Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - از کنت مونت کریستو تا امیر ارسلان
سه شنبه, ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

از  کنت مونت کریستو تا

  امیر ارسلان / جواد اسحاقیان / فصل 11

 

 چنان که در " سخن پیشین " نوشته ام ، من احتمال داده بودم که " نقیب الممالک " رمان تاریخی و سراسر ماجرای کنت مونت کریستو 1 ( 1845 م. ) ، نوشته ی " الکساندر دوما " 2 ، را خوانده و از آن تأثیر پذیرفته بوده است . اکنون پس از مطالعه ی این رمان شش جلدی ، فرض پیشین خود را اثبات شده یافتم و دریافتم که نه تنها " نقیب الممالک " از بسیاری از " مضامین " 3 و " بن مایه " 4 های این اثر  تأثیر پذیرفته ، بلکه از شگردهای داستان نویسی او هم بهره مند شده است و به همین دلیل ، من این قصه ی عامیانه را پلی میان " قصه " های سنتی و قدیم  دوره ی قاجار و " رمان " به معنی اخص اصطلاح می دانم که نقش و جایگاهی مانند دون کیشوت 5 " سروانتس " 6 دارد که تلاقیگاه " رمانس " 7 و " رمان " 8 است و خوشحالم که به نظر خود ، این " حلقه ی مفقوده " را کشف کرده ام .

      " کریستف بالائی " 9 در کتاب سرچشمه های داستان کوتاه فارسی ( 1366 ) قدیمی ترین نسخه ی ترجمه ی کتابکنت مونت کریستو را سال 1290 هجری قمری (1873) ، یعنی مقارن با نخستین سفر " ناصرالدین شاه " به اروپا می داند ( بالائی ، 1366 ، 31 ) اما به دقت مشخص نمی کند که آیا " قدیم ترین نسخه ی ترجمه " ی این کتاب ، همان ترجمه ی     " محمد طاهر میرزا اسکندری " است یا از مترجمی دیگر . علت این تردید ، اشاره ی آشکاری است که " محمد طاهر میرزا اسکندری " در آخرین جلد این متن شش جلدی و اندکی پیش از پایان ترجمه نوشته است :

     " مترجم گوید که این فصل " تحکیم " [ فصل دوازدهم ] را در تبریز به تاریخ " سوم شهر شوال هزار و سی صد و نه " شروع به ترجمه کرده بودم که سفر کرمان پیش آمد . . . اینک امروز ـ که چهاردهم شهر ذی حجة الحرام است ـ در کرمان مجددا دست به ترجمه زدم " ( اسکندری 1318 ، ج 6 ، 86 ) .

     به این ترتیب میان تاریخ 1290 قمری و آنچه خود مترجم ( اسکندری ) تصریح می کند ( 1309 قمری ) نوزده سال فاصله است و نمی تواند همان " قدیمی ترین نسخه ی ترجمه " باشد و اگر " بالائی " در ذکر تاریخ اشتباه نکرده باشد ، با قاطعیت می توان گفت که " قدیمی ترین نسخه ی ترجمه " به مترجم دیگری تعلق دارد . آنچه این مدعا را بیش تر ثابت می کند ، این است که به نوشته ی " محجوب " قصه ی امیر ارسلان پیش از سال 1309 قمری پدید آمده است ( محجوب 1378 ، هشت ) . با توجه به داده ها ، دو احتمال را می توان مورد بررسی قرار داد : نخست این که " ادیب الممالک " خود مستقیما از رهگذر یک زبان دیگر ( فرانسه ، ترکی ) رمان " دوما " را خوانده بوده است . دوم ، این که پیش از ترجمه ی " محمد طاهر میرزا اسکندری " ، ترجمه ی فارسی دیگری هم از کنت مونت کریستو وجود داشته که شاید همان ترجمه ای باشد که " بالائی " به آن اشاره کرده است. باری ، نمی خواهم خواننده را با ذکر این جزئیات ـ که به کار تحلیل ما نمی آید ـ خسته کنم . آنچه من در آن بی گمانم ، این است که امیر ارسلان ، زیر تأثیر کنت مونت کریستو نوشته شده است .

           باری ، ترجمه ای که من از " محمد طاهر میرزا اسکندری " در اختیار دارم ، متعلق به مرداد ماه سال 1318 خورشیدی است اما ترجمه ی اصلی ، در سال 1310 هجری قمری با چاپ سنگی یعنی 125 سال پیش از این ، 23 سال پیش از انقلاب مشروطیت ( 1285 ) و در سال 1277 خورشیدی  انتشار یافته است . این ترجمه به اعتبار تاریخی ، اهمیت بسیار زیادی دارد ، زیرا ترجمه ی این رمان و نیز ترجمه ی سه تفنگدار 1  " دوما " راه را برای آشنایی نویسندگان ایرانی با نوع ادبی " رمان " غربی هموار ساخت و این شاهزاده ی فرهیخته ی قاجاری و نوه ی " عباس میرزا " ـ که بر زبان های فرانسه و عربی نیز تسلط داشت ـ هرچند به قول " بالائی " آثار خود را تنها برای " درباریان و خاندان سلطنتی " انتشار می داد ( همان ، 32 ) ، بر کسانی چون " نقیب الممالک شیرازی " تأثیری مضاعف نهاد و اگر صاحب نظری چون   " محمد علی علومی " این قصه را به خاطر برخی از عناصر داستانی اش مانند " هول و ولا " 2 ، " فضا " سازی 3 ،    " شخصیت پردازی " 4 و حتی " لحن " 5 اش به رمان های اروپایی و داستان مدرن نزدیک می بیند  ، به دلیل آشنایی   " نقیب الممالک " با رمان های اروپایی است ( علومی 2009 ) . در این نوشته ، من تنها به مقایسه میان برخی از مضامین و وجوه مشترک در شخصیت های هر دو اثر می پردازم و طرح شگردهای روایی را به نوشته ی بعد وامی نهم تا ضمن پرداختن به این مهم در هر دو اثر ادبی ، فرصتی هم برای مقایسه میان سویه های " رمانس " گونه ی قصه با جنبه های      " رمان " وار  امیر ارسلان فراهم آید .

  1. هر دو اثر ، رمانس و رمان تاریخی اند : از آن جا که پرداختن به " نوع ادبی " 6 هر دو اثر ، مستلزم داشتن تصویری شفاف از " رمان تاریخی " 7 است ، نخست می کوشم " تعریفی جامع و مانع " از این نوع ادبی ارائه کنم تا  " مانع از دخول اغیار " شود ؛ یعنی با آثاری ادبی مشتبه نشود که به صرف اشاره به برخی ازصحنه ها و حوادث اجتماعی ـ تاریخی ، ضرورتا یک اثر ادبی ا جتماعی ، می تواند به " رمان تاریخی " تبدیل شود . اصطلاح " رمان تاریخی " به دقت نشان می دهد که اثر ادبی تنها هنگامی مصداق این مفهوم می تواند باشد که نخست " رمان " و سپس " تاریخی " باشد ؛ یعنی اثر ادبی پیش از هر چیز ، ابتدا " رمان " و در وهله ی دوم ، " تاریخی " باشد و به بیان فنی تر ، سویه های ادبی اثر در " پیش زمینه " 8 و جنبه ی تاریخی اثر ، در " پس زمینه " 9 قرار گیرد :

     " تاریخ ، رویکردی علمی به واقعیت است ؛ در حالی که رمان نویسی باید در خدمت واقعیت " رمان " باشد . در رمان ، واقعیت بیرون ، وزن و اعتبار چندانی ندارد ؛ در حالی که رمان به نویسنده اجازه می دهد تا اندازه ای به تخیل و جعل 10 متوسل شود . . . رمان تاریخی ، گرایشی میان رشته ای میان تاریخ و ادبیات است . نویسنده ی رمان تاریخی ، می تواند به احساس و عاطفه متوسل شود و تنها در بند رخدادها و ثبت واقعیات بیرونی خالص نباشد و با بهره وری از داده های نو ، به بازسازی تاریخ بپردازد و در این مورد ، به احساس خواننده متوسل شود و به قلب او راه یابد . . . در رمان تاریخی ، تاریخ و ادبیات دست در دست هم می نهند و در نتیجه ، گونه ای گفتمان بین گذشته و اکنون ، عقل و احساس ، واقعیت و آرمان به وجود می آید و تجربیات گذشته ، " به روز " می شود . به این ترتیب ، رمان تاریخی ، فراخوانی به گذشته ها است تا با رجوع به تاریخ ، هم دانش عمیق تری از گذشته های خود کسب کنیم ، هم خود را بهتر بشناسیم ، زیرا همان گونه که   " ویتولد کولا " 1 ، تاریخدان و اقتصاددان لهستانی ( 1988-1916) گفته است : " بدون تاریخ ، جامعه ی انسانی هیچ از خود نخواهد داشت " ( دانشنامه ی بزرگ شوروی ، 2010 ) .

        بخش " پس زمینه " ای رمان تاریخی ، حال و هوای عصر یا مقطع زمانی تاریخی مشخصی مانند روزگار سلطنت " ناصرالدین شاه " قاجار در امیر ارسلان یا برخی رخدادهای تاریخ فرانسه را در فاصله ی سال های 1838- 1815 در کنت مونت کریستو در بر می گیرد و مشخص تر بگوییم ، دوره ی دولت مستعجل " صد روزه " ی " ناپلئون " 2 ـ یعنی هنگامی که از تبعیدگاه خود به کشور بازگشت و قدرت سیاسی را مجددا به دست گرفت تا روزگار سلطنت " لویی فیلیپ " 3 . قصه ی " نقیب الممالک شیرازی " در باره ی قهرمانی به نام " امیر ارسلان " رومی است که متجاوزان و اشغالگران " فرنگی " به کارگزاری " الماس خان " ، عامل " پطرس شاه فرنگی " ، به " روم " تاخته ، " ملکشاه " رومی را کشته ، کشور را اشغال و همسر وی را به اسارت خود درمی آورد و فرزند برومند او به یاری " خواجه نعمان " سپاهی راست کرده دشمنان بیگانه و متجاوز را از سرزمین خود بیرون می کند :

     " امیران رومی همین که شنیدند سام خان کشته شده است و فرنگیان گریختند ، سوار شدند ؛ دست به شمشیر کرده به قلب فرنگیان زدند و راه گریز را بر ایشان بستند . . . از سی هزار فرنگی ، کسی جان سالم بیرون نبرد . . . آنچه فرنگی در شهر بود ، عرضه ی شمشیر آبدار کرد . هریک نفر ، به دست ده نفر اوباش رومی گرفتار شدند . حرم سام خان فرنگی را دستگیر کردند . وقت عصر ، امیر ارسلان و غازیان اسلام چون شیر نر با چنگ و چنگال خون آلوه داخل دروازه ی استانبول شدند " ( نقیب الممالک 1378 ، 41 ) .

     هدف " نقیب الممالک " در مقام قصه گو ، " نقیب " و راوی قصه ی امیر ارسلان برای " ناصرالدین شاه " ، برانگیختن احساسات ملی گرایانه ی او جهت بازپس گیری سرزمین های از دست رفته ی " ایران " پس از امضای  " قرارداد پاریس " ( هفتم رجب 1273 ) و جدا شدن " هرات " و دیگر شهرهای " خراسان قدیم " به تحریک مقامات سیاسی ـ نظامی " بریتانیا " است . چنان که پیش تر گفته ایم ، به موجب این قرارداد تحمیلی :

      " نه تنها هرات کنونی برای همیشه از ایران جدا شد ، بلکه به موجب موادی در فصل یازدهم این قرارداد ، حتی پرداخت حقوق به رعایای تبعه و تحت الحمایه های انگلیس در ایران نیز پیش بینی شده بود " ( رائین 1362 ، 382 ) .

      در این حال ، شاهزاده " امیر ارسلان " در قصه ، استعاره ای از " حسام السطنه " ، شاهزاده ی دلیر و کاردان قاجار  و حاکم ایالت " خراسان " ، است که در مبارزه ی پیروزمندانه ی خود با " دوست محمد خان " افغانی و " محمد امین خان " ، شاه  " خوارزم " ( خیوه ) را ـ که به " مرو " دست اندازی کرده بود ـ قلع  و قمع کرد و  " محمد خان سالار " را ـ که با پشتینانی بریتانیا " مشهد " را به تصرف درآورده بود ـ دیگر بار به ایران بازگرداند و اگر کارشکنی های " میرزا علی اصغر خان اتابک " ، صد اعظم خیانت پیشه ی " ناصرالدین شاه " ، نبود می توانست تمامی افغانستان را دیگر بار متصرف شود ( رائین 141-140) . در قصه ی مورد بررسی ، " پطروسیه " همان " بریتانیا " ، " پطرس شاه فرنگی " آمیزه ای از " ناصر الدین شاه " و " کلنل شیل " 4 انگلیسی ، و " روم " استعاره ای از " ایران " است که بخش هایی از آن به تصرف و انشغال " فرنگ " درآمده است .

     با این همه ، " نقیب الممالک " می خواهد اشارات تاریخی قصه تنها در " پس زمینه " باقی بماند تا خاطر ملوکانه را از خود آزرده نسازد و داروی تلخ نصیحت را به شهد ظرافت بیامیزد تا بر او ناگوار ننماید . اما در رمان " دوما " ، قهرمان داستان قربانی توطئه و بداندیشی چند شخصیت داستانی قرار می گیرد که بر او حسد می برند یا می خواهند از وی به عنوان وسیله ای برای تثبیت موقعیت یا ارتقای آن موقعیت اجتماعی و سیاسی خود مورد استفاده قرار دهند . در این رمان ، قهرمان داستان ، " ادموند دانتس " 1 دریانورد جوانی است که به دلیل لیاقت ، هوشیاری و کاردانی قرار است به عنوان      " کاپیتان " در کشتی کار کند اما مورد حسادت و رقابت حسابدار مالک کشتی ، " دانگلار " 2 ، قرار می گیرد که شخصیتی فاسد و فرصت طلب دارد و صداقت و پاک سرشتی " ادموند " را بر نمی تابد . " ادموند " بر یک دختر جوان اسپانیایی تبار به نام " مرسده موندگو " 3 مهر افکنده است و می خواهد با او ازدواج کند . اما " مرسده " پسر عمویی به نام " فرناند موندگو " 4 دارد که او هم دل به نزد " مرسده " آورده و زمینه ی عاطفی مهیایی برای حسادت ، رقابت و همکاری با " دانگلار " دارد . " ادموند " حامل نامه ای از یک ژنرال طرفدار " ناپلئون " به نام " لکلر " 5 برای یک صاحب منصب همفکر و هم مسلک است تا حمایت خود را از بازگشت " ناپلئون " در تبعیدگاه " الب " 6 به فرانسه اعلام کند . " دانگلار " از این نامه و مأموریت " ادموند " خبر دارد اما قهرمان ما از محتوای آن ـ که در آن روزگار حساسیت سیاسی خاصی برمی انگیخته است ـ آگاهی ندارد . " دانگلار " یادداشتی به خط جعلی مبنی بر همکاری " ادموند " با مخالفان سیاسی " لویی هیجدهم " 7 ، طرفداران " ناپلئون " ، می نویسد  و او را به " جاسوسی " برای دشمنان شاه متهم می کند . " فرناند " این نامه را به صندوق پست می اندازد . در این حال ، " نایب وکیل پادشاه "  8 ،  " ویلفور " 9 ، وکیل شاه در شهر " مارسی " 10 ، این نامه را دریافت می کند و بی هیچ گونه تحقیق و بازجویی از متهم ، او را به زندان و سیاه چالی مخوف می اندازد تا نامه ی دریافتی وی را به عنوان یک مدرک جرم ، سندی برای خیانت به شاه و اثبات مراتب وفاداری خویش به او برایش ببرد و نشان " لژیون دو نور " 11 از او دریافت دارد .

    با وارد شدن " ویلفور " به حضور شاه ، خواننده به تدریج به فضای سیاسی چیره بر دربار فاسد فرانسه در آستانه ی بازگشت مجدد " ناپلئون " به قدرت ، مبارزه و رقابت طیف های قدرت سیاسی در حیات اجتماعی و تاریخی کشور وارد می شود . حق با  ویکی پدیا 12 است که می نویسد با آن که " ناپلئون " به عنوان یک " شخصیت " در رمان حضور ندارد ، یکی از شخصیت های اصلی اثر است که بسیاری از حوادث تاریخی رمان ، به دور نقش سیاسی و تاریخی او می گردد      ( ویکی پدیا 2014 ) و خواننده در چند عبارت زیر متوجه نقش حیاتی و تاریخی او در رمان می شود و این که چگونه شخصیت های اثر بر محور وابستگی یا بیزاری از او ، موضعگیری می کنند :

      " مارکیز دو سن مران "  13 ـ که زنی سخت دل بود و لب های نازک با حرکات و سبک رفتار اشراف داشت ـ چون اشوب و ولوله را دید ، گفت : همه تصدیق خواهند کرد که اخلاص و وفاداری ما بهتر و بیش تر است از مدعیان ما ، زیرا که ما اخلاص می ورزیم و وفاداری می کنیم به سلطنتی که کهنه شده . . . و آن ها تحیت می گویند بر آفتابی که تازه طالع می شود و از این رهگذر ، کسب دولت می کنند در وقتی که ما دولت خود را تلف می کنیم ؛ و تصدیق خواهند کرد که پادشاه حقیقی ما ، لویی هیجدهم است که محبوب همه است . بر خلاف غاصب تخت و تاج آن ها نیست مگر ناپلئون مطرود ملعون . چنین نیست دو ویلفور ؟ . . . مارکیز گفت : دو ویلفور ! اکنون می گفتم که هواداران [ ناپلئون ] بوناپارت 1 نه ثبات قدم و نه وجد و شیفتگی و نه وفاداری ما را دارند .

     دو یلفور گفت : مادام ! اما آن ها یک چیزی دارند که جای این ها را می گیرد و آن ، تعصب است . آن ها ناپلئون را به منزله ی پیغمبر خود می شمارند و این ، برای عوام است اما برای جاه طلبان ، مراتب عالیه ی ناپلئون ، نه تنها صاحب شریعت و مخترع قانون و استاد است ، بلکه مثال و نمونه ی اصلیه ی برابری و مساوات است . . . با وجود سقوط ناپلئون ـ که امیدوارم دیگر برنخیزد و هنوز هواداران خود را دارد  ـ چه می خواهی بکنی مارکیز ؟ . . . مادام ! حق است که پدر من " ژیروندین " 2 [ جمهوریخواه اعتدالی ] بود ، اما پدر من هرگز رأی نداد و راضی به کشتن لویی شانزدهم نبود . حکم قتل پدر من از همان مجلس صادر شد که حکم قتل شماها . . . من هم با مادموازل دو سن مران شریک [ همصدا ] می شوم که گذشته ها را فراموش فرمایید . چه حاصلی دارد که بالمقابله ، نکوهش و معاتبه نماییم در سر چیزهایی که گذشته است . . . اینک من نه تنها از عقیده ی پدرم جدا هستم و مخالفت با آرای او دارم ، بلکه از نام او هم تبرّی جسته و دوری کرده ام . پدر من ، فت : آری ، بسیار خوب . گذشته را فراموش کنیم . . . اما مشروط به این که در آینده ، ثابت قدم باشی . فراموش مکن دو یلفور که ما از برای تو در حضور اعلی حضرت پادشاهی ، ضمانت کرده ایم و ایشان نیز عهد فرمودند که گذشته  را از هواخواهان لوناپارت بود و شاید اکنون هم باشد ، اما من از طرفداران پادشاهی هستم . . .      مارکیز گفراموش نمایند . تو هم به سفارش ما عمل کن . این قدر بدان که اگر یکی از فتنه جویان به دست تو افتاد ، بدان که چشم مردم به تو ، بیش تر از دیگران نگران است زیرا که می دانند تو از طایفه ای هستی که با این طایفه ی فتنه جویان ، راه دارید . پس سختی کن [  بکوش ] تا متهم نشوی " ( اسکندری 1318 ، 50-47) .

  1. یاریگران قهرمانان ، مردان خدایند : " امیر ارسلان " به یاری " پیر زاهد " می تواند به قلعه راه یابد :

     " پیری روشن ضمیر را دید . صبر کرد تا از نماز فارغ شد . امیر ارسلان ، سلام کرد . پیر زاهد ، علیکی گفت ؛ تبسمی کرد و گفت . . . به فراست چون گفتی از این راه آمدم ، تو را شناختم که امیر ارسلان رومی و بر هم زننده ی دستگاه قلعه ی سنگباران هستی . چون سلیمان پیغمبر ، طلسم را به نام تو بسته است ، به نشانی های آن حضرت تو را شناختم " ( 449) .

     " ادموند دانتس " نیز در زندان و " قلعه ی دیف " 3 با " کشیش " ی ایتالیایی آشنا می شود که پیش از او به زندان افتاده ، دانشمند است و به خطا او را " دیوانه " می دانند . این کشیش فرابین و فرزانه " آبه فاریا " 4 نامیده می شود و ذهنیتی مسیحی  دارد . با کشتن دیگری به شدت مخالف است و چنان رفتاری را بر خلاف سرشت پاک انسانی می داند :

       " خود طبیعت ، از چنین جرم و جنایت به قدری نفرت دارد که چنین خیالی را نمی گذارد به ذهن القا شود . . . و خونریزی را به ما اذن نداده و ما را محتاج به قتل نفس نساخته . پس اگر بعضی از حیوانات درنده در ایجاد ، چنین  اتفاق افتاده است که باید خونریزی نمایند ، از برای سری است در آفرینش که به ما مستور و مخفی است . . . بر خلاف انسان که بر چنین طبیعتی ، مجلول و مفطور [ ذاتی و فطری ] نشده و از خونریزی بالطبع متنفر است " (151) .

  1. ادموند و امیر ، در پی گنج هستند : چنان که می دانیم ، لازمه ی تباهی " قمر وزیر " ، " فولاد زره " ، مادرش ودیگر دیوان ، به دست آوردن " شمشیر زمرد نگار " است اما شمشیر جادویی همان جا است که گنجی بزرگ هم در کنار آن است . در مورد شمشیر کذایی زیاد نوشته ایم ، اما گنج نیز برای رسیدن " امیر ارسلان " به مقصود ، ضروری است :

" امیر ارسلان داخل گنبد شد . همان صندوق را دید . کلید انداخت در صندوق را گشود . چشمش بر شمشیر زمرد نگار افتاد . . . پیر زاهد گفت : اکنون تمام گنج ها و دولت این قلعه ، به تو تعلق  دارد . . . امیر ارسلان دسته کلید را به دست پیر مرد سپرد و گفت : پدر ! عجالتا مرا با گنج و دولت این قلعه ، کاری نیست . همه ی این اموال در نزد تو باشد . هر وقت فرستادم ، بده بیاورند " (463-462) .

     کشیش دانشمند چون بیمار است و بر فردای خود امیدوار نیست ، پیش از مرگ ، نقشه ی گنجی را به " دانتس " نشان می دهد که سرنوشت او را به کلی دگرگون می کند و از یک زندانی بینوا ، یک " کنت مونت کریستو " می سازد :

     " دانتس بقیه ی خاکی را که در اطراف صندوق گرفته بود ، خالی نمود . جای کلید و دسته های صندوق نمایان گردید . . . پس سر تیشه را داخل کرد به شکاف صندوق و قوت کرد . بعد از قدری ، صدای سختی کرده سر صندوق باز شد . . .  این صندوق عظیم به سه حجره تقسیم شده  بود . در حجره ی اول ، اگو  [ اشرفی ] های طلا برق می زد . در حجره ی دویم ، سبیکه [ سکه ] های طلا مرتبا چیده شده بود . در حجره ی سوم ، الماس و یاقوت و مروارید چشم را خیره می کرد . بعد از آن که چندین بار دست ها را به زیر مسکوکات زر و جواهرات کرده و مشت ها را پر کرده و دو باره به جای خود ریخت ، بر خاسته بنای دویدن گذاشت " (22-21) .

  1. قلعه ی سنگباران ، همان جزیره ی مونت کریستو است : رسیدن به " قلعه ی سنگباران " به آسانی ممکن نمیشود . " امیر ارسلان " برای نزدیک شدن به این قلعه ، نخست باید یک نفر زنگی غول پیکری را که سنگ های گران به سویش می اندازد ، بی جان کند :

     " امیر ارسلان دید زنگی فریادی کشیده هر دو دست را حرکت داد که به یک بار به قدر صد هزار سنگ ده منی و بیست منی چون قطرات باران از بالای برج و باروی قلعه شروع کرد به باریدن . . . سپر بر سر بود و سنگ چون باران بر سرش می ریخت و به چابکی و استادی ، سنگ ها را از خود می گذرانید " (445) .

     قهرمان در دومین مرحله ، باید عقابی را بکشد که یک  بار قصد او کرده اما موفق به کشتن او نشده است . او تنها پس از بی جان کردن عقابی چون فیل ژنده می تواند دسته کلیدی را بیابد که در صندوق ، با آن باز می شود :

      " دید دسته کلیدی به قدر صد کلید طلا به گردن عقاب بسته  است . کلیدها را از گردن عقاب گشود که از برابر رویش ، پیر مرد زاهد نمایان

شد " (462) .

     " ادموند دانتس " نیز برای رسیدن به جزیره ی بی سکنه ی " مونت کریستو " ـ که لنگرگاه قاچاقچیان ، راهزنان و خلافکاران ساحلی است ـ رنج زیادی را بر خود هموار می کند . چون " آبه " می میرد و او را در کیسه ای می پیچند تا از بالای قلعه ی زندان به دریا اندازند ، " دانتس " پس از تحمل چهارده سال مرارت حبس و حتی گاه در سیاه چال ها ، موفق می شود خود را به جای دوست و همبند مرده جا زده به دریا انداخته شود . او با پاره کردن کیسه و باز کردن دست و پای خود و گلوله ی آهنین بسیار سنگینی که مرده را به ژرفای دریا می برد ، موفق می شود خود را از تیررس قراولان ، ایمن نگاه دارد . با این همه ، این نجات ، به آسانی میسر نمی شود :

     " دانتس ، خود را گم نکرده نفس را دزدید و به دست راست ـ که کارد را گرفته بود ـ جوال را چاک زده سر و دست از جوال بیرون کرد ، لکن دید گلوله او را به قعر می برد و به سطح آمدن ، نمی گذارد . پس خود را خم کرده و  چنبر ساخت و به زحمتی بسیار ، بند را برید . گلوله جدا شده با جوال به طرف قعر رفت (  ج 1 ، 195 ) .

     " ادموند " در ستیز با گمرکچیان مانند دو تن از دیگر ملاحان کشتی نجات بخش قاچاقچیان ، زخمی می شود اما گمرکچی مهاجم نیز کشته می شود ( ج 2 ، 6 ) . به هنگام گردش برای یافتن دهانه ی غار ، از صخره ای به پایین می افتد:

     " اول از همه " ژاکوپو " 1 رسید و دانتس را دید خون آلود که تقریبا مدهوش افتاده بود ؛ گویا از یک بلندی قریب به پانزده قدم افتاده بود " (13) .

  1. گنج ، به کار رسیدن به مقاصد قهرمانان می آید : در قصه ی امیر ارسلان ، قهرمان از دفاین و خزاین به دست  آمده در صندوق های " قلعه ی سنگباران " برای فراهم کردن سپاه جهت حمله به نیروهای متجاوز " پاپاس شاه " به    " پطروسیه " استفاده می کند که به خونخواهی پسرش ، " امیر هوشنگ " ، آمده و شهر را در محاصره ی خود گرفته و عرصه را بر " پطرس شاه فرنگی " تنگ کرده است . چنان که گفتیم " امیر ارسلان " ، این گنجینه را به " پیر زاهد " سپرده بود که اکنون در اختیار " اقبال شاه " و وزیر او ، " آصف وزیر " ، است :

     "  آصف وزیر برخاست ؛ بیرون آمد ؛ مال و دولت قصر فازهر و " قلعه ی سنگباران " را در وسط تخت جای داد . یک تخت هم برای نشستن امیر ارسلان حاضر کرد . . . وزیر از بارگاه بیرون آمده در خزانه را گشود و به جمع آوری سپاه مشغول شد . قشون را دسته دسته جیره و مواجب و اسلحه می داد و از شهر بیرون می فرستاد . تا روز دهم ، هفتاد هزار جوان جنگ دیده ی جنگ آزموده با اسب و سلاح تازه در بیرون شهر ، اردو زدند " (620-619) .

     " ادموند دانتس " نیز از گنجینه ی بی اندازه ی خود ، برای گرفتن انتقام از همه ی کسانی سود می جوید که او را به دروغ " جاسوس " و طرفدار " ناپلئون بناپارت " شمرده و چهارده سال او را از نعمت آزادی و زندگی عادی ، بی بهره ساخته اند . او برای خود کشتی ، خانه ی ییلاقی و مسکونی در نقاط مختلف " پاریس " ، " مونت کریستو " و " رم " فراهم می آورد و در هیأت " کنت " فرانسوی و " لرد " انگلیسی بر بزرگ ترین و متنفذترین مقامات سیاسی و مالی ظاهر و به صورت ناشناس به آنان نزدیک می شود تا مقدمات را برای گرفتن انتقام فراهم آورد . در این کینه کشی ، او بیش از ثروت ، به هوش ، ابتکار و خلاقیت فکری خود اعتماد می ورزد و بر خلاف " امیر ارسلان " به توان جسمی خود تکیه نمی کند . او همیشه در قیاس با بداندیشان خود ، چند گام ، جلوتر است و آنان را غافلگیر می کند . نخستین نمونه از انتقامخواهی    " کنت مونت کریستو " از " دانگلار " ـ که با گزارش جعلی اش به دولت به آلاف و الوف رسیده ـ درج یک خبر تلگرافی جعلی است که یک بار باعث زیانی معادل پانصد هزار فرانک به او می شود که به صراف و بانکدار بزرگی تبدیل شده است و تکذیب همان خبر ، زیانی یک میلیونی به او وارد می کند :

      " خبر تلگرافی : شاه دون کارلوس [ مدعی سلطنت اسپانیا ] 1 ، مستحفظین خود را غافلگیر کرده از " بورزش "        2 [ بورغش ، بورگوس : پایتخت کاستیل اسپانیا ] فرار کرد و از سرحد کاتالونی " 3 وارد اسپانیا شده و  شهر و بندر بارسلون 4 به حمایت او برخاسته و شوریدند " . در تمام مجالس ، آن شب را از دور اندیشی دانگلار صحبت می کردند و تعجب می کردند که چه طور اسهام خود را فروخت و به ضرر پانصد هزار فرانک ، از شش میلیون خسارت ، خود را محفوظ داشت . . . آن هایی که اسهام را خریده بودند ، خود را تمام شده گمان کردند و آن شب را از قلق و اضطراب ، نخوابیدند ، اما فردا در روزنامه ی " مونتیو " 5 خواندند : " این خبری که مساژر 6 منتشر ساخت از فرار دون کارلوس . . . اصل و حجت نداشته . . .  یک علامت تلگرافی به واسطه ی انقلاب و تیرگی هوا [ انقلاب جوی ] ، بد ترجمه شده " . فورا اسهام بالمضاعف ترقی کرده و حصول ضرر و عدم سود ، یک میلیون به دانگلار تفاوت کرد و خسارت عاید شد "      ( ج 4 ، 30-29) .

  1. قهرمانان ، تغییر هیأت ، نام و هویت می دهند : " امیر ارسلان " برای ناشناس ماندن ، چند بار تغییر قیافه و هویت می دهد : نخست ، هنگامی که از " قسطنطنیه " ( استانبول ) به دیار فرنگ ( پطروسیه ) می آید :

     " لباس مرصع پادشاهانه را از بر بیرون کرد و آن لباس فرنگی کهنه را پیش کشید و نیمتنه ی فرنگی پوشید و کلاه فرنگی بر سر    نهاد " (78) .

     از هنگامی که " امیر ارسلان " بازداشت می شود تا هنگامی که هویت خود را بر " قمر وزیر " آشنا می کند ، با نام و هویت جعلی روزگار می گذراند :

     " امیر ارسلان گفت : امیر ارسلان کیست ؟ روم کجا است ؟ ملکشاه رومی کیست ؟ من کجا ، پادشاه روم کجا ؟ . . . من الیاس فرنگی ، پسر خواجه طاووسم . نه روم  دیده ام و نه رومی می شناسم " ( 95) .

     چون " امیر ارسلان " سه سال از عمر خود را در بیابان ها و کوه ها گذرانده ، از قیافه ی انسانی خود بیرون آمده ، هیأت هیولاها و گدایان می یابد ؛ چنان که مورد شگفتی و رحمت مردم شهر " لعل " قرار می گیرد ؛ هویت واقعی خود را از همگان پوشیده می دارد و تقیه می کند :

         " اهل شهر همین که هیولای امیر ارسلان را دیدند که موی سر تا کمر رسیده فتیله فتیله چون نمد به همدیگر پیچیده و رنگ سیاه و     ناخن های بلند ، تعجب می کردند که آیا این هیولا کیست " غول است یا جن ؟ " (324)

      " امیر ارسلان گفت : ای برادر ! من اهل مصر و از سلسله ی تجارم و فیروز نام دارم . شش ماه قبل از مصر بیرون آمدم . پنج کرور دولت داشتم . در کشتی نهادم و به عزم تجارت هندوستان بیرون آمدم . در راه کشتی من طوفانی شد . مال و دولتم غرق شد " (326) .

     " ادموند دانتس " نیز پس از دستیابی به گنج جزیره ی " مونت کریستو " بسته به موقعیت هر لحظه به شکل و هیأتی درمی آید و خود را به عنوان " کنت " یا " لرد " ، صراف ، بانکدار ، اشراف زاده ، بازپرس و کشیش به این و آن معرفی می کند و گاه نام هایی افسانه ای و هزار و یک شب وار مانند " سند باد بحری " و " مالطه " بر خود می نهد و خود را از اهالی "  مشرق زمین " معرفی می کند تا شناخته نشود . وقتی پس از چهارده سال حبس از زندان قلعه بیرون می آید ، چون " امیر ارسلان "  هیأتی هیولاوار دارد :

      " پس یکسر رفت به دکان دلاک . استاد دلاک از دیدن این مقدار ریش و موی سر به آن بلندی ، حیرت کرد . . . دانتس از دلاک آیینه طلبید و خود را به دقت نظاره کرد " ( ج 2 ، 3 ) .

     یک بار برای این که دریابد در هیأت و سیمای تازه و به عنوان یک نجیب زاده ی انگلیسی ، کسی او را به جا می آورد یا نه ، خود را به یکی از دریانوردان آشنا در چهارده سال پپیش نشان می دهد اما دوست قدیمی او را نمی شناسد ( همان ، 27) . یک بار دیگر در لباس کشیش بر " کادروس " 1 نامی ظاهر می شود که با " دانگلار " سازش کرده است ( همان ، 32 ) . دیگر بار در لباس و هیأت یک انگلیسی به خانه ی نقیب " مارسی " حاضر می شود و خود را " اولین کاتب [ سر دفتر ] خانه ی تجارت " تامسون و فرانش " 2 در " رم " 3 معرفی می کند ( همان ، 52 ) و هنگامی هم در لباس مردم       " تونس " با فینه ی منگوله دار ، قبا و شلوار قرمز و خنجری در پر شال " پدید می شود ( همان ، 92 ) . گاه در کسوت یک کنت فرانسوی در " رم " خطاب به " فرناند " از لزوم انتقامجویی خشونت آمیز و سخت از مجرمان و خائنان می گوید ( همان ، 148 ) و زمانی در نقش یک شخصیت خیالی و آرمانی به نام " لرد ویلمور " 4 ، جنتلمن انسان دوست انگلیسی که اصرار دارد بی آن که شناخته شود ، به نیازمندان و ستم دیدگان کمک کند ( ج 4 ، 91 ) . در اواخر رمان " دانتس " دیگر بار ، در لباس کشیش بر بالین مردگان حاضر می شود تا برای آنان آمرزش بخواهد ( ج 6 ، 40 ) .  

     با این همه ، چون و چند تغییر نام و هیأت ظاهری در " رمان "  کنت مونت کریستو ، حکمتی دارد و هنری است و در " رمانس " مورد خوانش ما ، خام و غیر هنری . اگر " دانتس " به هیأت کشیش درمی آید ، برای این است که از  " کادروس " در مورد خودش ـ که بی گناه به زندان افتاده است ـ " اعتراف " بگیرد و صحت بسیاری از آنچه را که  کشیش  " آبه فاریا " در زندان بر او فاش ساخته ، بسنجد و در مورد بداندیش دیگر خود ، " دانگلار " ، از او بپرسد و در ضمن با دادن یک جواهر نفیس به وی ، مراتب امانتداری و وظیفه ی شرعی خود را ثابت کند . اگر در هیأت یک جنتلمن انگلیسی بر " پی یر مورل " 5 ، کارفرمای ورشکسته ی خود ، ظاهر می شود ، به این دلیل است که " جنتلمن " 6 به معنی  " سخاوتمند " ، فرهیخته و کسی است که " آقایی " از او می بارد و این " جنتلمن " هم ضرورتا باید " انگلیسی " و " لرد " ی بی نیاز و توانگر باشد اما تغییر نام و کسوت " دانتس " به " کنت مونت کریستو " به این معنی است که او دیگر همان جوان ساده دل و بی گناه پیشین نیست ؛ بلکه پس از آزادی از زندان می خواهد بر بداندیشان خود ، در نقش " عزرائیل " یا " فرشته ی انتقام " ظاهر شود .

       اما افزون بر این ، در هر دو اثر ، تنها این دو قهرمان نیستند که تغییر نام و هیأت می دهند . در کنت مونت کریستو ، بسیاری از کسان دیگر هم به عنوان یک " بن مایه " و شگرد روایی ، تغییر نام و هیأت داده اند ؛ مثلا " دو ویلفور " از نام واقعی خود ، " نوارتیر " ، ننگ دارد ، زیرا این نام ، یادآور پدری است که از هواداران سرسخت و فعال " ناپلئون " بوده است و او اکنون از این نام ، تبری جسته و می کوشد ثابت کند که از فدائیان " لویی هجدهم " است . این تغییر نام ، البته بر فرصت طلبی سیاسی او دلالت می کند . " فرناند موندگو " نام خود را به " کنت دو مورسرف " تغییر داده تا جایگاه و منزلت اجتماعی تازه ی خود را به رخ اطرافیان بکشد . " " نیز اکنون " کنتس دو مور سرف " نامیده  می شود اما این تغییر نام و لباس ، در مورد او استثنائا به معنی تغییر شخصیت نیست ، زیرا او همچنان به عشق خود نسبت به " دانتس " وفادار است و در پایان رمان ، از شوهر خود جدا می شود . تغییر نام " بندتو " 1 به " کاوالکانتی " 2 ، کوششی برای جعل هویتی کاذب برای دستیابی به فرصت های طلایی و ارتقای پایگاه طبقاتی است .

     در امیر ارسلان ، " شمس وزیر " نیز تغییر هیأت داده و خواننده از یاد نبرده که وی در کسوت پینه دوز در شهر        " لعل "  در کارگاهی کار می کرد که ابزار پینه دوزی اش از طلا بود . جمع  مؤلفه ی شغل پینه دوزی و ابزار طلا ، از یک سو و خونین بودن دست های وزیر سابق و سپس مشاهده ی داشتن منصبی چون شغل وزارت پیشین و رایزنی با          " اقبال شاه " باعث شد که " امیر ارسلان " هم او را نشناسد و به وی اعتماد نکند :

     " امیر ارسلان گفت : یعنی چه ؟ این پاره دوز کیست که در این ولایت این قدر شأن و مرتبه دارد ؟ پس چرا پاره دوزی ـ که پست ترین صنعت ها است ـ پیشه ی خود کرده است ؟ بروم ببینم به کجا می رود " (332)

  1. بن مایه ی خودکشی ، در هر دو اثر تکرار می شود : " آبرامز " 3 ، " بن مایه " را " عنصر آشکار و چیزی از نوع حادثه ، مرجع یا شگردی می داند که اغلب در آثار ادبی مکررا ً به کار می رود ؛ مانند " بانوی زشت " ی که معمولا ًبه هیئت شاهزاده خانم زیبایی در فرهنگ عامه ظاهر می شود . مشخصه ی اصلی " بن مایه " تکرار آن در درون یک اثر خاص است که جنبه ی لفظی دارد ، یا توصیف یا بافتاری از صور خیال مکرر است . ( آبرامز 1993، 121) .

     بن مایه ی خودکشی هنگامی در اثر داستانی به میان می آید که توانایی شخصیت از شکیبایی بر درد و مصیب کاهش می یابد و درهای چاره گری را بر خود بسته می یابد . با آن که در بسیاری از آثار ادبی عشقی ، این بن مایه پیوسته تکرار می شود و عادی می نماید ، قراینی نشان می دهد که " نقیب الممالک " نیز شاید ناخودآگاهانه زیر تأثیر این بن مایه در کنت

مونت کریستو قرار گرفته است با این تفاوت که فکر خودکشی در " رمان " فرانسوی قابل قبول تر و منطقی تر و در  " قصه " ی ایرانی ، بیش تر کلیشه ای ، عاطفی و انگیزشی است . " فرخ لقا " به دلیل ناخشنودی از ازدواج تحمیلی خود با " امیر هوشنگ " و ناامیدی از ازدواج با " امیر ارسلان " در شب زفاف ، قصد خودکشی دارد :

     " فرخ لقا از غصه نزدیک بود جان از بدنش مفارقت کند . اندوهناک و غمگین نشسته بود . زنان حرم او را بردند و آرایش کردند . ملکه انگشتر زهردار را در انگشت کرد و عزم را جزم کرد که خودش را بکشد " (164) .

     در شب زفاف ، پس از خلوتی با خود و خدا ، می خواهد زهری را که در جام ریخته بنوشد که " امیر ارسلان " بر او پدید می شود و طبق معمول همه ی " قصه " ها ، نیت عملی نمی شود  (172) . اما نیت " امیر ارسلان " برای خودکشی به مراتب بیش از شاهدخت است : نخستین بار هنگامی که در یک صحنه سازی " قمر وزیر " ، چشمش بر جسد غرقه به خون " فرخ لقا " می افتد ، نیت خودکشی به ذهنش راه می یابد (276) . دومین بار ، هنگامی که " آصف وزیر " او را به خاطر از  کف دادن " شمشیر زمرد نگار " ، از دست دادن شانس خود برای کشتن " مادر فولاد زره " و آزاد سازی " فرخ لقا " از دست رفته می داند ، قصد خود کشی می کند :

     " دیگر زنده بودن من به کار نمی خود . خنجر کشید که بر خود زند ، اقبال شاه خنجر از دست او گرفت " (415) .

      در کنت مونت کریستو اندیشه ی خودکشی هنگامی برای نخستین بار به ذهن " دانتس " راه می یابد که چند سال از  حبس او در سیاهچال می گذرد ؛ همدمی ندارد و عرصه ی زندگی بر او تنگ می شود . پس می کوشد با خودداری از خوردن جیره ی غذایی و صحنه سازی برای نگهبان زندان ، زمینه را برای مرگ تدریجی و شکنجه آمیز خود فراهم آورد:

    " امروز من تمام آن کسان را که ممکن بود مرا مایل به زندگی نمایند ، از دست داده ام . دیگر زندگی را برای چه کسی می خواهم ؟ امروز من می میرم به میل خودم و بعد از خستگی ، به استراحت می خوابم " ( ج 1 ، 132 ) .

     یکی از عشاق برجسته در رمان فرانسوی " ماکزیمیلین مورل " 1 نام دارد که بر " والانتین " 2، دختر " ویلفور " ، مهر افکنده است اما پدر قصد دارد دختر را به " فرانز " 3 بدهد که " بارون " 4 ، ژنرال و دارای نفوذ سیاسی است . " کنت مونت کریستو " به کمک اطلاعاتی که در علم شیمی دارد ، توانسته  " والانتین " را در حالی میان مرگ ظاهری و حیات زیست شناختی قرار دهد تا او را از آسیب نامادری ایمن نگاه دارد اما نمی خواهد از این راز سر به مهر بر    " ماکزیمیلین مورل " پرده بردارد و عاشق ، معشوقه ی خود را مرده می پندارد و در نتیجه قصد خودکشی دارد :

     " حال مونت کریستو ـ که دعوی حمایت و  نگهداری مرا داری ـ خواهید دید که من خود را می کشم و نمی توانید ممانعت نمایید . مورل خنده از روی جنون کرده و جست به طرف تپانچه . کنت با رنگی پریده اما فروغی در دیدگان ، دست برد و تپانچه را گرفت " ( ج 6 ، 53 ) .

     یکی از گونه های خودکشی ، برانگیختن بداندیشان و جنایتکاران به خودکشی از جانب " کنت مونت کریستو " به عنوان شکلی از انتقامجویی و اجرای " عدالت الهی " است . او به این ترتیب می تواند نامادری " والانتین " و همسر " ویلفور " را ـ که از روی حسابگری مالی و آزمندی دو تن از اعضای خانواده ی " والانتین " ، مستخدم خانه و پسر نوجوان خود را به زهر به قتل رسانده است ـ ناگزیر می کند که خود را بکشد تا راز  جنایاتش را بر همگان آشکار نکند :

     " ویلفور در را با لگد شکست . در مدخل اتاق خلوتکده زن خود را ایستاده دید با رنگی پریده و سیمایی به کلی پژمرده ، خیره خیره به او نظر می کند . . . زن جوان دست لرزان خود را به طرف او دراز کرده گفت : آنچه می خواستی به عمل آمد . . . دو ویلفور به وحشتی تمام پس پس رفته از دور بر جسد بی روح زنش نظر می کرد " ( همان ، 96 ) .

    چنان که گفته ایم ، " ادموند دانتس " دل به نزد " مرسده " برده بود اما در شب ازدواج ، دستگیر شده به زندان می افتد . رقیب عشقی او ، " فرناند " ، با " مرسده " ازدواج می کند و از رهگذر خیانت به مصالح کشور و آزمندی ، به درجه ی ژنرالی و عنوان " کنت " می رسد اما تا کنون اسرار جنایات و خیانت او فاش نشده است . " دانتس " هم به یک دلیل شخصی هم به انگیزه ی میهن دوستی ، در اندیشه ی انتقامجویی از " فرناند " است و به همین خاطر ، پس از افشای خیانت او به وطن و آبروریزی وی ، چنان عرصه را بر او تنگ می کند که جز خودکشی ، چاره ای نمی یابد ، به ویژه که هم پسرش ، " البر " ، و هم همسرش ، " مرسده " ، خانه ی او را ترک گفته اند :

     " صدای آلبر را شنید که به مرسده می گفت : بیا مادر برویم . این جا دیگر خانه ی ما نیست . . . دوید به طرف پنجره . دید آن ها را که می روند . . . امید داشت که شاید یکی از آن ها برگردد . . . پس امیدی دیگر ، او را باقی نماند . صدای تپانچه بلند شد و دودی از اتاق بیرون آمد . مورسرف 1 ، خود را کشت " ( ج 5 ، 138 )

  1. بن مایه ی انتقامجویی ، در هر دو اثر مشترک است :  " دانتس " شخصیتی دردمند ، ستم دیده و زیان یافته است و طبیعی است که پس از تحمل چهارده سال حبس و دستیبابی به گنجی عظیم ـ که سیزده میلیون " اگو " ( اشرفی ) ارزش داشته است و به او قدرت اقتصادی ـ اجتماعی می بخشد ـ در اندیشه ی انتقامخواهی باشد ؛ به ویژه که او خود را به خطا نمود عدالت الهی در زمین و کسی می داند که موظف است " قسط " و " عدالت " را در جامعه ای بر پای دارد که نهادهای قانونی و اجتماعی قادر به استقرار آن ، نیستند . یک بار به هنگام اجرای مراسم اعدام راهزنی در " رم " خطاب به " فرانز " 2 می گوید :

     "  اگر کسی کاری کرده است که دل مرا چنان به درد آورده که متصل ، صدمه ی آن را دارم ، هرگز مجازات او را با دوئل 3 نمی دهم . اگر بتوانم ، من هم او را به دردی دچار می کنم که او هم مثل من شبانه روز ، صدمه ی آن را بکشد "     ( ج 2 ، 148 ) .

      مصداق عینی و کامل این گونه انتقامجویی ، " دو ویلفور " نایب وکیل پادشاه " است که با وجود این که می داند او بی

گناه است ، حکم به حبس ابد او می دهد ؛ او را " خطرناک " می شمارد و دستور می دهد حتما در سیاه چال حبس شود .   " کنت مونت کریستو " برای بی آبرو کردن این تبهکار قضایی و سیاسی ، غیر مستقیم ترتیبی می دهد که " بندتو " نامی یکی از جنایات او را ـ که کوشش برای دفن یک نوزاد زنده در گوشه ی باغ شخصی خود بوده است ـ در دادگاه عالی فاش کند و همه ی حیثیت دروغین وی پیش دوستان متنفذش بر باد رود . " دو ویلفور " ناگزیر می شود به این جنایت  اعتراف کند :

      " نه ، نه ، هیچ دلیلی لازم نیست و حاصلی ندارد . . . می دانم که انتقام و کیفر اعمالم را باید درک کنم و مجازات افعال خویش را بیابم . پس می گویم و اقرار و اعتراف می کنم آنچه این پسر گفت ، تمام ، راست و صحیح است " ( ج 6 ، 92-91) .

     " دو ویلفور " در پایان رمان پس از تحمل ضربات روحی متعدد و مشاهده ی مرگ همسر و تنها پسرش با زهر ، دچار جنون می شود و دیوانه وار همان کاری را می کند که در آن شب شوم مرتکب آن شده است . نکته ای را که باید در پیوند با انتقامجویی " کنت مو نت کریستو " از خانواده ی " دو ویلفور " در نظر داشت ، این است که قهرمان انتقامخواه ما ، خود طرز و میزان استفاده از این زهرها را به اطلاع همسر " دو ویلفور " رسانده است :

     " کنت به آن طرف متوجه گردید . چون رسید ، دو یلفور را دید که نوکران او را احاطه کرده اند و او را تماشا می نمایند که بیلی در دست گرفته و زمین را می کند و می گوید : این جا نیست . دورتر است . جای دیگر را کنده و باز ترک کرده ، موضع دیگر را می کند " ( ج 6 ، 99 ) .

     اما بزرگ ترین ضربه ی مالی بر " دانگلار " هنگامی وارد می شود که به " رم " رفته ، پنج میلیون فرانک از صرافی نقد می کند . این سرمایه درواقع ، امانت مالی یک سازمان خیریه است که قرار است یک روز بعد به آن بازگردد . " کنت مونت کریستو " با علم بر این واقعیت ، ترتیبی می دهد که وی به دست راهزنی گرفتار شود و تمامی آن را از او بازپس می گیرد و به این ترتیب ، ضربه ی مالی سختی بر او وارد می کند و از هستی ، ساقطش می کند و سپس هویت خود را به او معرفی می کند :

      " من آن کسم که تو مرا فروختی و به دست دشمن دادی . من آن کسم که تو نامزدم را از دستم گرفتی و به دشمنم دادی . من آن کسم که مرا در حبس افکندی و آزادی مرا از دستم گرفتی . من ، آن کسم که پدر مرا در مفارقت من با گرسنگی و بی چیزی کشتی . من ، آن کسم که با تمام این بلاها ـ که بر سرم آوردی ـ باز ترا عفو کردم و بخشیدم ، زیرا که خود نیز محتاج به عفو و بخشایش خدایی هستم ؛ منم ادموند دانتس " ( ج 6 ، 137 ) .

    در امیر ارسلان ، انتقامخواهی قهرمان ، دو جهت دارد : نخست ، کینه خواهی ملی و خانوادگی و دو دیگر ، کینه توزی  شخصی . او چون در دربار خدیو مصر به هویت واقعی خود پی می برد و درمی یابد که شاهزاده بوده و " سام خان فرنگی " ، کارگزار " پطرس شاه فرنگی " ، پدرش ، " ملکشاه " ، را کشته است ، بر سر غیرت و حمیت می آید و پس از تباه کردن " الماس خان فرنگی " (27) ـ که به دستگیری " خواجه نعمان " ، پدر خوانده ، و مادر خودش آمده است ـ به " روم " باز گشته ، " سام خان " فرنگی را می کشد و سرزمین مادری خود را آزاد می کند :

     " تیغ را جبرا و قهرا از کفش بیرون کشید و زد به فرقش . . . مرد و مرکبش چهار پاره شدند . . . امیر ارسلان همان طور با لباس خون آلود

داخل بارگاه شد . قدم به پلکان تخت گذاشت ؛ تاج را از زمین برداشت و بوسید و بر سر گذاشت " (41) . 

      دومین بخش انتقامخواهی قهرمان ، متوجه کسان و نیروهایی می شود که " فرخ لقا " را از او گرفته اند . نخستین رقیب عشقی ، " امیر هوشنگ " ، پسر " پاپاس شاه فرنگی " ، است . ازدواج او با " فرخ لقا " ، ازدواجی تحمیلی و به دلیل مصلحت طلبی های سیاسی و تحکیم موقعیت " پطرس شاه فرنگی " و پدر داماد است . " امیر ارسلان " در شب زفاف ، داغ بر دل داماد غاصب می نهد و در حالی که در کنار عروس آرام گرفته ، داماد را بی جان می کند  و وقتی " فرخ لقا " علت را می پرسد ، " امیر ارسلان " می گوید :

     " نازنین ! می خواستی نکشم و چنین رقیبی را زنده بگذارم ؟ ملکه گفت : قربان دست و بازویت ! خوب کردی کشتی " (175) .

    اکنون که به مناسبتی از " فرخ لقا " ، " امیر ارسلان " و " امیر هوشنگ " یاد کردیم ، شایسته است به برخی همانندی های دیگری بپردازیم که در هر دو اثر ، هست . " امیر هوشنگ " به عنوان یک شوهر تحمیلی و متنفذ ، سیمایی مانند        " فرناند " در کنت مونت کریستو دارد که داماد دلخواه " دو یلفور " است . او می خواهد دختر خود ، " والانتین " ، را به       " بارون فرانز دو پینای " بدهد تا موقعیت خود را در سلسله مراتب طبقات اجتماعی ، پایدارتر سازد و در ضمن ، ثروتی را هم که از خانواده ی مادری دخترش به او می رسد ، تصاحب کند . به دنبال تحقیقات و افشاگری " نوارتیر دو ویلفور " 1 از هویت و سوابق خائنانه ی " فرانز " ، آنچه می توانست مایه ی ثبات موقعیت اجتماعی " دو یلفور " شود ، باعث آبروریزی بیش تر او می گردد و مجلس عروسی به هم می خورد ، همان گونه که " دو ویلفور " با فرستادن چند مأمور ، شب عروسی " ادموند دانتس " را با " مرسده " به هم زد و به زندانش فرستاد :

     " در همان وقت ، مادام دو یلفور داخل خلوت شده از شوهرش پرسید که تفصیل چه چیز است ؟ نوتر [ ثبات ، محضردار ] 2 و شهود در تالار معطل مانده اند و نمی دانند که تکلیف چه چیز است . فرانز هم که رفته است . دو ویلفور همین قدر گفت که پدرم به موسیو فرانز تفصیلی گفت که بعد از آن، دیگر وصلت با فرانز ممکن نخواهد شد " ( ج 5 ، 2 ) .

     صحنه ی به هم خوردن بساط عروسی " فرانز " ، شباهت زیادی به کشته شدن " امیر هوشنگ " ، داماد ، در امیر ارسلان دارد . حال پدر عروس ، " دو یلفور " ، همان اندازه خراب است که حال " پطرس شاه " :

     "  آه از نهاد پطرس شاه برامد . گریبان درید و گریه ی زیادی کرد . . . بعد از این که قدری ملکه را دلداری داد  و استمالت کرد ، برخاست بیرون آمد " (182-181) .

     " امیر ارسلان " که نمی تواند دوری " فرخ لقا " را تاب آورد ، هر شب چون عیاران پنهان از چشم " پطرس شاه " و نگهبانان ، در لباس سیاه شبگردان ، کمند به دیوار باغ افکنده ، دیده به دیدار دوست روشن می کند :

     " کمند را از دسته ی خنجر نجات داد و چین چین و حلقه حلقه چون کمند دلبران نموده انداخت به دیوار باغ . کمند بند شد ؛ چون مرغ سبک روح بالا آمد . . . نظر کرد بر فراز تخت . چشمش بر آفتاب جمال و زلف و خال ملکه ی آفاق افتاد " ( 226-225) .

    این صحنه ـ هر چند یادآور رفتار عاشقانه ـ حماسی " زال " برای دیدار با " مهراب " کابلی است ـ  شباهتی بیش تر به صحنه ای دارد که " مورل " برای دیدار ممنوع خود با " والنتین " ناگزیر می شود لباس مبدل باغبانان را بپوشد و از دیوار خانه ی " دو یلفور " بالا رود و بتواند از پشت حفاظ ، دست محبوبه را لمس ، و با او گفت و گو کند :

     " این جوان ، لباس باغبانان دربر داشت . بعد از دخول به سبزه زار ، یکسر آمد و پهلوی شبکه ایستاد و سر را از بالای تخت ها ـ که پشت شبکه کوبیده بود ند ـ بالا برده بر دختر سلامی کرد . جوان گفت : مترس والانتین ؛ منم " ( ج 3، 121) .

     نخستین دیدار " امیر ارسلان " با " فرخ لقا " وقتی است که " ملکه ی افاق " از کلیسا بیرون آمده سوار بر مرکب در حالی وارد کوچه ای می شود که " پطرس شاه " و " قمر وزیر " در راست و چپ او می آیند . در این حال ، " فرخ لقا " نارنجی طلایی در دست دارد با آن ، بازی می کند اما به محض دیدن " امیر ارسلان " آن را به طرف وی پرتاب می کند :

     " همین طور نگاه حسرت آمیز به امیر ارسلان می کرد و می آمد تا نزدیک او رسید . به اشاره ی چشم و ابرو پرسید : تو را چه می شود ؟ و نارنج طلایی ـ را که در دست داشت ـ برای امیر ارسلان انداخت . امیر ارسلان در هوا نارنج را گرفت " ( 166) .

    تصور من این است که این صحنه نیز ، متأثر از صحنه ای مشابه در کنت مونت کریستو است که زن زیبارویی در لباس مبدل روستاییان در کارناوالی در شهر " رم " دسته گلی را به طرف " آلبر " 1 می اندازد و وی برای این که در ازدحام مردم شناخته شود ، روز دیگر پیوسته این دسته گل را روی سینه ی خود می نهد تا آن خوبرو او را بشناسد ؛ برایش پیغامی بفرستد و دیدار میسر گردد :

     " آلبر دسته گل بنفشه ی دیروزی را با وجود پژمردگی به سینه ی خود نصب نمود . در نخستین صدای ناقوس ، سوار شده به تفرج رفتند . در دوره ی دوم بود که دسته ی گل بنفشه ی تازه ای از کالسکه . .  . به طرف آلبر پرتاب شد . . . باری ، آلبر با شعف تمام بنفشه ی تازه را به جای بنفشه ی پژمرده نهاد و بنفشه ی کهنه را در دست نگه داشت و چون با کالسکه ی آن ها مصادف شد ، آن را به لب ها سوده و بوسید ؛ عملی که بسیار تفریح می داد ؛ نه تنها بر صاحب دسته گل ، بلکه بر رفقای او نیز " ( ج 2 ، 165 ) .

     صحنه و رخداد دیگری که به گمان من " نقیب الممالک " زیر تأثیر آن قرار گرفته ، رخداد آوارگی مادر " امیر ارسلان " ، " بانو " و همسر " ملکشاه رومی " ، است . می دانیم هنگامی که " سام خان فرنگی " به " روم " حمله می کند ،        " ملکشاه " کشته و " بانو " اسیر و برده می شود . او خود نقل می  کند :

     " سام خان فرنگی با سی هزار سپاه جرار بی خبر از کشتی بیرون آمدند و ریختند در شهر روم و مشغول غارت و قتل عام هستند . گفتند : بانو ! چه نشسته ای که سام خان فرنگی به بارگاه ملکشاه جمعی از امیران را کشت و حالا به حرم می آیند . همین که این خبر را شنیدم . . . به مطبخ رفتم و لباس حریر را بیرون آوردم و این لباس کثیف کهنه را پوشیدم و خود را در میان کنیزان پنهان کردم که سام خان با جمعی از فرنگیان ریختند در حرمخانه . از بچه و بزرگ دست همه را بستند و زنجیر به گردن انداختند و همگی ما را اسیر کردند " ( 5) .

     چنان که از آخرین جمله های عبارت برمی آید ، " بانو " به عنوان ملکه ی " روم " به اسیری و بردگی رفته و            " ملکشاه " کشته شده است . اینک می افزاییم که رخداد به اسارت رفتن " بانو " و کوشش " سام خان فرنگی " برای فروش زنان حرم در  کنت مونت کریستو ما به ازایی دارد . حقیقت این است که " کنت مونت کریستو " از دختری زیبا و جوان به نام " هایده " 1 مراقبت و حمایت می کند که وضعی چون " بانو " داشته است . پدر او " علی پاشا " نام داشته که بر بخشی از " یونان " به نام " ژانینا " 2 حکومت می کرده است . دولت " عثمانی " با خیانت " کلنل فرناند موندگو " ـ که در خدمت " علی پاشا " بوده است ـ موفق شده سرزمین " علی پاشا " را تصرف کند . " فرناند " همسر " علی پاشا " را ـ که واسیلیکی " 3 نام داشته است ـ و دختر وی را به عنوان " برده " به یک نفر ارمنی می فروشد . " کنت مونت کریستو " این دختر را خریده و در قصر افسانه ای خود اسکان داده و او را دختر خوانده ی خود می داند . در این حال " بانو " از روی      " هایده " ، " ملکشاه " از روی " علی پاشا " ، " سام خان فرنگی " از روی " کلنل فرناند موندگو " و " خواجه نعمان " از روی " کنت مونت کریستو " الگو برداری شده اند . در رمان " دوما " صحنه ای هست که " هایده " را در " مجلس اعیان " نشان می دهد که بر ضد " ژنرال فرناند موندگو " ـ که خود در " مجلس اعیان " حضور دارد ـ اعلام جرم می کند :

     " بعد از لحظه ای سکوت ، دختر گفت : این هم سندی است که در اثبات دعوی ، کمال اهمیت را دارد ؛ یعنی قباله ای است که مرا و مادرم را فروخته اند به تاجری ارمنی " الکبیر نام " که بایع ، فرانسوی است و همان صاحب منصبی است که در مقاوله ای که از روی نامردی و لئامت نفس با دربار عثمانی نموده و خیانت به پدرم کرده است ؛ ما را از غنیمت  ، حصه ی مخصوص خودش قرار داده ؛ ما را که زن و دختر ولی النعمت خودش بودیم ، به هزار کیسه تقریبا چهار صد هزار فرانک فروخته " ( ج 5 ، 88 ) .

       دومین رقیب شخصی " امیر ارسلان " ، " قمر وزیر " است که " فرخ لقا " را از سال ها پیش می خواسته و او را از پدرش خواستگاری کرده اما جواب رد شنیده (118) اما هنوز هم بر او طمع کرده است و خیال خام در سر می پزد . او جادوگر است و هیچ اسلحه ای جز " شمشیر زمرد نگار " بر او کارگر نیست (303) . " امیر ارسلان " سرانجام از او انتقام می گیرد و تباهش می کند (404) . " افزون بر " قمر وزیر " ، " فولاد زره " و " مادر فولاد زره " نیز مدتی " فرخ لقا " را در حبس خود دارند اما هر دو به دست " امیر ارسلان " کشته می شوند ( 387 ، 469 ) . 

  1. بن مایه ی جوانمردی ، در هر دو اثر مشترک است : با آن که بیش تر قهرمانان به صفت جوانمردی متصف و شناخته هستند ، " امیر ارسلان " و " کنت مونت کریستو " مثل اعلای چنین قهرمانانی اند . " ادموند دانتس " شخصیتی درد آشنا ، مهربان و خونگرم است و ملاحان او را بسیار دوست می دارند ( ج 1 ، 4 ) او پس از تحمل چهارده سال تلخی زندان ، سیمایی جدی ، سختگیر و منتقم می یابد . با این همه ، در قبال بداندیشان ، تباهکاران و ستمکاران ، خشن و غیر قابل انعطاف و برعکس در راستای ستمدیدگان ، نیازمندان و حتی آنان که خطاکارند ، از هر طبقه و لایه ی اجتماعی ، مهربان و بخشنده است . چون درمی یابد که " پی یر مورل " 4 ـ یکی از صاحبان کشتی ای که " ادموند " در آن کار می کرده است ـ  به ورشکستگی مالی گرفتار آمده است ، به طور ناشناخته و گویا از طرف یک لرد انگلیسی نیکوکار به نام      " لرد ویلمور" اما به نام " سند باد بحری " برایش کیسه ای پول ارسال می دارد که زیان مالی اش را جبران کند و چون آگاه می شود که کشتی حامل بار تجاری " مورل " در آب های اقیانوس هند غرق شده ، کشتی تازه ای برایش به دریا می اندازد . این اندازه سخاوت و جوانمردی به این دلیل است که " کنت مونت کریستو " دریافته در غیاب خودش ، "  مورل " از پدر بیمار ، فقیر و گرسنه ی او ، دستگیری می کرده و حتی هزینه های مربوط به کفن و دفتش را از کیسه ی فتوت خود پرداخته است . " مورل " ـ که نمی تواند ورشکستگی مالی خود را تاب آورد ـ برای این که ثابت کند که نسبت به مطالبات طلبکاران خود بی اعتنا نیست ، قصد خودکشی دارد که :

     " ناگاه صدای دخترش را شنید . برگشت و چشمش بر دخترش افتاد و تپانچه از دستش ساقط شد . دختر نفس زنان و با تپش دل فریاد زد : پدر ! خلاص شدی و کیسه ای از ابریشم سرخ به او نمود . . . مورل کیسه را از دست او گرفته و دلش تپید و خیالی دور به خاطر آورد که این کیسه را می شناسد و شاید روزی از او بوده است . از یک سمت ، سند بیست و هشت هزار و پانصد فرانک قرض مورل وجه ضمن شده و قلم کشیده شده  و از سمتی هم الماسی به درشتی فندقی آویخته با قطعه کاغذی که در روی او نوشته بودند " جهیز ژولی 1 " ( ج 2 ، 77 ) .    

      چنین صحنه ای را با اندکی تفاوت در امیر ارسلان سراغ می توان گرفت . چنان که می دانیم ، " امیر ارسلان " در قهوه خانه ی شخصی به نام " خواجه کاووس " کار می کند و خود را فرزند او قلمداد کرده است . این خواجه ، مسلمان است و علت حمایت او از قهرمان ما ، همین حمیت دینی است . " خواجه کاووس " برادری به نام " خواجه طاووس " دارد که دروازه بان پایتخت است و به دلیل مسلمان بودن ، " امیر ارسلان " را ـ که تصویرش در ده دروازه ی شهر در معرض دید همگان است ـ گرفته نزد خود نگاه می دارد تا به چنگ " قمر وزیر " نیفتد و کشته نشود . باری ، قهرمان قصه ی ما ، خود را به شدت مدیون این دو برادر می داند ، زیرا یکی جانش را از آسیب وزیر نجات داده و دیگری به او محلی برای کار و زندگی داده است . پس مترصد است که به نوعی خدمتی بزرگ و مالی به آن دو ابراز دارد و دین خود را به  آن دو بپردازد . وقتی شبانه در کلیسا به دیدن " فرخ لقا " می رود ، چشمش به صلیبی می افتد که جواهرهای گران بها و زیادی در آن به کار رفته است . او در این حال ، به یاد حامیان خود می افتد و در عالم جوان مردی آن را برداشته با خود به قهوه خانه می آورد :

      " اما امیر ارسلان نظر کرد ؛ دید خاجی در صدر کلیسا آویخته اند که از صد من طلای ناب ساخته اند . به قدر بیست من ، جواهر بر او کار کرده اند . با خود گفت : نامرد من ، دو ماه متجاوز است در خانه ی خواجه کاووس هستم . منفعتی که باید از من به او برسد ، نرسیده است . این خاج را برای او می برم . . . امیر ارسلان [ به حامیان خود ] گفت : حالا سه ماه بلکه چهار ماه است مرا در خانه ی خودتان نگاهداری می کنید و زحمت مرا کشیده اید و از من ، نفعی به شما نرسیده است . خاج اعظم را ـ که صد من طلا و جواهر دارد ـ برای شما آورده ام " ( 177-176) .

     " محجوب " ـ که از خاستگاه این دستبرد قهرمان آگاهی ندارد ـ رفتار قهرمان را مورد نکوهش قرار می دهد :

      " نتیجه ی این حسن خدمت ، آن رسوایی می شود که چند بار خواجه کاووس و خواجه طاووس را دستگیر می کنند و به زنجیر می کشند و زیر چوب و فلک می اندازد " ( مقدمه ، بیست ) .

  1.  قهرمانان ، گاه انتقام هایی کورانه می گیرند : " دوما " اصرار دارد نشان دهد آن که کینه ای از بد اندیشان در قلب خود دارد ، چه بسا کورانه رفتار کند و رفتار نسنجیده ی خود را در راستای دیگران ، عین صواب و مصداق " عدالت الهی " تلقی کند . " کنت مونت کریستو " تا اواخر رمان ، چنین نگرشی دارد و در پاره ای از انتقام جویی هایش ، از روی خشم و غریزه رفتار می کند نه منطق و خردورزی . او به " مرسده " ـ مادر " آلبر " و همسر " فرناند " که اکنون " مرسده موندگو " نامیده می شود ـ می گوید :

     " من قسم یاد کرده ام که انتقام از فرناندو موندگو ماهیگیر [ سابق ] ، شوهر کاتالان مرسده ، بگیرم . . . چون بعد از پانزده سال که از زندان بیرون آمدم ، در سر قبر پدرم قسم خوردم که انتقام خود را از فرناند بگیرم و این است که گرفتم . . . مادام ! این ممتنع است که این نسل خبیث و نژاد ناپاک را بی مجازات بگذارم . این خود ، نافرمانی است به اراده ی خدا که مرا برای همین مجازات و کیفر دادن برانگیخته . . . در کتب مقدسه ، مسطور است که گناه پدران تا نسل سوم و چهارم فرزند را فرو می گیرد . پس در مقامی که خدا چنین می گوید ، من چرا نگویم ؟ " ( ج 5 ، 111- 108 ) .

     مصداق هایی از این انتقام کورانه را در مورد قتل های زنجیره ای در خانواده ی " دو ویلفور " می توان یافت . " کنت مونت کریستو " با آشنایی با " آبه فاریا " در زندان ، فرصتی می یابد تا از او اندکی " شیمی " بیاموزد . او پس از آزادی بسیاری از این داده ها را در اختیار " مادام دو یلفور " قرار می دهد :

     " انواع و اقسام سمومات و طریق اخذ آن ها و چگونگی استعمال تمام آنچه متعلق به آن ها بود ، به قسم های مختلف گفته شد و مادام ، با میل غریبی گوش می داد و با خود تقریر می کرد . . . کنت ، بیش تر از آن که میل داشت بفهمد ، از حالات و مقصود مادام دو یلفور از این صحبت ها فهمید . با خود گفت : عن قریب می بینم که این زن ، چه آتشی در این خانه روشن خواهد کرد ! " ( ج 3 ، 133 ) .

     این زن کینه توز و آزمند ، با بهره جویی از این اطلاعات ، ابتدا " مارکی دو سن مران " 1 و سپس " مارکیز دو سن مران " ، را مسموم می کند . پزشک باوجدان خانواده ، مرگ این دو تن را قتل عمد و مسمومیت با زهر تشخیص می دهد و به " دو یلفور " هشدار می  دهد که اگر کوتاهی و مسامحه کند ، قتل های دیگری هم به دنبال خواهد بود اما او به خطا    " مادموازل والنتین " را ، قاتل می پندارد :

     " مادموازل والانتین بوده است که بسته ی دواهایی را که برای موسیو سنت مران فرستاده شد و او خورد و مرد و مادموازل والانتین بوده که دوای مادام دو سنت مران را می ساخته . او نیز مرد " ( ج 5 ، 28 ) .

     " مادام دو یلفور " هم توانسته مستخدم خانه را مسموم کند ، هم پسر خود ، " ادوارد " 2 را و پس از کشتن همگی ،

خود را با زهر به قتل رسانده است . انتقام کور " کنت مونت کریستو " را به ویژه هنگامی خواننده کاملا محکوم می کند که از مرگ " والنتین " نیز دفاع می کند :

     " کنت چون شیر زخم خورده غرش کرد و گفت : بدبخت ! بدبخت ! تو والانتین را دوست داری ؟ این دختر را دوست  داری ؟ از طایفه ی ملعونه و شجره ی خبیثه ؟ " ( ج 5 ، 150 )

     البته ، " کنت مونت کریستو " سپس در نگرش خود بازنگری می کند و بسیاری از کسانی را که در لیست سیاه او قرار دارند ، می بخشاید و حتی مقدمات ازدواج برخی مانند " والنتین " و " مورل " را هم فراهم می آورد و بخشی از ثروت خود را به آن دو می بخشد ( ج 6 ، 23 ) .

     پرهیوی از این گونه ذهنیت ـ که قهرمان چنان در اجرای عدالت افراط ورزد که به جای خیر ، شر برساند ـ در " امیر ارسلان " هم هست . نخستین مورد ، هنگامی است که قهرمان ساده اندیش ما جوانی را می بیند که در برگرفتن لقمه ، بر پدر خود پیشی می گیرد . پس در مقام دفاع از پدر پیر برآمده ، به جوان رهنمود و هشدار می دهد اما جوان بی مروت در آغاز ، قهرمان ما را " " حرام زاده ی مادر به خطا " می خواند و سپس با چوبدستی خود به او حمله می کند و به وی " زور و مردی می فروشد " :

     "  خیره خیره بر امیر ارسلان نگاه کرد . نعره برآورد که : حرام زاده ی مادر به خطا ! کیستی و تو را چه نسبت که در این جا قدم بگذاری ؟ نمی دانستی که اینجا ، سرزمینی است که ایمان فلک ، رفته بر باد ؟ و چوبدستی ای را ـ که در کنار دستش بود ـ ربوده به امیر ارسلان حمله کرد " (583) .

     در این جا است که قهرمان انتقامجوی ما ـ که به نرمی می تواند چوبدستی را از دست او بیرون آورد و او را مرعوب و شرمنده ی خود کند ـ با شمشیری که باید تنها در جنگ به دیوان به کار رود ، او را بی جان می کند :

     " چنان به زیر بغلش نواخت که [ شمشیر ] از کتفش زبانه کشید . سر و دستش به یک طرف افتاد " ( همان) .

         دومین مورد نیز ، هنگامی است که جوانی حاضر نیست دارویی را بخورد که مادر برای بهبودش لازم می داند . او نیز جسارت نشان داده ، سیلی سختی به " امیر ارسلان " می زند و او را خشمگین و انتقامخواه می کند :

     " همین که جوان بیمار این سخن را شنید ، چهار انگشت لمس کرد . . . چنان سیلی محکمی بر بناگوش امیر ارسلان زد که درد بر دلش پیچید . سرش دنگ دنگ صدا کرد . رگ غیرتش به حرکت درآمد . . . دست به قبضه ی شمشیر زمرد نگار رسانید . غلاف کش همین طور که خوابیده بود ، بر کمرش نواخت که دو نیم شد " ( 587-586) .

  1.     در هر دو اثر ، چیزی از " رومئو و ژولیت " هست : گفته ایم که " کنت مونت کریستو " تا پیش از پالایش روانی و فکری ، در قبال خانواده ی " دو یلفور " حالت انکار و عداوت داشت و وقتی شنید که " ماکزیمیلین مورل " بر      " والنتین " ، د ختر " دو یلفور " ، مهر می ورزد ، او را نکوهید اما پس از تحول فکری ، همه ی کوشش خود را برای نجات " والنتین " از زهری که نامادری به او خورانده بود ، به کار برد و زمینه را برای ازدواج دو دلداده فراهم ساخت .

" دوما " فکر ازدواج دشوار و غیر ممکن این دو دلباخته را از نمایشنامه ی پنج پرده ای رومئو و ژولیت 1 (1599)        " شکسپیر " 2 گرفته است . می دانیم که داستان عشق این دو عاشق به خاطر رقابت ها و دشمنی های دو خانواده ، به مرگ " ژولیت " ، " رومئو " و " داماد تحمیلی " خانواده ی عروس کشید . آنچه میان شخصیت های تراژدی " شکسپیر " و عشق ممنوع دو دلداده در رمان کنت مونت کریستو مشترک می نماید ، نخست عشق راستین ومعصومانه ی میان دلباختگان است . دوم ، دیدار های پنهانی ، شبانه و ممنوع دو عاشق با بالا رفتن از دیوار باع معشوق و رازگویی آرام و آهسته با یکدیگر در بالن خانه ی " ژولیت " . سوم ، قول ازدواج به هم ، علی رغم مخالفت پدران خانواده است . چهارمین وجه اشتراک ، داروی خواب آوری است که " کنت مونت کریستو " به " والنتین " و دوست " رومئو " به " ژولیت " می دهد تا به مدت چند روز به خواب روند و آن دو را زنده در گور نهند تا سپس در فرصت مناسب از گور بیرون آورده فراری دهند ؛ با این تفاوت که در تراژدی " شکسپیر " در پی یک رشته تصادف ، دلباختگان می میرند یا خودکشی می کنند اما در رمان " دوما " به وصال می رسند .

    یاری " کنت مونت کریستو " به " مورل " و دست برداشتن از عنادش با " والنتین " ، خود آغازی برای تحول روانی و ذهنی قهرمان نیز هست . او درمی یابد که سرنوشت کسانی مانند این دو دلداده ، نباید تابعی از انتقامجویی کور وی از " دو یلفور " شود . در این کینه توزی کور ، هم " ادوارد " ، پسر نوجوان " دو یلفور " به زهر مرده است ، هم نوکر باوفای خانواده . پس می کوشد " والنتین " را ـ که پدر می خواهند به عقد " آلبر " درآورد ـ از آسیب این ازدواج مصلحتی و حسابگرانه ایمن دارد . پس به او توصیه می کند داروی کذایی را بخورد و چون در گورش نهادند ، بر خود بیمناک نشود :

     " والانتین ! هر واقعه که به شما وارد شود ، وحشت نکنید . اگر رنجی به شما رسد و حواس شما مختل گردند ، گوش نشنود و چشم نبیند و لامسه مفقود گردد ، ابدا وحشتی نباید بکنید و اگر به هوش آمدید و خود را در تابوتی دیدید یا در قبری مشاهده نمودید ، مطلقا نباید ترس و واهمه نمایید و با خود بگویید که شخصی چون پدر مهربان ـ که سعادت مرا و مورل را می خواهد ـ اکنون مراقب حال من است " ( ج 6 ، 29-28) .

    در امیر ارسلان ، ازدواج قهرمان با " فرخ لقا " ممکن نیست ، زیرا سلطان کنونی " روم " ، همان قاتل " سام خان فرنگی " ، کارگزار " پطرس شاه فرنگی " و عامل او در " روم " و نیز قاتل " الماس خان " ، سفیر او در "  مصر " است . وقتی " شمس وزیر " به " پطرس شاه " می گوید که تنها چاره ی کار ، ازدواج قطعی " امیر ارسلان " با " فرخ لقا " است و شاه ، انتخاب دیگری ندارد ، " پطرس شاه " شگفت زده ، خشمگین و بد گمان می شود :

     " پطروس شاه گفت : وزیر ! امیر ارسلان ، دشمن من است و من به خون او تشنه ام . یک قطره ی خون او را با عالمی ، برابر می دانم . اگر گیر من بیاید، او را ریز ریز می کنم . چگونه دختر من ، مال امیر ارسلان است ؟ چه طور دختر به او بدهم ؟ این کار، هرگز نمی شود " ( 114) .

      ما پیش تر ، بارها در مورد بالا رفتن " امیر ارسلان " از دیوار کلیسا و قصر " پطرس شاه " و دیدارها و راز دل گفتن ها و سخن دل شنفتن های دو دلداده نوشته ایم ( 172 ، 234 ، 265 ) . " فرخ لقا " ـ که داماد تحمیلی را برنمی تابد ، پس از خلوتی با خداوند ،  شیشه ی حاوی زهر را به دهان می برد که " امیر ارسلان " سر می رسد ؛ خود شهد وصال می نوشد و شب عروسی را بر داماد ، " امیر هوشنگ " ، به شب عزای او تبدیل می کند ( 175) .  

  1.   هر دو قهرملن ، مردگان را زنده می کنند : گفتیم که " کنت مونت کریستو " دارویی به " والنتین " می دهد که خواب آور است و نشانه های ظاهری حیات را به مدت چند روز از انظار پنهان می دارد اما مرگ آور نیست . " دو یلفور " دختر را به گور می سپارد اما " کنت مونت کریستو " وقت نگاه می دارد و به زیرکی و چالاکی او را از گور بیرون آورده از انظار ، پنهان می دارد . او از " مورل " نیز می خواهد که بر وسوسه ی خودکشی ، چیره شود و به او فرصت دهد تا در زمان مناسب ، به وصال محبوبش برساند و به این ترتیب ، آن که " والنتین " را به مرگی مصنوعی از نوع سحر فروبرده ، خود می تواند به او حیات دو باره ببخشد :

     " مورل در قعر دل فریاد زد : والانتین ! والانتین ! . . . و شنید که کنت می گوید : والانتین ! مورل تو را می طلبد و این است لب های او که حرکت می کند . این ، همان است که تو تمام زندگانی خود را بر او وقف نموده ای . مرگ می خواست شما را از هم جدا سازد ، اما از خوشبختی ، من آنجا بودم و بر مرگ غالب آمدم . بعد از این والانتین ! نباید از او جدا شوی ، زیرا که او برای یافتن تو ، قدم به دروازه ی مرگ نهاد . اگر من نبودم ، شما هر دو مرده بودید " ( ج 6 ، 144-143) .

    در امیر ارسلان ، قهرمان با کشتن " فولاد زره " و " مادر فولاد زره " و به اشاره ی " آصف وزیر " از مغز سر آنان ، معجونی می سازد و با آب می آمیزد و بر روی چند هزار شاهزاده و درباری و سربازانی می ریزد که به افسون " فولاد زره " به سنگ تبدیل شده اند . با افشاندن این مایع باطل السحر ، تندیس ها ، دیگر باره جان می یابند و به هیأت پیشین خود بازمی گردند . معنی تلویحی این رفتار قهرمان ، این است که با از میان رفتن خائنان دربار ( از نوع " میرزا علی صغر خان اتابک " صدر اعظم و همانندان او ) دیگر بار وضعیت سیاسی کشور به حالت گذشته بازمی گردد و خلاقیت ، سازندگی و پیشرفت اجتماعی دوباره تجدید می شود :

     " آصف وزیر ، تشتی پر آب کرده ؛ خاکستر فولاد زره و مادرش را در آن تشت ریخت ؛ چند اسمی خوانده بر آب دمید . آب را بر صورت ملک شاپور و وزیر و امیرانش ـ که شبیه سنگ بودند ـ پاشید . به محض ریختن آب ، ملک شاپور با وزیر و دوازده هزار نفر سوار و پیاده فورا به صورت اصلی بازگشتند و از حالت سنگ بیرون آمدند " (470) .

  1.  دو قهرمان ، دلدادگان را به وصال هم می رسانند : ما اندکی پیش در باره ی نقش میانجیگرانه و پدرانه ی " کنت مونت کریستو " در وصال دو دلداده ، "  والنتین " و " مورل " نوشتیم . این بن مایه در امیر ارسلان نیز هست . چنان که گفته ایم ، " ماه منیر " یکی از دلاور زنان این " رمانس تاریخی " است و نقش او در پیروزی های " امیر ارسلان " اندک نیست . او ، راه ورود به " قلعه ی سنگباران " را به " امیر ارسلان " نشان داد (441) . او در فراهم آوردن مقدمات امر برای کشاندن " مادر فولاد زره " به " مملکت پریزاد " و در کنار چاهی نزدیک به تخت " ملک شاپور " سنگ شده ـ که      " امیر ارسلان " زیر آن پنهان شده ـ نقشی اساسی دارد (469) . " ماه منیر " از " اجنه ی مسلمان " است و بر " ملک شاپور " مسلمان مهر افکنده است . داستان عشق این دو ، شباهتی به آشنایی میان " امیر ارسلان " و " فرخ  لقا "  دارد که از طریق دیدن تصویر هم ، بر یکدیگر عاشق شده اند . " امیر ارسلان " به " ملک شاپور " ـ که از عشق " ماه منیر " می گرید ـ می گوید :

     " بدان که این دختر ، حق و حلال تو است و محض خاطر تو ، او را از شهرش آورده ام . این دختر ، دختر " ملک جان شاه " و از طایفه ی " بنی جان " است . مدت سه سال تصویر تو را دیده و عاشق تو شده است و محض عشق تو ، دین اسلام اختیار کرده . وقتی که من عقب مادر فولاد زره به " ملک بنی جان " رفتم ، مرا دید و با من مهربانی کرد و احوالات خودش را گفت و مرا به قلعه ی سنگباران راهنمایی کرد . من با او شرط کردم که او را به تو بدهم و او را برای تو آورده ام . خواهر عزیز من و زن تو است . عاشق بی قرار تو هم هست . برخیز بیا به راحت با او بنشین و شراب بخور . . . امیر ارسلان به ملک اقبال شاه گفت : ان شاء الله بعد از جنگ ملک جان شاه و ملک ثعبان و نجات فرخ لقا ، باید عروسی ملک شاپور بشود " ( 474-473) .

  1.  در هر دو اثر ، دریا نماد است : " دانتس " چند بار به دریا می رود . نخستین بار ، هنگامی است که از پای بساط

عقد کنان او و " مرسده " و در پی نامه ی پستی " فرناند " و اتهام او به جاسوسی و انتسابش به جریان سیاسی " ناپلئون " مأموران دستگیرش کرده ، با قایق به دریا می برند :

    "  دانتش برخاست و نظر کرد به سمتی که زورق می رفت . از مسافت صد ذرع در پیش روی ، دید سنگ سیاه املس را که از آب بیرون آمده و در بالای آن ، حصن محکم " قلعه ی دیف " 1 نمایان است . این صورت غریب و این زندانی مهیب ـ که قریب سیصد سال است اهل "  مارسی " را از حمایت های هولناک و وقایع وحشت انگیز خود به دهشت انداخته انداخته . . . یک مرتبه بی اختیار فریاد زد : قلعه ی دیف ؟ خدایا ! برای چه آنجا می رویم ؟ " ( ج 1 ، 72 ) .

    " دریا " نماد است و دقیق تر بگوییم ، " کهن الگو " 3 است و نشان می دهد که قهرمان آینده ما ، با گذر از دریا ، از یک مرحله در زندگی خود ، به مرحله ی متفاوتی وارد می شود و به بیان آشکارتر ، از اوج آرامش و خوشبختی ازدواج با " مرسده " ـ و این که قرار است ارتقا مقام یافته ، به " کاپیتان " کشتی فرارود ـ به قعر بدبختی و رنج فروافتد . این قلعه در نزدیکی خانه ی " مرسده " قرار دارد و معنی این اشاره این است که او تا پایان عمر ، دیگر سعادت دیدار او را نخواهد داشت ، زیرا این قلعه را ، خاص زندانیان سیاسی و محکوم به حبس ابد ساخته اند و پس از مرگ ، جسدشان را در جوالی از بالای قلعه به دریا می اندازند تا با گلوله ی آهنین بزرگی که به پای زندانی بسته شده ، به ژرفای دریا برود .

    دومین بار پس از چهارده سال ، هنگامی به دریا می افتد که با پیش بینی های قبلی ، می تواند از جوال کذایی بیرون آمده ، طناب گلوله ی سنگین را با کارد از پا جدا کند و شناکنان به صخره ای نزدیک شود . در دومین گذر از دریا ، " دانتس " تنها یک فکر در سر دارد ، و آن انتقامجویی از همه ی کسانی است که به حبس و تباهی او کوشیده اند ؛ " مرسده " را از او گرفته اند و او را از پدر بیمار ، تنها و فقیرش ، به دور کرده اند :

     " همان وقت آثار کینه جویی و عداوت شدید در چشم های او نمایان شد برای این سه نفری که اسباب این همه محبوسی او شدند . پس در دل خود ، تجدید کرد آن عهد انتقامی را که در باره ی دانگلار و فرناند و دو یلفور با خود بسته بود " ( ج 1 ، 203 ) .

    سومین بار هنگامی از دریا می گذرد که موفق به گرفتن برخی از کینه های خود شده و بر بعضی نیز بخشوده است . در این حال ، گذر از دریا ، به معنی گذار از فکر انتقامخواهانه به اندیشه ی بخشایش و درگذشتن از خطای دیگران و افزون بر  همه ، بازنگری در اقوال و افعال گذشته ی خویش است . آخرین فصل در جلد ششم و پایانی رمان ، با این عبارت آغاز     می شود ؛ یعنی که " مورل " هم مانند " دانتس " از این پس ، به مرحله ی دیگری از حیات عاطفی خود رسیده است :

     " پرتو آفتابی رخشان ، سطح دریا را روشن کرده جلوه ی تمام داده بود . حرارت روز متدرجا تخفیف می یافت و نسیم فرح بخشی ، آب را شکافته می رفت " ( ج 6 ، 138) .

    این کشتی ، حامل " مورل " است که به اشاره ی " کنت مونت کریستو " به جزیره ی " مونت کریستو " حرکت کرده است . " دانتس " پیشاپیش به این جزیره ی شخصی آمده و منتظر ورود دلداده ی جوان است تا دست او را در دست           " والنتین " بگذارد و این ، در حالی است که " کنت مونت کریستو " برای سومین بار از " دریا " گذشته و کسانی را که چندی پیش خوار و خفیف می کرد ، اکنون بزرگ می دارد و برای آنان ، نقشی پدرانه ایفا می کند :

    " مرا در عالم نه خویشی و نه فرزندی هست . من تو را به فرزندی اختیار کرده ام و بی اندازه  دوستت دارم . . . مورل ! من تقریبا یک صد میلیون مکنت دارم و آن را به تو می دهم . تو با چنین دولتی عظیم ، می توانی به هر درجه از لذایذ زندگی برسی " ( همان ، 141) .

     " امیر ارسلان " نیز ، دو بار از دریا گذر می کند : نخستین بار ، هنگامی است که با دیدن شمایل " فرخ لقا " در کلیسا ، دل به نزدش برده ترک سلطنت می کند ؛ بر قایقی می نشیند و به سوی شهر یار ، " پطروسیه " ، به راه می افتد :

     " امیر ارسلان گفت : شراع را بکش و از بیراهه برو به جانب فرنگ . . . امیر ارسلان همین که دید به جانب دیار یار می رود ، بر عرشه ی کشتی نشست و هوای عشق ملکه ی آفاق بر سرش افتاد . . . همین طور شعر می خواند و می گریست و کشتی می راند " ( 64) .

     قهرمان ما در این حال ـ با آن که توانسته دشمن را از سرزمین مادری براند و سلطان " روم " شود ، به اعتبار خردورزی ، ناتمام افتاده و دارد دوره ی پر شر و شور جوانی خود را می گذراند و تا کمال ، سال ها فاصله دارد . دومین سفر دریایی " امیر ارسلان " هنگامی است که با " فرخ لقا " در " پطروسیه " ازدواج کرده ، قصد بازگشت به وطن دارد :

     " امیر بحر ، کشتی های دولتی حاضر کرده بود . ملکه و کنیزان را در کشتی جای دادند . امیر ارسلان هم به کشتی نشست . . . مدت ده شبانه روز بر روی آب دریا می رفتند . روز یازدهم ، ساحل روم نمایان شد " (654) .

  1.  در هر دو اثر ، قهرمانان به کمال می رسند : " دانتس " پس از آزادی از زندان ، جز انتقام ، به چیزی نمی اندیشد  .. او " دوئل " را برای انتقامجویی کافی نمی داند و اعتقاد دارد که انتقام باید با خشونت ، مرگ تدریجی و دردآور حریف همراه باشد ( ج 2 ، 148 ) . او با استناد به عبارتی در کتاب مقدس تورات ، عهد قدیم ) بر این باور است که فرزندان  قاتل تا سه نسل بعد از خود ، باید مکافات پس بدهند و با این بهانه ، قتل همسر و فرزندان " دو یلفور " را هم مجاز می داند ( ج 5 ، 151)  . با این همه ، " دانتس " پس از گفت و گویی با " مرسده " ـ که همچنان او را دوست می دارد و به اضطرار تن به ازدواج با " فرناند " داده و مشاهده عشق دو جانبه و لطیف " والنتین " و " مورل " ، از اندیشه ی انتقامجویی از رهگذر مرگ آنان ، درمی گذرد ؛ تنها به زیان مالی " دانگلار " بسنده می کند و جانش را به او می بخشد      ( ج 6 ، 137 ) . در واقع تغییر مسیر فکری " دانتس " در جهت دور شدن از فکر ناظر بر " عهد قدیم " به اندیشه چیره بر آموزه های " عهد جدید " ( انجیل ) و بازگشت به همان آموزه هایی است که " آبه فاریا " ی کشیش در زندان به او تعلیم می داد و قتل نفس را روا نمی دانست ( ج 1 ، 151 ) و مانند " ناصر خسر و قبادیانی " ما اعتقاد داشت که تنها " دست خداوند باغ خلق " ( خدا ) برای از بین بردن گل و خار ( نیکان و بدان ) دراز است . جان را خدا عطا می کند و تنها او می تواند آن را از آدمی بگیرد .

     در امیر ارسلان ، بی جان کردن دو تن جوان آن هم تنها به جرم برداشتن چوبدستی و سیلی زدن ، نشانه ی ناپختگی فکری ، غلیان عاطفه و انگیزش غریزی بر قهرمان بود ( 583 ، 586 ) . آزمون خویشتنداری بر کامخواهی از دختر امیر ( 452) و کوشش برای مداوای زخم سر " شمس وزیر " و " ملک فیروز " (406) و نهادن دست " گوهر تاج " در دست " ملک فیروز " با کشتن " فولاد زره " ـ که " گوهر تاج " را ربوده بود ـ ( 420) شباهتی به همان نیکوکاری و کرامت های " کنت مونت کریستو " دارد :

     " امیر ارسلان گفت : ای برادر مهربان ! من فولاد زره را کشتم ؛ یارت را نجات دادم و مرهم برای زخمت آوردم . . . دست گوهر تاج را به دست ملک فیروز داد و گفت : این ، یارت به دستت سپرده است " ( 420 ) .

  1.  قهرمانان ، رایزنانی فرزانه دارند : " دانتس " در زندان ، با کشیش فرزانه و دانشمندی آشنا می شود که به  اصطلاح " متبحر " است ؛ یعنی دانشی به وسعت " بحر " دارد و با دانش ها و زبان های گوناگون ( اسپانیایی ، آلمانی ، انگلیسی ) آشنا است و هرسه زبان را به " دانتس " می آموزد . مأموران زندان به دلیل این که این زندانی مدعی بودن گنجی عظیم در " مونت کریستو " است ـ او را دیوانه می دانند و به دیده ی کوچکی به او می نگرند . با این همه " دانتس " به زودی درمی یابد که او به راستی دانشمند است و سه سال است با نقب زدن در زیر زمین و پی دیوارها ، می خواهد راهی برای گریز پیدا کند . او موفق شده با توجه به دانسته های خود در علم " شیمی " کاغذ ، مرکب و قلم بسازد و شرحی کامل از گذشته ی علمی و شخصی خود را به عنوان منشی شخصی " کاردینال روس پغلیوزی " بنویسد و نقشه ی یافتن گنجی را ـ که به یک خانواده ی اشرافی ایتالیایی تعلق داشته ـ ترسیم کند . اما داستان وجود گنج و نیز مضمون " انتقام گیری " قهرمان در این رمان ، واقعیت عینی دارد و نویسنده آن را در کتابی ـ که بر پایه ی بایگانی پرونده های پلیس فرانسه استوار بوده ـ یافته که نویسنده اش " ژاک پوشه " 1 نام داشته و در سال 1838 پس از مرگ نویسنده منتشر شده است . " دوما " خود این مقاله 2 را در یکی از چاپ های رمان خود در سال 1848 انتشار داده است ( اشتون ـ ولف 1931 ، 17-16 ) .

    باری ، " دانتس " در حالی که دل بر هلاک نها ده و با خودداری از خوردن و نوشیدن قصد خودکشی دارد ، صدایی شبیه صدای خوردن یک ابزار فلزی در دیوار سلول خود می شنود و پس از گذشت سال ها تازه درمی یابد که همسایه ای زندانی دارد که می تواند با او حرف بزند . اینک کار حفاری و خاکبرداری دو جانبه می شود و دو زندانی می توانند در یک سلول ، با هم گفت و گو کنند . جز توضیح برخی اطلاعات علمی و نیز طرح نقشه ی گنج ـ که برای خوشبختی و  انتقام  جویی های " دانتس " امکان مناسبی است ـ کشیش موفق می شود دو نکته را برای دوست تازه یاب خود توضیح دهد .

نخستین نکته ، فلسفی ـ دینی است و ریشه در ذهنیت مسیحی "  آبه فاریا " دارد و آن ،  حرمت حیات فردی خود و دیگران است و این که آدمی نه حق دارد به زندگی خود پایان دهد ، نه مجاز است دیگران را بکشد و در توجیه ناتوانی " دانتس " از کشتن مأموران زندان می گوید :

      " خود طبیعت از چنین جرم و جنایت به قدری نفرت دارد که چنین خیالی را نمی گذارد به ذهن القا شود و به ما می فهماند از خط مستقیم ـ که قانون طبیعی ما است ـ انحراف نباید کرد و خونریزی را را به ما اذن نداده و ما را محتاج به قتل نفس نساخته  . . . بر خلاف حیوان ، انسان بر چنین طبیعتی مفطور نشده و از خونریزی بالطبع متنفر است . گمان نکنی که این یکجا جمع شدن و تمدن ، این نفرات را به طباع القا نموده است ؛ نه ، برهان بر این اقامت شده که انسان بالطبع از خونریزی نفرت دارد " ( ج 1 ، 151 ) .

       این آموزه ی دینی و مسیحی ، بعدها بر رفتار " دانتس " تأثیر می کند ؛ او را از سرشت حیوانی دور و به سرشت انسانی ، بخشایش ، گذشت و ایثار ، نزدیک می کند و باعث تحول فکری او می شود . اما دومین رهنمود این کشیش بلند نظر ، توضیح دقیق ماجراهایی است که بر " دانتس " گذشته است . او از هیچ یک از رخدادهای بیرون زندان ، آگاهی ندارد و نمی داند چه کسانی در حبس او همداستان بوده اند و چه منافعی در نظر داشته اند .  به این دلیل ، همه را بی گناه می داند . " آبه " می کوشد میان حسد و رقابت " دانگلار " به  خاطر نامزد شدن سمت " کاپیتان " ی " دانتس " از یک سو ، و رقابت و حسادت " فرناند " برای دور کردن " دانتس " از " مرسده " و دیگر مصلحت اندیشان ، " کادروس " ، پیوندی بیابد و هویت و اغراض واقعی " دو یلفور " و فرصت طلبی سیاسی او را در حبس " دانتس " توضیح دهد :

     " همان وقت ، بارقه ای در سر دانتس تابید که روشن کرد تاریکی جهلی را که تا آن وقت حقیقت امورات را بر او مخفی داشته بود . . . بعد از آن که دانست آنچه را که باید بداند ، قسم های سخت و سوگندهای دهشتناک یاد نمود که از انتقام هیچ یک ، فروگذار نکند و هر وقت دست یافت ، انتقام خود را باید از آن ها بگیرد و هرگز گرد عفو و اغماض نگردد "      ( ج 1 ، 163 ) .

    با آن که " آبه فاریا " او را از اعمال خشونت و کشتن برحذر داشته است ، انتقامجویی تنها انگیزه ی حیات " دانتس " می شود و به  مسیر زندگی او ، جهت می دهد . " امیر ارسلان " نیز سر خود ، کارها می کند و هر بار دسته گلی به آب می دهد ، زیرا جوان است و گل سرشتش ، نیک ورزیده نشده است . وقتی در شهر " صفا " با " آصف وزیر " آشنا می شود ، بسیاری از مجهولات ، بر او معلوم می شود و قهرمان ما تازه می فهمد که ماجراهایی که بر او گذشته ، از چه قبیل بوده است . هنگامی که گذر قهرمان ما به " قلعه ی سنگ " می افتد و آن مجسمه ها ، سگ شمشیر به دست و ناله ی زنی  ناشناس را می شنود ، پرسش هایی به ذهنش راه می یابد ، که برای آن ها ، پاسخی ندارد . این صحنه ، یکی از صحنه های تأثیرگذار ، تصویری و سراسر ابهام این رمانس است که بی تردید زیر تأثیر صحنه های ابهام برانگیز کنت مونت کریستوساخته و پرداخته شده است . در همین دیدار است که آنچه را قهرمان ما باید بداند و انجام دهد ، درمی یابد و از آن پس ، جز به اشاره ی او و " شمس وزیر " کاری نمی کند .   آنچه " آصف وز یر " به " امیر ارسلان " می گوید ، شباهت زیادی به روشنگری " آبه فاریا " دارد و ما پیش تر و بارها گفته ایم که " آصف " نام وزیر " حضرت سلیمان " ( آصف برخیا ) بوده که  به فرابینی شهرت دارد و در رمل و اسطرلاب تالی ندارد :

    " شمس وزیر ، مقدمات قمر وزیر و ملکه را هم شنیده بود و در اسطرلاب هم دیده  بود که تو به شهر " لعل " خواهی آمد . با " ملک لعل شاه " عهد کرد که دخترش را نجات بدهد به خیال آن که تو را پیدا می کند و به کشتن فولاد زره راهنمایی می کند . تا آن که شبی که تو در قلعه ی سنگ بودی ، گویا دختر ملک لعل شاه با فولاد زره بدرفتاری کرده بود . فولاد زره هم آمده بود زن ملک لعل شاه ، مادر گوهر تاج ، را ربوده بود . همان زنی که تو دیدی روی تخت فولاد زره آورد ، آن زن ملک لعل شاه بود و آن سگ ، قمر وزیر بود و شمشیری که فولاد زره به دست سگ داد که نگهبانی آن زن را بکند ، همان شمشیر زمرد نگار است که وصفش را گفتم و آن نقابدار سیاهپوش که دیدی ، شمس وزیر بود که آمده بود زن لعل شاه را نجات بدهد که تو اسبش را سوار شدی و گریختی . شمس وزیر جرأت کرد و پیش رفت و آن شمشیر را از دستش گرفت و خودش را هم اسیر کرد و آورد . منتظر تو بود که بیایی شمشیر را به دست تو بدهد قمر وزیر را بکشی و تو را به جنگ فولاد زره بیاورد که تو بی مروت ، امدی و آن قدر بروز ندادی تا باز فریب قمر وز یر را خوردی و آن حرام زاد ه را نجات دادی و او شمس وزیر را با شمشیر زمرد نگار زخم زد و گریخت . من خبردار شدم و آمدم شمس وزیر را آوردم و قمر وزیر هم دوباره به دست فولاد زره گرفتار شد و شمشیر ، به دست فولاد زره افتاد . . . فرخ لقا در بند فولاد زره است . . . هیچ مرهمی ، زخم [ شمس وزیر و ملک فیروز ] را علاج نمی کند مگر یک مرهم که آن هم محال است به دست بیاید . . . آن مرهم ، مغز سر فولاد زره است " ( 368-367) .

      

   

 

 

 

     

 

 

منابع :

 

بالائی ، کریستف ؛ کویی پرس ، میشل . سرچشمه های داستان کوتاه فارسی . ترجمه ی احمد کریمی حکاک . تهران : انتشارات پاپیروس ، 1366 .

دوما ، الکساندر . کنت دو مونت کریستو . ترجمه ی محمد طاهر میرزا اسکندری . تهران : چاپخانه و کتابخانه ی مرکزی ، چاپ دوم ، 1318 .

رائین ، اسماعیل . حقوق بگیران انگلیس در ایران . تهران : انتشارات جاویدان ، چاپ هشتم ، 1362 .

نقیب الممالک ، محمد علی . امیر ارسلان . با مقدمه ی محمد جعفر محجوب . تهران : مؤسسه ی فرهنگی ، هنری ـ سینمایی الست فردا ، 1378 .

Abrams , M.H. A Glossary of Literary Terms. Sixth Edition , Harcourt Brace College Publishers  , 1993.

Ashton- Wolfe , H. , True Stories of immortal C rimes . 1931 , E. P. Dutton & Co. Cited in : Wikipedia : the free encyclopedia ,  The Count Monte Cristo .

Olumi, Mohammad Ali ( writer and satarist ) . Eastern tradition and western world in : Amir Arsalan e  Namdar . Iran  News Agency ( IBNA) . 14 , may , 2009 ( Translated in English by Saffane Mohaghegh Neyshabouri ) .

The Great Soviet Encyclopedia , 3.rd. Edition ( 1970-1979) © 2010. The Gale Group . Inc. Cited in : Brief  Definition and Characterization of a Historical Novel . by : Carlos Mata Indurian          ( University of Navarra ). Translation for Caultorahistorica , 2009 .

Wikipedia : the free encyclopedia . The Count Monte Cristo

 

  

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 107 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت