Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - همسایه های نازنین......عادله زاهدی
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

همسایه های نازنین......عادله زاهدی/

  زن، انیس خانم و دخترش را که دید ،آهی کشید ،دو فنجان برداشت و یک برش نازکتر از کیک برید و درظرفی کنار فنجان های چای توی سینی گذاشت .ازدست این مشترهای مجانی هر روز حوالی غروب درکافی شاپ می دید،کلافه بود! .کم کم به خیر خواهانه بودن نیت آنها شک می کرد ،برخلاف روزهای اول که فکر کرده بود برای تنها نماندن او می آیند. زندر آینه گره کوچک ابرو و روسری اش را که کمی عقب رفته بود می دید روسری را جلوکشید و مرتب کرد اما گره ابروها ماند، بعد از گذراندن همه چیزی هایی که از سرشان گذشته بود ورشکستگی و برگشت خوردن چک و از دست همه چیز حتی کارش و سکته کردن شوهرش ازغصه . آمدن به این محله و اجاره کردن این مغازه با آخرین پول برای زنی که جز آشپزی کاری ازدستش بر نمی آمدبه عنوان تنها راه باقی مانده بود.جز سلام و احوالپرسی ارتباطی با کسی نداشت .نگهداری از دو پسر نوجوان و همسر بیمارش آنقدر فکرش را مشغول می کرد که به جز آن ها و پرداخت هزینه های زندگیشان فکرش به جایی دیگر نرودووقتی می دید انیس خانم زن صاحب خانه اش با آب و تاب در حال صحبت است بی توجه رد می شد؛ گرنه می شنید که او چه می گفت: «باورتون می شه،من پرس و جو کردم ،دیدم،کافی شاپ -سارا خانوم تنها کافه شیتی ِ که صاحبش یک زنه تازه آنقدر پررو شده که اسم خودش را روی آن گذاشته و همیشه خودش می مونه، به جای آن که یک شاگرد بگیره تاخودش بره آن پشت تو آشپزخانه باشه نه این قدر توی دید- اگه به خاطر شوهر علیلش نبود خدا می دونه که محال بود خونه بهشون بدم»این ها را انیس خانوم یک نفس گفت.

 

 دخترش هم ادامه داد: «منم شنیدم که هرروز تو ی-کافی شاپ-را با تاکید برای اصلاح حرف مادرش گفته بود-دختر های ....»و جلوی دهنش رابا دست گرفت و گفت:«راست و دورغش با اونی که گفته اما می گن حتی اونجا البوم عکس هم گذاشته تا بتونن هر کی دلشون می خواد،انتخاب کنن»

 

 «حالا هر روزعصر انیس خانوم و دخترش اونجا هستن تاهم تو این گرما زیر باد کولر اونجا خنک شن و هم واسه همسایه ها آخرین خبرها را ببرند!» یکی از زن های همسایه یک هفته بعد این را گفته بود و ادامه داده بود «عصرونه مجانی هم به راهه،حالا تا یکی را می بینن از آب گریپ فروت و اسفناج و نوشابه و قند رژیمی ورژیم لاغری جدیدخودش و دخترش بگه که این همه سختی میکشن اما لاغر نمی شن خب هر کی هر روز عصر بره چای و کیک بخوره محاله وزنش کم شه»

 

 سارا خانم هنوز نتوانسته بودراهی برای خلاص شدن از دست مزاحمت های وقت و بی وقت این مادر و دختر پیدا کند و از آرایش تندی که انیس خانم و دخترش داشتند ناراحت می شد و این وقتی که به رسم ادب باآن چهره خسته و ساده اش چند لحظه ای پیش آن ها می نشست بیشتر توی ذوق می زدوزن بعد از حال و احوال کردن و کمی صحبت از هو ا و گرانی و شلوغی شهر می ماند که دیگر درباره چه صحبت کند و با دم دست ترین بهانه از کنارشان بلند می شد تا به مشتری برسد که مادر و دختر هم زمان بر گشته بودندتا خوراکی برای وراجی بعدی پیدا کنند و اگر قد بلند و لاغر سارا خانم که حتی سایه خستگی هم آن را خم نکرد ه جلوی دیدشان را می گرفت دختر به طرز ناهنجاری خودش را خم می کرد تا چیزی را ازدست ندهد و این برنامه هر روزشان بود تاآن روز که انیس    خانو م در حالیکه می زد روی صورتش رو به دخترش گفت:« وای خاک بسرم هزار سال هم بگذره یادم نمی ره مگه ادم هماینقدر بی چشم و رو می شه این همه ما کمکش کردیم هر روز رفتیم کافه تا مردم پشت سرش حرف درنیارن نگن یه زن تنها اونجا س!»

 

 انگار نه انگار که زن کنارشان ایستاده!سارا خانم فنجان چای را طوری روی میزجلوی انیس خانم و دخترش گذاشته بود که از کوبیدنش چای لب پر شدو ریخت توی نعلبکی و پاشید به میز و کمی هم به لباس زن ها، انیس خانم ادامه داده بود:«سارا خانم یه آب زیپو به ما دادی مانتوی گرون دخترم را لک کردیش»

 

:«چیزی نشد که انیس خانم یه قطره چایی بود با آبم بشوری لکش می ره ،من از عمد که این کار را نکردم»

 

 انیس خانم گفت:« یعنی میخوای بگی من نمی فهمم که این لک پاک می شه یا نه»

 

و دخترش قبل از آن که سارا خانم جوابی بدهد با اشاره ای به مادرش گفت : « حالا چیزی نشده مادر جان ،سارا خانم من خیلی وقته می خواستم یه خواهشی ازتون کنم»

 

سارا خانم بی حوصله جواب داد:«بفرمایید» «می شه اون آلبوم معروفتون را به ما هم نشون بدین؟! » دختر این را با لبخندی گفت که باعث شدانیس خانم بسرعت ادامه دهد:«آره منم خیلی وقته می خوام ازتون بخوام آلبومو نشونم بدین»

 

 سارا خانم با تعجب گفت:«کدوم آلبوم؟»

 

 :«خودتون را به اون راه نزنین ما که این حرفها را با هم نداریم همون البوم دیگه البوم عکس ها»

 

سارا خانم به انیس خانم که این جلات را بی وقفه ردیف می کرد نگاه کرد و بعد انگاریک دفعه همه حرف هایی که شنیده بود به خاطر آورد همان ها که آن روز در ایستگاه اتوبوس شنیده بود از انیس خانم که قبل از او آنجا بود- و به یاد آورد انیس خانم معمولن قبل از همه در هر جایی حضور دارد -داشت با یکی همسایه ها غیبت می کردو او را که دید رنگ به رنگ شد و تندی گفت :«وا قربونت برم سارا خانم چطور اومدی من ندیدمت این جوری یواشکی از پشت مردم دربیای واست حرف درمیارن می گن می خواستی فال گوش واستی ها؟» و اواز همه جا بی خبر ازاین که آنها را ترسانده ،عذرخواهی کرده بود وماجرا فراموش شده بود .حالا که آن ها را به خاطر آورد،احساس می کرد همه چیز دور سرش به چرخش در آمده،بی اختیارنشست و زل زد توی چشم انیس خانم و دوباره پرسید:«آلبوم؟»

 

:«وا چند بار می پرسین!یه البوم که این همه ادا نداره»

 

 سارا خانم مثل همیشه لبخند کم رنگی به لبش نشست و گفت:« باشه بذارین زنگ بزنم بیارن»

 

 وگوشی موبایل را جیبش در آورد و در حالیکه آن را تاجلوی صورتش بالا آورده بود گفت:«باز عینکمو جا گذاشتم این شماره ها هم ریزند »

 

 گوشی را به صورتش نزدیک تر کرد ،چند بار شماره را گرفت اما کسی جواب نمی داد با ناراحتی گفت :«انگار نیست خب ما که با هم تعارف نداریم شما دو سه روز دیگه بیاین حتما" نشونتون می دم فقط قول بدین به کسی نگین ها»

 

 سه روز بعد در کافی شاپ سارا خانم جای سوزن انداختن نبود و از آش رشته و کیک آن روز چیزی نمانده بود و انیس خانم و دخترش هم آن روز با قیافه ای حق به جانب روی میز کنار پنجره نشسته بودند ووقتی سارا خانم سینی چای را برایشان برد با دست ردش کردند وگفتند:«خودت که می دونی سارا خانم ما رژیم دازیم»

 

 و منتظر بودند،کم کم خسته می شدند که پیک رسید و قبل از آن که سارا خانم آن را تحویل بگیرد انیس خانم و دخترش که آن را ازپنجره دیده بودندوبا حس ششم قویی که در کنجکاوی داشتند ، آن را تشخیص دادندواز دست پیک گرفتند ،پاکتش را پاره کردند و هر کدام یکی را به دست گرفتند که صدای انیس خانم در آمد و شروع کرد به پاره کردن و داد و فریاد که:« حالا ما را مسخره می کنی از ت شکایت می کنم همین الان هم می ری وسایلتو جمع می کنی تا نریختم تو کوچه»

 

 و دخترش حمله برد به بقیه آلبومها که دست همسایه ها بود و پراز عکس انیس خانم و دخترش بود!---------------------------

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 یزدان کاکایی 1393-07-02 14:39
خوب بود دوست خوب
بازگو کردن
 
 
0 #3 مهدی کریمی 1391-10-04 09:47
داستان خوبی بود اما حق با دوستان است باید ویرایش شود. به هر حال ذوق و استعداتان را تبریک می گویم. ممنون از خانم داور در معرفی این نویسنده ها و داستان های شان .
بازگو کردن
 
 
0 #2 سهيل 1391-10-03 05:32
آمدن به این محله و اجاره کردن این مغازه با آخرین پول برای زنی که جز آشپزی کاری ازدستش بر نمی آمدبه عنوان تنها راه باقی مانده بود .
با شكوه موافقم . خيلي جملات سكته داشت .
بازگو کردن
 
 
0 #1 شکوه 1391-10-01 18:38
به نظرم جملات خیلی ویراستاری می خواهد .

ازدست این مشترهای مجانی هر روز حوالی غروب درکافی شاپ می دید،کلافه بود!
همین جمله اول خیلی سکته دارد .

حالا جمله ی دوم
برخلاف روزهای اول که فکر کرده بود برای تنها نماندن او می آیند. زندر آینه گره کوچک ابرو و روسری اش را که کمی عقب رفته بود می دید

واقعا این جملات خوانندهرا اذیت می کند. شما که می نویسید با صدای بلند بخوانید ببنید
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 30 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت