Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دروغه
پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 دروغه

علی مدرک

مقداری از مایع داخل قوطی را توی لیوان یک بار مصرف خالی می کند. مایع کف می کند و تا دهانه می رسد. کف ها که فروکش می کنند مقداری دیگر از آن را آهسته آهسته داخل لیوان می ریزد.لب به لب پر می شود. مایع را به لب می برد و لاجرعه می نوشد.

جمال: ((مسعود، می شنوی بقیه دارن چی می گن؟))

آروغی می زند: ((من حواسم به خوردنِه، نَه به حرفای مردم.))

-: ((مگه سوژه برا نوشتن نمی خواستی؟ اینجا ریخته. مثل همین نوشابه ای که حالا زدی تو رگ، سوژه ها رو هم سربکش.))

تکه ای از سینه را جدا می کند،آن را با یک قاشق برنج در دهان می ریزد و دور و بر را دید می زند.چند ردیف میز دراز در سالن به چشم می آید که در فاصله نیم متری هرکدام یک بشقاب چلومرغ و ظرفی میوه چیده شده است. مقابل هر بشقاب هم یک نفر به صندلی تکیه داده و دارد غذا می خورد. کنار میزهای بغلی نیز چند مرد سیاه که دشداشه به تن دارند و عگال به سر بسته اند در انتظار ناهار به صندلی شان تکیه زده و با هم صحبت می کنند.

پسرجوانی با موهای مجعد در حال هرهر کردن است: ((همین چند روزی که اومدیم مسافرت، قیمتا حسابی تغییر کرده. دلار شده دوهزار تومن. سکه هم شده یک میلیون.))

مردی که چند خط بر پیشانی دارد و موهایش جوگندمی است می گوید: ((این پسرم همه حواسش به ارزه. خودش پونصد دلار خرید که هیچ، دلارای داداش دو قلوشوهم خرید. مال من و مادرشو هم خودش برداشت. گفت مگه می شه پدر و مادر حلال نکنن؟ ما هم که...))

_: ((بابا مگه قرار نشد که...))

-: ((حلال، پسرم. حلال.))رو می کند به اطرافیانش: ((برا همینه که داره با دُمش گردو می شکنه. ))

مسعود: ((آها. پس تو با برادت که اونجا نشسسته دوقلویین؟))

پسر مو مجعد: ((آره جناب. داداشم سربازه.دلار می خواد چی کار؟بابام وثیقه گذاشته تا با ما بیاد کربلا. ولی اون اصلاً تو فکر ارز و سکه نیست. همش تو عالم خودشه. اما خدا کنه ارز همین جوری بره بالا تا برگردیم شهرمون و دلارا رو آب کنم. می دونین چقدر سود می برم؟))

پدر: ((این بچه هام نه قیافه هاشون به هم رفته نه سلیقه هاشون.این یکی که کنارمه دیپلم گرفت ، مغازه اجاره کرد و رفت دنبال پول و پله.امااون یکی لیسانس ادبیات گرفت و رفت سربازی.))

مسعود قاشق دیگری به دهان می گذارد.

جمال: ((همون طوری که داری برنج می جوی دیالوگا رو هم بجوو قورت بده))

مرد کناری که تاس است  : ((شانسو می بینی؟ این چند وقته اون قدر تو اداره، کار سرم ریخته بود که حتی وقت نکردم برم بانک دلار بخرم.اینم عاقبتش.خانوم و بچه ها هم که خونه نبودن برن بخرن.اگه ارز دولتی خریده بودم با این تفاوت قیمت و این بالا رفتن دلار، کل خرج سفرم در می اومد.  خیلی تلاش کردم کارم زودتر تموم بشه مرخصی بگیرم ها.ولی لامصب تموم نشد که نشد. عوضش حالا باید حرفای مردمو بشنوم و حسرت بخورم.))

کناری که ته ریشی دارد و شکمش آن قدر جلو آمده که به میز چسبیده یک پر بزرگ پرتغال در دهان می گذارد: ((چه حسرتی آقا؟ چی بهتر از اینکه آدم بیاد زیارت امامای معصوم؟ خودش می ارزه به تموم عالم. اصلاً از تموم عالم هم ارزشش بیشتره.))

-: ((البته آقا.بحث جناب عالی، سوای اونه که من گفتم.))

-: ((اونو گفتم بذارین اینم بگم. شاید باورتون نشه. من یه دوست داشتم که اگه بگم صد میلیارد تومن پول داره بازم کم گفتم. دو هفته پیش گفتن سکته مغزی کرده. هفته پیش رفتم بالا سرش.تو کما بود. دیروز خبر دادن مرده. حالا هم زیر یه خروار خاکه و داره آب گور می خوره. این همه پول به چه دردش خورد؟ فکر کردین اگه پول داشته باشین          می تونین به عزراییل رشوه بدین که جونتونو نگیره؟))

مرد تاس : ((شما درست می گین جناب. ولی واقعیت اینه که مردم وقتی میان زیارت، حرف از معنویت می زنن و مثل شما می گن پول اِلِه و بِِلِه. اما همین مردم وقتی برمی گردن شهرشون ، همه چیزو فراموش می کنن و روز از نو روزی از نو.بازم می چسبن به پول و پله.))

مرد روبروی او که عمامه بر سر دارد : ((چند روز پیش حدیثی ازپیامبر اکرم خوندم به این مضمون که در فکر دنیا معتدل باشین و حرص نزنین. چون به هرکس هرچی قسمتش هست می رسه. می دونین این یعنی چی؟ یعنی که لازم نیست خیلی اعصاب خودمونو برا مال دنیا خورد کنیم. همین که برا کسب روزی حلال تلاش کنیم کافیه. بقیَش با خداست. بعضیارو می بینی پول از سر و کولشون بالا می ره اون قدر دارن که نوه، نتیجه نبیره شونم بریز و پاش کنن. اما بازم برا پول درآوردن لَه لَه می زنن. آخر شم می شن مثل اون کسی که حاجاقا ناصح گفتن. ))

پسر موفرفری: ((حاجاقا شما درست می گین. ولی با این حال برا دانشمندا ثابت شده که شمردن پول آرامش روح و روان میاره.))

مرد روحانی دستی به عمامه اش می کشد: ((پسرجون شما که میای کربلا دیگه نباید حرف اون اجنبیا رو قبول کنی. اونا اینو می گن چون می دونن ساده ایم. وگرنه مطمئن باش اونا مثل ما اصلاً اینقدر برا به دست آوردن مال دنیا  سگ دو نمی زنن.))

_: ((نه حاجاقا.مردم عادی که نمی گن. می گم دانشمندا گفتن.))

_: ((نه جونم. اونا همه کاراشون از رو سیاسته.))

مرد تاس: ((چه سیاستی حاجاقا؟ منم خوندم.جوون راس می گه.))

-: ((راستش تو این ده بیست باری که تا حالا اومدم کربلا اولین باریه که اینو می شنوم.پس ما هم بریم دلارامون رو بشماریم تا روحمون آرامش بگیره.این حرفا چیه؟ واقعاً که. دوره آخرالزمون شده. چه حرفایی که از زبون خلق الله   نمی شنویم! روح آدمی زاد با خوندن قرآن آرامش پیدا می کنه. اَلا بذکر الله تطمئن القلوب.))

پسرموفرفری: ((البته که حاجاقا خوندن قرآن آرامش بخشه. ولی شمردن پول هم همون اثر رو داره.))

مردتاس به روی دست خود می زند: ((عجب کلاهی سرم رفت!بی خودی دلار نخریدم.می دونین اگه برا خودم و زن و بچه هام خریده بودم با این بالا رفتن ارز، پول چند ماه اجاره خونم در می اومد؟))

-: ((عوضش من با دلارایی که از بابا،مامان و داداشم خریدم اونقدر سود کردم که می تونم باهاش خیلی جنس برا مغازه بخرم و انبار کنم. تا دو سه ماه دیگه که عید می شه قیمت جنسا حسابی بالا می ره. راستش می خواستم برا همین کار وام با بهره بالا بگیرم که خدا رو شکر مشکل حل شد.))

_: ((می بینین حاجاقا. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش قضیه دوست پولدارمو براشون تعریف کردم. تازه این جوون  می خواسته وام با بهره هم بگیره! اومدیم کربلا خیرسرمون.))

روحانی پوزخندی می زند : ((بذار اونقدر پول رو پول بذارن تا آرامش روحی بدست بیارن. تو احادیث طمع ورزیدن خیلی مذمت شده ولی حالا بیا و نصیحتشون کن. می گن حاجاقا بازم رفتی بالا منبر.))

-: ((خدا کنه دلار بازم گرون تر و گرون تر بشه. حال می کنم ها.))

-:  ((عوضش اون وقت حسرت من، بیشتر و بیشتر می شه.))

-: ((اصلاً بذارین یه زنگ به ایران بزنم ببینم دلار چند شده.قیمتا تا دیشب دستم بود. امروز که رفتیم حرم و نماز، دیگه نشده خبردار بشم.))

-: ((خب حالا عجله ای نیست. ناهارتونو تموم کنین بعد.))

-: ((اول بذارین زنگ بزنم بعد ناهارو هم تموم می کنم. فقط بی زحمت شما بیشتر حسرت بخورین. چون الان که زنگ بزنم می گن دلار بالاترم رفته.))

از آن سوی میز، جوانی باصدای بلند می گوید: ((راستی مجید یادت نره به پرویز زنگ بزنی.نیم ساعت پیش با من تماس گرفت و گفت قیمتا خیلی تغییر کرده. بهت تلفن کرده بود ولی گوشیت خاموش بوده.))

-: ((حالا می گی؟))رو می کند به دیگر افراد داخل سالن: ((داداش دوقلومو می بینین؟حتی نپرسیده چه تغییری کرده.بالا رفته یا پایین؟ولی الان خودِ جنابِِِ تون تَه توشو در میاره.))

مرد تاس باز با دست راست به پشت دست چپ می زند.

مجید، مقداری نوشابه گازدار، داخل لیوان یک بار مصرف می ریزد و لاجرعه سر می کشد. بعد گوشی اش را از جیب بیرون می آورد و شماره می گیرد: ((سلام پرویزجون. حرم بودم موبایلم خاموش بود.خب. امروز چه خبر؟ بازم خبرای خوش داری؟ دوباره ارز بالا رفت؟ ))لحظه ای مکث می کند و سپس: ((چی؟ دروغه؟ بگو به خدا.مگه می شه؟))

مرد روحانی نفس نفس زنان و در حالی که عرقش را با پشت دست پاک می کند به حرف های پسر موفرفری گوش  می دهد.

                           علی مدرک            12/6/91

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 حامد حاج رضایی 1391-11-05 17:12
درود بر نویسنده های جوان که اول خودشون رو از داستان پر میکنن و بعد کم کم شروع به تخلیه استعداد پختشون میکنن.. آفرین ;-)
بازگو کردن
 
 
+1 #3 داداشی پگاه 1391-10-08 15:50
با سلام
واللله من زیاد از داستان نویسی سر در نمیارم ولی خوب ویژن سازی شده بود و به نظر من حال و هوای میز غذا پر رنگتر از موضوعات دیگر بود.
بهر حال امید وارم موفق باشید و به امید چاپ کتابها و رمان هایی از شما.
موفق باشید
بازگو کردن
 
 
+1 #2 ثریا 1391-10-06 17:04
سلام. واقعا چرا ما ادمها هیج جا ادم بشو نیستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟ :cry: قشنگ بود موفق باشی
بازگو کردن
 
 
0 #1 سهيل 1391-10-03 05:38
كاش ان گيومه هاي بزرگ را برمي داشتيد حواس خوانند ه را پرت ميك ند اما خيلي خوب فضا سازي كرده ايد
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 43 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت