور می گریست و هرچه قمر وزیر دلداری اش می داد ، بی تابی می کرد تا این که روز روشن شد . . . امیر ارسلان را در گریه داشته باشید . چند کلمه از پطرس شاه و اهل حرم بشنوید " (277-276) .

     چون " امیر ارسلان " شمشیر جادویی را از دست می دهد و بی آن نمی تواند " مادر فولاد زره " را ـ که " فرخ لقا " را در اسارت دارد ـ رهایی بخشد ، امیدش به بازیابی ملکه از دست می رود :

     " از این سخنان اشک چون دانه ی مروارید از چشم امیر ارسلان سرازیر شد . چون ابر بهار شروع کرد به گریه کردن . گفت : وزیر ! دیگر چشم من به جمال ملکه ی آفاق نخواهد افتاد . ملکه خواهد مُرد . پس زندگی من برای چه خوب است ؟ . . خنجر کشید که بر خود زند ، اقبال شاه ، خنجر را از دست او گرفت و گفت : من هرگز رضا نمی شوم تو را بگذارم عقب آن حرامزاده بروی . این خیال را از سر به درکن . امیر ارسلان دوباره دست به قبضه ی خنجر نمود ؛ قصد خود کرد و گفت : پادشاه ! به جلال خدا آرام نمی گیرم اگر عقب مادر فولاد زره نروم . یا این خنجر را بر خود می زنم یا هرچه من می گویم بشنوید " (416) .

  1.   کلیشه ی عاشق شدن بر زنی با دیدن تصویر او : پس از پیروزی " امیر ارسلان " بر نیروهای " سام خان فرنگی " روزی که " امیر ارسلان " در " قسطنطنیه " به کلیسا می رود تا آن را از آلایش مظاهر عیسویت پاکسازی کند، چشمش به پرده ای می افتد که تصویر دختر پانزده ساله ای بر آن نقش شده است :

     " به مجرّد آن که چشم ارسلان بر جمال این پرده ی تصویر افتاد ، دل و جان و عقل و خرد و هوش و حواسش تاراج شد . رنگ از صورتش رفت ؛ زانویش سست شد ؛ به لرزه درآمد و عرق از سر تا پایش به دررفت و هرچه نگاه می کرد ، بیش تر گرفتار می شد . به قدر دو ساعت مات بر آن جمال بود که تصویر کرده بودند " (47) .

    پاپ اعظم کلیسای این شهر نیز ، تصویری از " امیر ارسلان " با خود به " پروسیه " نزد " پطرس شاه " می برد تا چهره ی این فاتح رومی را به وی نشان دهد . این تصویر را " فرخ لقا " نیز می بیند :

    " فرخ لقا پرده را گشود . چشمش بر آفتاب جمال و جوانی و برومندی امیر ارسلان افتاد که تا نُه فلک مینا رنگ سایه بر سطح مطبّق انداخته ، مادر دهر قرینه اش را به عرصه ی وجود نیاورده است . به محض این که چشمش بر دو حلقه ی چشم مردانه ی ارسلان افتاد ، دل و دین و عقل و هوش و خردش به زیان رفت و تاراج شد . بند دلش گسیخت و قلبش تپید . رنگش پرید و لرزه بر اعضایش افتاد و به یک ، نه بلکه به صد هزار دل عاشق و مایل گردید و غرق عرق شد " (74-73) .

    " نقیب الممالک " ـ که بر این کلیشه دل نهاده است ـ یک بار دیگر در مورد دو عاشق دیگر از این کلیشه نیز بهره می گیرد . " امیر ارسلان " به تصادف به " ملک شاپور " نامی برمی خورد که دلباخته ی " ماه منیر " شده که در کنار او است . " امیر ارسلان " به او اطمینان می دهد که " ماه منیر " را چون خواهری دوست می دارد و می افزاید :

     " این دختر ، دختر ملک جان شاه است و از طایفه ی بنی جان [ اجنه ] هستند . مدت سه سال تصویر تو را دیده و عاشق تو شده است و محض عشق تو ، دین اسلام اختیار کرده . . . من با او شرط کردم که او را به تو بدهم و به وصل تو برسانم و او را برای تو آوردم . برخیز بیا به راحت با او بنشین شراب بخور " (474) .

    در حسن بصری این کلیشه نیست اما چون این حکایت از جمله حکایات هزار و یک شب است ، بی گمان " نقیب الممالک " این کلیشه را در حکایتی دیگر خوانده که اتفاقاً حکایت مرد زرگر و دخترک نام دارد . این مرد روزی در خانه ی یکی از یاران صورت دخترکی را نقش بر دیوار دیده که هیچ دیده نیکوتر و خوش تر از آن صورت ندیده بود . مرد زرگر چشم به آن صورت می دوزد و در حُسن او خیره می ماند و محبت او در دلش جای می گیرد . پس زرگر پارسی قصد می کند صورتگر آن صورت را بیابد و از او در باره ی صاحب آن صورت بپرسد :

    " صورتگر نوشت : من آن صورت را به شکل کنیزک مغنّیه ی وزیر نقش کرده ام و آن کنیزک ، در شهر کشمیر است . چون مرد زرگر آن خبر بشنید ، آماده ی سفر گشته از شهر پارس به بلاد هند روان شد و پس از مشقت بسیار ، بدان شهر جای گرفت " (1387) .

    خواننده ، با مطالعه ی این حکایت دلنشین ، متوجه مراتب چاره گری ، کاردانی ، شهامت و سخت کوشی زرگری پارسی می شود که چگونه کنیزی را که به ستم محکوم به زندگی با وزیری کهنسال و کامخواه شده است ، می رباید و با خود به " خراسان " آورده با او به عزت و کرامت زندگی می کند . " غزاله علیزاده " در رمان خانه ی ادریسی ها از این حکایت ، خلاقانه سود جسته است . " نقیب الممالک " جز این حکایت ، از حکایت دیگری با عنوان حکایت مرد غمگین بهره مند شده است و آن ، حکایتی در باره ی سرزمینی است که زنان بر آن حکم می رانند :

    " ملکه با جوان گفت : بدان که من ملکه ی این زمینم و همه ی این لشکریان از سواره و پیاده که تو ابشان را دیدی ، زنان بودند . مردی در میان ایشان نبود و در نزد ما، مردان زراعت و حراثت می کنند و به عمارت زمین ها و شهرها مشغول می شوند اما زنان ، حاکمان و خداوندان مناصب هستند " (1394) .

    در حکایت حسن بصری و نورالسناء نیز به جزیره ی " واق " و حکومت زنان اشاره کرده ایم . بن مایه ی بازکردن در و ورود به جای ممنوع در این حکایت در حکایت مرد غمگین نیز آمده است که به احتمال زیاد الهام بخش راوی در ورود به کلیسا و اتاق زفاف " فرخ لقا " و " امیر هوشنگ " بوده و با ورود به این اتاق ممنوع و متفاوت است که " امیر ارسلان " سرانجام به جهان اجنه و عفاریت راه می یابد ؛ جهانی که بخش سنتی و قصه مانند اثر را می سازد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع :

بالائی ، کریستف . پیدایش رمان فارسی . ترجمه ی مهوش قویمی ؛ نسرین خطاط . تهران : انتشارات معین ـ انجمن ایران شناسی فرانسه ، 1377 .

تسوجی تبریزی ، عبداللطیف . هزار و یک شب . تهران: انتشارات هرمس ، 1383 .

نقیب الممالک شیرازی ، محمد علی . امیر ارسلان . به کوشش : محمد جعفر محجوب . تهران: مؤسسه ی فرهنگی ، هنری ـ سینمایی الست فردا ، 1378 .

 

 

 

 

   

                                                                                                        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 81 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت