Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شارون و مادر شوهرم: خاطرات رامَ الله "سُعاد امیری" به عنوان "یادداشت های روزانه"
سه شنبه, ۰۴ تیر ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

شارون و مادر شوهرم: خاطرات رامَ الله "سُعاد امیری"

به عنوان "یادداشت های روزانه" / جواد اسحاقیان

 

    شارون و مادرشوهرم: خاطرات رامَ الله 1  نوشته ی دکتر "سُعاد امیری" 2  نویسنده ی اردنی ـ فلسطینی به دو دلیل قابل خواندن و مطالعه است: نخست، به خاطر "نوع ادبی" آن ـ که "یادداشت های روزانه" 3  یا "خاطره نویسی" است دوم، به این دلیل که مسأله ای را مطرح می کند که جهانی است و از ستمی می گوید که بر سرزمین های اشغال شده ی "فلسطین" و مردم آواره و بی پناه آن سخن می رود. با این که "یادداشت های روزانه" به عنوان "نوع ادبی" 4  ظاهراً عنوان جاافتاده تری است، من "خاطره نگاری" را بر آن برمی گزینم زیرا با آن که نویسنده در ثبت دقیق ماه و سال و گاه ساعت اصرار دارد، آنچه بر قلمش روان می شود، همان است که بر ذهنش "خطور" می کند؛ آن خواطر ذهنی را "می نگارد" و شیوه ی ثبت آن، شباهت زیادی به "یادداشت های روزانه" دارد و هرگز رمان خاطره نگارانه نیست.


    "سُعاد امیری" (در عربی "سُعاد اَلعامِری" متولد 1951) نویسنده و آرشیتکتی است که در کرانه ی باختری شهر "رامَ الله" فلسطین زندگی می کند. او در رشته ی مهندسی آرشیتکت در "دانشگاه آمریکایی بیروت" و "دانشگاه میشیگان" و "دانشگاه ادینبورگ" (اسکاتلند) تحصیل کرده است. پدر و مادرش از فلسطین به "امّان" (پایتخت "اردن") رفتند و او در این شهر بزرگ شد و سپس به "بیروت" رفت تا باز هم در همان رشته به ادامه ی تحصیل بپردازد و در سال 1981 ـ که به عنوان گردشگر به "رام الله" بازمی گشت ـ با "سَلیم تَماری" (جامعه شناس) آشنا شد و با او ازدواج کرد و در همین شهر اقامت گزید.

    کتاب او با عنوان شارون و مادر شوهرم به نوزده زبان ترجمه شده و آخرین ترجمه اش به زبان عربی پرفروش ترین کتاب در فرانسه بوده که در سال 2004 در ایتالیا جایزه ی معتبر Viareggio به او و یک روزنامه نگار و نمایشنامه نویس به نام "مانوئلا دویری" 5  ایتالیایی ـ اسرائیلی تعلق گرفت که پسرش با موشک های "حزب الله" کشته شده بود. "امیری" در فاصله ی سال های 1993-1991 عضو هیأت نمایندگی صلح فلسطین در "واشنگتن دی. سی." بود. افزون بر این، او مدیر و بنیانگذار "رواق، باشگاه گفتمان معماری" 6  بود که در 1991 تأسیس شد و نخستین نهاد و مرکزی بود که برای حفاظت از میراث معماری در فلسطین اشغالی بنیانگذاری می شد. او تا سال 1991کارمند "دانشگاه بیرزیت" 7 بود و به عنوان مدیر "باشگاه رواق" هم کار می کرد تا این که در سال 2006 به عنوان معاون رئیس هیأت امنای همین دانشگاه منصوب شد. او جز کتاب مذکور ـ که انتشارات Anchor Books آن را منتشر ساخت ـ کتاب دیگری هم با عنوان جز زندگی ات، چیزی برای از دست دادن نداری: سفری هجده ساعته با مراد 8  دارد که Bloomsbury Qatar Foundation Publishing ـ آن را منتشر کرده است" ( ویکی پدیا).

***

    مطابق آنچه در راهنمای فشرده ی آکسفورد در باره ی ادبیات انگلیس 1  نوشته شده، خاطره نویسی روزانه در قرن هفدهم باب شده، هرچند چند مورد از این نوع ادبی در قرن شانزدهم هم سراغ گرفته ایم. "ای. جین دیکینسون" 2 می گوید شهرت یادداشت های روزانه در این عصر، معلول بالا رفتن سطح سواد، ارزان تر شدن بهای کاغذ و آگاهی های پیشرفته تر و تازه تر زمان بود " (دیکینسون، 2008، 1).

    "سینتا گریفین وولف" 3 می نویسد در قرن هفدهم رواج یادداشت های روزانه ی دینی، چشمگیر شد. به نظر او "یادداشت نویسی پیوریتنی" [ پروتستان های اواخر قرن شانزدهم و قرن هفدهم که در پی سادگی هرچه بیشتر اشکال غباذت بودند ] تنها ثبت رخدادهای زندگی نویسنده اش یا آنچه دیگران در باره ی او چه می گویند، نبود؛ بلکه به واقع آینه ی راست نمای خویشتن خویش او بود " (ولف، 2008، 6). او نوشته های کسانی مانند "جان اولین" 4  و "سموئل پیپس" 5  را در قرن هفدهم از این گونه آثار می داند.

    در قرون هجدهم و نوزدهم، این نوع ادبی به صورت "اسناد سیاسی کاملاً شخصی درآمد و فرصتی برای نویسندگان فراهم ساخت تا جهان را بر پایه ی افکارشان به خواننده معرفی کنند (دیکینسون، همان). این گونه آثار بیشتر غیر داستانی و عمدتاً آثاری "خود زندگی نامه نویسی" 6  بود. با این همه در اواخر قرن نوزدهم، گرایش روایی بر ادبیات مبتنی بر خاطره نویسی روزانه در قیاس با قرن پیش، بیشتر شد. به این ترتیب، یک نوع ادبی تازه ای به وجود آمد که "رمان یادداشت های روزانه" 7  نام گرفت و در قرن بیستم شهرت و محبوبیت بیشتری یافت.

    به موازات این روند، یادداشت های روزانه ی داستانی کمیک در دهه ی 1880 نیز از اقبال خاصی برخوردار شد که یادداشت های روزانه یک آدم بی قدر و قیمت 8  (1892) نوشته ی "گروسمیتس" 9  از این جمله است. این نوع ادبی در پایان قرن بیستم با نشر آثاری مانند یادداشت های روزانه و مخفی آدریان مول سیزده سال و نه ماهه 10  (1982) نوشته ی " سو تاونسند" 11  ـ که اساساً به درخواست "بی. بی. سی." نوشته شد ـ و نیز یادداشت های روزانه ی بریدجت جونز 12  (1996) نوشته ی "هلن فیلدینگ" 13  از این شمار است. در قرن بیست و یکم، پیشرفت شتابان فن آوری رایانه و اینترنت یک نوع فرعی و تازه ای از ادبیات خاطره نگاری به وجود آورده که "وبلاگ" ("بلاگ") 14  نام دارد و از شاگرد مدرسه گرفته تا سیاستمداران از آن استفاده می کنند و بُرد و تأثیر آنی و کلانی دارد " (کوچتووا، 2008).

     آنچه در زیر می آید، کوششی برای هنجارمند کردن این نوع ادبی تنها در چهارچوب خاطره نگاری روزانه ی شارون و مادرشوهرم: خاطرات رام الله "سعاد امیری" است.

***

خاطره نگاری، بازتاب زندگی شخصی و نوعی نوشتار درمانی است: چنان که گفتیم، شارون و مادرشوهرم حاوی یادداشت های سال های دربه دری نویسنده ی فلسطینی در فاصله ی 2001 تا 2004 است. خود می نویسد:

" فکر نمی کنم تا وقتی من و شوهرم در 18 نوامبر 2001 مجبور شدیم از خانه مان در "رامَ الله" بگریزیم، هرگز والدینم یا صدها هزار     فلسطینی دیگر را ـ که در 1948 [سال تأسیس کشور اسرائیل] از خانه هایشان گریختند ـ درک کرده یا به این خاطر بخشیده بودم. به خاطر اشغال محلّه ی ما به دست ارتش اسرائیل، ناچار شدیم محل را ترک کنیم. در نتیجه، رفتیم تا با دوستانمان در "البیره" زندگی کنیم.

    مادرشوهرم ـ که در 1948 از خانه اش در "یافا" گریخته بود و حالا کنار "المقاطعه" ( مقرّ "عرفات") در "رام الله" زندگی می کرد ـ به من گفت: " آنچه در اینجا در کنار مقرّ عرفات تجربه کردم، جهنمی بود به بدی همان چیزی که در 1948 در یافا تجربه کرده بودیم اما این بار، عقلمان بیشتر می رسید. هر اتفاقی که بیفتد، تو نباید از شهر خودت فرارکنی. در خانه بمان: یَقطَعَهم ( خدا نابودشان کند! ) از وقتی آن ها آمده اند، جز دردسر چیزی نبوده . . . "

     نوشتن خاطرات شخصی من از جنگ ( بخش دوم این کتاب ) از یک نوع معالجه در طول این دوره ( 17 نوامبر 2001 تا 26 سپتامبر 2002) شروع شد. آخرِ شب ها می نشستم و برای دوستان و خویشاوندانی که نگران بودند و می خواستند بدانند زندگی من در آن دوران وحشتناک چگونه بوده است، پست الکترونیک (ایمیل) می فرستادم. نوشتن، وسیله ای بود برای کاهش فشار روحی ای شارون [ یازدهمین نخست وزیر کشور اسرائیل ] و مادرشوهر [ نود و یک ساله ی گرفتار آلزایمر ] به وجود آورده بودند. من محتاطانه این افکار را با بعضی از دوستان نزدیک مطرح می کردم. در آغاز خواهرزاده و دوستانم نامه ها را می خواندند و نامه های بیشتری درخواست می کردند، همین طور شوهرم "سالم". بعداً فهرست طولانی تر شد . تا تابستان 2002 ـ که نویسنده ی مراکشی (فاطمه مرسینی) را ملاقات کردم ـ بحث چاپ مطرح نشده بود. این بار هم دوستان زن من بودند و رشته ی کارها را به دست گرفتند و با متن دستنویس به ناشران هجوم بردند. . .

    موفقیت ناشی از انتشار [ در چند کشور اسرائیل، ایتالیا و سوئد ] کتاب شارون و مادرشوهرم برای خودش زندگی مستقلی پیدا کرد. موفقیت ناشی از آن به من شهامت داد تا به طور جدّی و آگاهانه نوشتن چیزی [ بخش اول کتاب ] را شروع کنم که به دومین کتابم تبدیل شد. خاطرات ـ که از 2004 ـ 1981 را در بر می گیرد ـ با سفر از پیش مادرم و "امّان" [ پایتخت اردن ] آغاز می شود. امّان شهری است که در آن بزرگ شدم و بیشتر عمرم را در آن گذرانیدم و از آن به بعد در "رام الله" در شهری در اشغال اسرائیل. آن سفر ـ که قرار بود شش ماه طول بکشد ـ به سفری برای تمام عمر تبدیل شد. من در رام الله زندگی کردم؛ کار کردم؛ عاشق شدم؛ ازدواج کردم و صاحب یک مادرشوهر شدم. خاطرات، شامل شرح زندگی روزانه ی من در منطقه ی تحت اشغال و برخوردهای متعددم با "مسؤولان غیر نظامی" و سربازان است " (امیری، 1385، 9-7).

    بخش اعظم خاطرات شخصی نویسنده قطع نظر از موارد خصوصی ـ که چندان به کار ما نمی آید ـ نقد حال او به هنگام حمله ی ارتش اسرائیل به محله های فلسطینی نشینی است که دولت اسرائیل قصد دارد اشغال و تصرف کند. این گونه برخورد با خاطرات روزانه به خواننده امکان می دهد بازتاب های نویسنده را در قبال این گونه رخدادها و شیوه ی تعامل وی را با اشغالگران، اعضای خانواده، همسایگان و آسیب دیدگان بهتر دریابد. با آن که نویسنده به هنگام نوشتن یادداشت های روزانه یا گهگاهی خود به احتمال انتشار اثر و بازتاب بعدی خوانندگان کمتر می اندیشد، اما حتی اگر هدف نویسنده تأثیرگذاری بر معدود خوانندگان مشخص خودش هم باشد، خاطره نگاری باید عواطف مخاطب را برانگیزد. من برای این که نوشته طولانی و ملال آور نشود، تنها به ذکر یک نمونه اکتفا می کنم. در این نمونه ، خواننده با دشواری هایی آشنا می شود که یک زن و شوهر چگونه برای دیدن یکدیگر، باید مبارزه و خطر کنند و از سوی دیگر، نویسنده چگونه با وسواس ها و پرگویی مادرشوهر نودساله ی غیر قابل تحمل خود باید برخورد کند و در عین حال، او را هم رنجیده خاطر نسازد و افزون بر این، تا چه اندازه در یاری کردن دیگران، بی پروا و مُصِر است!

    " من به "سالم" [شوهرم] در بیت المقدس تلفن کردم تا عبورش را از دو پست بازرسی بین رام الله و بیت المقدس با او هماهنگ کنم.

   ـ سلام سالم! انگار قرار است لغو عبور و مرور اعلام کنند اما چمدانت را نیاور. نمی گذارند آن را رد کنی و اگر بگذارند، تمام روز را صرف بازرسی آن می کنند.

    ـ هدیه ی تولد تو چه می شود؟"

    ـ آها! هدیه ی تولد من؟ خوب ایرادی ندارد سالم! بعداً آن را می گیرم. فقط کارت شناسایی ات را بیاور.

    ـ بسیار خوب، "نظمی" پیشنهاد کرده مرا تا پست بازرسی بیاورد."

    ـ و آن طرف هم من تو را سوار می کنم. . . من باید سعی ام را بکنم. فقط قبل از راه افتادن از بیت المقدس تلفن کن."

     بعد از یک ساعت یا بیشتر وقتی من بی قرار در خانه نشسته بودم، "وِرا" تلفن کرد: "سالم دارد سعی می کند با تو تماس بگیرد. انگار خط های تلفن همراه مشغول است. می گوید آن ها اجازه نمی دهند هیچکس از پست بازرسی عبورکند. نمی داند چه کارکند."

    ـ ممنون "وِرا". من همین الآن به او تلفن می کنم."

    ـ سلام سالم !

      بله، سعاد! آن ها مرا برگرداندند. اجازه نمی دهند هیچکس از پست بازرسی عبورکند."

    ـ خوب چند روز بیشتر در بیت المقدس از آزادی ات لذت ببر و دفعه ی دیگر که منع عبور و مرور را لغو کردند، سعی کن بیایی."

     واقعاً مأیوس شده بودم. واقعاً دلم می خواست برگردد؛ نه فقط برای این که دلم برایش وحشتناک تنگ شده بود، بلکه به خاطر تنها ماندن با مادرش. واقعاً داشتم دچار ترس از فضای بسته می شدم.

     ـ امکان ندارد. باید برای موفق شدن تمام سعی ام را بکنم، حتی اگر لازم باشد، باید یک ساعت دیگر یا دیرتر به پست بازرسی برگردم و دوباره امتحان کنم.

    ـ موفق باشی سالم !

    ای خدا! مادرش دوباره شروع کرد. "امّ سالم" اصرار کرد:

     ـ ما باید موقع زمستان ساعت یک، ناهار بخوریم نه موقع تابستان.

    ـ ما هر وقت گرسنه شدیم، غذا می خوریم.

    ـ فکر نمی کنم برای هر سه ی ما به اندازه ی کافی غذا از قبل داشته باشیم.

    ـ نگران نباش. برای شما و سالم کافی است، چون من تازه غذا خورده ام. . .

     " بیست دقیقه قبل از ساعت یک، تلفن زنگ زد:

     ـ سعاد ! راننده می گوید می تواند ما را از جاده ی خاکی اطراف پست بازرسی، بیاورد.

    ـ سالم! خودت را به خطر نینداز. آن ها دیوانه اند. بی هدف، تیراندازی می کنند.

    ـ خوب، می خواهم امتحانی بکنم.

    " قلبم ریخت. گفتم: "مواظب باش." واقعاً می خواستم او برگردد و از مادرش مراقبت کند، چون دیگر به جان آمده بودم. مادر شوهرم از آشپزخانه صدا زد: بیا ببین برای هر سه نفرمان غذا به اندازه ی کافی داریم یا نه . . . در منزل من، من درست سر هشت صبحانه می خورم؛ ناهار سرِ یک و شام درست سرِ هفت. . . چه طور؟ حالا که منع عبور است و خانه هستیم و کار نمی کنیم. تو باید خودت را کمی منظم کنی."

     کمی قبل از ساعت یک، تلفن دوباره زنگ زد:

    ـ سعاد ! راننده دارد ما را از جاده های خاکی می آورد. ما جایی نزدیک دفتر هماهنگی منطقه ی اسرائیل گیر افتاده ایم. باید برگردیم و جاده ی دیگری را امتحان کنیم، چون ارتش اسرائیل مقابل ما است و دیگر نمی توانیم جلوتر برویم. . . حالا نمی توانیم به بیت المقدس برگردیم. خیلی به رام الله نزدیک هستیم.

    من با درماندگی گفتم: " پس وقتی به جایی رسیدی که بتوانم بیایم دنبالت، به من تلفن کن. . . بله سالم، آنجا خواهم بود. . . به طرف بالای تپه راندم. متوجه شدم در چند هفته ی گذشته، سه بار از همین جاده ی خاکی عبور کرده ام. اولین بار، داشتم کسی را می رساندم که درست همان موقع اسرائیلی ها به عمویش تیراندازی کرده بودند. دومین بار، دو برادر را می رساندم که پدرشان بر اثر نارسایی کلیه مرده بود، چون نتوانسته بود خودش را به بیمارستان برساند. . . .

     خودم را رودر روی سالم دیدم که دو ساک را حمل می کرد و داشت خودش را از تپه بالا می کشید. اتومبیل را نگه داشتم؛ بیرون پریدم و او را با اشتیاق در آغوش گرفتم و بوسیدم. سالم شرمگین آنجا ایستاد: هرگز در آغوش گرفتن و بوسیدن در انظار عمومی را دوست نداشت " (179-175).

خاطره نگاری، جانبدارانه و از نوع ادبیات مقاومت است: "سُعاد امیری" شخصیتی هنرمند، آرشیتکت و
مبارزی فلسطینی است که زندگی فردی و شخصی خود را با مبارزات اجتماعی ـ سیاسی در کنار سازمان "الفتح" به هم آمیخته است؛ به گونه ای که جداسازی آن دو از یکدیگر، مُحال به نظر می رسد. او همان اندازه در قبال شوهر و مادرشوهر خود احساس مسؤولیت می کند که در قبال فلسطینی ها و حتی اسرائیلی هایی که به او نیاز دارند. او همان قدر از هویت سیاسی و فلسطینی خود دفاع می کند که برای برقراری "باشگاه معماری رِواق" می کوشد یا برای گرفتن دکترای خود در دانشگاهی در "اسکاتلند" تلاش می کند. او به یک تعبیر می کوشد میان دو مقوله ی "شناخت شناسی" 1  و "هستی شناختی" 2  تلفیقی خلاق ایجاد کند؛ یعنی از یک سو به سختی "آرمانگرا" است و برای حفظ هویت سیاسی، فرهنگی و ملّی خود می کوشد و از سویی، از دانش و توانایی های سرشار خود برای سامان دادن زندگی شخصی و خانوادگی اش، سود می جوید. به این دلیل، نوشته هایش کاملاً جهتدار، جانبدار و سرشار از آرمان های سیاسی و انسانی است و ما از این گونه جنم ها یا شخصیت های به تمامیت روانی رسیده ("انسان کامل") اندک داریم.

    "امیری" در خاطرات "بهار 1982" از حمله ی اسرائیل به "لبنان" می گوید. او در این هنگام از "اَمّان" آمده تا در دانشگاه "بیرزِیت" تدریس کند. با این همه، باید به یاد داشت که به دستور دولت اسرائیل، دانشگاه هفت ماه از نه ماه سال تحصیلی تعطیل شد و اکنون که قرار است دو دانشگاه "بیرزیت" و "انّجاح" بازگشایی شود، شرط تدریس استادان دو دانشگاه، اعلام برائت (بیزاری و مخالفت) با "سازمان آزادی بخش فلسطین" یا "الفتح" به رهبری "یاسر عرفات" است. "سعاد امیری" ناگزیر می شود میان امضا کردن اعلامیه ی ضد "الفتح" یا باطل شدن مجوّز کار و اخراج از دانشگاه و کشور، یکی را برگزیند. این انتخاب دشوار، نویسنده و شخصیت برجسته ی وفادار به "الفتح" را برمی انگیزد که خود داوطلبانه و موقتاً از دانشگاه و سرزمین مادری خود دور شده به "دانشگاه ادینبورو" برود تا دکترایش را در آنجا بخواند. با این همه، بهتر است از زبان شخص او بخوانیم که دلالتگرانه تر است:

     " مثل سلاخ خانه بود. ما همه منتظر بودیم تا احضار شویم و از امضا کردن اعلامیه ی سازمان آزادی بخش فلسطین امتناع کنیم؛ کارمان را از دست بدهیم و در مورد من، یک عاشق را و عاقبت اخراج شویم. یک روز نوبت استاد "محمد الرشید" از دانشگاه "بیرزیت" بود؛ چند هفته بعد نوبت دکتر "مُنذِر صَلاح" رئیس دانشگاه "النّجاح" و همین طور ادامه داشت. هر بار خبر یکی دیگر از اجراجی ها را می شنیدم، در درون می لرزیدم. می دیدم زندگی و رؤیاهایم جلو چشم هایم دارد از هم می پاشد.

     سعی کردم به استراتژی های جایگزین فکر کنم. چنان عاشق بودم که به طور جدّی به آنچه غیر قابل تصور بود، فکر کردم: امضا کردن اعلامیه ی ضد سازمان آزادی بخش فلسطین. چطور بود برای "عرفات" نامه ای می نوشتم و برایش توضیح می دادم چقدر دیوانه وار عاشق هستم. مطمئنم او می فهمیدعشق یعنی چه. حالا دیگر باید می دانست که من همیشه حامی سازمان آزادی بخش فلسطین بوده ام.  خواهرم (عنّان) عضو شورای بین المللی سازمان آزادی بخش فلسطین است؛ در 1970 پدرم از کار در اردن به خاطر حمایت از سازمان آزادی بخش استعفا داد. عرفات باید سابقه ی خانواده ی مرا بداند و بفهمد که من اعلامیه ی ضد سازمان آزادی بخش را فقط به صورت تاکتیکی امضا می کنم. عرفات باید درک کند عشّاق چه قدر می توانند دیوانه باشند. همه می دانند خود عرفات بیش از یک بار عاشق شده. عرفات، پدرخوانده ی تاکتیک ها است. من مطمئنم او درک خواهد کرد . . .

     وقتی تاکسی مرا از رام الله از "سالم" جدا کرد، اشک هایم بر گونه هایم ریختند. وقتی تاکسی به طرف درّه ی اردن راند، او ایستاده بود و برای خداحافظی دست تکان می داد و در لحظه ای که اتوبوس از رود اردن عبور می کرد، من بی اختیار با صدای بلند هق هق گریه  می کردم. . . در اقامت بیست ماهه ام در "ادینبورو" کاملاً افسرده بودم. فضای زیبا، جذاب و مرموز شهر و عمارت های تاریخی مسحورکننده نمی توانستند حسرت شدید رام الله کوچک و محقّر را از دلم برانند. روزهای بلند و تاریک زمستان اسکاتلند فقط بر درماندگی ام اندوه را می افزود. روزهای متوالی راه می رفتم و سعی می کردم خود را با ادینبورو مشغول کنم اما رام الله، کماکان مرا در اسارت خود داشت "          (41-39).

    من عمداً عباراتی به ظاهر زاید بر اصل را نقل کردم تا نشان دهم که رفتن به دانشگاه "ادینبورو" صرفاً برای طی دوره های عالی و تکمیلی دانشگاهی نبوده؛ بلکه از سرِ اضطرار و نوعی مقاومت در برابر وسوسه ی تسلیم به بخشنامه های دولت اسرائیل اشغالگر بوده است. من می خواهم به این نکته اشاره کنم که شکیبایی بر غربت غرب، بخشی از مبارزه ی یک فلسطینی آرمانگرا برای حفظ هویت ملی او است. آن که لطمه ی هجرت را بر توطّن و آسیب مهجوری از عاشق را بر وصال او برمی گزیند، غیر مستقیم مبارزه می کند تا به گنداب تسلیم و خیانت به آرمان والای ملّی گرفتار نشود.

    گونه ی دیگری از ایستادگی در برابر نظام سلطه، ابراز شهامت، تهور و هوشیاری انقلابی مادران و زنان فلسطینی است. مقامات اسرائیلی در برابر تقاضای صدور کارت شناسایی یا "هویّه" ی آنان بی اعتنایند. وقتی مادران پس از سال ها انتظار به امید گرفتن کارت شناسایی به مناسبتی در جشنی فرمایشی شرکت می کنند و می شنوند که بعداً آن ها را با پست برایشان خواهند فرستاد، اعتراض همگانی آغاز می شود:

    " یک مادر گفت: " ما برای گرفتن کارت های شناسایی مان راه درازی آمده ایم." صدای خشمگین زنی ـ که پنج بچه ی کوچک از پیراهن گلدوزی شده اش آویخته بودند ـ بلند شد: " من چهارده سال منتظر مانده ام و حالا به من می گویید پُستش می کنید؟ " با خودم فکر کردم چهارده سال؟ من خوش شانس بودم. تا به حال فقط هفت سال منتظر شده بودم " (51).  

   "امیری" پس از مدت ها کشاکش ذهنی با خود، تصمیم می گیرد با شهامت تمام مقاومت خود را در برابر وضع دشوار موجود، نشان دهد و از حالت انفعالی بیرون بیاید. با آن که هیچ فلسطینی حق ندارد بدون اجازه و گرفتن وقت قبلی وارد دفتر یک افسر اسرائیلی شود، خطر می کند تا کارت شناسایی خود را به زور از وی بگیرد. با تحکّم    به افسر امنیتی می گوید:

    " دیگر منتظر نمی مانم. من هفت سال انتظار کشیده ام." احتمالاً حالت درنده خویانه ی چهره ام بود که باعث شد مرد فلسطینی فوراً از دفتر کاپیتان "یوسی" بیرون برود. همان طور که روی چهارزانو روی صندلی کنار میز کاپیتان می نشسیتم، به او دستور دادم: " به من یک فنجان قهوه و یک سیگار بده." کاپیتان یوسی بیرون رفت و چند دقیقه بعد، با یک سیگار مارلبورو و یک فنجان قهوه ی کدر اسرائیلی برگشت. . . گفتم: "هویّه ی مرا به من بده. گوش کن کاپیتان یوسی. من مدت ها است مزخرفات شماها را تحمل می کنم. تو اصلاً می توانی بفهمی چرا هر مرد و زن و بچه ی فلسطینی در این قیام مشارکت دارد؟ علتش این است که ما دیگر نمی توانیم اراجیف شما را تحمل کنیم. می دانی برای یک زن دور بودن از خانواده اش، شوهرش و بچه هایش یعنی چه؟ می دانی چرا مردان فلسطینی به سرشان می زند و این طرف و آن طرف می دوند و در پشت جاده ی "یافا" به اسرائیلی ها چاقو می زنند؟ از من بپرس. من می دانم. من دقیقاً می دانم چطور می شود به مرز جنون رسید و کارهای دیوانه وار کرد. به من نگاه کن کاپیتان یوسی! به نظر تو من یک جنایتکارم؟ به من بگو. "

     صدایم با هر کلمه بالاتر و بالاتر می رفت. یوسی کاملاً شوکه شده بود. نه می خواست تأیید کند و نه تکذیب. نمی دانست با یک استاد زن ـ که زده به سرش ـ باید چه کارکند. اضافه کردم: بیا. من ساکم را بسته ام تا بعد از محاکمه به زندان بروم. شما ادعا می کنید تنها دموکراسی در خاورمیانه هستید. شما ادعا می کنید دادگاه دارید. من اینجا هستم. مرا محاکمه کنید. برای جرایمی که مرتکب شده ام، مرا محکوم کنید. این هم ساک [زندان] من است."

     ساک را باز کردم و وسایل توی آن را یکی یکی بیرون کشیدم: این، خمیر دندانم است. این ها، دمپایی هایم هستند. این ها کتاب هایم هستند. این تی شرتم است. . . اگر فکر می کنی من تروریستم، محاکمه ام کن. شماها با ما طوری رفتار می کنید که انگار تروریست هستیم. هویه ام را به من بده. شنیدی کاپیتان یوسی؟ هفت سال انتظار برای هویه ی احمقانه ام. این، خوشحالت می کند؟ می خواهید بزند به سرمان و درهم بشکنیم؟ بفرما این من. نگاهم کن. این تو را خوشحال تر می کند؟ . . . می دیدم او می تواند با تظاهرکنندگلان فلسطینی، انقلابی ها، چاقوزن ها، تروریست ها مقابله کند. برای برخورد با همه ی این ها آموزش دیده بود اما نه با یک زن گریان؛ نه با زنی که به سرش زده. . . . آن [هویه] را قاپیدم و در حالی که در چنگم بود، به خانه برگشتم. . . " (56-53).

    پنج سال بعد در بهار 1993 یک بار "کاپیتان یوسی" به "دکتر امیری" به عنوان روزنامه نگار "هاآرتص" تلفنی تماس می گیرد تا از او خواهش کند در مورد آخرین دور مذاکرات اسرائیل ـ فلسطین با وی مصاحبه کند. بازتاب این استاد دانشگاه فلسطینی در برابر خواهش افسر بازجوی سابق، نشانه ی مقاومت و روحیه ی مبارزاتی او است:

    " متأسفم کاپیتان یوسی. فکر می کنم این بار من در موقعیتی هستم که بگویم نه. شما ممکن است شغل عوض کرده باشید و فعال حقوق بشر شده باشد یا یک روزنامه نگار آزاد، اما برای من همان کاپیتان یوسی مانده اید. " (56).

    "امیری" در آخرین صفحات خاطراتش از مقاومت مردم فلسطین و آغاز انتفاضه (جنبش) ای می گوید که معرّف پایان دادن به انفعال و سکوت و خویشتنداری آنان به صورت نافرمانی مدنی است. او نیم شب متوجه سر و صدای ا به هنگام و فزاینده ای می شود که در تمام سطح شهر طنین افکنده است. برای اطلاع از چند و چون آن به خیابان  می رود و به جمعی می پیوندد که در حال قاشق زنی و قابلمه کوبی هستند:

    " زیاد طول نکشید که یاد گرفتم و داد زدم و خندیدم. دیدم یک همسایه رفت روی پشت بام و شروع کرد به ضربه زدن روی منبع آب فلزی. دیگری داشت روی تیر برق می کوبید. سومی روی یک سطل آشغال. با خودم فکر کردم مهم نیست. حتی اگر این کار پیامی برای "شارون" و ارتش اشغالگرش نباشد، یک معالجه ی گروهی عالی است. نفس بریده و کاملاً غرق در کوبیدن روی ماهیتابه ی تفلون نیمه خم شده بودم که "عمر" کوچک ـ که داشت چشم های خواب آلودش را می مالید ـ با پیژامه ی صورتی اش ظاهر شد. . . عمر به سراغ ظرف حلبی فراموش شده اش رفت. چوبش را برداشت و با لبخند رضایت آمیزی بر چهره ی دوست داشتنی اش شروع کرد به کوبیدن. همان طور که داشتم می خوابیدم، فکر کردم شاید "عمر" کوچک، یکی از رهبران مخفی خلاق و تازه ی نهضتِ در حال رشدِ نافرمانی غیر نظامی فلسطینی باشد " (207-206).

خاطره نگاری، زنگرایانه است: نویسنده ی یادداشت های روزانه ی شارون و مادرشوهرم ـ چنان که ازعنوانش برمی آید ـ زن است و به طریق اولی، انتظار می رود کتابش همان ویژگی های "نوشتار زنانه" 1  را داشته باشد. من بی آن که خواسته باشم به بررسی سازه های نظری "رویکرد فمینیستی" 2  بپردازم، تنها به این نکته اشاره می کنم که یکی از نظریه پردازان برجسته ی این رویکرد ادبی و اجتماعی "هلن سیکسوس" 3  نام دارد. این فمینیست فرانسوی به طرح بحث ارزشمندی به ما کمک کرد که خود از آن به "مرگ در فکر تقابلی" 4  تعبیر می کند. او در مقاله ی زن در کجای کار است؟ 5  فهرستی از "تقابل های دوگانه" 6  ارائه می کند (سیکسوس، 1975، 115) که درفرهنگ غرب به عنوان یک سنت فرهنگی تا کنون از خود گرانجانی نشان داده و به نوعی معیار ارزشیابی در مورد دو جنس "مرد" و "زن" به کار می رود. برخی از این تقابل ها عبارتند از:

فعّال / غیر فعّال          فرهنگ / طبیعت          خورشید / ماه          پدر / مادر       منطق / رحم و شفقت

   در این فهرست جنس مرد ذاتاً "فعّال" و کنشگر و جنش زن ذاتاً "غیر فعال" و کنش پذیر است. مرد و پدر مانند "خورشید" هستند که یکی حیات بخش جهان و انسان است و دیگری آنچه از نور و حیات دارد، از دولت "خورشید" دارد. مرد و پدر، تبلوری از "منطق" یا "لوگوس" 1  و خردگرایی و مادر یا زن، تجسمی از "احساس" و عاطفه است و چیزی از جنس منطق در پندار، گفتار و کردار در او نمی توان سراغ گرفت. زن چیزی از جنس "طبیعت" است و چنان که می دانیم طبیعت، وحشی، ویرانگر و بی نظم و سامان است؛ در حالی که مرد تبلور "فرهنگ" و کسی است که طبیعت ویرانگر را مهار می کند؛ سامان می بخشد و عقلانی می سازد.

    "سیکسوس" می گوید تقابل های اساسی و دوگانه ای مانند "زن و مرد" وقتی در کنار هم قرار گیرند، رویکردی "مردسالارانه" 2  به خود می گیرند و می شود از آن ها به عنوان نوعی "سلسله مراتب" مورد بررسی قرار دهیم که "زنان" در آن پایگان، منفی و نادان به شمار می آیند. این گونه باور به سلسله مراتب، به "مرگ زن" می انجامد، زیرا همیشه یکی از این تقابل ها، دیگری را از بین می برد:

    " در جنگ میان تقابل ها وقتی قرار باشد پای تفوق به میان بیاید، پیروزی از آنِ "مرد" است که با "فعالیت" شناخته می شود و شکست با زن که مظهری از "انفعال" شناخته می شود. منفعل بودن زن، به این معنی است که او اصلاً وجود خارجی ندارد " (جفرسون، 1986، 118).

   کتاب "امیری" با عنوان فرعی خاطرات رامَ الله نشان می دهد که خواننده با نوع ادبی "رمان" سر و کار ندارد؛ بلکه دقیقاً با ثبت دقیق سال، ماه، روز و ساعت شمار رخدادهایی مواجه است که شخص راوی، قهرمان اول مبارزات مردم شهر "رام الله" به هنگام اشغال و منع عبور و مرور شبانه است. خواننده تا کنون با اندکی از بسیاری از رفتارهایی حماسی یک شخصیت تاریخی راستین در سازمان آزادیبخش فلسطین ("الفتح") آشنا شده است و هیچگاه به این نتیجه ی خطا نرسیده است که گویا وی به عنوان یک "جنس" 3 مظهری از "زنانگی"، ناتوانی، انفعال، و طبیعت است؛ بلکه آنچه از او می داند، سیمایی مردانه با مدرک دکترا در معماری از بزرگ ترین دانشگاه های بریتانیا و آمریکا است که به عنوان "جنسیت" 4  سمت اجتماعی و سیاسی مهمی در تشکیلات "الفتح" (یکی از اعضای مذاکرات صلح خاورمیانه در واشنگتن به دستور "عرفات") دارد.

     در تظاهرات زنان فلسطینی به مناسبت "روز زن" در هشتم مارس 1992 بر ضد اشغالگران اسرائیلی، کمتر مردی حضور فعال داشت. بهتر است از زبان "امیری" بشنویم که خود فعال و شاهد ماجرا بوده است:

     " آمال و زنان فلسطینی تظاهرکننده از مدت ها قبل، در مورد روز زن در رام الله تصمیم خود را گرفته بودند. این، روزی است که زنانمی توانند به همه ی مردها( فلسطینی ها و اسرائیلی ها) به طور یکسان ثابت کنند قادرند به تنهایی یکی از بزرگ ترین تظاهرات ضد اشغالگری را برگذار نمایند و امتیاز آن را به خود اختصاص دهند. این، روزی است که فریاد کشیدن، راه سالمی برای رها کردن ناکامی، درد و رنج ناشی از دهه های بی پایان اشغالگری اسرائیل است.
   در ضمن، این روزی است که مردان فلسطینی می بینند سربازان اسرائیلی زنان فلسطینی را می زنند و به آن ها شلیک می کنند اما در این مورد، کار چندانی انجام نمی دهند. شاید این روز نشان بدهد چرا اغلب چهار یا حد اکثر پنج مرد در تظاهرات روز زن در رام الله شرکت می کنند ( "ابونبیل" رئیس پلیس رام الله، "جلیل هلال" اقتصاددانی که پولی ندارد، "محمد توفال" نویسنده و بیشتر شاهد و "سالم تَماری" [شوهر امیری، استاد دانشگاه] جامعه شناسی که فقط زن ها را ستایش می کند ) همه مردانی در نیمه راه زندگی و در انکار کامل مانند احزاب چپی که زمانی به آن ها تعلق داشتند. اما آن روز هم مردان فلسطینی وقتی سربازان اسرائیلی "هیکاک" استاد فرانسوی تاریخ در "دانشگاه بیرزیت" را کتک زدند و دستگیر کردند، کاری انجام ندادند. پروفسور هیکاک در آن موقع متهم بود به سازماندهی تظاهرات روز زن فلسطینی ها. بسیاری از مردان فلسطینی می خواستند باورکنند چنین بوده و بیشتر سربازان اسرائیلی در دادگاه پروفسور هیکاک سوگند یاد کردند چنین بوده." (110-108).

     "امیری" اصرار دارد نشان دهد مردان فلسطینی به روز زن ـ که گویا روز آنان نیست و به آنان ربط ندارد ـ نه تنها کوچکترین علاقه ای به شرکت در این تظاهرات نشان ندارند، بلکه ارتش اسرائیل هم اصرار داشت به افکار عمومی جهانیان چنین وانمود کند که سازماندهی این تظاهرات باشکوه، کار زنان نبوده؛ بلکه مردانی خارجی و اجنبی مانند پروفسور "هیکاک" فرانسوی این تظاهرات را به راه انداخته اند تا به این ترتیب، نقش زنان فلسطین را در برپایی این تظاهرات انکار کرده آن را بی اهمیت جلوه دهد. طنزی که "امیری" در یادداشت های روزانه ی خود می آورد، نشان می دهد که چه دل پرخونی از دست مردان فلسطینی بی اعتنا به "روز زن" دارد! آن که این تظاهرات را سازماندهی کرده، همسر "راجر" است. او شوهر را در خانه گذاشته تا از بچه ها مراقبت کند و وقتی به تصادف "راجر" برای خریدن آب سیب به خیابان می آید، به عنوان یکی از سازمان دهندگان تظاهرات دستگیر و زندانی می شود:

    " اتفاقاً هشتم مارس روزی بود که هر سال راجر مسؤولیت کامل چهار فرزندش را برعهده داشت. چون "لورا" سرگرم سازماندهی تظاهرات روز زن بود. راجر داشت می رفت برای "جمال" آب سیب بخرد که یک سرباز اسرائیلی از جیپش پایین پرید؛ دوان دوان آمد؛ راجر را گرفت و شروع کرد به زدنش. سربازهای دیگر به او ملحق شدند. به دلایلی برای سربازان اسرائیلی ثابت کردن این که راجر تظاهرات روز زن را سازماندهی کرده، راحت تر از این بود که ثابت کنند او یک پسر نه ساله را پنهان کرده بوده " (111-110).

    اکنون که "راجر" به هر دلیل بازداشت شده است، زنان فلسطینی تصمیم می گیرند با فروش برخی اشیای زینتی و لوازم خانه، پولی فراهم کرده او را به قید وثیقه ای معادل دو هزار دلار از زندان بیرون آورند. همین زنان "احساساتی"، "بی منطق"، "سرکش" و "ویرانگر" و "منفعل" و همچون "طبیعت" وحشی آن اندازه "عقل"، "شهامت" و توان "سازماندهی" دارند که می توانند در نمایش و اقدامی دسته جمعی وسایل غیر ضروری اما زینتی و پُرزرق و برق خانه ی خود را در خانه ی "راجر" به معرض فروش بگذارند تا پول لازم جهت "وثیقه"ی کذایی را فراهم آورند. برگزاری این میهمانی و حراج، توانست مبلغ لازم برای آزادی "راجر" را تأمین کند اما دستاورد مهمتر این بود که باعث ایجاد حس اعتماد به نفس برای زنان فلسطینی شد؛ یگانگی و همدلی آنان را بیشتر کرد و توانشان را برای سازماندهی مبارزه بر ضد اسرائیلی های اشغالگر افزون ساخت:

     " این اشیای مبتذل فلسطینی بود که راجر را با وثیقه آزاد کرد و من خوشحال بودم که [تابلو پُرزرق و برق] مکّه ام در آزادی موقت او نقش مهمی بازی کرده "(113).

    همین زن ـ که ظاهراً موجودی "منفعل" و بی اعتنا به شمار می آید، در مسأله ی خواب با شوهر تنشی دارد. شوهر به بیخوابی مبتلا است. طبعاً وقتی بیخوابی به سر شوهر جامعه شناس می زند، زن فداکار به کسی گفته می شود که اندوه شوهر برَد و در کنار او به سر برد. اما وقتی شوهر با انداختن کلید در قفل اتاق خواب را از سر زن می پراند، زن وظیفه شناس باید بی درنگ از خواب برخاسته نقش زنی را ایفا کند که منتظر شوهر عزیز خویش بوده است:

    " همه چیز بعد از ظهر اتفاق افتاد که داشتم به سختی تلاش می کردم تا بخوابم. در روزهای عادی شانس بیاورم، عاشق این هستم در هر ساعت روز بخوابم. این، می تواند یک منبع تنش جدّی بین و من و شوهر مبتلا به بی خوابی ام باشد. اغلب همان لحظه ای که صدای چرخیدن کلید "سالم" را در قفل می شنوم، از تخت بیرون می پزم؛ به طرف کاناپه ی اتاق نشیمن می دوم؛ سیخ می نشینم و وانمود می کنم کاملاً بیدارم. سالم احتمالاً فکر می کند زنش بعد از یک روز گار سخت، چرا آن طور کُند [بی حال] و بدون واکنش [مشتاق و منتظر] است " (202).

   گرایش به ایثار، زدن از خواب خود به هنگام نیاز شوهر به "سخن دل شنفتن" و تحمل بی خوابی او با بیدار ماندن و خوش کردن وقت بر شوهر، هیچگاه به ذهن مردان خطور نمی کند و متوجه آن نمی شوند اما همیشه از عذابی می گویند که در طول روز کشیده اند. هوشیاری و شهود زنانه، یکی از فرازهای شخصیت زن است که او و خانواده را از آسیب های ناگهانی و غیر منتظره، رهایی می بخشد. یک نمونه ی آن هنگامی است که "رامی" پسر همسایه تابلو بزرگی از عکس "مکّه" برای "سعاد" می آورد که پُرزرق و برق است و چراغ های کوچکی دارد که لابد با باتری روشن می شود. این هدیه ی گران قیمت و جالب، نویسنده را به فکر وامی دارد و سرانجام به این نتیجه می رسد که به احتمال قریب به یقین در آن، میکروفونی کار گذاشته اند و به او داده اند. "رامی" و پدرش برای سرویس های جاسوسی اسرائیل کار و خبرچینی می کنند. نصب چنین تابلوی در اتاق نشیمن، همه ی گفت و شنودهای او و شوهر و دیگر میهمانان را ضبط می کند و در غیبت "سعاد" و شوهر در خانه می تواند مورد استفاده ی "وزارت اطلاعات" دشمن قرار گیرد؛ در حالی که چنین فکری به ذهن "سالم تماری" و استاد دانشگاه خطور نمی کند:

    " بعداً وقتی سالم و من داشتیم از تحسین مکه با چراغ های چشمک زن لذت می بردیم، ناگهان فکر ترسناکی به ذهنم خطور کرد. با اطمینان کامل گفتم: "سالم! می دانی چیست؟ توی این مکه باید میکروفن کار گذاشته باشند. . . حس ششم من می گفت در تابلو، میکروفن کار گذاشته شده و من به حس ششم خودم اعتماد داشتم. آن شب نتوانستم بخوابم. چرا رامی به من تابلویی از مکه داد در حالی که می دانست چپی هستم و مذهب، نقطه ی قوت من نیست؟ رامی و رؤسای اصلی اش سعی داشتند به من چه بگویند؟ ساعت های دراز شب زمستان، فقط توهمات مرا طولانی تر کرد [و سرانجام] تابلو در زیر انبار زیرشیروانی گذاشته شد " (106).

    یکی از مصداق های بارز ذهنیت مرد سالاری ستیزی "امیری" وقتی است که به تصادف ماده سگی را در خانه ی خود می یابد و از او نگهداری می کند و چون سگ نیاز به تزریق واکسن بیماری هاری دارد، به دامپزشکی فلسطینی مراجعه می کند که باید واکسنی به ارزش سی دلار را به او تزریق کند. وقتی "دکتر هشام" درمی یابد که این سگ "ماده" است، زن را به خاطر صرف این هزینه ی گزاف می نکوهد:

    " شما واقعاً می خواهید یک واکسین سی دلاری را برای یک "ماده سگ" بِلادی [ بومی و مزخرف] "حرام" کنید؟

     گفتم: " باورم نمی شود دکتر هشام." عصبانیتم داشت شدت می گرفت. ساکت شدم. شگفت زده از این که چه طور دفاع از عنتر [ نام سگ "سعاد" که یادآور "عنتر بن شدّاد" شاعر کلاسیک و قهرمان ادبیات عرب است که به خاطر دلاوری ها و اعمال نظامی قهرمانانه اش شهرت دارد ] مؤنث در من احساسات حق طلبانه ی ملّی، فمینیستی و طرفدار حیوانات را برانگیخته بود. . . نزدیک بود یک آمپول واکسن هاری دیگر را آماده کنم و آن را در باسن بزرگ و بیرون زده ی او فروببرم " (120).   

    این اندازه عاطفه، ایثار، غیرت ملی و زنگرایانه و بیزاری از مردسالاری در کدام مرد دیده می شود؟ "امیری" برای زدن واکسن به دومین سگ خود، ترجیح می دهد به یک دامپزشک اسرائیلی به نام "دکتر تامار" مراجعه کند؛ دشمنی ظاهری که بیش از یک هموطن فلسطینی نسبت به حیوانات قطع نظر از جنس ماده ی حیوان و صاحب فلسطینی اش احساس مسؤولیت می کند و خدمتی به او می کند که تا کنون هیچیک از هموطنانان مسلمان فلسطینی به او نکرده است (122). برخورد انسانی و عاطفی نسبت به حیوان و انسان و فارغ از نژادپرستی و مرد سالاری "دکتر تامار" اسرائیلی، جای دیگر نشسته است، چنان که خواهیم گفت.

خاطره نگاری، ارزش ادبی دارد: شارون و مادر شوهرم: خاطرات رام الله تنها گزارشی از آنچه بر نویسنده و مردم سرزمین های اشغال شده ی فلسطین آمده، نیست. اگر این اثر تنها در حد دیده ها، شنیده ها، خوانده ها و تأملات نویسنده بود، بر آن "گزارش" نام می نهادند. با این همه، این کتاب، اثری "ادبی" هم هست؛ یعنی سازه ها و عناصری دارد که آن را از نوع نوشته ی "گزارش" متمایز می کند. یک اثر ادبی، چه سازه هایی دارد؟

اثر ادبی، تخیلی و تصویری است: اگر نویسنده به جای بهره جویی از زبان رایج و معیار و به نیروی تخیل خلاق و فرهیخته ی خود از "صُوَر خیال" یا "ایماژ" استفاده کند، زبانی تصویری و دراماتیک خواهد داشت. "امیری" از این همه آزار، بازداشت، اشغال خانه و محله های فلسطینی و نداشتن "هویّه" برای سفرهای داخلی و خارجی به شدت خشمگین است. پس طبعاً از همه ی اشغالگران اسرائیلی بیزار و عصبانی است. او بالاخره باید این ناخشنودی و تنفر را نسبت به دشمنان تاریخ، فرهنگ و سرزمین مادری خود بروز دهد. یکی از شیوه های جالب و معنادار این بروز احساس، نگاه کردن بی وقفه به چشم سربازی اسرائیلی است که اتومبیل او و شوهرس را در پست بازرسی متوقف کرده است. در این حال، همین خیره شدن صامت به چشمان سرباز دشمن، گویاترین نمود انزجار یک فلسطینی بی هویت شده و سخت دلالتگر است. سرباز "امیری" را "حَجی" به معنی "پیرزن" نامیده و از او خواسته از اتومبیل بیرون نیاید:

    " چنان رنجیده بودم که به کلّی مأموریت غیر ممکن سالم را برای خالی کردن کیسه های خرید در زیر باران شدید، فراموش کردم. یک چیزی که سربازان اسرائیلی باید یاد بگیرند، این است که هرگر کلمه ی "حجی" را به کار نبرند. این، دردناک بودن اشغالگری را دوبرابر می کند. نمی دانم در آن لحظه چه اتفاقی برایم افتاد. کلمه های حجی، جوان بودن صدای تیز و پسرانه ی سرباز، مه آلودگی و تاریکی، همه در من فشارهای هفته ها منع عبور و مرور، فشار روحی ماه ها تدارک برای جنگ خلیج، خشم و بیزاری ناشی از اشغالگری بیست و چهار ساله، ده ها سال آرزوهای جامه ی عمل نپوشیده، تمنای ابدی عادی بودن را به غلیان آورد. . . سرم را از پنجره بیرون آوردم و به سرباز کلّه پوک خیره شدم . . . سرم را به صورت نیم دایره به طرف او برگرداندم و با چشم های جغد مانندم، به او خیره شدم. دست خودم نبود. چنان سرشار از خشم بودم که تصمیم گرفتم این کار را بکنم. سرباز اعتراض کرد: "چرا به من خیره شده ای؟" من همان طور با چهره ای بدون احساس به چشم هایش نگاه کردم. . . سرباز تکرار کرد: " شنیدی چه گفتم؟" . . . من در خلسه فرورفته بودم. چشم هایم به چشم های سرباز اسرائیلی دوخته شده بود.

    ـ پس به زنت بگو دیگر به من خیره نشود. . . پس زن تو به حرفت گوش نمی دهد. می کند؟ بسیار خوب. برگرد توی اتومبیلت و منتظر بمان. مشعر ترابی مراتک [ تو حتی نمی توانی زنت را وادارکنی درست رفتار کند ].

    با این همه، ماجرا به همین جا پایان نمی یابد. سرباز مورد تحقیر به فرمانده خود شکایت می کند. پس برگشته زن و شوهر را دستگیر کرده به قرارگاه نظامی می برند. جُرم زن، خیره شدن به چشم سرباز پست بازرسی و جرم شوهر، ناتوانی از کنترل رفتار همسر است. در این حال، صحنه ای که سپس خلق می شود، طنزی قوی و کارگر است که بیش از نگاه زن به سرباز، حیثیت دروغین و پوشالی ارتش اشغالگر را مورد تردید قرار می دهد. "کاپیتان رونی" وقتی می فهمد سرباز به دلیل خیره شدن زن به او، شوهرش را بازداشت کرده است، سخت خشمگین می شود، زیرا ماجرا درست همان روزهایی اتفاق افتاده که "صدام" چندین موشک به خاک اسرائیل پرتاب کرده و نظامیان سخت نگران وضع موجودند و در کشور، وضعیت فوق العاده اعلام شده است. تقابل و جمع میان اضداد، یعنی یک مورد پیش پا افتاده، رسیدگی به شکایت یک سرباز از خود راضی با اعلام وضعیت فوق العاده در کشور آن هم به گونه ای اغراق شده، انگیزه ای نیرومند برای خلق طنزی گزنده می شود:

    " همین که داشتم دنبال پاسخی که نداشتم می گشتم، جیغ کاپیتان رونی ـ که از رعد و برق بلندتر بود و آسمان رام الله را پُر کرد ـ       نجاتم داد:

    ـ شما دو نفر، از اینجا گم شوید بیرون. نمی فهمید ما در حال جنگ هستیم؟ مردم یهودی را سلاح های شیمیایی و موشک های سبک صدّام تهدید می کند. شما پسرهای احمق از جلو چشمم دور شوید. . . فریاد او هنوز شنیده می شد. ما به یکدیگر خیره شدیم. بعد او [سرباز] کارت شناسایی را به دستم داد و من بیرون آمدم " (89).

اثر ادبی، عاطفی و تأثیرگذار است: "امیری" در حال رانندگی با دیدن مرد میانسالی که تقریباً در وسط خیابان کنار درِ بازِ اتومبیلش ایستاده و به دلیل حمله ی قلبی به کمک فوری نیاز دارد، متوقف می شود. او را سوار می کند و در طی راه به مقصد بیمارستان "حادثه" می کوشد وحشت را از او دورکند، به ویژه که پیر مرد نمی داند او عرب فلسطینی و اهل "رام الله" و بنابراین "تروریست" است. "امیری" هم هراسان است، زیرا اگر یک اسرائیلی در اتومبیل او بمیرد، "تروریست" بودن و اتهام "گروگان گیری" او محرز می شود:

    " آه خدایا ! چه افتضاحی ! ارتش اسرائیل بعد از پیدا کردن اتومبیل رها شده ی او چه اقدامی می کرد؟ حالا هر لحظه ممکن بود در تمام کشور هشدار داده شود. آه خدایا ! نمی خواستم فکر کنم چند مرد جوان فلسطینی به خاطر اقدام غیر مسؤولانه و بدون فکر من دستگیر خواهند شد.  . . وقتی او را با شتاب [ به اورژانس] می بردند، شنیدم زیر لب گفت: " پس فلسطینی های خوب هم وجود دارند." من آنجا ایستادم و دعا کردم این ها آخرین کلمات او قبل از روبه رو شدن با پروردگارش نباشد.

    وقتی با اتومبیل برمی گشتیم، به پدرم فکر کردم که در 1978 بر اثر سکته ی قلبی شدید درگذشته بود. او در اتاقش در هتل تنها بود. همیشه این احساس وحشت را داشتم که او حتماً کمک خواسته اما کسی نیامده " (135).

    یک نمونه ی دیگر از زبان عاطفی و تأثیرگذار وقتی است که "امیری" برای زدن واکسن سگش ("نورا") به درمانگاه "دکتر تامار" می رود و چون دکتر درمی یابد که "امیری" می خواهد به "بیت المقدس" برود، باید برای سگ او "گذرنامه" صادرکند؛ در حالی که دارنده ی سگ حتی حق ندارد اسم "بیت المقدس" را هم بر زبان بیاورد تا چه رسد به این که بتواند به آن سرزمین مقدس فلسطینی و اسلامی اما تحت اشغال نزدیک شود. به این ترتیب، در حالی که سگی می تواند گذرنامه داشته باشد و یک دکتر آرشیتکت و استاد دانشگاه به اعتبار سگش بتواند به پایتخت ممنوع سرزمین مادری اش برود، بزرگ ترین تراژدی تاریخ فلسطین اشغال شده است. نویسنده به سگش می گوید:

    " می دانی چیست نورا؟ این سند، تو را از پست های بازرسی بیت المقدس رد می کند؛ در حالی که من و اتومبیلم برای عبور، دو مجوّز جداگانه لازم داریم."

    سربازی که در پست بازرس بیت المقدس ایستاده بود، گفت:

     ـ می توانم مجوزهای شما و اتومبیل را ببینم؟

    ـ من مجوز ندارم اما من راننده ی این سگِ اهل بیت المقدس هستم." گذرنامه ی نورا را به دست سرباز دادم و گفتم: " من راننده ی این سگم. همان طور که می بینید او اهل بیت المقدس است و امکان ندارد رانندگی کند یا بتواند خودش به بیت المقدس بیاید . بالاخره یک کسی باید راننده ی او باشد. سرباز به دقت نگاهم کرد. سرِ نورا را ـ که هنوز از پنجره بیرون بود ـ نوازش کرد. گذرنامه را به دستم داد و با صدای بلندی گفت: سای [ = برو] " (146).

     "جان کولینز" 1 این گونه شیوه ی خاطره نگاری را در حکم نوعی "مکانیسم دفاعی" 2 نویسنده در مناطق اشغالی فلسطین می داند و می نویسد:

    " سُعاد چگونه می تواند با جنونی که بر او چیره شده مقابله کند؟ یک رهیافت، این است که گاهگاه به تخیل خود پناه ببرد. این کتاب، سرشار از این گونه اوهام و تخیّلات است. کارکرد داستان های فشرده ای از نوع این که سگی به نام "نورا" 3  برای رسیدن به اورشلیم احتیاج به راننده دارد و من راننده ی او هستم (103 متن انگلیسی) نشان می دهد که "واقعیت" تا چه اندازه می تواند آزاردهنده باشد. این گونه کارکرد داستان های فشرده را ـ که در افسانه های مربوط به انتفاضه وجود دارد ـ فولکلوریست معروف "شریف کنانه" 4  هم مورد استفاده قرار داده است. هر دو نویسنده به این نتیجه رسیده اند که وقتی واقعیت تا این اندازه بی معنی و غیر قابل قبول می شود، خیالبافی 5 تنها ابزار مفید و قابل درک برای زنده ماندن است. امیری شماری از صحنه های مشابهی را نقل و توصیف می کند که آشکارا خطر توقیف و زخمی شدن و حتی مرگ او را در پی دارد، زیرا او از زندگی در زیر بمباران در سرزمین های اشغالی به ستوه آمده است و ایفای نقش یک زن هیستریک و دیوانه به منظور اِعمال قدرت در تعامل با مزدوران اسرائیلی از این گونه است " (کولینز، 2005).

اثر ادبی، زبانی برجسته تر دارد: همان گونه که "هربرت میتگانگ" 6 می گوید، خاطره نویسی به اعتبار این که نویسنده اش مرد یا زن است، زبان نوشته فرق می کند:

    " نوشتار زنانه در یادداشت های روزانه بیشتر جنبه ی همدلانه پیدا می کند . . . در حالی که مردان بیشتر بر روی واقعیات عینی و موضوعاتی بیشتر تمرکز می کنند که در وجه غالب، به خودشان مربوط می شود " (میتگانگ، 2007، 1).

    با آن که "امیری" کتاب خود را به زبان انگلیسی منتشر کرده و هر ترجمه ای طبعاً بسیاری از ظرایف و دقایق زیبایی شناختی متن اصلی را تباه می کند، هنوز هم می توان شراره هایی از آن شعله ی چشم نواز و گرمابخش "زبان متشخص" 7 متن انگلیسی را در ترجمه احساس کرد. همدلی نمادین و معنادار "امیری" با "شیر" با استفاده از آرایه ی "تشخیص" 8 و یکسان پنداری خود با میمون های قفس در سیرکی تازه ساز در کرانه ی باختری یا "نوار غزه" ـ که دیوار بلندی آن را از سایر شهرک های اسرائیلی نشین جدا می کند و تشابه میان آوردن حیوانات از آفریقای جنوبی و حبسشان در قفس با جداسازی مناطق فلسطینی نشین با کشیدن دیوار سیمانی به بهای تخریب خانه های مردم محله و دادن اراضی فلسطینی ها به مهاجران یهودی ـ اسرائیلی به زبان نوشته، رنگی عاطفی و تصویری می دهد. نویسنده بر "زرافه" رشک می ورزد، زیرا دست کم او می تواند به خاطر گردن بلندش، آن طرف دیوار را هم ببیند:

    " دیدار ما از باغ وحش با یک بچه زرافه ی جذاب شروع شد که از آفریقای جنوبی به آنجا آورده شده بود. برخلاف بقیه ی حیوانات باغ وحش قَلقیلیه 7 بچه زرافه به ظاهر در مورد وضعیت سیاسی، مردد بود. شاید برای این که او می توانست آن طرف دیوار را ببیند. کنار زرافه سکویی سیمانی در وسط یک قفس کوچک با سیم خاردار، یک ماده شیر مسن مغرور نشسته بود. ما محرمانه مطلع شدیم او به تازگی همسر محبوبش را از دست داده. به محض این که به ماده شیر نزدیک شدم و حتی قبل از این که تسلیت بگویم، او یکراست در چشم های من نگاه کرد و گفت:
       
    ـ حالا می دانی زندگی کردن در یک قفس یعنی چه؛ تنها مانده و جدا شده از محل سکونت طبیعی ات.

    ـ  می دانم. من واقعاً متأسفم. ما یک عذرخواهی به شما بدهکاریم.

    ما یکدیگر را در آغوش کشیدیم و گریه کردیم. من که دیگر حرفی برای گفتن به ماده شیر نداشتم، به طرف قفس میمون ها رفتم. اول، تقریباً همه ی سی میمون بی حرکت ماندند و به اندازه ی ماده شیر و بقیه ی ما ـ که تحت اِشغال زندگی می کنیم ـ غمگین به نظر می رسیدند. اما آن ها ـ که ماه ها بود بازدیدکننده ای نداشتند ـ به هیجان آمدند و شروع کردند به نمایش دادن. چند تایی با پاهایشان تاب خوردند و تعدادی میان چهار دیوار قفسشان بالا و پایین پریدند. این صحنه چنان رقت انگیز بود که من گریه کردم. پشت سرِ ما "سعید" مراقب حیوانات، ظاهر شد که دو سبد بزرگ خرمالو با خود داشت. او درِ قفس را باز کرد و خرمالوهای خوشمزه ی بزرگ را به داخل انداخت. طولی نکشید که کف قفس، از فرش اسفنجی رنگی پوشیده شد. او گفت:

     چون کشاورزان "قلقیلیه" نمی توانند میوه ها و سبزیجاتشان را در بازارهای پشت دیوار و پست بازرسی بفروشند، ما آن ها را به میمون ها می دهیم.

     وقتی سعید توضیحاتش را تمام کرد، هر میمون پنج یا شش خرمالو روی پاهایش داشت و داشت دو یا سه تای دیگر را در دهانش فرومی کرد. من روحیه ی میمون ها را دوست داشتم. یک خرمالو برداشتم و به آن ها ملحق شدم " (219-218).  

خاطره نگاری، مستند و موثق است: خاطره نگاری دست کم در متن مورد تحلیل ما، چنین مشخصه ای دارد. آنچه دکتر "امیری" در این دو جلد کتاب نوشته، بخشی از تاریخ روایت ناشده یا شفاهی فلسطین اشغالی است. "اوا کوچتووا" 3  در این زمینه می نویسد:

    " یادداشت های روزانه ی موثق" 4  جنبه ی کاملاً واقعی دارد و همان گونه که از نامش برمی آید، به تمامی موثّق و مستند است و به طرح افکار شخص نویسنده می پردازد بدون این که خواننده ی بالقوه یا مفروضی را در نظر داشته باشد؛ یعنی عمدتاً برای التذاذ شخصی می نویسد اما گاه با ثبت دقیق آنچه بر او گذشته، تصمیم می گیرد خاطراتش را منتشر کند. یک نمونه ی مشخص یادداشت های روزانه ی ویرجینیا وولف 5  (1919-1915: بازچاپ، لندن: کتاب های پنگوئن، 1979) است که در آن، رخدادهای روزانه، افکار، عقاید و وضعیت ذهنی و روحی هر روز خود را به بهترین وجه ممکن توصیف می کند. این کتاب را شوهرش پس از مرگ نویسنده در 1941 منتشر کرد که مشتمل بر گزیده هایی از یادداشت های روزانه ی همسرش با پس زمینه ای از آثار او بوده است " (کوچتووا).

    "دیکینسون" 6  در باره ی محبوبیت خاطره نگاری در قرن بیستم می گوید:

    " در عصر و قرن پساـ فرویدی 7 ما، این نوع ادبی به عنوان عصر تخیل یا گونه ای "خانه ی امن" 8  برای بیان آزاد عقاید مطرح می شود. (دیکینسون).

    چنان که یک بار به مناسبت اشاره کردیم در آغاز، هدف از خاطره نویسی گونه ای "تشفّی خاطر" و "وسیله ای برای کاهش فشار روحی" ای بود که از یک شو "شارون" ـ که به اشغال نظانی "رام الله" اشاره کرد ـ و مادرشوهر ـ که نویسنده را در غیاب شوهر از درون به ستوه آورده بود ـ انگیزه ی خاطره نویسی نویسنده بود. اما وقتی "امیری" در فاصله ی 1981 تا 2004 کوشید تا اخباری موثق از آن لحظات تاریخی را به آگاهی دوستان دور یا نزدیک در فلسطین و بیرون از مرزهای سرزمین مادری یعنی در اروپا ایمیل کند، نامه هایش سخت مورد استقبال قرار گرفت،زیرا نویسنده نه تنها خود به عنوان یک شاهد عینی همه ی مشهودات خود را ثبت می کرد، بلکه آنچه را هم از افراد و شخصیت های مورد اطمینان دریافت می کرد، در دفتر خاطراتش بازتاب داد. اندکی طول نکشید که برخی از دوستان خارجی اش مجموعه ی این یادداشت ها را در انتشارات "باول" در "تل آویو"، در انتشارات "فلترینلی" در "میلان" و دوستی به نام "آنتیا تئورل" در انتشاراتی در "سوئد" منتشر کردند. ترجمه ی این دو جلد کتاب به نوزده زبان و چاپ های متعدد و تیراژ باورنکردنی آن به ویژه در فرانسه نشان داد که خوانندگان به آنچه "امیری" نوشته است، اطمینان دارند. من تنها به ذکر یک نمونه اکتفا می کنم. روز سه شنبه بیست و هشتم اکتر 2003 دکتر "امیری" با "لیلا شهید" (سفیر فلسطین در پاریس) به شهر "قلقیلیه" آمده تا او را با آن "دیوار جداکننده" ای آشنا کند که شهرک نشینان اسرائیلی را از ساکنان اصلی و اشغال شده اش فلسطینی ها جدا کرده است:

    " ظاهراً رانندگی غیر قانونی از میان اسرائیل، تنها راه رسیدن به قلقیلیه بود. درضمن، این تنها راه مبارزه با "دیوار امنیتی شارون" بود. از پست بازرسی قلندیا، سن من بود که باعث عبور ما شد. در دومین پست بازرسی به داخل اسرائیل، برازندگی "لیلا" بود و سردرگمی کامل سربازها در مورد گذرنامه ی لیلا و گذرنامه ی اردنی من بود که ما را از تنها نقطه ی ورود و خروج 45 هزار ساکن قلقیلیه رد کرد. بعداً فهمیدیم که شانس آورده اییم که رد شدیم، چون ارتش اسرائیل دروازه را در دوازده روز پیاپی گذشته بسته بود.

     لیلا از سه زن جوانی که کنار او ایستاده بودند، پرسید: " شما اهل قلقیلیه هستید؟"

    ـ بله، ما اهل قلقیلیه هستیم اما در مدرسه ی دخترانه ی ده همسایه ("جایوس") درس می دهیم.

    دوستش گفت: رفتن و آمدنمان عذاب است. ما باید از این پست بازرسی و پست بازرسی دیگری در جایوس عبور کنیم. باید چهار بار تاکسی بگیریم و برای رسیدن به دانش آموزانمان، از تل های سنگی بالا و پایین برویم. مش عیشه (= این، زندگی نیست).

    معلم سومی به لیلا شهید گفت: و بیش تر اوقات، پست بازرسی بسته است.

    وقتی دو سرباز زن هریک از زنان را بازرسی بدنی می کردند، چهره ها را یکی یکی نگاه می کردم. حس کردم دارم احساساتی را جذب [ تجربه] می کنم که در چهره ی هر یک از زنان از لحظه ای که سرباز به آن ها دست می زند، دیده می شود: خشم، سرخوردگی، خستگی مفرط، ترحّم، ناتوانی، تحقیر، بیزاری و آزردگی. . .

    لیلا و من داشتیم در طول دیواری می راندیم که قلقیلیه را کاملاً محاصره کرده بود. ما فهمیدیم 45 درصد زمین های شهر و نوزده چاه آن، حالا دور از دسترس است و در آن سوی دیوار قرار دارد. مردم دهکده برای دسترسی به مزارع کشاورزی خود باید از تنها محل ورود و خروج شهرشان عبور می کردند. هرچند آخر اکتبر بود، هنوز به روستاییان اجازه ی برداشت محصول زیتون داده نشده بود. . . .

    همان طور که آنجا دراز کشیده بودم، چیزی را به یاد آوردم که "آریل شارون" در 1973 گفته بود. وقتی "وینستون اس. چرچیل (نوه ی نخست وزیر سابق انگلیس) از او پرسید که اسرائیل با فلسطینی ها چگونه رفتار خواهد کرد؟

     " ما از آن ها یک ساندویچ پاسترامی (= گوشت گاو دودی) درست خواهیم کرد. ما یک نوار از شهرک های یهودی نشین بین فلسطینی ها [ می کشیم ] و بعد یک نوار دیگر از شهرک های یهودی نشین درست در عرض کرانه ی باختری. به این ترتیب، تا بیست و پنج سال، نه سازمان ملل، نه آمریکا، هیچ کس نمی تواند آن را متلاشی کند (گزارش 2003 "تصاحب زمین و آب"). پنج سال دیگر طول کشید تا شارون بتواند یک روکش سیمانی دور ساندویچ پاسترامی درست کند " (220-214).

خاطرات روزانه، شگردهایی خاص خود دارد: ساختار خاطرات روزانه معمولاً بر پایه ی ترتیب و توالی
درآمدها و رخدادهایی است که با ذکر دقیق تاریخ همراه است. آثاری که حاوی زمانی طولانی است، معمولاً مدخل هایشان بر پایه ی ذکر دقیق ماه و سال طبقه بندی می شود؛ به ویژه در مواردی که خاطره، حاوی یک رخداد مهم تاریخی یا ذهنی است مثل خاطرات "ویرجینیا وولف" که تاریخ چهارشنبه هفتم اوت 1919 دارد. معمولاً ساختار خاطره نویسی به اعتبار مدخل، تاریخ همان روزی را دارد که نوشته شده است. این گونه ثبت خاطره، ارزش بیشتری دارد، زیرا اگر تاریخ ثبت با زمان وقوع رخداد فاصله پیدا کند، جزئیات آن فراموش می شود، لحن و زبان نوشته گیرایی خود را از دست می دهد و ناگزیر چندان تأثیرگذار نیست. در خاطرات روزانه ی عینی، شخصیت اصلی، همان راوی ـ نویسنده است و زاویه ی دید هم اول شخص است و خود مستقیماً و بی واسطه همه چیز را می بیند، می شنود و ثبت می کند اما گاه نکته ای را از زبان یا دید دیگران می نویسد اما به راویان اعتماد کامل دارد. به این نمونه دقت کنیم:

سه شاهزاده خانم

   14 مه 222

    " چند روز بعد از آن که عاقبت ارتش اسرائیل از قلب شهر عقب نشینی کرد، راننده ی تاکسی ـ که داشت ما را به "نابلوس" می برد ـ گفت: " آنچه مرا بیش از همه ناراحت کرد، کشتن یک اسب بود. سرباز به روی اسب آتش گشود [ شلیک کرد ] و به همین راحتی او را کشت. باور کنید گریه کردم، هرچند اسب همسایه بود، نه مال من." صدایش محو شد و چند ثانیه بعد برگشت و گفت: " این، اولین باری بود که زنم گریه ی مرا می دید . " (190).

     گاه خاطره نویسی، چیزی از نوع "جریان آگاهی" 1  است. در این حال ارزش خاطره نگاری، افزون می شود و تأثیرگذارتر است، زیرا در نقل خاطره تداخل و تزاحمی طبیعی هست و بهتر می تواند بازتاب های نویسنده را در قبال رخدادها، ثبت کند. در نمونه ی زیر، خواننده متوجه تداخلی در گفتار می شود . "سعاد" دارد با شوهر خود تلفنی حرف می زند و در همان حال هم، مادرشوهر پیوسته از عروسش سؤال می کند و متوجه موقعیت نیست و تنها در اندیشه ی میزان غذا، ظرف غذاخوری و ساعت دقیق خوردن ناهار است:

به خانه خوش آمدی سالم!

پنجمین لغو حکومت نظامی، 15 آوریل 2002

ـ بله سالم! الآن کجا هستی؟

  " بشقاب باید سفید باشد بدون طرح."

ـ ساختمان الجوال؟

    " این، خیلی بزرگ است. بشقاب کوچک تری نداری؟ "

ـ ما فقط چند دقیقه با اردوگاه "جلاذون" فاصله داریم."

ـ  سعاد! تو الآن داری می آیی؟

   " سعاد! این بشقاب خیلی بزرگ نیست؟ تو بشقاب کوچک تری نداری؟"

   ـ بله سالم! آنجا خواهم بود.

    " می توانی این را داخل مایکروویو بگذاری؟"

   بشقاب او را در مایکروویو گذاشتم. یکی دو دقیقه صبر کردم. آن را از مایکروویو بیرون آوردم و به طرف در دویدم تا دنبال سالم بروم.

   " ساعت یک است؟" [ مادرشوهر باید سرِ ساعت یک ناهار بخورد ].

   " بله دقیقاً یک. در را پشت سرم محکم کوبیدم و با یک آه بزرگ مثل تیر دررفتم " (179-177).

     گاه خاطره با طنز می آمیزد. با این همه این طنز، جنبه ی خیالی ندارد. کتاب خاطره نگارانه ی "امیری" واقعیت صِرف و بخشی از حافظه ی تاریخی مردم فلسطین و جهانیان است. او به این ضرب المثل معروف عربی باور دارد که "الهزل فی الکلام، کالمِلح فی الطّعام". از آنچه از یک خاطره ی او برمی آید، "پرزیدنت بوش" رئیس جمهور ایالات متحد آمریکا مطابق یک سنت معمول هنگام صرف قهوه در ساعتی خاص وقتی آزاد برای تماس هرکس از هر گوشه ی جهان اختصاص داده و شماره تلفنش (111-111-01) است. "امیری" زنگ می زند و "بوش" گوشی را برمی دارد. به طنز گزنده ی نویسنده دقت کنیم که به توضیح بیشتر نیاز ندارد:

آقای رئیس جمهور

11 سپتامبر 2002

     " آقای رئیس جمهور! اسم من سعاد امیری است و دارم از رام الله تلفن می زنم. . . رام الله. اما مهم نیست قربان. آقای رئیس جمهور! علت تلفن من این است که به شما خبر دهم اسرائیل ما را تحت حکومت نظامی قرار داده. . . " به سرعت حرفم قطع شد:

    ـ نشاط، بله نشاط. می دانم. مشاورانم به من اطلاع داده اند که اسرائیل تنها حکومت بانشاط و دموکراتیک در تمام دنیا است. منظورم این است که ما هم همین طوریم.

    من خیلی بلند و خیلی کُند تکرار کردم: " نه، نه آقای رئیس جمهور! اسرائیل ما . . . را . . . سه میلیون فلسطینی را. . . در خانه. . . محبوس . . . کرده. . . "م. . . ح. . . ب. . .و. . . س آقای رئیس جمهور! می فهمید؟

     ـ شما خیال می کنید رئیس جمهور دنیا [ آمریکا؟] نوشتن کلمه ی "مشغول" را بلد نیست؟

   " اما آقای بوش! این محبوس بودن حالا تقریباً پنج ماه است که ادامه دارد: از 29 مارس 2002.

    ـ خوب من تازه اخبار را از رادیو شنیده ام. خانم! رادیو می گوید در سال 2005 یک ایالت مستقل فلسطینی درست خواهد شد. بنابراین تا آن وقت چرا استراحت نمی کنید و خودتان را کمی "مشغول" و با نشاط نگه نمی دارید؟

    " خوب، چرا که نه قربان؟ " دیدم دارم موافقت می کنم اما حس کردم باید چیزی را اضافه کنم. بنابراین گفتم: " اما شاید لازم باشد بدانید آقای رئیس جمهور! که اینجا، کار نیست؛ اینجا نرخ بیکاری بی نظیر است و فلسطینی ها گرسنه اند. خیلی گرسنه قربان "

    ـ به مردمتان بگویید اگر می خواهید به دنیای نشاط بپیوندید، باید کاملاً شفاف شوید و وقتی می گویم شفاف، منظورم شفاف است. فهمیدید خانم؟ "

    ـ شما که منظورتان از "شفاف" از شدت گرسنگی نیست آقای رئیس جمهور؟ . . .

     ـ منظورم همان است که منظورم است . . . گوش کنید خانم! در جوامع آزاد دموکراتیک مثل مال ما، هیچ تفاوتی بین مردم و دولت نیست."

    ـ بله البته، دارم می بینم آقای رئیس جمهور."

    وقتی رئیس جمهور گوشی را می گذاشت، شنیدم به گروهش [اطرافیانش] گفت:

     " وقت قهوه تمام شد. آن ها را "دود" کنید. "

     و "امیری" در زیرنویس همین صفحه می افزاید: "آن ها را دود کنید" عبارتی است که پریزیدنت بوش موقع اشاره به کشتن افراد طالبان

در غارهای کوه های افغانستان به کار برد " (201-199).

خاطره نگاری، یک گرانیگاه دارد: با آن که خاطرات رام الله "امیری" اشاراتی متعدد به زندگی شخصی
او دارد، مرکز ثقل خاطره نگاری اش، مبارزه ی افشاگرانه با رفتار سیاسی و تعرضات دولت "اریل شارون" 1  به دلیل اصرار بر ساختن شهرک های یهودی نشین از  رهگذر تخریب سرزمین های متعلق به فلسطینی ها است. به گفته ی دکتر "نبیل شعّث" 2 قائم مقام دولت خودگردان فلسطین نام "شارون" یادآور جنایات اسرائیل در اردوگاه های "صبرا" 3  و "شتیلا" 4  در لبنان است (منیّر، 2014). به نوشته ی "مورین کلیر مورفی" 5  حمله ی "شارون" به "کرانه ی باختری" 6  در سال 2002 بزرگ ترین تعرض کشور اسرائیل برای اشغال مناطق فلسطینی پس از جنگ 1967 یا جنگ اعراب و اسرائیل بوده است (مورفی، 2006).

     با این همه، خاطره نگاری "امیری" چیزی از نوع گزارش تاریخی نیست. او به دقایق و ظرایفی در سیاست گذاری دولت اسرائیل می پردازد که بیشتر جنبه ی فرهنگی و روان شناختی دارد و نشان می دهد که دولت این کشور چگونه می کوشد از یک سو هویت ملی فلسطینی ها را محو گرداند و از سوی دیگر آنان را به قبول هویت اسرائیلی تشویق کند و با بهره جویی از امتیازاتی که به آنان داده می شود، هویت ملی آنان را تباه سازد. دقت کنیم:

     " بی هدف در خیابان های "یافا" راه رفتیم. می شنیدم مردم به عِبری حرف می زنند اما هرگز به صورت هایشان نگاه نمی کردم. ما در کوچه های باریکی فرورفتیم که روزگاری یک شهر عربی قدیمی پررونق بود و حالا یک "کُلُنی هنرمندان اسرائیلی" است. هنرمندان چه قدر می توانند احساساتی باشند! " (36).

    یک شیوه ی دیگر اسرائیلی ها برای شناسایی مخالفان خود، سوء استفاده از کودکان و نوجوانان فلسطینی برای جاسوسی برای آن ها است. ما پیشتر از تابلوی سخن گفتیم که پسر همسایه ای به نام "رامی" پانزده ساله برای "سعاد" آورده که در آن میکروفونی ظریف کار گذاشته شده تا مکالمات او و شوهرش ضبط شود. اکنون همین پسرک فلسطینی به جاسوسی خود برای مقامات امنیتی اسرائیلی اعتراف می کند. به اقاریر او گوش فرادهیم:

     " من یک خبرچین هستم. بله، من با اسرائیلی ها کار می کنم. . . می دانی؟ وقتی ارتش اسرائیل برادرم "ولید" را دستگیر کرد، من برای دیدنش به زندان اصقلان رفتم. کاپیتان اسرائیلی آنجا به من گفت: "برادرت دوبار حبس ابد می گیرد." . . . کاپیتان گفت: " گریه نکن. اگر تو با ما کارکنی، برادرت را در عرض دو ماه آزاد می کنیم . . . فقط برای ما بنویس در محلّه تان چه می گذرد یا وقتی خبری داری، فقط برو کاپیتان "رافی" را در رام الله ببین. این ها شماره تلفن خانه و دفتر من و رافی است. . .

    بله، هر وقت بخواهم به او تلفن می کنم. نه فقط این، با او به تل آویو می روم. در آخرین سفرمان خیلی به ما خوش گذشت. او مرا به تعدادی دختر واقعاً خوب معرفی کرد. . . در ضمن، حسابی در بانک "اسرائیل دیسکانت" دارم. . . چند روز پیش من با افسر "دنی" به زندان رفتم و از همکلاسی هایی که حاضر نشدند بگذارند عضو "جبهه ی خلق" شوم، بازجویی کردم. سرم را با یک کیسه پوشانده بودم. فقط چشم هایم از پشت دو سوراخ کوچک معلوم بود. تظاهر کردم یک بازجوی اسرائیلی ام و با تمام جزئیاتی که از کلاس در باره ی بچه ها می دانستم، با آن ها روبه رو شدم. آن ها کاملاً شوکه شدند و دو نفرشان از پا درآمدند و به فعالیت هایشان علیه اسرائیل اعتراف کردند. . .

    دوستانم ـ که از فعالان سیاسی نهضت زیرزمینی بودند ـ بیشتر از آنچه می خواستم بدانم ـ اطلاعات در اختیارم گذاشتند" پدر رامی با   اسرائیلی ها همکاری داشت و اغلب با ارتش اسرائیل در یافتن محل فعالان فلسطینی تحت تعقیب، کمک می کرد. مغازه ی جلو خانه اش فقط پنجره ی ای بود برای جاسوسی کردن در مورد محله ی ما " (64-62).

     یک شیوه ی دیگر برای تباهی هویت ملی فلسطینی ها، تخریب محله های قدیمی، آثار باستانی و همه ی آثاری است که فلسطینی ها آن ها را بخشی از حافظه ی تاریخی و ملّی خود می دانند و با خاطراتشان زندگی کرده اند. برای نمونه، "امیری" خبری را از قول خبرگزاری "الجزیره" و مجری برنامه "ولید العماری" در مورد محاصره و تخریب "رام الله" نقل می کند که نمادین است:

                                                           انهدام منطقه ی تاریخی نابلُس

3 آوریل 2002

     " برای هشتمین روزمتوالی، نبرد شدیدی در شهر قدیمی "نابلس" 1  ادامه دارد. نیروهای مقاومت مسلحانه ی فلسطینی ها تا به حال موفق شده اند از پیشروی ارتش اسرائیل در کوچه های باریک منطقه ی قدیمی شهر جلوگیری کنند. . . هواپیماهای اسرائیلی، مناطقی از شهر قدیمی را بمباران کرده اند. در نتیجه، بسیاری از ساختمان های تاریخی فروریخته، کاروانسرای"اوتومان" ـ که افراد محلی آن را "الوکالة الفاروقیه" می نامند ـ یکی از آن ها است. کارخانه ی صابون پزی "نابلوس" و "کانان" با خاک، یکسان شده اند تا تانک های اسرائیلی بتوانند از کوچه های باریک شهر قدیمی عبورکنند. کلیسای ارتدوکس و همچنین مسجد "الناصر" به شدت آسیب دیده اند " (188).

    "امیری" می کوشد سیمایی متفاوت با آنچه در رسانه های گروهی و تبلیغاتی اسرائیل از مراتب وظیفه شناسی، محبوبیت و پاکی سربازان خود ارائه داده، تصویر کند. در این توصیف، سربازان اسرائیلی یک مشت افراد خشن، بی فرهنگ، کج دست و فرصت طلبی هستند که به بهانه ی بازرسی خانه های فلسطینی ها برای یافتن افراد "تروریست" داشته های صاحبان خانه را با خود می برند:

درها

ساعت 20: 17، 10 آوریل 2002

    " امّ سامه از بالکنش فریاد زد: مواظب باش جواهرات و پول هایت را پنهان کنی. آن ها را توی سینه ات بگذار. آن ها حرامیه (دزد) هستند. آن ها پول، تلفن های همراه و وسایل برقی می دزدند. همه را پنهان کن " (166).

                                                                         به خانه خوش آمدی سالم!

پنجمین لغو حکومت نظامی، 15 آوریل 2002

    خوب، دوباره آمدند و از او [ "ریما" کانادایی و عضو فعال سازمان خیریه ی "ان عشر ال ـ اسراح مستقر در "البیره" و در ضمن عضو هیأت امنای دانشگاه بیرزیت ] خواسـتند در مدتی که دارند خانه را می گردند، دو ساعت بیرون زیر باران بماند اما قبول نکرد و به آن ها گفت پابرهنه است و یک شهروند کانادایی است. آن ها خانه را گشتند و حسابی به هم ریختند. چراغ قوه اش را گرفتند و وقتی اعتراض کرد که آن را موقع قطع برق لازم دارد، با تمسخر گفتند آن را تا دو روز دیگر برمی گردانند. آن ها اضافه کردند باید ممنون باشی که ما اتومبیل را از بین نبردیم. وقتی داشتند می رفتند، ریما متوجه شد کلید منزل نیست " (174).

 

 

 

 

1. Nablus

منابع:

امیری، سُعاد. شارون و مادرشوهرم: خاطرات رام الله. ترجمه ی گیتا گرکانی. تهران: انتشارات کاروان، 1385.

Collins, John. Collins on Amiry, “Sharon and My Mother-in-law: Ramallah Diaries”. Reviewed by: John Collins (Department of Global Studies, St. Lawrence University). Published on H- Gender- MidEast (June, 2005).

Dickinson, Jane E. “women and their diaries of sleep-delusion.” The Independent. Publ. 1 May 2006 (15 Jan. 2008) High Beam Search.

Jefferson. Ann. Modern Literary Theory. A Comparative Introduction. Edited by: Ann Jefferson and David Robey. London: Batsford, Second Edition, 1986.

Kuchtova, Eva. The Genre of Diary Literature; A Comparative Study of Czech vs. Anglo-Saxon Norms and Translation Strategies, 2008.

Mitgang, Herbert. “Theory and Practice in Writing of Diaries. “ The New York Times. Publ. 21 Jan. 1989 (15 Dec. 2007).

Munayyer, Jousef. Ariel Sharon: Enemy of Peace. Aljazeera, 11 January 2014.

Clare Murphy, Maureen. To Palestinians, Sharon Was a Man of War, Not Peace. 8 January 2006.

Wikipedia: the free encyclopedia, Suad Amiry.

Wolff, Cynthia Griffin. “Literary Reflection of the Puritan Character.” Journal of the History of Ideas. 29. 1: 13-32. JSTOR, Masaryk U., Czech Rep. 13 Jan. 2008.

 

 

      

 

 

 

   

                 

  

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (خواننده)

    ضمن تبریک سال نو . از اقای اسحاقیان متشکرم که نقد ادبیات را به شیوه ای تازه پایه گذاری می کنند و من بسیار پی گیر از اموزش های ایشان هستم .

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 65 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت