Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - یلدای من
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

یلدای من

فریبا حاج‌دایی

امروز از صبحِ کلة سحر دنگم گرفته از«شبِ یلدا» بنویسم. نمی‌دانم قصه از آب در‌می‌آید و یا مقاله. شاید هم مولی که نه قصه است و نه مقاله. فکر کنم این روزها بهش می‌گویند: «مقاله قصه»، شاید هم«گزارش قصه» و یا «قصه مقاله.» هر چه که اسمش هست، باشد. من می‌خواهم بنویسمش. چه‌طوراست اول بروم سروسراغِ وجه‌تسمیة یلدا و بنویسم که یلدا یعنی چه و چه شد که یلدا یلدا شد؟ اگر بگویم«یلدا» کلمه‌ای است سریانی که به معنیِ زایش است، خب این را فکر کنم همه می‌دانند. چه‌طور است اظهارِ فضلی کنم و بگویم: «برای مسیحیان شبِ زایشِ مسیح است و برای پرستندگانِ خداوندِ شراب شبِ تولدِ دیونیزوس؟!» نه بابا این هم که تکراریست و حرفِ تازه‌ای نیست. اگر هم بگویم برایِ ایرانیان شبِ زایشِ خورشید است و به همین خاطر در این شب هندوانه می‌خورند تا در تابستان دل‌شان لک نزند و از گرمایِ خورشید هلاک نشوند» ممکن است بگویند این حرفِ دیمی را از کجا آورده‌ای؟ و اگر بگویم باور کنید دیمی نیست و آن را از کتابِ«مهرداد بهار» نقل می‌کنم، یقین می‌گویند حال که او گفته تو چرا دوباره می‌گویی؟! از قدیم گفته‌اند دردروازه را می‌شود بست و درِ دهن مردم را نه، پس بی‌خیالِ«مقاله قصه» و «قصه مقاله» و هرچه از این دست می‌شوم و از«یلدا»یِ خودم می‌گویم.

     برایِ من «یلدا» شبِ درازِ قصه گویی است.

     یکی بود و هزاران یکی نبودند. در زمان‌های دورِ دور دختری بود که چهارکیلوونیم به دنیا آمد و از بس گرسنه بود همان روزِ اول پستانِ مادرش را گاز گرفت. شیرخشک کمکی بود که به خندقِ بلایِ این دختر ریخته می‌شد و او سیرمونی نداشت. دبستانی که شد کتاب خوردن را شروع کرد و آن‌قدر با کنج‌کاوی از پدر، مادر، معلم و مدیر سؤال کرد که از دستش جان به سر شدند. فک‌وفامیل اسمش را گذاشته بودند: «فاطمه ارّه.» در مدرسه راهنمایی شروع به خوردنِ کتاب داستان کرد و آن‌قدر کتاب داستان خورد و انشاء‌های اشک‌انگیز نوشت که قفسه‌های خانه‌شان پر شد از جایزه‌‌هایِ ادبی. خانه که بود همه‌‌اش به خیال‌های دورودراز فرو می‌رفت و در خیال عاشق شد و با مردِ موردِعلاقه‌اش عروسی کرد. مرد که از پسِ خیالاتِ زنش برنمی‌آمد، دستِ او را گرفت و برد کارگاهِ داستان‌نویسی. زن می‌نوشت و می‌نوشت و می‌نوشت. صبحانه و نهار و شام داستان می‌خوردند و داستان پس می‌دادند، تا روزی زن اعلام کرد که سرِ یک داستانک آبستن است. مردِ موردِ علاقه گفت: «نه، الان نه.  وقتش را نداریم، پولش را هم. راه بیفت برویم سقط‌‌‌‌‌ اش کنیم.» ولی زود ترس برش داشت و با خودش گفت: «مبادا سقط که کنیم زنک دیوانه شود.» پس رضا داد که داستانک به دنیا بیاید.

     زن زایید. داستانک بزرگ و بزرگ‌تر شد. شد داستانِ کوتاه. شد رمان‌های یک جلدی، دو جلدی و چند جلدی. و همین‌جور و همین‌جور تا شد یک کتاب‌خانه. زن همین‌طور می‌زایید و می‌زایید و دیگر از عهدة ضبط ‌وربط امور بر نمی‌آمد. باید هرچه زودتر برای کتاب‌‌خانه‌شان پرستار می‌گرفتند ولی کو پول؟ زن مقاله‌ای نوشت که در روزنامة«انفعال» چاپ شد؛ که البته کسی نخواند و طبیعی است کسی هم ترتیبِ اثر نداد. بندِ اولِ مقاله‌ این‌ بود:

     «کتاب‌هایِ زیادی در کتاب‌خانة خانة ما باد می‌خورند. نه کسی به دیدن‌شان می‌آید و نه ما به آن‌ها اجازه می‌دهیم به دیدنِ کسی بروند. از دوستانم راجع به کتاب‌ها‌شان پرسیده‌ام و گفته‌اند که کتاب‌هایِ آن‌ها هم همین حال‌وروز را دارند. دوستان من هم، همچون من، همین‌طور مشغولِ زایمان هستند و دیگر وقتی برای کتاب‌ها ندارند. تخم  پرستارِ خصوصی را هم که ملخ خورده و اگر هم  معدودی پیدا شود آن‌قدر گران است که تنها از ما بهتران از عهدة داشتنش بر می‌آیند. پس پیشنهادی دارم. بیایید در اسرعِ وقت مهدِ کودکی برای کتاب‌ها‌ درست کنیم که در آن عده‌ای برای کتاب‌ها قصه بخوانند تا حوصلة کتاب‌ها سر نرود. شب‌های«یلدا» هم دانه به دانة کتاب‌ها را از قفسه بیرون بیاوریم  و ورق‌به ورق بخوانیم تا ‌کتاب‌ها حس کنند بچه‌های مفیدی هستند.»  

                                                                                        زمستان 87

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
+1 #10 مریم جاهد 1391-10-18 09:18
خیلی شیرین بود و بهترین هدیه برای یلداهای بلند.
پیروز باشید.
بازگو کردن
 
 
0 #9 فرزانه. ک. 1391-10-05 12:23
عجب تخیل وسیعی! :eek: تخیل در داستان موج می زند.
بازگو کردن
 
 
0 #8 نسرین قمی 1391-10-03 05:19
دست پختتون هم خیلی خوشمزه و هم خواندنی بود.مرسی
بازگو کردن
 
 
+1 #7 مهدي مهدي زاده 1391-10-02 14:33
بسيار مدرن بود و از اهال امروز هستيد موفق باشيد سركار خانم
بازگو کردن
 
 
0 #6 شاهين 1391-10-02 13:01
ديد بسيار لطيفي بود، شاد باشيد و موفق
بازگو کردن
 
 
0 #5 غلام‌رضای صفّار 1391-10-02 07:16
سلام. بسیار زیباست. فقط ای کاش آن مقدّمه را نداشت. کاری به نظرم نمی‌کند. ممنون.
بازگو کردن
 
 
0 #4 مژده الفت 1391-10-02 06:57
قصه خواندن برای کتاب ها...عالی بود...
بازگو کردن
 
 
0 #3 فریده چوبچیان 1391-10-01 09:26
سلام
عجب حال و هوایی عزیز
خوشمان آمد همچنان موفق باشی و یلدا به تو خوش گذشته باشد . دشتی از رز سرخ برای تو
بازگو کردن
 
 
+2 #2 عباس محمدی 1391-10-01 00:20
خانم حاج دایی
من از داستان یلدای شما و دختری که داستان می خورد و داستان پس می دهد و کتاب هایی که باید خوانده شوند تا حس کنند بچه های مفیدی هستند هیچ وقت سیر نمی شوم.
موید باشید.
بازگو کردن
 
 
+2 #1 فرهاد مهتدی 1391-09-30 06:56
خواندنی بود . یادم هست اولین کاری که از شما خواندم مجموعه داستان تان بود به توصیه استاد بی نیاز که خودم از او خواسته یودم چند مجموعه داستان ایرانی معرفی کند. یکی شان با شیرینی وارد وارد می شویم بود که چند قصه خیلی لطیف داشت.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 45 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت