Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - آدم كوچولو
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب




آدم كوچولو

عليرضا ذيحق

آدم كوچولوي  يك خانه ي نقلي هستم كه پدر بزرگ ، همه چيز را از چشمان آدم مي خواند . من نيز با اين كه تو عمرسه چهار روزه ام جز چند نفر را با چشمان خود نديده ام ، فكر او را مي خوانم . او مي گويد من اندازه ي كفتري ام كه رو شانه ي آدم مي نشيند و اما اين قدي نمي مانم . حدس اش اين است كه من قدم از او بلند تر خواهد بود. اما از لحظه اي كه من زاده شده ام او سخت غمگين است . اوّل اش دل ام گرفت كه چرا ازديدن ام خوشحال نيست . اما تا ته فكرش را خواندم ديدم خيلي هم خوشحال است و اما از اين دنيا دل خوشي ندارد . به مادرم مي گفت آخر عاقبت ِ اين مردم مرا مي ترساند . تا پا مي گيرند ، اوّل چيزي كه فراموش مي كنند  مهرباني است . رحم سرشان نمي شود و اما خوبيش اين است همه هم اين ريختي نيستند . ديروز يك خرس ماده را پيش چشم بچه هاش زجر كش كردند. بديش اين است كه از اين كار زشت هم  فيلم گرفتند .  بچه خرس ها تا چشم و چالشان  به مادرشان مي خورد كه در خونش دست و پا مي زد ، از ترس مي لرزيدند و شيون مي كردند . اما شكارچي ها كه فكر مي كردند كار بزرگي انجام مي دهند و هر چه بيشتر آن خرس هاي كوچولو بترسند گوشتشان لذيذ تر مي شود ، مي خنديدند و روبه دوربين حرف مي زدند ."

من دل ام براي آن بچه خرس ها سوخت و تصميم گرفتم هيچ وقت شكارچي ها را دوست نداشته باشم .

اما اين همه ي غم هاي پدر بزرگ در آن يك روز نبود . دلگير بود. حرف نمي زد و اما من با چشمهاي ريز خود خيلي چيزها را ته ِ فكر او مي ديدم . مرا بغل اش كرده بود. هر چند اندازه ي يك كبوتر بودم  اما هنوز كوچكتر از آن بودم كه بتوانم رو شانه هايش جا خوش كنم . او به مادر بزرگ كه همه ي دنيا و حتي مرا هديه ي خدا مي دانست گفت : " رفته بودم لب درياچه . خشك شده . يعني ماها خشك اش كرده ايم . به اشك هايش نگاه نكرديم كه بالأخره جان داد . "

مادر بزرگ كه دل اش نيز مثل خودش مهربان بود و هيچ فكر نمي كرد بعضي آدمها آدم نيستند گفت : " كارِ خداست. خودش بخواهد مي خشكاند و خودش بخواهد دريا مي كند ."

من نمي دانم كدام راست مي گويد و كدام دروغ .اين چيز ها راآدم از بزرگترها ياد مي گيرد . يعني وقتي تو شكم مادرم بودم و او با من حرف مي زد ، يك چيزهايي مي خواست  راست و دروغ حاليم كند و اما من زود خوابم مي برد .

من كه گوشم به صداي قلب پدر بزرگ بودو از پريدن اش خوش ام مي آمد ،  ديدم كه گفت :". آن قدر چاه هاي عميق زديم  و سد ساختيم كه آن سرش ناپيدا. باغ هايمان چند سالي خوب يار داد . اما فكر نكرديم كه يك باغ آباد بهتر ازصدباغ ِ ويران است . مثل يك زنده ميان هزاران مرده.آب درياچه خشكيده و نمكش مانده . بادهم نمكها را مي پاشد به باغات و مزارع.  همه حاليشان شده چه خبره . حتي پرنده ها طرف درياچه نزديك نمي شوند . همه كه مثل تو نيستند خانم !اين آدمها  مي گويند دروغگو دشمن خداست و اما روزي صدتا دروغ مي بافند . مخصوصا بعضي ها هستند كه دوست دارند دروغ هاشان را بلند بگويند . يكي همين امروز از بلندگو گفته  درياچه هم عين يك بچه است . بعضي وقتها بازيش مي گيرد .گاهي آبش را خشك مي كند و گاهي مي جوشاند. "

تازه داشتم بغل پدربزرگ مي خوابيدم كه از گشنگي وق زدم و مادربزرگم مرا داد دست مادرم كه در رختخواب بود . پستان اش را مك مي زدم و اما هنوز شيرش خيلي كم بود . هرچند سيرنشدم اما صدام را درنياوردم. مي خواستم ببينم پدربزرگ ديگر به چه فكر مي كند . او چشم از چشمم برنمي داشت و دنبال يك چيز ي مي گشت كه من نمي دانستم چيست . تا كه به فكرش آمد و گفت :

" رنگِ چشمانش خيلي روشنه . نه سياهه نه قهوه اي . انگار رنگ درياچه است . نكنه رنگ چشمان ِ مادرم باشه ؟ اماهنوز زوده چيزي گفت . "

بعدش تلويزيون را روشن كرد . صدايي آشنا به گوش ام آمد . خيلي وقت بود كه من اين صدا را مي شناختم . نمي دانستم صدا از كجاست . پدر بزرگ گفت آرام باشيد ببينيم چه خبره . بعدش صدا قطع شد وباز  پدر بزرگ  رفت تو فكر. به مادر بزرگ گفت : " تصميم گرفتم اخبار گوش نكنم . دنيا چرا اين شكلي شده ؟ آنهايي كه روزگاري خودشان يك الف بچه بودند و حالا تقّي به توق خورده و شدند رئيس و وزير، چرا چنين شده اند . خون مردم را همه جا مي ريزند و كسي به كسي نيست. هركسي دارو دسته راه انداخته وفقط صداي خودشان را دوست دارند . انگار كه ديگران از مادر زاده نشده ومثل قارچ اززمين در آمده اند . همه بايد حق داشته باشند حرف بزنند . "

پدربزرگ يكهو به من لبخند زد و گفت : " مگه شما بيايين و كاري بكنين . آن قدرغصه تودلم است كه و قتي قصه نمي شوند دلم مي پوسد . همه را برات تعريف خواهم كرد . كافيست كه بتواني سوار خروس شوي و با من پاي حوض بيايي . به بچه هاي محل هم خبر مي دهيم . حتي به گنجشكك اشي مشي. يك آب بازي مي كنيم كه نگوو نپرس. اگرهم كسي چيزي گفت نترس اونش بامن .ماهمه با هم هستيم . "

او از چشمان من خوانده بود كه ته دلم چه خبراست !

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 سمانه 1391-10-05 13:59
دست شما درد نکند. خوب بود.
بازگو کردن
 
 
0 #2 فریبا حاج دایی 1391-10-01 00:10
با درود به استاد ذیحق و قلب بزرگ و چون آینه شان.
بازگو کردن
 
 
0 #1 خواننده 1391-09-30 14:51
بسیار زیبا بود
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 69 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت