Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - خیلی نامردی
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 به داری بگو خیلی نامردی / داریوش احمدی                      

 

                                                                                                                   

هر سال باید می رفتم. پدرم می گفت: «نکنه یه مرتبه یادت بره و نیایی؛ اونوقت اُستخونایِ مادرت توُ  قبر می لرزه. خودت که می دونی، هر وقت به خوابم میاد، دیگه دست بردار نیست؛ هی اسم تو رو به زبون میاره. هرچه بش میگم: باواجون، آخه داری دیگه پیر شده، حال و حوصلة  هیچی رو نداره؛ به خرجش نمی ره. می گه: "پس این گوشت نذری رو، کی باید تقسیم کنه، من که گفتم به آرامش احتیاج دارم." حالا تو می گی من چه کارکنم باوا،  اینم از شانس توست. می دونم این حرف ها، با فکر و خیال تو سازگار نیست، اما هر چه باشه، مادرته، خیلی به پات زحمت کشید. می شه به خواسته ش عمل نکنیم؟ به گردنت حق داره. البته به گردنِ همه مون حق داره. حالا هر طوری شده بیا. اصلاً اگه تونستی دو سه روز جلوتر بیا تا کمی بیشتر ببینمت. با اینکه همین چند وقت پیش پهلوم بودی، اما انگارسال های ساله که ندیدمت. قیافه ت یادم رفته.»

        و با بغضی که راه گلویش را بسته بود، پشتِ تلفن زد زیر گریه.

شبانه حرکت کردم.

 راننده ی سمند گفت: «عجب خاکی! هیچ وقت این طور نبوده.»   

خاک تمامِ آسمانِ شب را گرفته بود و مانند مهی تاریک وخفه کننده توی جاده نشسته بود. با این که بیش از هزار بار این مسیر را رفته بودم، اما حس می کردم که این جاده، جاده ی همیشگی نیست. همیشه چند تا درخت اینجا بود. آن طرف تر، مقبرة امام زاده ای بود با ساختمانی متروکه،که عَلَم بزرگ سبز رنگی روی پشت بامش دیده       می شد. آن دورتر ها، روستایی  بود که همیشه کور سویِ نوری از آن می آمد. بعد از  آن روستا، نزدیک های پلیس راه و پمپ بنزین، نانوایی کوچکی بود که همیشه چند نفر به ردیف، کنار میز آهنی اش، ایستاده بودند.آن ورتر  یک کبابی بودکه همیشه منقلش را زیر یک درخت کُنار می گذاشت و لامپ کوچکی را از لابلای شاخه های آن آویزان می کرد. و دود و دمی به راه می انداخت که بویش همه جا را پر می کرد. از تراکتورهایی که همیشه توی تاریکی، خاموش کنار جاده دیده می شدند، خبری نبود. آن زمین فوتبالی که آن طرفِ جاده بود وفقط یک دروازه داشت، انگار ناپدید شده بود. هر چه جلوتر می رفتیم، درخت های اطراف جاده وخانه ها را کمتر می دیدم. گرد وخاک غلیظ بود اما نه آن چنان که در روشنایی وانعکاس نور چراغِ ماشین ها، نتوان چیزی را دید. یک لحظه خواستم از راننده سؤال کنم، اما رویم نمی شد. باد ماشین را به شدت تکان می داد  و فرمان را از دستش می ربود. ذراتِ گرد و غبار، در روشنایی پر نور چراغ های ماشین، به سختی تجزیه می شد، در دور دست های آسمانِ ابریِ خاک آلود، صدای رعد می آمد. نم نم باران، بوی خاک را از زیر کاپوت ومحفظه های داشبورد به داخل می داد. موبایل دختری که عقب، پشتِ سرِ راننده نشسته بود، مرتب زنگ می زد. و راننده با نگاهش، انگار  می خواست نگاهِ مرا به شهادت بگیرد. و آن دومسافر دیگر، کامل مردهای خپله ای بودند که از  وقتی تویِ ماشین نشستند، انگار به خواب مرگ  فرو  رفته بودند. و دختر از  همان ابتدا،کیفش رابه عنوانِ حریم مرزی بین پای خود ومرد کناری اش گذاشته بود.

      راننده گفت: «ظُلماته.»

     با آن که بیش از نیم ساعت بود که توی ماشین نشسته بودم، اما هیچ نشانه ی آشنایی از جاده وجا های دور و نزدیک نمی دیدم. دیگر یقین داشتم که اشتباه سوار شده ام. موبایل دختر دوباره زنگ زد و او با این احساس که انگار برای ما اسباب مزاحمت شده است، خیلی آهسته جواب داد. انگار داشت می گفت: «دیگه زنگ نزن.» با خودم گفتم: این همه سال، این مسیر را رفته باشم،آن وقت هیچ نشانه ی آشنایی از آن توی ذهنم نباشد! حتی همین دو سه هفته پیش، این مسیر را رفتم. اماچرا الان هیچ مکان ونقطه ای برایم آشنا نیست. این بار  وقتی که گوشیِ دختر دوباره  زنگ زد، با عصبانیت وصدای بلند داد زد: «گفتم دارم می یام، چقدر حرف  می زنی! بش بگو من دارم می یام هفتکل، بگو دارم می یام تا تکلیف همه چیز رو روشن کنم.» و خیلی سریع قطع کرد. و انگار گفت: « معذرت         می خوام.» حس کردم گوشی اش را خاموش کرده است. چون دیگر زنگ  نمی زد. حالا دیگر شک و تردیدم به یقین تبدیل شده بود که این جاده را اشتباهی آمده ام  و دارم به هفتکل می روم. اما باز، احساس شرم از پرسیدن این که این ماشین به کجا می رود، لحظه ای رهایم نمی کرد و  اجازه ی سؤال کردن به من نمی داد. چند لحظه ای سکوت کردم  و به صدای بادکه ترس ودلهره ام را دم به دم افزایش می داد،گوش دادم. نا خواسته از دهانم  پرید که گفتم: «عجب !»

 راننده نیم نگاهی کرد و گفت: «بله؟»

گفتم: «هیچی، باخودم بودم. یعنی می خواستم بگم که شما هر روز این مسیر رو می رین و بر مي گردین.»

گفت: «آره دیگه، این کار مه. روزی دو کله می رم و بر می گردم. بعضی وقتا  اگه  مسافر  باشه، سه کله هم   می رم. الآ ن  بیست ساله که این کار مه.»

 گفتم: «بعد خسته نمی شین، با این مسافر های جور وا جور، این حالتِ یه نواخت، و این پخش صوتی که خاموشه.»

  زد زیر خنده وگفت: «چَشم، راستش من امروز از همان سرِ صبح، دل ودماغ درستی نداشتم. خودمم  نمی دونم چه ام شده. بیست ساله که دارم این راه رو میرم و میام، اما نمي دونم چرا امروز همش حس مي كردم براي اولين باره اين جاده رو ميرم.»  

گفتم: «پس شما هم حس منو دارید!

ترس بیشتری بر من غالب شده بود. دیشب توی خوابم، یک مردِ سیاهپوست ریشو دیده بودم که داشت         توی کا با ره ای گیتار می زد. توی کا باره ای که هیچ کس در آن نبود. حس کردم این راننده چقدر شبیه آن مرد ریشو است.

 صدای جا افتادن نواری توی پخش صوت شنیده شد. و چند لحظه بعد، صدایِ آهنگ گیتاری را شنیدم که ملایم بود و خاطره انگیز. 

 راننده گفت: «این نوار مخصوص خودمه. اما برای مسافرا  هم، نوارهایی دارم. مثلاً از هایده دارم، از گوگوش، از بنان. شما از این خوشتون می یاد!»

 با بٌهت گفتم: «اتفاقاً دیشب این صدای گیتار را توی خوابم شنیدم. همین آهنگ بود!»

زد زیر خنده وگفت: «واقعا ! خیلی عجیبه، همین آهنگ ؟»

گفتم: «به نظرم میادکه همین آهنگ بود. حتی کسی هم که می زدش خیلی شبیه شما بود. یه مرد ریشوی آفریقایی.»

گفت: «شوخی می کنی! این دیگه خیلی جالبه! ما رو گرفتی ها...»  و خند ید.

گفت: «می دو نین، من گیتاریستم. از بچگی گیتار می زدم.  شاید باور نکنید، یه  زمانی تدریس هم می کردم. دو سه تا شاگرد داشتم که می گن یکیشون توی اسپانیا خیلی کارش گرفته. اما روزگاره دیگه، چه می شه کرد.»

 گفتم: «این باید کلود میشل باشه.»

 گفت: «نه،کلود میشل نیست؛ این منم.»

 گفتم: «شما ! واقعا ! این که معرکه اس.»

 گفت: «یه عمرِه دارم گیتار می زنم و رانندگی می کنم و تنها شنونده ی آهنگ هام، خودمم.»

 توی راه، بارانی که ناگهان روی شیشه ی جلو کوبیدن گرفت، دوباره مرا  به توهمی کشاند که لحظاتی از آن غافل شده بودم. حالا با این گفتگو و احساس همدلی، انگار دیگر  می توانستم با او کنار بیایم و ازش سؤال کنم.

 گفتم: «آقای راننده !»

حواسش نبود. تویِ آهنگ گیتارش غرق شده بود و انگار داشت پشت فرمان آکورد  می گرفت. دوست داشت که نگاه و حواسِ مرا  ارزیابی کند. به نیم رُخش نگاه کردم. می خواستم به زور هم که شده این شک و دو دلی ام را به واقعیت تبدیل کنم که اوهمان مردی است که دیشب توی خوابِ من داشت گیتار می زد.

 گفتم: «ببخشید.» و سرم را به طرفش خم کردم.

«این ماشین کجا میره، منظورم اینه که ما داریم کجا میریم؟»

 چند لحظه ای با شک، نگاهم کرد. نگاهش طولانی و آزار دهنده بود.

 گفت: «مگه شما کجا می رفتین؟»

  گفتم: «راستش من گیج شده م. نمی دونم دارم کجا میرم. این جاده چقدر عجیبه.»

 گفت: «شما کجا می خواستین برین.»

گفتم: «مسجد سلیمان سیتی.»

گفت: «خٌب، ما هم داریم میریم همون جا دیگه. مگه تا به حال نر فتی!»

با آن حالتِ قیا فه ام،که انگار مثل آدم های خٌل و چل و بی سواد شده بود،گفتم: «نه، نرفتم.»     

گفت: «پس اگه نرفتی چطور فهمیدی نمی دونی داری کجا میری!»

گفتم: «نمی دونم. حس کردم  اشتباهی سوار شده م.»

 گفت: «پس برای اولین باره که به ینگه ی دنیا می ری؛ غریبه ای؟»

گفتم: «تقریباً.»

گفت: «معلومه که اصلا مال اینجا ها نیستی. اما من غریبه ها را دوست دارم. حالا  می بخشین اگه فضولی         می کنم؛ اونجا کسی رو دارین؟کسی رو می شناسی؟»

گفتم: «یه دوست قدیمی دارم که  بیست ساله  ندیدمش. یه مرتبه زد به سرم، همین امشب برم ببینمش.»  

 گفت: «بازم مرام تو! ما خیلی مخلصیم. در بستِ در بست. هر کاری هم داشته باشی برات انجام می دم. حالا  امشب می ریم  خونه ی خودمون، فردا می برمت خونه ی رفیقت.»

 گفتم: « نه، شما لطف دارین، فردا صبح باید برگردم.»

گفت: «ببخشین خونه ی کی می خواین برین، اگه اسمش رو بگین شاید بشنا سمش. فکر نکنم توی این شب و این هوای خراب، آدرس رو پیدا کنی.»

گفتم: «فکر نکنم شما بشناسین.»

 با حالتی که انگار به او بر خورده باشد،گفت: « من تقریباً تمام شهر رو می شناسم.»

گفتم: « پس بایدآقای نصیریِ ما رو هم  بشناسی.»

گفت: «کدوم نصیری؟ او ن جا نصیری زیاده.»

گفتم: «من نمی دونم کدوم نصیری، اما آدرس چشمه علی رو داده. اسم پدرش هم مُسلمه. از نجارهای قدیم شرکت نفت بود.»

با شوق گفت: « که از داربست افتاد پایین و پا هاش فلج شد ! اسم یکی از پسراش هم آرشه، اسم  یکی دیگه شون هم، داریه. اسم اون یکی شون هم ... »

گفتم: «ای بابا، تو که همه را می شناسی. خودشه.»

 با شادی خاصی گفت: «الان که رسیدیم، مستقیم می برمت در خونه شون. همه ی پسراش با من رفیقند. از بچگی با هم بزرگ شدیم.»

  گفتم: «جدی!»

گفت: «شبانه روز توی خونه ی هم دیگه بودیم.»

 دیگر توّ هم، لحظه ای راحتم نمی گذاشت. حالا مرتب به قیافه اش نگاه می کردم. دنبال دوستان گذشته ام         می گشتم که در خاطره ام پیر شده بودند. گفتم یعنی حافظه ام این قدر ضیعف شده!

 در قسمتی از جاده، باران به شدت باریدن گرفت و بعد ازآن تگرگ بر روی سقف ماشین، آهنگی را بوجود آورد که نوای گیتار را جلوه و شفافیت تازه ای می بخشید.

 گفتم: «بارانِ تگرگ و این لحظه های ناب گیتار.»

 خندید و گفت: «چه احساس قشنگی.»

آهسته گفتم: «اما این خانم، مثل اینکه اشتباه سوار شده، چون از رفتن به هفتکل حرف می زد.»

راننده با صدای بلند،گفت:

«نه، ما که هفتکل نمی ریم؛ خانم  شما هفتکل می رفتین؟»      

 دختر گفت: «نه، چطور مگه؟»

 راننده گفت: «ببخشین، فکرکردم اشتباهی سوار شدین.»

 دختر با خنده گفت: «نه؛ اون موقع می خواستم کسی رو بترسونم.»

راننده گفت: «چه جالب! حالا ترسوندینش یا نه؟»

 دختر گفت: «بله، ترسوندمش.»

 راننده به من چشمک زد و دوباره گفت: «چه جالب!»

 بعد  با خنده گفت: «این دو نفر رو!  نکنه مرده باشند.»

صدایی خفه وآهسته گفت: «خیلی هم زنده ایم.»

 

در دور دستها، شهر چراغ هایش را به رُخ می کشید و داشت زیر نگاهم جان می گرفت.

راننده گفت: «اینجا اولِ شهره و یا به طریقی از آن طرف که بیاییم، آخر شهره.»

من  مانند کسی که برای  اولین  بار  وارد شهری می شود، از توی  شیشه  به  همه جا  نگاه  می کردم.

راننده گفت: «قشنگه، نه!»

گفتم: «معرکه اس.» 

دختر،کنار جاده ی تلخ آب پیاده شد. وآن دو نفر دیگر، سرِ جاده ی باشگاه مرکزی پیاده شدند.

راننده، میدان را دور زد. باران  بند آمده بود و روشناییِ تیر های چراغ  برق از توی  چاله چوله های  جاده ی  باران خورده، چشم  را می زد.

دم در خانه که رسید، دور زد وگفت:

«همین جاست.»

خودم را نابلد جلوه دادم.

گفتم: «همین جا؟»

گفت: «همین در بزرگه.»

پیاده شدم. هنوز آهنگ گیتار توی ذهنم بود. نوار را از توی پخش در آورد وگفت:

«بیا، این نوار را بده به داری. داری رو که می شناسی؟»

گفتم: «آره دیگه، پیشِ همون می خوام برم.»

گفت: «می خوام یه چیزی بت بگم که بش بگی.»

گفتم: «بگو.»

گفت: «به داری بگو خیلی نا مردی.»

یکه خوردم. با خنده گفتم: «چطور! مگه چه کار کرده؟»

خندید وگفت: «خودش می دونه.»

گفتم: «من که روم نمی شه بش  بگم.»

گفت: «نه، پسرِخوبیه؛ ناراحت نمی شه. همین طوری که گفتم به ش بگو. خوب، حالا به ش چی  می گی؟»

گفتم: «هیچی دیگه، به ش می گم یه نفر به من گفت که بهت بگم خیلی نامردی.»

گفت: «نه، بهش بگو قاسم گفت؛ بهش بگو قاسم گفت: داری  خیلی نامردی.»

با بُهت نگاهش کردم. درِ ماشین را بستم و گفتم: «حتماً.»

فرمان را پیچاند. نور چراغ  هایش را به بالا انداخت  و  در سرا زیری جاده ای که  از  باران  برق می زد،گاز داد. آن قدر نگاه کردم تا رفت پشت فلکه ی بازار، واز آن جا دیگر دیده نشد. اما صدای گاز دادنش را می توانستم بشنوم.

 از توی حیاطِ خانه امان، صدای یک برّه می آمد.                                           

                                                                                                        

 

       

         

   

  

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 آرین منش 1392-12-24 12:00
حس خیلی جالبیه
هر وقت که یکی از داستاناتون رو میخونم فکر میکنم بیشتر میشناسمتون.زبان ش خاصه.انگار داره همه حقیقت رو میگه.لذت بردم.ممنون
بازگو کردن
 
 
+1 #2 ماندانا حقیقی 1391-12-11 13:17
داستان خوب بود. غافلگیر شدم. :-)
بازگو کردن
 
 
-1 #1 سهيل 1391-10-03 05:36
خيلي زبان داستان خوب بود .ممنون :roll:
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 58 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت