Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - «پادگان خاکستری» داستانی از غلامحسین ساعدی
شنبه, ۳۱ فروردین ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 «پادگان خاکستری» اثر غلامحسین ساعدی

یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم که پادگان بزرگی پشت خانه‎ی ما (که مانند برجی‎ از قلب کویر قد کشیده است) پیدا شده. تعداد بی‎شمار چادرها مانند لکه‎های خاکستری‎ در سرتاسر شن‎زار بزرگ پراکنده است. مدت کوتاهی نگذشته بود که چادرها را بر چیدند و چند ساختمان از آجر سبز ساختند. سربازان مانند سنگ‎ریزه‎ها در تمام بیست و چهار ساعت در بیرون پخش و ولو بودند. برای آنها ساختمانی لازم نبود.

از روزی که آنها آمدند، من و زنم از پنجره‎ی کوچک بالای برج مراقب آنها بودیم‎ در تمام اوقات بیکاری (در آن موقع سال اغلب ما کاری نداشتیم) می‎نشستیم پشت پنجره. آه که چه تلاش خستگی‎ناپذیری داشتند. سالهای سال بود که ما از شلوغی دور بودیم. من و زنم در قلب کویر زندگی ساکتی داشتیم. شن‎زار بزرگ و کویر آرام تنها تماشاگاه‎ ما بود. اما پادگان، در همان روزی که پشت خانه‎ی ما پیدا شد، وضع خانه‎ی ما نیز عوض‎ شد، دیگر دیوار آهنی نیز نمی‎توانست حالت محرمیت خانه‎ی ما را حفظ کند.

چند روز اول کامیونهایی از دوردست می‎آمدند و در افق می‎نشستند و بار خود را خالی می‎کردند. بعد مثل کلاغ به طرف نامعلومی پرواز می‎کردند. زنم هر وقت که بالا بودیم از وحشت و ناراحتی خود را به من می‎چسباند و وقتی اطمینانش می‎دادم که کاری‎ به کار ما ندارند و کسی نمی‎تواند بفهمد که ما دو تا تنها در این برج فراموش شده هستیم و زندگی می‎کنیم ساکت می‎شد.

از پنجره‎ی چهار گوش بالای برج به پایین چشم می‎دوختیم. ساختمانهائی قرینه و مساوی هم، که پنجره‎هاشان مانند دهانه‎ی چاه گرد و سیاه بود، مقابل حاشیه‎ی راست پنجره‎ی ما پیدا می‎شد و ما احساس می‎کردیم که زندگی تازه‎ای زیر پای ما در حال تکوین‎ است. سربازان، آه چه سربازانی، با تمام مشقت‎هائی که هیولای نظم می‎تواند بر موجود آزادی تحمیل کند، هنوز زنده بودند، در بیرون به خود می‎پیچیدند، غذا می‎پختند، مشق می‎کردند. ما صدای استخوانها و عضلات را می‎شنیدیم، مشق‎ها را تماشا می‎کردیم و بوی غذا از ده‎ها متر پائین بالا می‎آمد و زنم مجبور می‎شد پنجره را ببندد. از نصفه‎های شب بیدار می‎شدند، صدای طبلشان من و زنم را از خواب بیدار می‎کرد، قبل از هر کاری پله‎ها را بالا می‎رفتیم، جلو پنجره‎ی کوچک می‎نشستیم و همان جا شیر سرد را می‎خوردیم، سربازها جمع می‎شدند و از هر چهار گوشه‎ی پنجره جلو می‎آمدند و از میله‎هائی که پنجره‎ی ما را قاچ‎قاچ کرده بود عبور می‎کردند، دسته‎ی موزیک از پشت‎ یکی از ساختمانهای آجری پیدا می‎شد، همگی می‎آمدند در چهارگوش وسط پنجره می‎ایستادند و دیگران به فاصله‎ای دور دایره‎ای درست می‎کردند، دسته‎ی موزیک شروع می‎کرد و بعد صداش می‎برید، مردی با صدای ضعیف چیزهائی می‎گفت، دسته‎های سربازان، دوان‎ دوان فاصله می‎گرفتند، سرودی یکنواخت و سرسام‎آور از کف بیابان بالا می‎آمد، زنم‎ سرش را از میله‎های پنجره بیرون برده و گوش می‎کرد و بعد خود را بالا می‎کشید و به من‎ تکیه می‎داد و هر روز که می‎گذشت زنم به هنگام صبح عقیده پیدا می‎کرد که آنها امروز کار بسیار مهمی را شروع خواهند کرد، اما من این فکر را می‎خواستم به هر صورتی شده‎ از مغز او بیرون کنم. آفتاب کویر به زودی روی ساختمانها پخش می‎شد، شن‎زار بزرگ‎ داغ می‎گشت، رنگ قرمز تیره‎ای از زمین بالا می‎آمد، کارها شروع می‎شد، راه رفتن، دویدن و ایستادن، با چه نظم و با چه خشونتی. بعد از مدت کوتاهی ما دیگر می‎دانستیم‎ که در یک ساعت معینی در کدام یک از قاچ‎های پنجره آنها به چه کاری مشغولند، تفنگ‎دارها همیشه قاچ وسطی را داشتند، در آن‎جا جمع می‎شدند، می‎خوابیدند و بلند می‎شدند روی زمین درازکش می‎کردند و ما از روی حرکاتشان می‎فهمیدیم که ماشه‎ها را چکاندند بدون این که صدائی بالا بیاید. قاچ وسطی باغ عجیبی شده بود، بوته‎های تفنگ از بین بازوان سربازانی که مثل ساقه‎های کنده به زمین چسبیده بودند می‎روئید و جلو می‎آمد. کلاغ پرها مانند حاشیه‎ای همیشه دور پنجره‎ی ما می‎دویدند، بعد دسته‎ای که‎ دولادولا از بالا می‎آمدند و پخش می‎شدند و ناپدید می‎شدند، بعد دسته‎ای پیدا می‎شدند که بالاتر از کلاغ پرها قدم آهسته می‎رفتند و دسته‎ی دیگری که بدون وقفه می‎دویدند و می‎دویدند، زنم با چشمان از حدقه درآمده آنها را تماشا می‎کرد. زنم به من می‎گفت که‎ که در بدن تک‎تک آنها فنری است که آنها را مثل عروسک می‎جنباند. دود غلیظی از ساختمانها بلند می‎شد، از بین دود بوته‎های تفنگ را می‎دیدیم و بوی غذا را می‎شنیدیم‎ و بوته‎های تفنگ می‎خزید و رشد می‎کرد و قاچ وسطی یک دفعه و ناگهانی خالی می‎شد، شن‎های درشت، شن‎های قرمز و درشت زیر آفتاب رنگ می‎گرفت و می‎گداخت، دوارسر عجیبی عارض من می‎شد، احساس می‎کردم که چیزی در درون سرم در حال غلیان و جوشش‎ است. کورمال‎کورمال پله‎ها را پائین می‎آمدم و می‎رسیدم پائین و می‎افتادم روی سکوی‎ شنی دهلیز. اما زنم در بالا پشت پنجره بود، چشمانش سرخ می‎شد، سرش گیج می‎رفت، سرش را به میله‎ها تکیه می‎داد اما نگاهش را از کویر نمی‎گرفت. می‎رفتم از پائین پله‎ها صدایش می‎زدم، می‎دیدم در بالا مثل کلاغی پشت پنجره نشسته و انگشتش را به لب‎ گرفته، اما حاضر نبود پائین بیاید، دوباره تنها برمی‎گشتم و تب می‎کردم، خودم تنها شیر را می‎خوردم و دراز می‎کشیدم و می‎افتادم. شب که می‎شد تبم بالا می‎رفت، صدای‎ پاهای زنم را از پله‎ها می‎شنیدم که دوان‎دوان پائین می‎آمد و از دستم می‎گرفت و به زور بلندم می‎کرد و با اصرار و التماس مرا بالا می‎برد. پشت پنجره که می‎رسیدیم، ستونی‎ دود غلیظ از وسط کویر بلند می‎شد و توی آن پرچمی از آتش، و دور آن حلقه‎ای از سر- نیزه. نگاه می‎کردیم، هر دو می‎لرزیدیم، زنم مرا در آغوش می‎گرفت، دنده‎های سینه‎اش‎ به قفسه‎ی من می‎خورد و هی می‎پرسید: “چه خبر است، چه خبر است؟ من با اشاره‎ی انگشت بهش می‎فهماندم که نباید حرف بزند. بعد هر دو گوش می‎دادیم، صدای شیپوری‎ بلند می‎شد، بلند و خفه می‎نواخت، زنم می‎گفت: “راستی چرا صدا این‎طور می‎برد و می‎شکند؟ “مدتی بعد دیگر ما نمی‎توانستیم بیرون را ببینیم، تنها صداها را می‎شنیدیم. صدای مرد بلند قد و لاغری را که از دور فرمان‎هایش را می‎داد، ما چند بار سایه‎ی او را دیده بودیم ولی شب‎ها صدایش همه‎ی کویر را پر می‎کرد. برجی بود با یک حنجره و چه‎ نعره‎هائی. بعد زمان دیگری می‎رسید، صدای گام آنهائی را که شب‎ها تفنگ بدوش چرخ‎ می‎زدند. آنهائی که به دو می‎رفتند و به دو برمی‎گشتند، صدای نفیر خواب‎ها، نفس‎ها، صدای جمع شدن عضلات، صدای گام‎های سنگین، صدای دویدن‎هائی که به جائی‎ نمی‎رسید و همه جا پر بود از التهاب تمام نشدنی و دلهائی که بیهوده می‎طپید. دیوانه‎وار آمدند و برای خود حسرت کده‎ای ساختند که نمی‎توانستند بیرون بیایند و نفس بکشند.

 

2

از توی قاچ وسطی نگاه می‎کردیم، آفتاب وسط آسمان شعله‎ی قرمزی روی شن‎ها پخش‎ می‎کرد. توی آفتاب ده‎ها، صدها چراغ روشن کرده بودند. نور چراغ‎ها دیده نمی‎شد، دود نامرئی بیرون می‎دادند، تفنگ‎ها را روی چراغ گرفته بودند و من و زنم کلاغ‎پرها را می‎دیدیم که مانند حاشیه‎ای دور قاچ وسطی می‎چرخیدند. بعد روی زمین می‎خوابیدند. باز صداها را نشنیدیم، زنم از ترس مبهوت شده بود و تکیه داده بود به من، و من تنها صدای قلب او را می‎شنیدم، صدای قلب او را.

از پنجره‎ی کوچک آویزان شدیم پائین، صدای مرد بلند قد را شنیدیم، روی پایه‎ای بالا رفته بود، دیگران بالا جهیدند و همان طور ماندند، بعد شروع کردند به راه رفتن، ده‎ها بار، صدها بار پنجره ما را پوشاندند و به‎طور عرضی تمام کردند. من و زنم پایین‎ آمدیم. تب شدیدی عارض من شد. تبی که هر روز دچارش می‎شدم. هر دو پایین پله‎ها روی سکوی شنی دهلیز گرفتیم و خوابیدیم، توی تاریکی کنار هم بودیم، از ترس به هم‎ چسبیده بودیم، نور تندی که از پنجره‎ی بالا وارد می‎شد در پیچ و راه پله‎ها می‎ماند و نمی‎توانست پائین بیاید. صدای گامهائی محکم از دیوار خانه مثل آب نفوذ می‎کرد، ولی خیلی زود فهمیدیم که مرد بلند قد رفته، کلاغ پرها دارند می‎پرند و دوده‎های چراغ، آری دودهای چراغها دوباره دماغه‎ی تفنگ‎ها.

بقیه مدت را خوابیدیم، چند ساعت بعد زنم مرا بیدار کرد، دستهایش را روی‎ شانه‎ام گذاشته بود، نفسش ملتهب بود، آرام درحالی‎که صورتش را نزدیک آورده بود گفت: “می‎شنوی؟ بویش را می‎شنوی؟ ها؟ “راست می‎گفت، احساس کردم اتفاقی می‎افتد و مدت زیادی نمانده است. هر دو با عجله پله‎ها را بالا رفتیم و رفتیم درحالی‎که نفسمان‎ می‎گرفت پشت پنجره‎ی کوچک رسیدیم و نگاه کردیم، نه به شنزار کویر، نه به ماسه‎ها و پادگان، هر دو نفر درحالی‎که محکم از دست هم چسبیده بودیم از قاچ وسطی به دور- دست کویر نگاه کردیم، ابر آتشین کوچکی، مثل بچه‎ی ماری آمده و در گوشه‎ی افق چنبر زده، افتاده و مانده بود.

 

۳

آن شب وقتی من و زنم پیازها را از پشت بام جمع کردیم و پائین آوردیم و کارمان‎ تمام شد و رفتیم جلو پنجره‎ی کوچک بنشینیم شب دوشنبه بود. شبهای دوشنبه برای‎ پادگان آذوقه می‎رسید، تعداد بی‎شماری کامیون مثل مگس می‎آمدند و در افق می‎نشستند و سربازان برای حمل آذوقه از شنزار بزرگ راه می‎افتادند، صدها خط طویل و دراز پنجره‎ی ما را شیار می‎زد، اما موقع برگشت صف‎ها بریده‎بریده می‎شد، هر سرباز باری به دوش‎ می‎گرفت، عرق ریزان پخش می‎شدند و شنزار را سیاه می‎کردند، من و زنم، از پنجره‎ی کوچک آویزان می‎شدیم و احساس می‎کردیم که کویر دارد زیر پای ما جان می‎گیرد، نجواهائی‎ می‎شنیدیم، حرف می‎زدند، زمزمه‎هائی بود، آوازهای خفه که با اشتیاق تمام می‎خواندند، صدای استخوانها، دلهائی که می‎تپید، صدای آدمها.

 

آن شب وقتی من و زنم پشت پنجره نشستیم، هنوز پادگان به‎طور اسرارآمیزی در پیچ و تاب بود، دوباره همان ستون سیاه و حلقه‎ی آتش. و چند لحظه بعد میدان پاک و تمیز شد. همان شنزار قدیمی را دیدیم اما منتظر نشسته بودیم. شب خیلی زود کویر را پوشاند، ماه قرمزی روی آسمان پیدا شد. آسمان سیاه بود و قرمزی ماه حتی لکه‎ای روی‎ زمین نیانداخت. من و زنم کنار هم بودیم، کنار هم و چسبیده به یکدیگر. دلهای هر دو نفر ما از اضطراب می‎تپید، از اضطرابی سنگین و کشنده.

غیر از ما دو نفر کسی نمی‎دانست که چه اتفاقی در حال تکوین و وقوع است. مار قرمز چنبر زده بود و داشت بزرگ می‎شد و بزرگ می‎شد، قد می‎کشید و مانند اژدهائی در سرتاسر افق دراز می‎شد. زنم پرسید: “شکمش را می‎بینی؟ آفتاب رفته، اما قرمزی تمام‎ نشده. “و شروع کرد به لرزیدن. دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم: “مطمئنا امشب شروع می‎شود. “در این لحظه شیپورچی از پائین ستون بلند شد و ایستاد و به‎ شیپور دمید. ما با وحشت به افق نگاه کردیم. کامیونها آمده بودند. چشم‎های روشن‎ آنها از پشت دریای شن دیده می‎شد. صدای شیپور چندین بار در همه جا پیچید، بعد مرد لاغر بلند قد بیرون آمد، صدای بلند و کشدارش بلند شد. دسته‎دسته بیرون‎ ریختند، شیارهای عرضی بر پنجره‎ی ما رسم کردند و ایستادند. مرد بلند قد فرمان داد،

صدایش در میدان پیچید و شیارهای عرضی طول پنجره را پیمودند. زنم دستش را جلو چشمانش گرفت و گفت: “سرم گیج می‎رود”از شانه‎هایش چسبیدم، بدنش گرمای مطبوعی‎ پیدا کرده بود. بعد برایش گفتم: “دیگر آسوده هستیم، خاطر جمع هستیم، آذوقه را پائین آورده‎ام، درها را کیپ بسته‎ام و محکم کرده‎ام. تازه هر لحظه که می‎خواهد بگذار شروع شود”. چند لحظه در حالتی بودیم که به خواب شباهت زیادی داشت، خوابی که‎ مطبوع و دلچسب و لذت‎بخش بود. وقتی به بیرون نگاه کردیم تمام کویر خلوت‎خلوت‎ شده بود، ساختمانهای پادگان خاموش و خفه افتاده و مانده بودند، شیارها بالا و بالاتر رفته به حاشیه‎ی بالائی رسیده بود. قرمزی ماه کمتر شده، زردی بیشتری پیدا کرده‎ بود. روی ستون مرد شیپورچی چمباتمه زده، شیپورش را گذاشته بود جلوش، اما همه جا سوت و کور بود. زنم سرش را از قاچ وسطی بیرون کرد و آویزان شد و به دقت گوش داد و درحالی‎که دستم را لای انگشتانش می‎فشرد فریادی کشید. صدایش چند بار در کویر پیچید، صدای فریادی در کویر پیچید که به صداهای قبلی شباهتی نداشت. من و زنم‎ خود را بالا کشیدیم. شیپورچی سرش را بلند کرد و با وحشت دور و برش را نگاه کرد. زنم گفت: “نشنید”من چیزی نگفتم. سردرد من شروع شده بود. اما او حاضر نبود که من‎ پائین بروم. چند ساعتی را آنجا ماندیم و خیلی واضح می‎دیدیم که هر لحظه مار بزرگ، بزرگتر و بزرگتر می‎شد، شکمش برآمده‎تر می‎گشت. در این اثنا مرد بلند قد از ساختمانی‎ بیرون آمد و ایستاد. با دقت نگاه کرد و شمشیرش را بالا برد و پائین آورد و بعد به‎ عقب برگشت و صدای شیپور بلند شد. سربازان مثل ذرات قهوه‎ای از بالای پنجره‎ها آرام‎آرام می‎ریختند پائین. در این موقع بود که یک دفعه و ناگهانی اژدهای قرمز غروب دهانش را باز کرد و من و زنم با سرعت پنجره را بستیم و نشستیم پشت آن. ماه‎ مانند هیزم نیم سوخته چند بار وول خورد، سربازان با سرعت بیشتری جلو آمدند و ذرات قهوه‎ای به قاچ وسطی نزدیکتر شدند. صدای افتادن‎ها، صدای استخوانها، صدای نفس‎ها و قلب‎هایشان را می‎شنیدیم. در همین حال دو کوه شن از حاشیه‎ی افق به‎ طرف ما به حرکت درآمد و باد سرخ با نیروی عجیبی دمید و در یک لحظه تمام ذرات‎ قهوه‎ای را پوشاند و پاک کرد و از بین برد و ما دیگر ندیدیم. طوفان وحشتناکی شروع‎ گشت. طوفان کویری با درندگی عجیبی به سراغ پادگان آمده بود. ساختمانهای پادگان‎ را مثل مقوا از زمین می‎کند و می‎پراند بالا. صدای شیپور از جائی بلند شد. اما ما می‎دانستیم‎ که عاقبتی ندارد. صدا آرام‎آرام دور شد و ناگهان با شدت وحشتناکی اوج گرفت و بعد برید. ما دیگر چیزی نمی‎دیدیم. دیواری از شن جلو پنجره‎ی ما ایستاده بود و دیوی پشت آن به خود می‎پیچید و می‎غرید. من و زنم همدیگر را بغل کرده بودیم و گوش می‎کردیم. گوش می‎کردیم و من احساس می‎کردم که لحظه به لحظه آرامش عجیبی‎ سینه‎ی زنم را پر می‎کند. یک ماه تمام، ازآن‎روزی که پادگان آمده بود، این آرامش را در او ندیده بودم.

صدای دویدن، صدای استخوانها، صدای فرمان و شیپور، صدای مرد بلند قد و لاغر، صدای استغاثه و ناله‎ها آرام‎آرام دور خفه می‎گشت و ما به بالا نگاه کردیم. هیزم‎ نیم سوخته‎ی آسمان برای خودش تکان می‎خورد و می‎پیچید.

مطب دلگشا۱۳۴۱

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 53 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت