Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - جاهد جهانشاهی
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 شپش

 جاهد جهانشاهی

 

وقتي آقاي رحيمي روي صندلي اتوبوس جا گرفت، در رديف جلو دو نفر با صداي رسا سرگرم صحبت بودند.
  ـ فرموديد نسبتي با سلسلة قجر داريد؟
  ـ آقاي محترم سلسلة قجر نيست قاجار است و من نسل چهارم از آن سلسله‌ام.
  ـ خوشوقتم، چه سعادتي!
  ـ خواهش مي‌کنم!
  ـ سلسلة خيلي با مزه‌اي داشتيد!
  ـ سلسله که با مزه نمي‌شود آقا، داشتيد هم درست نيست، داريم!
  ـ بله، درست مي‌فرماييد. فهميدم. بفرماييد به کدام يک از بزرگان اين سلسله نزديک‌تر هستيد؟
  ـ مثل اين‌که متوجه عرايضم نشديد، سلسلة پر افتخار قاجار!
  ـ بله. منظورم اين است که پدرجد جنابعالي ناصرالدين شاه، مظفرالدين شاه، فتحعلي شاه بودند يا...؟
  ـ چه فرقي مي‌کند آقا؟ مهم اين است که جملگي به اين کشور خدمت کردند و نام نيک به يادگار گذاشتند.
  ـ واقعاً گذاشتند؟
  ـ سر در نمي‌آورم! يعني حضرت‌عالي ترديد داريد؟
  ـ خير، نخير، بالاخره هر کدام از حضرات زنان متعددي داشتند و حرمسرا و سرسره و...
  ـ اي آقا! انسان بايد نظربلند باشد، مسايل شخصي هر کس به خودش مربوط مي‌شود و زندگي خصوصي مردم هم حريم خاص خودش را دارد. ضمن اين که تحريف و مزاح‌هاي ناشايست تاريخي نسبت به خاندان جليل قاجار را نبايد چندان جدي تلقي کنيد.
  ـ مي‌فهمم! راستي احمد شاه هم مرد جسوري بود.
  ـ همان‌طور که مي‌دانيد همة بزرگان سلسلة قاجار جسور بودند و وطن‌پرست.
  ـ خوش به حال شما که چنين پشتوانة پرافتخاري داريد. سلسله‌اي برگزيده از فرزندان جسور و حلال‌زاده!
  ـ متشکرم. زهي به درايت شما.
  ـ راستي بالاخره معلوم شد آن همه بچه‌هاي قد و نيم‌قد دربار شما تخم و ترکة که بودند؟
  ـ مزاح مي‌فرمائيد آقا! آن‌وقت‌ها که شناسنامه در کار نبود، مجبور بودند اصل و نسب تک‌تک نوزادان را پشت صفحة آخر کلام الله يادداشت کنند، که بعدها رضاخان قلدر معلوم نشد با آن‌ها چه کرد، ولي همة اين‌ها در دل تاريخ ثبت است و ابداً جاي نگراني نيست.
در اين فاصله بي‌اختيار چشم آقاي کنجکاو به حاشية کت نسل چهارم سلسلة پر افتخار قاجار افتاد و زبانش بند آمد: شپش!


 

 منبع :

 سایت دیباچه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مازيار گفت : بابا ول كنيد اينجارو . بياييد شمال . با همين پول مي تونين  يه قصر بخرين شمال . زمين كشاورزي بگيرن .  اگه هر جا قحطي بشه  شمال قحطي نمي شه

 گفتم  نمي تونم . مادرم اينجا تنها مي مونه . همين الان  قاطي كرده .

 مازيار گفت : ببرينش يه دكتر معتمد . دكتر خيلي مهمه .

بعد  با سيگار تو دستش بازي كرد و گفت : حق داره بيچاره . مگه كمه . ادم يه چيزيمي گه يه چيزي مي شنوه

مهران گفت اگه بخواهيم زمين بخريم ...

 مازيار گفت :‌بايد  وام بگيرين . تنها چيزي كه بالا مي ره همين زمين كشاورزي يه .

 گفتم با ده تومن ميشه

  اره مي شه ولي كمه .  وام بگيرين . مامان وبابات هم شايد بيان شمال . اونجا را دوست دارن

 نه بابا نمي يان .

مي يان شما بريد اونها هم مي ان

 گفتم باز پدر و مادرت حرف تو را گوش ميك نن .  اينا اصلا حرف مارو گوش نمي كنن

 مازي  همين جور كه مي خنديد گفت : حرف منو همه گوش ميك نن . مجبورن . داد وبي داد مي كنم . ولي البته اين قرص ها پي امد داره . كافي يه يه دفعه ول كنن حتا باعث مرگ مي شه . يه جور روان گردانه ديگه .

 مهران گفت :‌روان گردان ؟

 مثل روان گردانه .  روزان گردان دوزش خيلي بالاست اين  پايين تره . فكر كردي روان گردا ن چي يه ... اخرشه ديگه . ادم وقتي اين قرص ها رو مي خوره ديگه خلاص خلاص حلاص

 مهران

فت : نه بابا اين جوري نيست . من مي خورم .

 مازي  گفت خلاص ديگه . كدوم مرد تابستون مي خوره مي خوره .. .باباجون اين يعني خلاص . نه گذشته نه اينده . يعني خلاص ... مي دوني كه از نظر جنسي هم اين قرصها رويا دم تاثير بدي مي ذاره ... ادمو خلاص مي كنه .. من اصلا در موردش فكر نمي كنم . براي همين بي خيال بي خيال شدم. .. قبلا مي ديدم سردرد ندارم . بعدش كه دارو خوردم اروم شدم . ولي تو پيك كاري قرصو كم ميك نم .  حسابي كار ميكشم از خودم . وقتي ميخ وام دارو شروع كنم . كارمو كم مي كنم كه منگي ام معلوم نشه . .... باباجان هفتاددرصد ملت افسرده ان ....

 مامانم از افسرده گي اون ورتره .. قرص نمي خوره .به هيچ وجه مقاومت مي كنه اساسي

 بايد به دكتر بگين كه مقاومت مي كنه . اونا همه جور مريضي دارن .

نمي دونم چرا اين قدر بدنجنس شده . اصلا زبونش وحشتناك تند شده .

 خوب بعضي ها رك تر ميشن . به نظرم اول خودت برو پيش دكتر به اش بگو وضعيت مامانت چه طوره . اون  به ات بگه چه كار كني .

 

 

 

 

-

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو می تونی سگ من بشی  ؟ 

 

 

دخترک گفت : من یه سگ می خوام . ملیکا  یه سگ داره .

مرد گفت : سگ میخوای چه کار ؟

دخترک گفت  : خوشم می یاد له له می زنه ، زبونشو دراز می کنه .

مرد گفت : بیا من  سگت می شم .

دخترک خندید و گفت : بابا ! تو می تونی سگ من بشی ؟ واقعا می تونی ؟

مرد گفت : معلومه که می تونم .

مرد چهار دست و  پاشد  .  پارس کرد .

 دخترک فریاد زد : تو فوق العاده ای بابا ... فوق العاده .

مرد زبانش  را بیرون اورد وشروع کرد به له له .

دخترک رفت جلو .

مرد گفت : سگ   ملیکا با زبونش  چه کار  می کرد  ؟

لیسش می زد .

 پس بیا جلو لیست بزنم.

دخترک نشسته بود و مرد با زبان  صورتش را می لیسید !

23 بهمن 90 

 

 

 

 

فلش كوچیك

 

تنها مرد قد كوتاهي است  كه دوستش دارم . چشم هاي هوشياري دارد ؛  با نگاهي كه هميشه آرامش مي دهند به بيمار.  همه ي بيمارها دوستش دارند . پرونده ي پزشكي همه ي ما كامل است . از تمام مدارك اصل ؛  كپي اش  توي  پروند ه ي ما هست .  او پزشك مسئولي ست .

 

 روي ميزش  انواع شكلات هست ،  يك ديس بزرگ ... زن   جواني  هم كنارش كار ميكند ، او هم بسيار دقيق  است ، با علاقه به حرفهای  بيمار گوش  ميكند  و احتمالاً كارهاي معاينه را انجام  مي دهد.    بهترين داروها و كامل ترين آزمايش ها را من در همين مطب داشته ام .

 نتايج سونوگرافي و ماماگرافي را مي گذارم روي ميز .

 زن جوان  چراغ پشت  بُرد را روشن مي كند .  نتايج ماماماگرافي را مي چسباندروی برد .  دكتر مي ايستد . دو انگشتش را  تكيه مي دهد به صورتش و مي گويد : خوب !

 عكس سينه ام  چسبيده شده به بُرد. طلق كوچك گلدار بنفشي كه روي نوك سينه ام قرار داشته ، روي بُرد معلوم است،  و رگ هاي نازك ظريف روي سينه  كه توي طلق سياه ديده مي شوند .   به نظرم مشخص است كه توي اين رگ هاي  ظريف ، زماني پر از شير بوده است .

 

دو كوه كوچك  ايستاده روي برد ،  به نظر موجود زنده اي مي ايند .  روي يكي از سينه ها   چندتا فلش كوچك ديده ميشود .

 دكتر مي گويد : خوب ... اون فلش هاي كوچيك ...

 نتيجه ي ماماگرافي دفعه ي قبل را مي خواهد . از توي كيفم درمي اورمش . دو نتيجه را مقايسه مي كند و باز مي گويد : خوب ....

 

 اتاق ساكت است، زن جوان  هم به برد خيره شده  . شا يد دارد هما ن فلش  ها را نگاه ميكند ... زمان  طولاني شده است . ... منتظر مي مانم كه دكتر حرفي بزند و يا  زن جوان  سكوت را بكشند . هيچ كدام شان حرفي نمي زنند  . خيره شده اند به همان فلش  هاي كوچك، من هم روي برد را نگاه ميكنم ،  مثل  دو كوه كوچك كه سنگ ريزه هاي روي  ان  پررنگ تر از زمينه ي متن باشد . .. به نظرم نبايد اين سنگريزه ها زياد جدي باشند  اما نمي دانم  فضاي اتاق  چرا  اين قدر سنگين است و چرا  دكتر مهربان امروز سكوت را  نمي شكند ؟   

 

 

دستگا ه  روی گردنش سنگینی  می کرد

 

  وقتی صبح می خواست برود سرکار ،  دستگاهی به گردنش نصب  می کرد ، دستگاه  مخصوص ادم هایی بود که  گردن شان  را عمل کرده بود ند و یا  ارتروز داشتند  ، او هیچ کدام  را نداشت .

 همسرش می پرسید : تو برای چی اینو وصل  میکنی به  گردنت  ؟

مرد  جوابی  نمی داد .  از خانه بیرون می رفت . دستگا ه روی گردنش سنگینی می کرد  اما وقتی به شرکت  می رسید ، دیگر سنگینی اش را حس نمی کرد ؛  به نظرش این دستگاه باعث می شد  کارمندها به اش  کاری  نداشته باشند .

 

15/11/90


 

 

پوتين هاي سربازي

 

 

 سارا گفت : چه عكس عجيبي !

مهرداد گفت : از كجا اورديش ؟

 سارا گفت : يكي از بچه ها  كه برادرش تو جنگ بوده  .... عكساي جالبي داشت .   يه حس عجيبي تو اين پوتين ها ست ... انگار آدم خود اون سرباز ها را مي بينه ....

شيدا   دفترچه ي طراحي اش را  گذاشت روي ميز  وگفت :  ببينم !

سرش را جلو كشيد و گفت :اين همه پوتين  !

سارا  گفت : به نظرتو چي مي تونه باشه ؟  

مهرداد گفت : همه شون كشته شدن .

شيدا  به سربازاني كه  دور تر ؛ روي تپه اي  ايستاده بودند اشاره كرد و گفت : اينجان.

سارا گفت : يعني فكر مي كني پوتيناشونو  درا وردن و...

شيدا گفت : شايدم   يه رودخونه اي  اين دورو بر بوده  ،‌ پريدن تو رودخونه .

 مهرداد گفت : به نظرم كشته شدن.

 شيدا گفت : از كجا مي دوني ؟ كشته نشدن.

سارا گفت :  يه سرباز وقتي مي خواد بزنه به اب ،‌ بعيد مي دونم  پوتين شو در بياره ..

مهرداد رفت  تو اشپزخانه . زير كتري را روشن كرد . شيدا  دكمه تلويزيون را زد .  عكس روي ميز ناهار خوري بود .  سارا دوباره عكس را برداشت و گفت : شايدم  تو يه تله گير افتادن ... چيزي مثل باتلاق ... زمين  گل الوده ....

شيدا گفت :‌ پريدن تو آب .

مهرداد   جرعه اي چاي خورد و سيگار روشن  كرد .

شيدا  با صداي بلند گفت :‌ بابا ! خاموشش كن ... بوي سيگار اعصابمو خرد مي كنه ... اصلا اين دفعه هر كي سيگار روشن كنه ....

شيدا صداي تلويزيون را زياد كرد. مهرداد  اعتراض كنان  رفت تو تراس .

تلويزيون   داشت مسابقات اسب سواري نشان مي داد .  اسب ها  در مقابل تشويق ببينده گان  از روي مانع مي پريدند.

شيدا تلويزيون را خاموش كرد و با  لحن محكمتري گفت : من  مي دونم اونا پريدن تو آب و فرار كردن .... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن ....

سارا عكس را  گذاشت روي ميز  وگفت : اره .. احتمالاً همين طوره ... حتما همين طوره ... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن !

 

 

اب هندوانه

 

حسين گفت : من همون اولش فهمیدم که میخواد هندونه رو بندازه به همون.

شیدا گفت : خوب نمی خریدید .

 مهرداد گفت : منم میخواستم بگم ...

 حسين گفت : دیدید که منم این قدر این دست اون دست کردم .

  مریم  گفت :  اصلا این دوره گردا  بیشترشون کلاه بردارن . هم ترازوهاشون  عیب داره هم اینکه ... منم هر بار از دوره گردا خرید کردم پشیمون شدم .

 بچه ها هندوانه را نگاه می کردند .

شهرزاد گفت : کدو بهتر از این هندونه است .

نینا گفت : بابا . این چی بود خریدید .

 شیدا گفت : الان درستش می کنم .

هندوانه ها ریخت توی قابلمه و شروع کرد به کوبیندنش . بعد آنها را توی آبکش  ریخت و آبش را گرفت . توش شکر ویخ رفت .  شیش تا لیوان اب هندوانه .

-  حالا بخورید حالشو ببرید .  حالا حال اون فروشنده هه را  هم گرفتیم که فکر کرده هندوانه را  به شما انداخته و پشت سرش  آروغ  زده .

مریم گفت : اصلا سرشم کلاه گذاشتیم . هزار تومن دادیم ، شیش تا  لیوان آب هندونه گرفتیم . در حقیقت شش هزار تومان  آب هندونه است که اگه خوب فکر کنیم ، 5000 تومن سرشو کلاه گذاشتیم .

دست جمعی اب هندوانه  را خوردند و خندیدند  .همه ی انها ان روز خوشحال بودند که فروشنده ی دوره گرد نتوانسته سرشان را کلاه بگذارد .


 

        

 

وقتي موبايل دستش مي گرفت و اس ام اس بازي مي كرد ؛ بر وبچه ها مي خنديدند ؛ مي گفتند پيرمرد پيزوري را باش! تو اين سن!

 مرد بي توجه به گوشه كنايه ها ، اس ام اس بازي مي  كرد . گاهي هم دنبال زنها و دخترهاي جوان سوت مي كشيد و چشم چراني مي كرد . باز هم بروبچه هاي جوان مي گفتد پيرمرد پيزوري را باش !

 

هيچ كس نمي دانست او سي وپنج سال بيشتر ندارد. 

 

 


 

چسب زخم

ريچارد براتيگان

 

 

امروز عصر سرم پراست از احساسات بي زبان  و اتفاق هايي كه به جاي كلمه  بايد د رابعاد چسب زخم تعريف شان كرد .

 داشتم تكه پاره هاي بچه گي ام را بررسي مي كردم . اين ها تكه هايي از يك زندگي دوراند كه نه شكل دارند نه معني ، اينها اتفاق هايي اند كه درست مثل چسب زخم افتاده اند

 

 

  از همه جا صداي بوق اتومبيل وصداي زنگ موبايل مي ايد . مي دانم كه در اينده بشر به خاطر الودهگي صوتي مي ميرد . موبايل خوودم را خاموش كرده ام . از كوچه هاي خلوت سعي مي كنم بروم . تو اداره  گوشم را با ‍‍ژل مي بندم . بروبچه ها فكر ميك نند كر شده ام . حتا  گوشم جرم گرفته نمي روم  تميزش كنم

 

 

پوتين هاي سربازي

شيدا گفت : مامان ! بشين ... مي خوام ازت طرح بزنم .

سارا  رفت سراغ كيفش  .  كيفش را از روي رخت آويز برداشت .

- كاش اينو مي كشيدي .

  كاغذي را از توي كيفش بيرون آورد . گذاشتش روي ميز. دست كشيد صافش كرد .

مهرداد گفت : از كجا اورديش ؟

 سارا گفت : يكي از بچه ها  كه برادرش تو جنگ بوده  .... عكساي جالبي داشت .   يه حس عجيبي تو اين پوتين ها ست ... انگار آدم خود اون سرباز ها را مي بينه ....

شيدا   دفترچه ي طراحي اش را  گذاشت روي ميز  وگفت :  ببينم !

سرش را جلو كشيد و گفت :اين همه پوتين  ؟

سارا  گفت : به نظرتو چي مي تونه باشه ؟  

مهرداد گفت : همه شون كشته شدن .

شيدا  به سربازاني كه  دور تر ؛ روي تپه اي  ايستاده بودند اشاره كرد و گفت : اينجان.

سارا گفت : يعني فكر مي كني پوتيناشونو درا وردن و...

شيدا گفت : شايدم   يه رودخونه اي  اين دورو بر بوده  ،‌ پريدن تو رودخونه .

 مهرداد گفت : به نظرم كشته شدن.

 شيدا گفت : از كجا مي دوني ؟ كشته نشدن.. شايدم  تو خاك نرم ؛  پابرهنه راحت تر بودن.

 

مهرداد رفت  تو اشپزخانه . زير كتري را روشن كرد . شيدا  دكمه  تلويزيون را  زد .  عكس روي ميز ناهار خوري بود .  سارا دوباره عكس را برداشت و گفت : شايدم  تو يه تله گير افتادن ... چيزي مثل باتلاق ... زمين  گل الوده ....

شيدا گفت : فرار كردن .

مهرداد   جرعه اي چاي خورد و سيگار روشن  كرد .

شيدا  با صداي بلند گفت :‌ بابا ! خاموشش كن ... بوي سيگار اعصابمو خرد مي كنه ... اصلاً  اين دفعه هر كي سيگار روشن كنه ....

شيدا صداي تلويزيون را زياد كرد. مهرداد  اعتراض كنان  رفت تو تراس .

تلويزيون   داشت مسابقات اسب سواري نشان مي داد .  اسب ها  در مقابل تشويق ببينده گان  از روي مانع مي پريدند.

شيدا تلويزيون را خاموش كرد و با  لحن محكمتري گفت : من  مي دونم اونا پريدن تو آب و فرار كردن .... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن ....

سارا عكس را  گذاشت روي ميز  وگفت : اره .. احتمالاً همين طوره ... حتما همين طوره ... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن !

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق پاییزی

 

 دو زن ایستاده بودند تو مهتابي و به نوبت  سیگار دود می کردند . محوطه  پوشیده از برف بود. بادي سرد  تو ساقه های خشک بید پيچيد .

 زنی که سنش  بالاتر بود،   پکی به سیگار زد ، به درخت بید اشاره کرد و  گفت : ببین ! باد چه تو درخت می پیچه !  براش مهم نیست درخت برگ داره یا نه ، با خیال خودش می پیچه به درخت  .

زن  جوان تر به ساقه ی  شکسته  درخت بید خیره شد و گفت : تو فکر می کنی  باد  با درخت معاشقه می کنه ؟

زن  خاکستر سیگار را به نرده فلزی تکاند و گفت : آره  ، باد با درخت معاشقه می کنه و براش مهم نیست که درخت برگ داره یا نه .

زن جوان تر گفت : مهم اینه که درخت هم لذت ببره .

زن مسن تر گفت : یه جایی هم درخت از لذت باد،  لذت می بره .

زن جوان تر چیزی نگفت ؛ به خط های باریک چروک خیره شد که زير چشم زن ؛   جا باز  کرده بود.

 


 

 

 

 

چاقو

 

پاهایش  لرزید  . با چاقویی  باریک    در پاکت  را  باز کرد . اسکناس ها  را  سرسری شمرد .  صدای زن   ر ا  شنید که  گفت  : اماده شو !  نفری بعدی داره  می یاد .  یه جور نشون بده  که   خسته  نیستی .

 

چند دقیقه ی بعد ، مرد جوانی  کنار تخت ایستاده بود ، چشم های آبی  داشت   و استخوان گلویش ورقلمبیده بود  . زن هنوز داشت  با چاقو  بازی  می کرد .

 

 

90517


 

 

دریا

 

 

نور زرد رنگي چند متری اش را  روشن  کرد .

مرد  فریاد زد  : بی ناموسا !

صدای مهیبی پیچید .  موج کوچکی چند لحظه قرمز شد . 

 

کمی دورتر ،  یک قطعه عکس و یک اینه ی شکسته روی دریا شناور بود.

 

مرداد90

 

.

 

 

 

 


 

 

 

لزج شده بودیم ما

 

 ما توي دوتا  ديس  بوديم ، جدا  از هم   ، مثل مرغ هاي پركنده   كه رو به سينه ، توي ديس غذا  مي گذارند   .  من مثل گوشتي كه بيشتر از 24 ساعت بماند ، لزج شده بودم  ،   امیر خشك شده بود ، مثل گوشتي كه قبل ا ز گنديدن اول  خشك  شود . هر دو جمع شده بوديم .

 ناراحت بودم از اين وضع ، گوشت ها را گذاشتم تو پلاستيك  و راه افتادم .

 

حياط تاريك بود . كسي چراغ قوه  انداخت  توي حياط.؛  زمين گلي بود . انگار كه بنايي باشد و بعد باران ببارد . نگران لزج شدن گوشت ها بودم ... همين است كه از صبح دلهره دارم . با اينكه مي دانم خواب بوده ،  بوي گوشت لزج تمام  بيني ام را گرفته است .


 

 

 

 

 

خنده ها ی شیطانی

 

صدای قهقهه خنده  پیچید.

با صدای بلند گفت :  شاهین ! زن

مرد در اتاق را باز کرد   و  گفت : صدا این جا می یاد ؟

زن گفت : آره ، خیلی هم اعصاب خرد کنه .

مرد گفت :  اسمش خند ه های شیطانی یه .

زن گفت :  یه روز تعطیل ... این همه نقش ... تو حتماً باید...

مرد گفت :  فکر می کنی  نقش کمی یه ...   داریم  یه   فیلم جدید دوبله می کنیم...  یه فیلمی از سرخپوست ها  که زنده ها را  مومیایی می کردند ، من نقش شیطونو ...     

زن گفت : چه اصرار داری نقش شیطونو دوبله کنی .

 مرد به قهقهه خندید  و گفت  : مگه تو با شيطون مسئله داري ؟

 زن چند لحظه هاج وواج  نگاهش كرد .

رفت توی اتاق . مرد

صدای خنده اش دوباره اوج گرفت.    

 زن  فریاد زد : من يه جمعه خونه هستم شاهين .

مرد از تو اتاق  جواب داد  : منم بايد تمرين كنم ،  نمي شه كه   ...

این بار صدای خند ه ی مرد طاقت فرسا شده بود که زن بلند شد ،  روپوشش را   پوشید ، کیفش را برداشت ، جلوی در گفت :  شاهين ! من رفتم . این خنده ها اعصابمو  ناراحت می کنه .

 

مرد جواب نداد . یک ریز می خندید .  زن رفت بيرون ،  در را هم بست . چند لحظه پشت در ايستاد . صداي در اتاق را شنيد كه باز شد . خنده  ها قطع  شد ... می دانست حالا  مرد  نشسته روی صندلی راحتی  و در ارامش سیگار دود می کند .

 

 

 


 

 

حالا کسی نیست مرد پاپیچش شود

 

وقتی  مرد پاپیچ زن  می شد ،  زن به سرفه می افتاد . آن قدر سرفه می کرد تا  به خفه گی  می رسید ، آن وقت بود که مرد کوتاه  می آمد.

زن آن قدر مجبور شد سرفه کند تا سرطان ریه گرفت  و مُرد .

حالا کسی نیست مرد پاپیچش شود، همین است که از صبح سیگار دود می کند .  

 

89

 

 

 

 

 

 


 

 

من پیر نیستم .

مرد به پارک نمی رفت . می گفت انجا فقط پیرمردها و بازنشسته ها  جمع  می شوند .

وقتی زن می گفت  خوب  تو هم  بازنشسته ای .

مرد  می گفت ولی پیر نیستم  ،   هربار هم  پیرزن  همسایه شان را می دید  می گفت : سلام مادر!

وقتی به پیرزن می گفت  مادر،   احساس آرامش  می کرد.

یک بار پیرزن  او را دید که   داشت با     احتیاط از جوب  رد می شد  .

پیرزن گفت : چه طوری پدر من ؟

 مرد با عصبانیت گفت : من باید صد وبیست سالم باشه که پدر شما باشم .

زن گفت : مگه  من صد وبیست سالمه ؟

مرد با عصبانیت زن را نگاه کرد ،   حالا گاه گاهی به پارک  می رود ،  با بازنشسته ها  می نشیند ،  به همسرش می گوید انها اصرار می کنند وگرنه من  تمایلی به دیدن انها ندارم .

 

 


 

 

 

 

 

 

حق اولاد

 

 

  - ازدواج نكرده دنبال بچه مي گرده.

-  بابا دنبال حق اولاده .

 يه امامزاده هم داره  ، كجكي يه . بچه اش نميشه .-

 حق اولاد بي حق اولاد.-

 

 مرد ساكت نشسته بود . به فيش حقوقش نگاه  مي كرد . انجا كه نوشته حق اولاد : 0

 

90

 

 

 


 

 

 

به زودی جنگ تمام می شود

 

پارچه های سراسری سیاهی را دید که روی دیوار خانه ای کشیده شده بود ،  عکس پسر جوانی رو حجله ، و چراغ هاي ريزي كه خاموش و روشن مي شد .

جلوی درمغازه ی  پارچه فروشی ابستاد.  دو متر ونیم پارچه ی سیاه خرید. وقتی برگشت  دختر ها پرسیدند کجا رفته بودی . جواب نداد .  سیگار روشن کرد . زیاد سیگار می کشید .   ارام راه می رفت این روز ها . قیچی را انداخت  تو پارچه  و بعد  صدای چرخ  خیاطی  . لباسی سیاه و بد قواره ای برای خودش دوخت ، گذاشت توی بقچه ی لباس ها .

 پشت هم سیگار دود می کرد  و اخبار گوش می کرد :

- هم اکنون  رزمنده گان غیور کشور ... مارش جنگ بود که در کوچه و خیابان می پیچید...

 

 شب  ، صبح می شد ،  صبح ؛  شب...   مثل سایه ای سرگردان    می گشت .  بچه ها کاریش نداشتند  ، همسرش هم همین طور . خانه در سکوتی  عجیب فرو رفته بود .  تلفن که زنگ می زد ،  در سکوت به ان چشم  می دوختند ؛ بعد  زن  به ارامی گوشی  را می گرفت و با صدای لرزان می  گفت : الو ... بفرمایید ...

 

  زن های همسایه گاه  تعریف می کردند که  طرف سربازی اش تمام شد ه ، رفته خداحافظی کنه ،  خمپاره زده کشتدش ....  یا می شنید   که می گفتند طرف از سربازی  فرار کرده اومده شهر؛  زیر ماشین رفته .... برق گرفتدش .... صدای زنگ در که  می امد  ، عرقی سرد تمام تنش را خیس می کرد . ناتوان می شد . دستش را می گرفت به دیوار و با صدای فرو افتاده ای که فقط خودش  می شنید می گفت : خودم درو باز  می کنم  .

 لرزان می رفت طرف در . گاه ، آش خیراتی بود گاه شله زرد خیراتی ... زنها از هول شاید ، مدام در حال پختن غذای نذری بودند . صدای آژیر خطر می پیچید و صدای  مارش نظامی .... زن کز کرده  می رفت به طرف اتاقک گوشه ی حیاط . اتاقکی که از دود سیگارسیاه شده بود و پرده هایش بوی دود می داد و ملحفه و پتویش .

 گاهی بچه ها برایش تعریف می کردند که دیشب بهنام  را خواب  می دیدند که سربازی اش تمام شده، گاهی هم خودش خواب می دید؛  خواب های پریشان ....پرنده هایی که پرواز می کردند به دوردست ، دیوارهایی که  فرو می ریخت .... کابوس ها نفسش را طاق می کرد .  نیمه شب می رفت تو حیاط . مارمولکی همیشه گوشه حیاط  می نشست در سکوت به ماه نگاه می کرد . کنار  مارمولک می نشست و اشک می ریخت . برایش به ارامی تعریف می کرد که چه قدر دلش تنگ است و توان کشیدن این درد را ندارد . دم به صبحی که نشسته بود کنار مارمولک ،  صدای زنگ در  ، تو حیاط پیچید . تنش خیس عرق شد و  سرگیجه گرفت . لرزان  به طرف در  رفت . صدا زد : کی یه ؟ کی یه ؟

- منم مادر ! بهنام !

ایستاده  بود جلوی در .... بلند قامت با چشم های مهربان ...  سربازی اش تمام شده بود ...

بیست و دوم اردیبشهت  90

 


 

 

 

مس وجودمو طلا می کنم

 

 دختر مقار را کشید روی تکه ی مس و گفت :

.  می خوام همه ی پسرایی که باهاشون دوست بودم بکُشم

 زن گفت  : چرا؟

از بس که نامردند.-

بعد گفت :  هیچی بابا  ! شوخی کردم .   

  مقار دستش را نشان داد و گفت : من الان دارم با این کنده کاری می کنم . 

  همین جور که مقار را  تو مشتش روی صفحه ی مسی   می کشید  گفت : مس وجودمو طلا می کنم  ....

 

 زن به صفحه ی فلزی نگاه کرد . برگ های ریزی  بر شاخه ی نازک درختی کنده شده بود  وشکوفه هایی که تمام صفحه را پر کرده بود.

 

 

 


 

 

در خمیردندان

   

- این ها عادت ندارند  در چیزی را   ببندند . در خمیر دندون   باز ،  در روغن  باز  ،  هیچ ظرفی تو خونه ی ما  درش بسته نیست . ..  فقط در خمیر دندان را اگه می بستند،  من می تونستم زند گی را تحمل کنم  ،اون می دونست من به دندونم حساسیت دارم .

رییس دادگاه می گوید : خانم ! این درخواست مهمی نیست .

زن بلند می شود رو به رییس دادگاه  می گوید : من نمی تونم قول بدم . من عادت  ندارم در  چیزی رو ببندم .  اگه  زند گی براش مهمه ، خودش درخمیردندونو ببنده یا در روغنو .... من نمی تونم .

مرد می گوید :  این خمیر دندون مهمه ، جناب  قاضی ! تو دست شویی  پر الوده گی یه . من که نمی تونم از سرکار بیام در خمیر دندونو ببندم . کاری کرده که بچه ها هم .... همه شون می دونن  من  به در خمیر دندون حساسیت دارم، درشوباز می ذارن ... نمی شه  جناب . نمی شه . این تنها چیزی بود که می بایست  کوتاه می اومدن . اینا نمی خوان کوتا ه بیان . این اخرین روزنه ای بود که می تونست زند ه گی مارو به هم وصل کنه، اما اینا نمی خوان . اینا در خمیر دندونو نمی بندن که همه چی تموم بشه ...

  من می دونم برای چی در خمیر دندونو نمی بندن ...

زن  می گوید : من وبچه هام حوصله نداریم در وسایلو ببندیم .

 

زن و مرد حکم طلاق را امضا می کنند و از در بیرون می روند .

 


 

 

 

کله پاچه

 

 وقتی داشتند به هم معرفی می شدند  دختر گفت کله پاچه دوست ندارد و این مسئله باید  تو زند گی مشترک  شان در نظر گرفته شود . آن روز نگفت که تالاسمی دارد .

 

روز دادگاه مرد با صدای بلند فریاد زد :   یعنی دوست نداشتن کله پاچه مهمتر از  بیماری تالاسمی  بود  ؟

زن همین طور که گریه می کرد گفت : هنوزم فکر میکنم دوست نداشتن کله پاچه خیلی مهمتر از بیماری تالاسمی یه .

 

 

 

 

 


 

 

 

 

فلش كوچیك

 

تنها مرد قد كوتاهي است  كه دوستش دارم . چشم هاي هوشياري دارد ؛  با نگاهي كه هميشه آرامش مي دهند به بيمار.  همه ي بيمارها دوستش دارند . پرونده ي پزشكي همه ي ما كامل است . از تمام مدارك اصل ؛  كپي اش  توي  پروند ه ي ما هست .  او پزشك مسئولي ست .

 

 روي ميزش  انواع شكلات هست ،  يك ديس بزرگ ... زن   جواني  هم كنارش كار ميكند ، او هم بسيار دقيق  است ، با علاقه به حرفهای  بيمار گوش  ميكند  و احتمالاً كارهاي معاينه را انجام  مي دهد.    بهترين داروها و كامل ترين آزمايش ها را من در همين مطب داشته ام .

 نتايج سونوگرافي و ماماگرافي را مي گذارم روي ميز .

 زن جوان  چراغ پشت  بُرد را روشن مي كند .  نتايج ماماماگرافي را مي چسباندروی برد .  دكتر مي ايستد . دو انگشتش را  تكيه مي دهد به صورتش و مي گويد : خوب !

 عكس سينه ام  چسبيده شده به بُرد. طلق كوچك گلدار بنفشي كه روي نوك سينه ام قرار داشته ، روي بُرد معلوم است،  و رگ هاي نازك ظريف روي سينه  كه توي طلق سياه ديده مي شوند .   به نظرم مشخص است كه توي اين رگ هاي  ظريف ، زماني پر از شير بوده است .

 

دو كوه كوچك  ايستاده روي برد ،  به نظر موجود زنده اي مي ايند .  روي يكي از سينه ها   چندتا فلش كوچك ديده ميشود .

 دكتر مي گويد : خوب ... اون فلش هاي كوچيك ...

 نتيجه ي ماماگرافي دفعه ي قبل را مي خواهد . از توي كيفم درمي اورمش . دو نتيجه را مقايسه مي كند و باز مي گويد : خوب ....

 

 اتاق ساكت است، زن جوان  هم به برد خيره شده  . شا يد دارد هما ن فلش  ها را نگاه ميكند ... زمان  طولاني شده است . ... منتظر مي مانم كه دكتر حرفي بزند و يا  زن جوان  سكوت را بكشند . هيچ كدام شان حرفي نمي زنند  . خيره شده اند به همان فلش  هاي كوچك، من هم روي برد را نگاه ميكنم ،  مثل  دو كوه كوچك كه سنگ ريزه هاي روي  ان  پررنگ تر از زمينه ي متن باشد . .. به نظرم نبايد اين سنگريزه ها زياد جدي باشند  اما نمي دانم  فضاي اتاق  چرا  اين قدر سنگين است و چرا  دكتر مهربان امروز سكوت را  نمي شكند ؟   

 


سبيل

 

وقتي امد تو سالن  کار ،  بچه ها خنديدند ، بيشتر دخترها ،  بعد خودش خنديد ،  بعد همه ی  بچه ها  زیر زیرکی  خنديدند .

  دستش را گذاشت روي سبيلش و از دو طرف صافش كرد  و خنديد .  سبیلش سه چهارروزه بود  ، هنوز تو صورتش جا نیفتاده بود .

 

  چند روز بعد  بچه ها سبيل را ديدند  كه از كلانتري محل بيرون  امد . همه فكر كردند حتما براي كارهاي   ا داري شركت، به  انجا رفته .  وقتي ازش پرسيدند  گفت : هيچي بابا !  جلوي موتورمو  گرفتن . البته من گواهي  نداشتم اما مي گن تو جيب بري .

 بچه ها خنديدند . همه گفتند اون هم چي كسي .  همه فکر می کردند او مال اينحرف ها نيست ،  خودش هم خنديد . يكي از بچه ها پرسيد : موهاتو كي زدي ؟

 همين هفته ي پيش .-

 یکی پرسید  : واسه ي چي زدي ؟

 - مي ريخت .

بچه ها بيشتر شان ساكت شد ه بودند . 

يكي ازبچه ها گفت : آخه به چي تو مضمون شده بودن ؟

-  به پلاك  موتورم  .  كج شده بود .  گفتند چرا كج شده ،  پس  جيب بري .

 بچه ها دوباره خنديدند .

 يكي شان  گفت :  چه كسي هم ؟

 دوباره   همه ساكت شدند . ان  روز سبيل آخرين روزي بود كه امد سركار.

  ديگر هيچ كس   ازش     خبري     ندارد .

آس دل

 

  قد بلند بود و لاغر ، موهایش مشکی بود ،  فقط  هم رنگ مشکی به صورتش می امد .  مدتی بود که تمام همکارهایش از ا و دوری می کردند ؛ گوش به گوش بین بچه ها رسید که عین مار نیش می زند . همه ی زن ها و مردها  جای زخمی در   بدن  شان داشتند که   او زده بود   . خودش معتقد بود که شبیه اس دل است . می گفت  کسی به اش گفته است که اس دل است  ،  الان سال هاست  همکارهایش وقتی برگ اس دل را می بینند  می لرزند.

 

15/11/90

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

دستگا ه  روی گردنش سنگینی  می کرد

 

  وقتی صبح می خواست برود سرکار ،  دستگاهی به گردنش نصب  می کرد ، دستگاه  مخصوص ادم هایی بود که  گردن شان  را عمل کرده بود ند و یا  ارتروز داشتند  ، او هیچ کدام  را نداشت .

 همسرش می پرسید : تو برای چی اینو وصل  میکنی به  گردنت  ؟

مرد  جوابی  نمی داد .  از خانه بیرون می رفت . دستگا ه روی گردنش سنگینی می کرد  اما وقتی به شرکت  می رسید ، دیگر سنگینی اش را حس نمی کرد ؛  به نظرش این دستگاه باعث می شد  کارمندها به اش  کاری  نداشته باشند .

 

15/11/90


 

 

 

باران های نابهنگام

 

 

مهری گفت : فوق العاده بود ... يه سكوت عجيب .... سكوت ...  اما امروز  حالم خيلي بده ... بد تموم شد ... بد.

سیما گفت : نرید .

 مهرداد  داشت زغال را  تو تراس اماده می کرد . مهری داشت  خیار را خرد می کرد . 

رامین گفت : من  کبابو سیخ می کشم .

 سیما گفت : ببخشید بچه ها ! من واقعا خسته ام .  بیمارستان امروز خیلی شلوغ بود .

 دو انگشت را گذاشت روی شقیقه اش . چند لحظه چشم هایش را بست و گفت : غوغا...

مهری  همین طور که خیار را خرد میکرد گفت :  خيلي همه چي گرون  شده ... من  دو ماهه كه جرات نمي كنم برم خريد ... اين  پنجاه هزارتومني ها روي هوا  اتيش مي گيره.

 مهرداد  ساکت بود . همین طور زغال را  باد می زد . زغال روشن روشن شده بود .

رامین    كباب  ها  را سیخ  کشید ، گذاشت روی کباب پز.  یک سیخ که پخته شد ،سیما گفت: روغن و نمک نداره . مگه ما مریضیم ؟

 مهری گفت : روغن که خوب  نیست .

 رامین گفت  : نمک هم خوب نیست .

سيما زيرلبي گفت : هیچ کی به خاطرروغن و نمک نمی میره ....

 بچه ها هم نخوردند .

رامین گفت : نمی خورن آقا. سیرن مثل اینکه ، زغال  روباد نزن .

  مهرداد گفت  : داره بارون می باره .

 بچه ها رفتند تو تراس . رعد می زد پشت هم .

باران ارام ارام روی زغال می بارید .  همه  شان ايستاده بودند ، در سكوت بارا ن را نگاه مي كردند كه آرام وبي صدا مي باريد . طوري نگاه مي كردند كه انگار سال ها ست نباريده . تا دقايقي هيچ كدام شان حرفي نزدند . تا اينكه  مهری سكوت را شكست .

- بی چاره می شیم 

سیما   گفت : هنوز که نشدیم نباید فکرشو بکنیم .

 مهری لبخند  زد . معلوم نبود به کی لبخند می زند . انگار   ادمی تخیلی روبه رویش ایستاده بود . مهرداد به زغال اشاره  كرد كه رو به خاموش شدن مي رفت .

رامین گفت : امشب هيچ كي اشتها نداشت . بي خيال شو مهرداد.

 

29/3/88

 

 

 

 

چه کسی برای من کولر روشن کرد ؟

 

  به طرف نماز خانه  رفت . جلوي در نماز خانه مردانه،  سه جفت دمپايي  بود . زن وارد نماز خانه شد.  كفشش را  توی سالن  روي روزنامه  گذاشت .  گوشه نماز خانه دراز كشيد ، موبايلش را هم روي سايلنت گذاشت .  با خودش گفت پنج دقيقه ، حداكثر ده دقيقه.

بين سالن مردانه وزنانه  با پرده اي جدا  مي شد . با خودش گفت اگر كسي  اين طرف  سالن  را نگاه كند ، خيلي بد مي شود . حواسش به در ورودي هم بود كه كسي  وارد نشود .

خيره شد به در وديوار سالن . روي  پارچه ي سياهي نوشته بود خدايا به مستمندان ياري برسان ... اسيران را آزاد بفرما و به من توان اين را بده كه  جز رضاي تو ....  عكس حضرت علي و مردي جوان تر كه احتمالا امام حسين بود روي پارچه كشيده شده بود .

زن از گرما خيس عرق  شد ه بود . به دريچه هاي كولر نگاه كرد كه ساكت و بدون صدا روي ديوار بود .  به سقف خيره شد . دستگاهي روي سقف بود كه  هر بار مي امد به سالن ، ذهنش را مشغول مي كرد . با خودش فكر كرد اين دستگاه چه مي تواند باشد . چشم هايش را بست . يعني ديگر نمي توانست باز نگه شان دارد .  همان لحظه متوجه شد باد خنكي به صورتش مي خورد . چشم هايش را باز كرد . پرده بين سالن مردانه وزنانه را باد تكان مي داد . اين براي چندمين بار بود كه بعد از چند دقيقه از امدنش كولر روشن مي شد . بلند شد نشست .  دوباره به دستگاه روي سقف خيره شد . دچار وحشت شد ه بود .يك آن فكر كرد الان تصويرش در سرتاسر شبكه ديده مي شود .   از وحشت لرزيد . با خودش فكر كرد شايد مي خواهند  خوابم بگيرد كه بعد برايم پروند ه سازي كنند ،  برای همین برایم کولر هم روشن می کنند ، تا خوابم ببرد .   بلند شد ؛ كفشش را پوشيد و  ازسالن بيرون  رفت . آن روز  مدام تصوير  خوابيده خودش را مي ديد كه  از تمام شبكه ي اداره  پخش مي شود .

 

تو می تونی سگ من بشی  ؟ 

 

 

دخترک گفت : من یه سگ می خوام . ملیکا  یه سگ داره .

مرد گفت : سگ میخوای چه کار ؟

دخترک گفت  : خوشم می یاد له له می زنه . زبونشو دراز می کنه .

مرد گفت : بیا من  سگت می شم .

دخترک خندید و گفت : بابا تو می تونی سگ من بشی ؟ واقعا می تونی ؟

مرد گفت : معلومه که می تونم .

مرد چهار دست و  پاشد  .  پارس کرد

 دخترک فریاد زد : تو فوق العاده ای بابا ... فوق العاده .

مرد زبانش  را بیرون اورد وشروع کرد به له له .

دخترک رفت جلو .

مرد گفت : سگ   ملیکا با زبونش  چه کار  می کرد  ؟

لیسش می زد .

 پس بیا جلو لیست بزنم.

دخترک نشسته بود و مرد با زبان  صورتش را می لیسید !

23 بهمن 90 

 


 

 

ثانیه ای عجله دارد

 

قلب ،  روح و مغز ثانیه ها در زمان حبس شده است . زمان علی رغم اینکه  زمان در حال حرکت است  اما گاه  درثانیه می ایستد و زمان اینچینن  در یک لحظه گردابی می شود ،  گردابی عظیم تا  ثانیه ها را در خود فرو گیرد و این چنین است که همیشه زمان با خودش در گیر است . اما ثانیه ها بر حسب وظیفه ،  به ناگزیر حرکت می کنند… تا خیابا ن را یکسره بدوند ؛  تا  کارت وروردی شان را بر دهان عقربه ی ثانیه شمار بگذارند ،   ثانیه ها در ازای خودکشی  لحظه ای در آخر هر روز و یا ماه   مبلغی را در یافت  می کنند که با  آن  می توانند تکثیر شوند . ثانیه ها بدون تسویه حساب  روزانه  نمی توانند گذر روز کنند   ....  اما لحظاتی هست که ثانیه ها  از حرکت می ایستند ،

 انتهای زمان برای یک ثانیه ی کوچک !

لحظاتی که به سرخوشی کوچک روزانه نرسیده اند که هیچ ، ثانیه های پر قدرت آن ها را  آوار  می کنند،

آنها ضعیف و ریز  و ترسیده ،نمی توانند به جلو بروند!

ثانیه های برتر آن ها را در کنجی ساعت اسیر می کنند . آن وقت است که ثانیه ها  خود را به کشتن می دهند و لحظات تعلیق آنها  از دلخراش ترین تصاویر   " مکانی  "  که در زمان گرفتار می شود!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

گاو

 

 هیچ کس  باور نمی کند  بشود گاوی را پهن کرد  روی طناب  ؛  اما این اتفاق افتاد . من با چشم خودم دیدم . حتا گفتم که این طناب  پاره می شود ،   میخ از جای در می اید...

 

 طناب پاره نشد میخ هم کنده نشد ؛ چرا که از گاو جز دو پوست چیزی نمانده بود .   من که انجا ایستاده بودم دیدم مردمک چشمش جنبید  . می دانستم زنده است .... اما می دانستم که احتمالا به زودی خشک خواهد شد .

 

 

اسفند 90

 

 

 

 


 

 

ستاره ها  ترسناکند

 

 ما ستاره ها  را دوست داشتیم ،  حالا  این  شب ها    از   ستاره ها   می ترسیم .   نورهای ریزی که از بالا شکل ستاره هستند اما وقتی به زمین نزدیک می شوند به سرعت منفجر می شوند و ده ها نفر را می کشند .  اخرین ستاره ای که منفجر شد جلوی در بیمارستان مادران بود . ده ها کودک  کشته شدند . من ان سال باردار بودم و پا به ماه . از تهران گریختیم .   دخترم  با اینکه در اخرین روزهای اتمام جنگ به دنیا امد شدیداً  از ستاره ها  می ترسد .

 

 


 

 

قطعه ای  که   قادر به اواز خواندن  نیست

 

خیلی وقت ها سعی می کنم  گریه کنم . خیلی وقت ها سعی  می کنم  فریاد  بکشم . خیلی وقت ها سعی می کنم  آواز بخوانم و خیلی وقت ها سعی می کنم  بخندم،   اما روزهاست که این اتفاق نیفتاد ه است ، نه می خندم ،  نه  گریه میکنم و نه آواز  می خوانم .   صبح مثل  قطعه ای الکترونیکی به برق وصل می شوم . قطعه ای  که   قادر به اواز خواندن نیست . قطعه یکریز کار میکند تا مسهلک شود ....  عمر مستهلک یک انسان نمی دانم چند سال است اما صدای قرچ قرچ  ا ستخوان هایم تازه گی ذهنم را مشغول کرده است  احتمالا به استهلاک نزدیک شده ام . قطعه ای که مدام کار می کند هیچ بار اواز  نمی خواند .

 

اسفند 90  

 

 

 

 


 

 

نقطه  نورانی

 

 

 پول  قرض می گرفت و  پس نمی داد . همیشه به شوخی می گفت اقا پول قرض گرفتی  ؟ در قبالش چک  ضمانت دادی  ؟  سفته  دادی  ؟ اگه  ندادی می تونی بی خیالش شی   .

 تا اینکه مریض  شد .  بیماری قلبی گرفت ، هرچه ارث و میراث  به اش رسیده بود ، خرج قلبش شد  .  حتا چند لحظه ای  مُرد ،  می گفت ان نقطه ی نورانی را هم دیده ،  نقطه ی نورانی  که    ادم   در لحظه ی مرگ  می بیند .  بعد از دیدن نقطه ی نورانی ظاهراً  خیلی تغییر کرد . دیگر  از کسی  پول قرض  نگرفت . انهایی که به اش پول قرض داده بودند می گفتند دیگر کسی نمانده که پول به اش قرض بدهد وگرنه او  تغییری نکرده .

 

   این روزها کار نمی کند . می گوید بیمار است .  شکمش بزرگ شده .  از صبح رو به تلویزیون یک وری دراز  می کشد  . به همسرش می گوید وقتی کار می کند احساس می کند حقش پایمال شده . مدام با بچه هایش یک به دو میکند   که چرا خودشان خرجشان را نمی دهند .   همسرش به یاد لحظه ای است که مَرد نقطه ی نورانی را دیده و زن تمام تلاشش را کرده که او را بازگرداند .  او برگشته  و حالا خرج سنگینی است که  بر دوش  خانواده است .

دختر می پرسد ایا بهتر نبود می ذاشتیم  بابا به نقطه ی نورانی می رسید ؟

زن به مرد خیره  می شود .

می گوید : شايد ! 

 

 

 

 


 

 

دزد

`

 معلم نگاهی به دفتر مشق پسرک انداخت که پر از خط خورده گی بود ؛ با  سگرمه های توهم  پرسید : پدرت چه کاره ست ؟

پسرک به چشم های معلم نگاه کرد . می دانست هر لحظه ممکن است خط کشش رابیرون بیاورد . با خودش گفت : باید  بترسانمش ..

 با صدای بلندی گفت : پدرم دزده !

 بجه های کلاس خندیدند . به پچ پچ  گفتند باباش دزده ...

 می شنید که می گفتند شاید خودشم دزد باشه ...دزدا خطرناکن

پسرک  خندید . می دانست نقشه اش گرفته است .

 خانم معلم سه گرمه هایش را توهم کرد و گفت : بروبشین !

پسرک نشست . 

 بعد از ان دیگر کسی سربه سرش نگذاشت .

 

 

 


 

 

 

باز چه حقه ای سوار کردم ؟

 

 

 پاهایش را اتل  بسته بود ،  یک  نایلون ابی هم روش پیچیده بود . وقتی را ه می رفت یک لنگه  پایش را  بالا می گرفت، لی له می رفت .  بروبچه ها سربه سرش می گذاشتند که "  باز چه حقه ای سوار کرد ی ؟  " 

 می خندید می گفت : "  باز چه حقه ای  سوار کردم ؟ "

الان سالهاست که همینجور با اتل  راه میرود  ؛ اتلش را  در نمی اورد  ؛ هیچ کس هم نمی داند چه حقه ای سوار کرده است . هر کسی هم ازش می پرسد،  به قهقهه می خندد و می گوید : " باز چه حقه ای سوار کردم ؟ "

 

 


 

 

 

نه شناسنامه ام هست نه  کارت ملی

 

 دو نفر بالای سر عروس ایستاده بودند . دو کله   قند کوچک تزیینی  دستشان بود که  قند بسابند . جمعیت منتظر بودند .

 عاقد گفت : پدر عروس خانم  !

  گفتند دنبال شناسنامه ست .

  چند دقیقه ای همهمه افتاد تو جمعیت ، وقتی طول کشید ، یکی گفت : کارت ملی هم می شه .

مادرعروس گفت : کارت ملی تو شناسامه بوده .

 پدر عروس هیچ جوابی نمی داد . بین یک نایلون اسناد و مدارک نشسته بود وبا سبیلش بازی می کرد .

عاقد با صدای بلند گفت : شماره کد ملی را هم داشته باشید کافی یه .

 مادر عروس که دستپاچه شده بود گفت : همه منتظر توان .

مرد گفت  : نیست . نه شناسنامه ام هست نه  کارت ملی .

 زن گفت : شماره شو حفظ  نیستی ؟

مرد گفت : نه .  کی شماره کد ملی شو حفظه .

 عاقد با صدای بلند  گفت : هر کارت شناسایی که باشه ، خوبه .

 مرد  جواب نداد .

زن گفت :  همه منتظرتن .

 مرد  گفت : من هیچ کارت شناسایی ندارم .

 زن و مرد چند لحظه تو چشمای هم نگاه کردند .

مرد  با صدای زیری گفت :  فکرشو می کردی ؟

هر دو ساکت بودند .

دختر با صدای بلند گفت : بابا کجاست ؟

چشمهای مرد ترسیده بود . رفت به طرف سالن . گفت : من کارت شناسایی ام گم شده .

 دختر گفت :   بدون امضا هم حاج اقا قبول میکنه .

 

جمعیت حورا کشیدند . مرد دلشوره ی عجیبی داشت .


 

 

پرنده های مهاجر

 

 هر بیماری وارد مطب می شد ؛  مرد بو  می کشید ،  از بوی بیمار  می فهمید  .  این روزها بوی جنازه می دادند بیمارها  . همین بود که   مدام از ویکس بینی  استفاده می کرد .

رهايم بوي جنازه مي دهند و مردار! روي كاغذي كه جلو رويش بود نوشت : اينروز ها بيما

 همسرش می گفت  :

- این باور نکردنی ست .   تو باید بری پیش روانپزشک . مگه ممکنه ادما بوی جنازه بدن ، اون هم منی که هر روز می رم حمام . من فکر میکنم این خودتی که بوی  جنازه  گرفتی . این مغزته که بو گرفته . می فهمی ؟

 جوابی نمی داد . می دانست که  دیگر نباید در باره  بو  ؛ با کسی حرف بزند . گاه به حرف زنش فکر میکرد ایا خودش بود که بوی جنازه  گرفته بود ؟

 

 روز ششم دی ماه  مرد  خواب جزیره ای را دید تاریک  ، پرنده های  مهاجر را می دید که   داشتند مهاجرت می کردند و در  افق محو می شدند . همان شب در همان تصویر  خواب یک تابلوی نقاشی  هم دید که با سیاه قلم کشیده شده بود . کوه هایی تیره  و دریاچه ای نیمه تاریک،  وقتی بیدار شد  تاریکی  تو عمق وجودش رفته بود ،  با خودش فکر  کرد شاید اتفاقی درشرف  وقوع است ، چند دقیقه ای به زلزله فکر کرد.

 

 این آخرین  نوشته های مرد است  كه ازا نبوه آوار بيرون كشيده شده است  .

 

 

 

 

 


 

 

 

کاش انسان هیچ وقت کامل نمی شد

 

 

 مرد سال ها بود که گوشت نمی خورد . هر بار هم کسی ازش می پرسید چرا ؟ جواب نمی داد . به پاره های گوشتی فکر می کرد که تو جنگ به سر وصورتش پاشیده بود  . اما چیزی نمی گفت فقط ارزو می کرد کسی  ازش نپرسد و به یادش نیاورد  . سو ئغذیه گرفته بود ؛ دکتر متخصص گفته بود انسان با خوردن گوشت کامل شده ،  فعالیت مغزی اش پیچیده شده است . با  خودش فکر می کرد کاش انسان هیچ وقت کامل نمی شد !

 

 7 فروردین 91

 

 

 

 

 

 


 

 

تخمه  آفتابگردان

 

 

نزدیک چهل سالش بود اما کودکی اش همین طور برایش زنده بود . خاطره ای تلخ از زمانی که رفته بود تخمه افتابگردان بخرد .

 مغازه دار کشانده بودش تو پستوی مغازه . شلوارش را پایین کشیده بود . با جلوی پایش ور رفته بود . بعد به اش گفته بود اگه بخواهی هر روز به ات تخم افتابگردان میدم به شرطی که بیایی اینجا من باهات بازی کنم . شاید میل کنجکاوی بود که هر روز اورا میکشاند به مغازه .... با خودش فکر کرد یک روز باید به سراغ پیرمرد برود و  خرخره اش را بجود !


 

امضا اخر

گفتند اول باید عریضه بنویسید ، نوشتیم،  بعد از سند ازدواج کپی گرفتیم ؛ رفتیم قسمتی که میگفتند مُهر  ازدواج را باطل میکند ،بعد رفتیم پذیرش .

  حالا نشسته ایم رو به قاضی کنار هم ، هنوز زن و شوهریم . امضا اخر مانده است . انگشت هایمان  لای  هم ...  دست های همدیگر را نوازش می کنیم .

 

وقتی همه چی تمام شد. از پله ها پائین  می اییم  ، تصمیم  میگیریم   توی دفتر هم ثبتش کنیم .

تمام شده  است 

  

هردو در دو سوی خیابان  ساکت می رویم  .

 هر دو تنها شده ایم ..

15 فرودین 91

 


 

 

دست های سنگین

زن  لاغر و قد بلند است  با  چادری که به سرش  آویزان  است. پیرهن سبز گلدار  پوشیده ؛  تسبیحی به گردنش اویزان است که  کلیدی به ان وصل است .  دکتر برایش دارو  می نویسد . زن می رود ، چهار ساعت بعد  برمی گردد . می گوید : دکتر من خوب نشدم که؟

-         باید داروها را کامل بخوری  ،  تو هنوز یک دونه قرص هم نخوردی .

-   خوردم .  این داروها فایده نداشت  یه چیزی دیگه بنویس .

-                      حضرت عیسی هم که شفا می داد حداقل یه ۲۴ ساعت طول می کشید تا مریضاش کامل خوب بشن .

زن    با صدای کشداری رو به دکتر می گوید :           

-         از دین خبری نداری که مریض ها  خوب نمی شن .

زن فریاد کشان از اتاق می رود بیرون  .

  رو به مردی که  پشت دستگاه کامپیوتر نشسته است  فریاد می زند.: یه نفرو بیارید اینجا که بویی از  دین برده باشه . این اقای دکتر دستش شفا  نداره ... ای  مردم !

 

  زن کولی هر روز تو گوش بیمارها  می خواند که دکتر دستش سنگین  است .  مردم گوش به گوش می گویند  که  دست  دکتر سنگین  است .

 

 این روزها دکتر مگس می پراند .  ان قدر کسب و کاسبی اش خراب  شده است که از شهر می رود .   جلوی  ورودی شهر ، زن کولی را می بیند که   کتاب باز می کند . مردم نشسته اند توی سایه که نوبت شان شود  .

 

 15 فروردین 91


 

 

چارچوبی برای خانه ی مهری

 

 مهری مدتی بود که نگران امید بود .  می  گفت وقتی می ایم سرکار،  نمی دانم چه کار میکند  تو خانه  . همه  اش  داره غر می زند . به نظرم دارد کارهای خلاف می کند .

 تا اینکه هفته ی بعد  شنود  گذاشت  روی تلفن  خانه اش .  می گفت از توی اینترنت سرچ  کرده . خودشان امدند وصل کردند .  مکالمه ها را گوش کرده بود  .... می گفت دارد خیالم راحت میشود .

 حالا  این روزها  مهری  می گوید  دوربین مخفی بگذاریم ،  ما که خانه نیستیم ،  از کجا معلوم پس فردا  کسی را نیاورد خانه ... ا لان مهری  وشوهرش  وقتی سرکار هستند   مدام دارند تو اینترنت سرچ می کنند  تا بهترین  دوربین  را جهت کنترل خانه  پیدا کنند .

8/12/88  

 


 

 

پزشک خوش دست

قد بلندی داشت و خیلی مرتب بود . کسی او را نمی شناخت .  از شهر دیگری امده بود . هرکسی چیزی می گفت یکی  می گفت  گمانم   شمالی باشد یکی می گفت کرد است ، یکی می گفت جنوبی است ، اما همه متفق القول می گفتند   دستش سبک است و یک نسخه کار  تمام است . داروهایش دست ساز بود و به طرز عجیبی  بیماران شفا می یافتند .  بیماران از سروکله ی هم بالا می رفتند . انها که بیماری هم نداشتند  یکسر می امدند ببینند چه خبر است . رضایت بیماران را که می دیدند با کمی فکر ، به نظرشان کمابیش مریض بودند    و با خودشان می گفتند  بد نیست یک نسخه ای بگیرند .  دکتر جدید هر روز قیافه اش راضی تر بود و  رنگ ورویش بهتر می شد . بعضی از بیمارها می پرسیدند این همه پول را چه کار می کند  ،  بعضی دیگر می گفتند نوش جانش ،  کسی که این همه دستش خیر است نوش جانش .  بعد از  چند  ماه تعدادی از بیماران متوجه شدند که اگر یک وعده دارویشان را مصرف نکنند دچار ضعف شدیدی می شوند .  تو مطب دکتر ؛ حرف و حدیث زیاد شده بود . تا اینکه یک  نیمه شب پزشک خوش دست   گریخت . ملت بیمار که نمی دانست  معتاد شده است   در گوشه و کنار خمیازه می کشید و  چرت می زد .

 

 

                                

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

یک  دفترچه  یادداشت  سیمی


هر دو دستش تیر خورده بود ، لباسش خونی بود و شدیدا درد  داشت .  کمی دورتر نخلستان بود .  سینه خیز به طرف  نخل ها راه  افتاد   .  اتاق خرابه ای دید  ، به آن جا رفت  تا شاید در امان بماند .  چشمش سیاهی می رفت ...  سر وصدا شنید ؛ صدا نزدیک تر می شد .  با خود فکر کرد  احتمالا رد خون را گرفته اند .  چشمش را از درد چند لحظه باز و بسته کرد .

  سروصدا زیاد ترشده بود . نفسش به شماره افتاد . پنج مرد روبه رویش ایستاده بودند  . صورت تیره ای داشتند و ابروهایشان در هم کشیده بود .  یکی شان فریاد کشید  و به عربی چیزهایی  گفت و بعد به جیب مرد  مجروح  اشاره کرد.   مرد مجروح دستش را نشان داد  که خونی بود .  یکی شان  که زخمی زیر چشم سمت راستش بود  به طرفش    رفت  ، دو جیب  مرد مجروح  را خالی کرد .  یک یادداشت سیمی که خودکاری با نخ کاموای قرمز به سیمش وصل بود،  یک مُهرنماز ،  یک بسته سیگار  بهمن و  عکس پسربچه ای  هفت هشت ماهه که   رو به دوربین می خندید.  مرد به کودک خیره  شد.

 یکی شان  که قد کوتاهی داشت  چند لگد زد به پهلوی مرد مجروح و یکی دیگر چند تیر خالی کرد کنارش  .  مردی که زیر چشمش زخم بود  دست کرد توی جیب خودش . یک بسته سیگار وینستون در اورد  ،یک نخ  سیگار  رو ی لب  مرد   مجروح گذاشت . 

 مرد مجروح چند پک عمیق به سیگار زد  . سرباز عراقی خاکستر سیگار را تکاند و دوباره سیگار را گذاشت بین دولب مرد . بعد دست کرد توی جیب خودش . عکس دختربچه ای را نشانش داد که با چشم های نگران به دوربین خیره شده بود  . باز به عربی چیزهایی گفت .

 یکی از انها زانو زد و نشانه رفت و اشاره کرد  به بقیه و چیزهایی به عربی گفت   و ادای تیرباران را دراورد .

مرد مجروح به ارامی  گفت : یا اخی ... مسلمان ....اخی ....

مردی که  سیگار را گذاشته بود بین دو لب  مرد مجروح ،   با بقیه جر وبحث کرد. یکی شان تیری خالی کرد کنار دستش .  بعد همه ی انها چند  لحظه ساکت شدند   . مردی که سیگار برایش روشن کرده بود  مُهر وبسته سیگار  بهمن  را گذاشت توی جیب  مرد مجروح .

مرد مجروح  به ارامی گفت : یا اخی ...

یکی از انها که ادای تیرباران در اورده بود  اب دهانش را انداخت همان نزدیکی . و بعد هرپنج تا راه افتادند .

صدای پایشان را می شنید که دور میشدند  .

مرد با خود گفت  : این بار هم جستم .

 

 بعدها  دفترخاطرات مرد را دوستان همرزمش در مدارکش پیدا کردند .اخرین جمله ای که در دفترچه اش نوشته بود ،  این بود : "  این بار هم جستم . امیدوارم  هیچ بار اسیر نشوم "

 تکه هایی از کاغذ خونی شده بود .عکس کودک نوزادش، عكس آقا  و دستخطش  تنها نشانه ای بود که خانواد ه اش موفق شدند جنازه را شناسایی کنند .


 

 

مرد خونه باید جواب بده

 

مرد آچار را انداخت تو دهانه ی کنتور .

 زن  فوری خودش را رساند به حیاط . گره روسری اش را سفت کرد .  بدو نزدیک مرد شد  وفریاد زد : آب خونه ی مارو قطع میکنی ؟

 مرد آچار را پیچاند و گفت : سی ساله پول آب ندادی . این آب بیت الماله که داری میخوری مفت .

زن پرید روی بازوی مرد . بازوی مرد  را  گاز محکمی گرفت . مرد اچار را  انداخت گوشه ای و گفت : ای دیونه.

زن داد زد : تو مگه یزیدی ؟ 

و سرش را بالا گرفت . پنجره را نگاه کرد .  چند ثانیه ای طول نکشید که دختر بچه ای آب کتری را  ریخت روی سر مرد . مرد  فریاد  کشید و  دور شد .

 زن به نفس نفس افتاده بود . با گوشه ی روسری   عرق سر وصورتش را پاک کرد  و گفت : پس چی ؟ ما انقلاب کردیم  پول آب وبرق ندیم .

صدا زد از آن پائین : غلام . غلام . بیا ببین این چه کار کرده ؟

  غلام داد زد : رفتش ؟

- آره . رفت .

 پسر هفده  هیجد ه ساله ای آمد پائین  و گفت : بذار ننه یه سره اش کنیم .

سرش را کشید توی  محفظه . کنتور را برداشت .  لوله توی حیاط را به لوله ی توی خیابان اصلی وصل کرد و گفت : حله . دیگه کنتور بی کنتور .

 زن گفت : دیدی  ؟ پررو پرور اومده می گه سی ساله اب مردمو می خوری . گفتم  خوب کردیم.

 هر دو دقیقه ای ساکت شدند . زن گفت : غلام . به نظر تو ما داریم  آب مردمو می خوریم ؟

 پسر گفت : جو گیر شدی ننه  ؟ اب خودمونه .

 نگاهی به سیم های برق انداخت و گفت : حواست باشه دیگه درو  برا مامور باز نکنی .  به  نرگس وفتانه هم بگو  .

 زن دماغش را با گوشه ی روسری گرفت : چند لحظه ای آسمان را نگاه کرد وبه فکر فر و رفت  وبعد زمزمه کنان گفت : خدایا  !  به نظر تو ما داريم آب مردمو مي خوريم  ؟

بعد  صدايي تو گوشش زنگ انداخت كه  : نه .... شما داريد آب خودتونو مي خوريد  .

زن به صدی زنگ گوشش فکر کرد . آیا درست می گفت ؟ پس بقیه ی مردم که پول آب می دادند چی ؟ با خودش فکرکرد نکند  این صدا ، صدای شیطان باشد ؟ نگران بود ، می ترسید آن دنیا  به خاطر خوردن مال حرام  دست جمعی بسوزند . با صدای بلند فریاد کشید : من که حقوق بگیر نیستم ... گناهش پای اکبره ... خدایا می شنوی ؟ گناهش پای اکبره . مرد خونه باید جواب بده .

 می دانست که به  هر حال خدا صدایش را  شنیده است .


 

 

زخم

 زن رو به باجه شماره پنج ایستاده بود . کمرش را دولا کرد و گفت : خانم! برای ما خیلی پول اب اومده !

زن از  پشت  باجه سرش را بالا گرفت ، به گونه های زن  نگاه کرد که زخم بود وناسور.

زن  کمرش را صاف کرد و گفت : ببخشید ! صورتم سوخته! خیلی  ببخشید !

 

 

88


ابر داف

 

 

زن چهل و دوسالش بود . پسر هایش بزرگ شده بودند . مدام با دوست دختر هایشان پچ پچ می کردند وبا هم قرار می گذاشتند . زن  رکابی می پوشید و می  گفت  : مامان تونو خوب  نگاه کنین.  تو این سن ببینید چی هستم ! بعد نرید  دست یه دختر زشتو بگیرین بیارین خونه ، بگید این زنمه .                       

  پسرها گاهی سربه سرش می گذاشتند ومی گفتند تو ابر دافی مامان!   

       بچه ها که می رفتند بیرون،  زن زنگ می زد به دوستش.   منتظر بود ده کیلو لاغر شود  تا خودش را  نشان بدهد ، به  نظرش بچه ها که می گفتند  " ابر داف " دستش می انداختند !

 


 

 

قهرمان

بطری بنزین تو دست راستش بود  و  مشعلی  که با چوب  و پارچه ساخته بود  توی دست دیگرش .  یک قلپ بنزین تو دهنش ریخت و فوت کرد روی شعله . شعله اوج گرفت . جمعیت کف زدند .  چند نفری صلوت فرستادند .  دور خودش  چرخید  .  آتش از دهانش حلقه حلقه بیرون  می جهید .

 زن ها و مردها  از نزدیک  شعله ی اتش را می دیدند که از دهانش بیرون می جهید ؛  جمعیت  از سر ذوق فریاد  کشیدند .   بچه گربه ای همان نزدیکی  وحشت زده نگاهش   کرد .  مرد جوان  ،  مشعل را جلو روی بچه گربه گرفت . بچه گربه  ،  وحشت زده زیر دست و پاها گم شد .

  بنزین دهانش که تمام  شد  ،  فریاد بلندی  کشید  ،  دو باره بطری را سر  کشید.    نگاهش به جمعیتی بود که   فریاد کشان تشویقش می کردند .  

نوچه اش که  پسرک سیاهی بود کلاه  گود خاکستری رنگی  را دور چرخاند   و زیر لب گفت : کرمتان !

  اسکناس مچاله شده ای افتاد توی کلاه بعد  چندتا سکه.

 صدای   جمعیت را می شنید که  فریاد می زدند : دوباره .. . دوباره ... .

   شیشه بنزین را  سر کشید . قطره ای بنزین تو  حلقش    پرید ..... دچار سرفه های شدیدی  شد. با هر سرفه ،  شعله ی بیشتری  از دهنش  بیرون می پرید ، مردم که تا ان موقع این حرکت  را ندیده بودند   ؛   تشویق شان اوج گرفت .   عضلات حلقش ملتهب شده بود  . تمام معده اش بوی بنزین و دود می داد ... سوخته گی  دردناکی وجودش را لرزاند ...   مشت کوبید به جناق سینه اش  .

 جمعیت  تشویق کردند .  سوت کشیدند  .

 پسرک کلاه را چرخاند .

 یکی  گفت :  همین  الان دادیم .   چه خبره  ؟ 

-  برنامه دوباره   اجرا شد ه کوکام .

  مرد زانوهایش را زمین  گذاشت و دستش را   روی دلش .  تنها وقتیکه بوی   گوشت سوخته   پیچید ؛    یکی گفت :  داره می سوزه  .

 صورت مرد تیره و تیره تر می   شد .

صدایی در ذهنش  پیچید :   کجا  داری می ری بوام  ؟

صدای تشویق به  فریاد و جیغ زنها تبدیل شده بود . هنوز چند نفری داشتند می خندیدید  وتشویق می کردند .

یکی گفت :  زنگ بزنیم اتش نشانی

 یکی گفت : اب خالی کنیم روش ...

یکی گفت : سیاه شده .

یکی گفت : داره می میره ....

 افتاده بود روی زمین . کفی سفید  از دهانش بیرون می امد .  جمعیت ساکت شده بودند . چند نفری  به طرف مرد رفتند . یکی گفت : زنگ بزنیم پلیس .

یکی گفت : زنگ بزنیم اورژانش .

جمعیت به آرامی پراکنده شدند .  پسرک کلاه را گذاشت کنار جنازه    و وحشت زده دور شد . هوا رو به تاریکی می رفت . باران ریز ریز  می بارید   ....  بچه گربه سیاهی بالای سر جنازه نشسته بود و میو میو می کرد

.5/4/90

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دسته گل کوچک

 

زن ها دوره اش کرده بودند . ملیکا ریز جثه بود و مدام  می خندید.

 مادرجون گفت :  اون پسره خوبه ملیکا، تو دیگه باید شوهر کنی !

 عمه جون گفت : داره به ملیکا خوش می گذره ، همینه که دم به تله نمی ده .

 مادر با خنده گفت : غلط می کنه  ملیکا!

ملیکا گفت : مگه رو دوش شماها سوارم ؟

-  دیگه باید بری  ملیکا!

ملیکا گفت :  میرم! ولی شوهرکارمند ،

عمه گفت :  اوووه ، سر ماه یه حقوقی داری ، راحتی دیگه .

 ملیکا گفت : سر حقوقش نیست .

مادرگفت : دیگه سن که بره بالا ، هر کی یه   حرف می زنه ، تو درو همسایه ، الان هم ، دوتا خواهر بعد از تو هستن که باید برن ،

- خوب اونا برن .

- تا تو نری نمیشه ، رو دستم می مونی .

 ملیکا  گفت : من  شوهر کارمند به دردم نمی خوره مامی  که  صبح بره  غروب بیاد . من باید زن مرد سبیل کلفتی بشم که کار ازاد داشته باشه … 

عمه جون گفت : یعنی دوست داری سبیل کلفت باشه ؟

ملیکا  گفت : نه ، بحث سر سبیلش نیست .

مادر جون گفت : ملیکا !

ملیکا گفت :  دلم  باید همیشه بلرزه  که الان  کلیدو می چرخونه تو در  ، وگرنه… وگرنه هر لحظه ممکنه اون دسته گل کوچیکو  به اب بدم !

 اين جمله را كه گفت ، خودش زيرزيركي خنديد .

مادر  گفت : خیلی وقیح شدی ملیکا!

 مادر جون گفت : به من رفته  ، منم ،  منم همین طوربودم ، دست خودم نبود .

 ملیکا خوشحال بود که مادربزرگ اورا درک میکند . او رسما سه تاشوهر کرده بود . یکی از سرشناس ترین  زن های منطقه بود .

مادرجون گفت : اون داره خودشو کنترل میکنه ، من که عقلم نمی رسید ،

بعد همین طور که با ا فسوس ملیکا را نگاه می کرد گفت : شوهرای من همه شون کارمند  بودن جز اون آخری ،

عمه جون گفت : خیلی خوب! می گردیم برا مليكا شوهر سبیل کلفت پیدا می کنیم .

مادرجون ملیکا را نگاه کرد ، چشمکی به اش زد و زیر گوشش گفت : چند سال دیگه وقت داری که ،

ملیکا چشمکی به مادربزرگش زد و با صدای بلند گفت : خیلی خوشحالم که مادرجون منودرك مي كنه .

مادر نفس عمیقی کشید و با ا فسوس گفت : اینم از شانس ما بود که مادرمون  همه را درک می کرد !

مادرجون لبخندی زد  وبه گوشه ای خیره شد ، معلوم نبود به چه فکر می کند !


 

قبض  آّب در يك شب باراني

 

قبض برق  توی دست راستش   و چند اسكناس هم آن  توی يكی دستش . وسط سالن ايستاده  ، م‍ژه هم نمي زند ،  به طرف هيچ باجه اي هم نمي رود . ايستاده از صبح بدون حركت  . هيچ كس كاريش ندارد، كسي نمي پرسد چرا ايستاده اي اين جا ؟ چرا حركت نمي كني ؟

از كنارش رد مي شوند . بيشترشان احتياط مي كنند كه به اش   نخورند ، احتمالا حالت اسيب پذير دارد به خاطر وزنش ،عينک هم زده است . سفيد است و گوشتي . حدوداً  شست ساله است .

 زن ها و مردهايي كه پشت باجه نشسته اند،  سرشان به كار خودشان گرم است ، علي رغم  اینكه احتمالاً مي بينندش ، زن ، مردمك چشم هايش  می چرخد، از حركت مردمك مي شود فهميد كه  زنده است .

   به ناگاه تلفن ها زنگ مي خورد . تصوير روي مانيتور،  تصوير بزرگ شده ی زن را نشان می دهد . حالا زن ايستاده توي صفحه ي مانتيور . تصوير بزرگ شده اش را همه مي بينند . مردي از تو نگهباني به طرفش می اید .

- خانم!  شما ... برا ي چي اينجا واستاديد ؟

زن صورتش ر ا برمي گرداند ،  فيش را نشان مي دهد و پول .

- ميخوام قبضمو پرداخت كنم.

-  تشريف ببريد بانك.

-  بانك نگرفت،  گفت برو عابر بانك  يا انترنت .

- خوب بريد .

-  عابر بانك ندارم اقا  ،  اينترنت هم ندارم .

 - خوب  ...بده كسي اونو پرداخت كنه .

- همه كار  دارن . هيچکي رو ندارم . 

-  اون  مشكل خودتونه.

زن  گفت : آقا !  من نمي توتنم مشكلمو حل كنم .

مرد گفت : تشريف ببريد خانم! اين جا، جای  ايستادن نيست .

اشاره كرد به مانتيور و گفت : شما سه ساعته همين طور واستاديد مات .  جلوي رفت و امد وگرفتيد.  بريد بيرون . بفرماييد .

زن گفت :  مي شه پولو بدم به شما ،  شما از طريق عابر بانك خودتون...

-  نه خانم . من عابر بانكم همراهم نيست ،  به غير از اينكه ... عابر بانك من مال خودمه، نمي تونم ازش استفاده ي ديگه اي بكنم . از  كجا معلوم ... بفرماييد خانم .

زن   با قدم هاي كوتاه  و كوچك از  محوطه بيرون رفت . جلو درب ايستاد . رفت و امد اتومبيل ها را نگاه مي كرد و جوان ها را كه با سرعت راه ميرفتند .به ارامي قدم كوتاه  ديگري برداشت .

  با رد  شدن هر  فردي   ، زن اندكي در ايستادنش  تغيير ايجاد مي شد .  به چپ و يا راست  كشيده ميشد .  قدم كوچك ديگر برداشت .. به ارامي پایش را بلند كرد . به نظر مي ترسيد از روي  جوب بپرد  .

با صداي ارامي گفت : خانم ! خانم !

دختر جوانی ايستاد .

 زن گفت : دخترم  !مي شه كمكم كني از جوب بپرم ؟

 دختر دست زن را گرفت  . زن پايش را به ان طرف جوب گذاشت .

دخترحالا دور شده بود. زن به عرض خيابان نگاه كرد و انبوه اتومبيل ها ... با خودش فکر کرد چه طور از  خیابان بگذرم  ... این همه سرعت . 

نيمي از نيمه شب گذشته است .   باران مي بارد . قبض خيس  بارا ن خورده اي كنار جوب افتاد ه است و از  زن هيچ خبري نيست . 25/7/


 

 

 

مادر زاييده نشده ،كسي بخواد به ام گير بده

 

اسير كه نيسيتم كارمند دولتيم . دويدم رفتم نون سنگگ ديدم شلوغه رفتم بربري . نون  گرفتم پنير گرفتم كه محمدم اومد كم نباشه .   قانون داره ...  من دريده م .  پاره مي كنم . از مادر زاييده نشده  كسي بخواد به ام گير بده . من خودم ارسل نوپنم. همه رو دور مي زنم . تو مي خواي به من گير بدي . من دريد ه ام .  پاره مي كنم . كينه شتري  تو رگامه  اسيد بدن من بالاست . نمي فهمه . عدل چسبيده به من  گير داده .    من اگه عصبي بشم مي زنم  مي كشم . خانواده هم مي  دونه. به ام احترام مي ذارن . يه شهرو مي تونم خرابات كنم . ارسل  نوپن .  .  يه چك مي زنم كه  بره براي كل شهرشون تعريف كنه . مي گم جمعش كن . ماسكتو بردار .   من خودمم. من اونارو بزرگ كردم اونا هم من وبزرگ کردن .   همون بچه بودم دستم به كمر  ... مامانم مي گه حقتو مي گرفتي . چي يه  ؟ خالي نشم برم پاي زن وبچه مو بگيرم .   دو تلفن تو يه تلفن من . تا چشمت كور يه ده دقيقه دارم  صبحونه ي ميخورم . تلسگوپ بزن مارو  بهتر نگاه كن . تا چشمت كور شه .  من ؟ من صبحونه نخورم .با ناز يه گوچه هم خورد كردم با پنير .  به من مي گه چرا صبحونه مي خوري . من اسيد معده ام بالاست  . نخورم مي زنم  شهرو خراب مي كنم . البته اينم بگم ها  اسيد معده چيز بدي نيست . اين باعث شده  كه  من لاغر بمونم مثل رامين نشم . ولي بايد اين يه لقمه رو بخورم .... من وقتي عصباني بشم ...  بابام ازم حساب مي بره . داشتم ناهار ميخوردم داداشم پرید به ام .  گفتم ناهارتو بخور سالادتو  بخور ماستتو بخور بعد من باهات كار دارم . مامانم همين طور پنجه مي كشيد روي صورتش . ... الان البته فرق می کنه ... به خاطر  زن وبچه ام ...ولی خدا به سر شاهده که اگه به خاطر اونا نبود یه شهرو خرابات می کردم.

 

 


 

 

 

اب هندوانه

 

حسين گفت : من همون اولش فهمیدم که میخواد هندونه رو بندازه به همون.

شیدا گفت : خوب نمی خریدید .

 مهرداد گفت : منم میخواستم بگم ...

 حسين گفت : دیدید که منم این قدر این دست اون دست کردم .

  مریم  گفت :  اصلا این دوره گردا  بیشترشون کلاه بردارن . هم ترازوهاشون  عیب داره هم اینکه ... منم هر بار از دوره گردا خرید کردم پشیمون شدم .

 بچه ها هندوانه را نگاه می کردند .

شهرزاد گفت : کدو بهتر از این هندونه است .

نینا گفت : بابا . این چی بود خریدید .

 شیدا گفت : الان درستش می کنم .

هندوانه ها ریخت توی قابلمه و شروع کرد به کوبیندنش . بعد آنها را توی آبکش  ریخت و آبش را گرفت . توش شکر ویخ رفت .  شیش تا لیوان اب هندوانه .

-  حالا بخورید حالشو ببرید .  حالا حال اون فروشنده هه را  هم گرفتیم که فکر کرده هندوانه را  به شما انداخته و پشت سرش  آروغ  زده .

مریم گفت : اصلا سرشم کلاه گذاشتیم . هزار تومن دادیم ، شیش تا  لیوان آب هندونه گرفتیم . در حقیقت شش هزار تومان  آب هندونه است که اگه خوب فکر کنیم ، 5000 تومن سرشو کلاه گذاشتیم .

دست جمعی اب هندوانه  را خوردند و خندیدند  .همه ی انها ان روز خوشحال بودند که فروشنده ی دوره گرد نتوانسته سرشان را کلاه بگذارد .


 

 

 

 

 

کج و کوله ها

 

به زودی قرار است کج و کوله ها را جمع کنند ، ما قرار است به زودی جمع شویم  ؛ همراه جنس های انبار به فروش برسیم . ما را به مزائده خواهند گذاشت

 

امروز روز مزائده است . گروه خریداران طوری ما را  نگاه می کنند که انگار ما زیاد نمی ارزیم . ما حالا خودمان هم شک داریم باارزش باشیم  . دندان هایمان بیشتر خراب شده و زانوهایمان درد می کند . موهایمان هم کم پشت شده است . در هر حال ما به زودی به فروش  می رسیم .. دخترها برای اینکه بیشتر بیارزند  با ارایش زیاد به سرکار امده اند . رایش زیاد باعث شده همه بوی دارو بدهند . مردها با لبخند نگاه شان می کنند و انها با سگرمه های توهم می گویند : چی یه ؟ چرا این جوری نگاه میکنید ؟

 خودشان می دانند چه خبر است . ما وقتی انها  را می بینیم  ترجیح می دهیم در این مسابقه شرکت نکنیم و جزو جنس های مستهلک ساقط شویم . ما به ز ودی ساقط می شویم و از این جهت بسیار خرسند هستیم .

 


 

ما به قصد خوردن کله ها رفته بودیم

 

 ما در بازار بودیم من و زویا . بازار شلوغ بود ، پر از جمعیت . جمعیت  نه در حال رفتن بودند و نه در حال خرید کردن . مثل یک نقاشی  در جابه جای تصویری ایستاده بودند . از بلندی کوتاهی امدیم پایین .  من پاهایم بلند تر بود و راحت تر امدم پایین .  از کناب کله پزی گذشتیم . رویا گفت بریم کله پزی یک دست کله بخوریم . سرک کشیدم از زیرزمین  کله پزی را نگاه کردم . اسکلت های  خالی کله را روی یک میله بلندی  روی هم چیده بودند . قیافه اشپزها بیشتر شبیه قصاب ها بود . من به               رویا گفتم فقط استخوان  است . گوشت هایش را خورده اند .  مردی که روی پله ها ایستاده بود ما را کشاند تو که حسابدار نداریم . گفتیم پدرت خوب مادر ت خوب،  ما برای کارکردن نیامده ایم . امروز روز تعطیل است امده ایم استراحت .

ماکه به قصد خوردن  کله ها ر فته بودیم حالا سال هاست کله می شماریم و سند می زنیم . ما مسئول حسابداری کله ها شده ایم


 

 

احساس امنیت

 

زن گفت :  اگه  بره  جبهه  ، کشته  می شه .

مرد گفت : می فرستمش  دنبال  گوسفندها . هرچی باشه  اونجا امنیت داره . کمی خسته می شه اما می ارزه.

پسر جوان راهی کوهستان  شد . از صبح   گوسفندها را  می برد چرا  .   در یکی از شب ها ی پرباران  روی  بلندی ایستاده بود    ، نفس عمیق  کشید ،  شاید به این  می اندیشید که چه خوب توانسته  از سربازی  بگریزد  ، شاید  هم  به کابوس  های  شب قبل فکر می کرد .  باران  یک ریز  می بارید  و رعد می زد . پسر چوان   چند لحظه وحشت زده برق  اسمان را نگاه  کرد .  دقیقه ای بعد صدای فریادش  تو دل کوه ها پیچید .

 

جنازه اش  روی بلندی افتاده بود و  باران  هر دو  دستی  رویش   می بارید .

 1/3/91

 

 


 

 

 

مزاحم

 

 

کج باران می زد به شیشه   .  بوی خاک   باران خورده    پر شده بود .  رفت به طرف پنجره   .  خیابان را نگاه کرد، مردم  گاه به ارامی   و گاه به سرعت  از کنار هم رد می  شدند .  چترهای رنگی شان حس خوبی  درش زند ه  می کرد و لباس های شاد شان  .   خیابان های شان  را دوست داشت با وجود غربت بیش از حدش .    چایی دم کرد ، تکه ای چوب دارچین هم ریخت توش .  کنار پنجره نشست .  بی اخیتار دستش رفت به طرف گوشی . شماره ای گرفت .  صدایی لرزان از ان طرف خط گفت : الو ... الو ...

 سلام مادربزرگ .... خوبی ؟-

 الو .. الو ...-

 شما ؟-

-  منم فریبا ...

الو ... الو ...-

منم مادربزرگ ... منو نمی شناسی .. فریبا ...-

الو .. الو ...

-                                                                             منم مادربزرگ .. كمرت چه طوره ؟‌بهتره ؟

 حالا صدای زیرش را می شنید که می گفت : هیچ کس حرف  نمی زنه ... شاید  مزاحم  باشه .....

 

 

 

 

 


 

 

 

مرد حساب همه چی را  کرده بود

 

 

 

 عادت داشت  از زخم هایش عکس می گرفت ،  به خصوص  از پنجول هایی که همسرش  می کشید .

 تو گوشی موبایلش پر بود از   همین عکس ها .

به همسرش گفت  : بیا ببین ... ببین چی جوری پنجول  کشیدی .

زن گت :  خودت چی ؟

مرد به قهقهه خندید .

-         مدرک چی داری ؟

زن پوزخند زد .  در واقع مدرکی نداشت . 

مرد گفت : من می دونم  چی چوری بزنم و کجا را بزنم . یادت باشه که  تو با یه حسابدار عروسی کردی . یه حسابدار حساب همه چی رو می کنه .

زن پوزخندی زد و گفت :   اقای حسابدار! من  تقاضای طلاق  کردم .

مرد پوزخندی زد  و گفت : من حساب همه چی رو کرده بودم .

همان روز  با هم رفتند دادگاه . مرد با خودش گفت : سه سال زند گی مشترک ....هفته ای سه بار .... حساب که بکنی ضرر نکردم !

31/2/91


 

دسته ی جاروبرقی

 

 

 زن برای دفاع از خودش  به دسته ی جاروبرقی متوسل  می شد . می زد به بین دو پای مرد  ؛ جایی که مرد را حسابی هراسان می کرد . زن  به  دوستانش هم توصیه می کرد از این روش استفاده کنند می گفت  هم  راحت است هم مرد را می ترساند .  وقتی  این حرف ها را می زد همکارهایش  می گفتند شوهرت که ادم خوبی یه .

از کجا می دونید ؟-

 عکسش که  این همه ارومه . -

- عکسش ارومه . من یه شب رفتم مسافرت ،  زن اورد خونه . با  هیچ کدوم  از دوست دختراش به هم نزده . 

 دخترها چشم شان درامد که  :  ای داد ! این دیگه چه حروم زاده ایی یه .

وقتی از هم جدا شدند . زن گاهی  به اش زنگ می  زد و می گفت : یادته  چه بامزه کتکت می زدم ؟

مرد می گفت :  اره ... یادمه .... تو یادته   چه حالی ازت  می گرفتم ؟

زن  می گفت : خدایی راحت شدم .

 گوشی را می گذاشت . با خودش فکر می کرد کاش کمی دیگه  می موندم تا بیشتر کتکش می زدم!

زن بعدها رفت به اروپا و ازدواج کرد . بعضی شب ها خواب می دید که  دارد مرد را با جاروبرقی  می زند . وقتی از خواب بیدار می شد خیلی ذوق زده بود . شوهر  اروپایی  اش را  نگاه   می کرد که تو خواب چه قدر قیافه اش احمقانه بود !

 

 

 

 

31/2/91

 


 

 

شما بفرمایید ! ما بررسی می کنیم !

 

  این نامه رو ببرین  اتاق  شماره یک  امضاء کنن .-

کی گفته  بیاید اینجا،  باید برید  اتاق  شماره دو ،  اونجا  کارتونو   پیگیری کنید -

 نامه رو ببرید اتاق تایپ  .-

چرا اومدین اینجا، گفتم که باید برید دبیرخونه طبقه 11 اتاق 16 درضمن آسانسورهم خرابه--

 متاسفم این نامه هنوز چندتا امضای دیگه کم داره... نمیشه الان کاری کرد- کار استعلام هنوز ناتمومه-

- این مربوط به من نمی شه، باید   اتاق  شماره  پنج   دستورشو صادر کنن  ،  برید  اونجا . 

 این درخواست هنوزدرحال بررسیه ،کارش طول میکشه- متوجه هستین که-

- اتوماسیون مشکل داره...معلوم نیست کی راه بیفته،اینقدر هم سوال نپرسین .

آقای مدیر تشریف ندارن،رفتن سمینار،بهتره هفته دیگه بیایید-

 ما نمی تونیم مدرکتونو به تون بدیم . شما تعهد خدمت دارید  تشریف ببرید اتاق شماره نه-

 ما نمی  تونیم سرچ کینم که شما کجا کار کردید . برید  بیمه .-

. -اول باید شماره بگیرین

 نه خیر خانم ... بفرمایید اطلاعات شما را راهنمایی کنن-

 نه خیر اشتباه راهنمایی تون کردن . -

 بفرمایید باجه یک . -

همینه که هست ... می تونید ... -

- اتاق شماره یک .

- رفتن ناهار.

 رفتن نماز ...-

 نه خانم بفرمایید -

 - مسئول اصلی اش نیست .

- بدید رییس تقاضاتونو امضا کنه .

  ممکن بیمه  تون رد نشده باشه -

 - بفرمایید یکشنبه ...

- همین الان براشون جلسه پیش اومد ...

 نه خیر .... بله ... مُرده که مُرده   . ما نمی تونیم مدرکشونو بدیم  ...-

 - می بایست مدرکشو بخره .... 

 جدی ؟ اون وقت راحت می رفت اون ور مرز ،  میبایست پول بده  ؛ مدرکشو بخره  

خدا رحمتش کنه ....  ما نمی تونستیم کاری براش بکنیم  !

.

.

.

 

   مگه نمی بینید چقدر سرم شلوغه  .  پرونده تونو بذارید رو میز به وقتش بررسی می کنم-


 

 

شروع و تمام

 

اول  فروردین   رفتیم سرقبر  بایزید بسطامی   . اخر   فروردین  دو تا رمان   برای ویراستاری  ساختاری  تحویل گرفتم.

 

  اردیبهشت  ماه  ، دوباره بی خوابی ها و  ضعف عضلاتم شروع شد  . تو همین ماه ،   تولد   افشین را سه  تایی جشن  گفتیم ،  ازش عکس هم گرفتیم  که بعدا نگوید  فقط برای خودتان تولد می گیرید .  تو همین ماه مامان تو حمام زمین خورد .  بردیمش بیمارستان ، مغزش را اسکن کردند  . خدا را شکر اسیب جدی ندید اما خیلی ترسید و دچار سرگیجه های وحشتناکی شد .

 

خرداد ماه ،  افشین به خاطر خسته گی  و  کار زیاد  اشتهایش را از دست داد  و  چهار کیلو لاغر شد   

  

تیر  ماه    قرار شد  به خاطر استهلاک بیش از حد    اپارتمان  ؛ هشت واحد  اپارتمان را  یکجا بگذاریم  برای فروش . اعضای اپارتمان به نتیجه ای نرسیدند . سید می گفت که با گران شدن بنزین  ؛  حداقل سی درصد زمین افزایش می یابد و ما  نمی توانیم هم زمان اپارتمان بخریم . تو همین ماه  یک دوره   دچار ا فسرده گی شدم 

 

 تو مرداد ماه ،   رفتیم  کوشادسی   و سه کیلو اضافه وزن پیدا کردم .  اخر ماه متوجه شدم توسینه ام کیست سرطانی دارم  .

 

شهریورماه ،  سرماجرای  کار درست کردن برای بچه های فریده  ،  با   فریده    وبچه هاش ارتباطم را  قطع  کردم  .   بچه هاش می گفتند که چرا کارِکارگری برایشان  پیدا کرده ام .   درصورتی که من برای همین کار   خیلی  این در  ان در زده بودم .

 

 مهرماه ، دوستی  ام  را با  ملودی   تمام کردم،  بعد  از پنج سال دوستی   ، به نظرم دوستی مان یک طرفه بود .   در همین  ماه ، شادی   فرم استخدامی در انتشاراتی  پر کرد و نمونه کار برد .  نمونه کارش مورد تایید قرار نگرفت و  کلی گریه کرد .

 

  تیر ماه   لایه برداری کردم  صورتم را ؛ جای جوش هایی که بیست سال در صورتم جا خوش کرده بود .   دو کتاب حجیم برای  ویراستاری گرفتم و  برای کار  اصلی ام امتحان گزینش دادم .    

 

اذرماه  اقای دانایی بعد از دو ما ه بستری شدن در سن 62 ساله گی  فوت کرد   .

 

 دی   ماه  ترجمه یک  مجموعه داستان را تمام کردم .اما برای چاپش اقدام نکردم . تو همین ماه سولماز  به خاطر سرطان کبد  فوت کرد  اما من تولدم را تو همان شرایط جشن گرفتم .  

بهمن ماه  رفتیم  مسافرت   و ماشین خریدیم  .  همان روزی که ماشین خریدیم    شادی با بهترین دوستش رابطه اش تمام شد .  و من یک کار ترجمه جدید شروع کردم . باشگاه ثبت نام کردم و نرفتم 

 

 اسفند  سایتم تعطیل شد    و  موبایلم را انداختم  دور با سیم کارتش که هیچ وقت آنتن   نمی داد ..  شیش تا دستکاه موبایل نیمه مستهلک هم داشتیم  همه  را انداختم تو سطل .  باشگاه هم ثبت نام کردم و نرفتم .

  15 اسفند    تولد  شادی را  جشن گرفتیم  و جشن اخر سال  و خانه تکانی  حسابی کردیم   ، همان ماه  در قبال کاری که برای یکی ازدوستانمان انجام داده بودم ؛ حسابی  پشت پا خورم .

 

 فروردین که شروع شد گفتم دیگر کار نمی کنم . ضعف شدید  عضلاتم درمان نشده  بود و تقریبا هیچ شبی نتوانسته بودم بدون مسکن بخوابم، شروع سال ارش گفت برویم سر قبر بایزید بسطامی ,   خندیدم،  گفتم نه ... کافی ست .... گفت چرا خندیدی ؟    گفتم وقتی خسته ام  می خندم و هیچ منظوری نداشتم .   سال جدید  ؛  پنجم فروردین رفتم سرکار  ،  هنوز بیشتر ادارات تعطیل  بود .  شهر تعطیل  بود ؛ من  پشت میزم نشسته بودم   شادی زنگ زد که خیلی زود امده ام سرکار ؛ گفت  سهم ما چه میشود  ؟ حرفی نزدم . 

  مامان زنگ زد که کار خوبی کرده ام . گفت که بی پولی وحشتناک است . خسته می شی ولی کاردرستی کردی . نشسته بودم پشت میز .  چشمم  به محوطه بود . راهرویی ابی که جلوی درش سمت راست نوشته بود دستشوی مردانه وسمت جپ دست شویی  زنانه  .   از صبح چندبار رفتم دستشویی . عجیب بود که یبوست گرفته بودم

 

14 اردیبهشت 91.

 

 


 

   

 

1

 بارهای سنگین

 

2

چه قدر  صورتت اشناست !

 

3

ترکش

 

4

عشق پاییزی

 

5

 چاقو

 

6

دریا

 

7

لزج شده بودیم ما

 

8

 شمعی روشن به خاطر او

 

9

خنده های شیطانی

 

10

 حالا کسی نیست مرد پاپیچش شود

 

11

 من پیر نیستم

 

12

 خلاقیت

 

13

 حق اولاد

 

14

 به زودی جنگ تما م می شود

 

15

 مس وجودمو طلا میکنم

 

16

 در خمیر دندان

 

17

کله پاچه

 

18

 فلش کوچک

 

19

سبیل

 

20

آس  دل

 

21

 دستگاه روی گردنش سنگینی می کرد

 

22

باران های نابهنگام

 

23

 چه کسی برای من کولر روشن کرد

 

24

 بابا تو می تونی سگ من بشی ؟

 

25

ثانیه ای عجله دارد

 

26

دسته گل کوچک

 

27

گاو

 

28

 ستاره ها ترسناکند

 

29

 قطعه ای که قادر به اواز خواندن نیست

 

30

 نقطه نورانی

 

31

دزد

 

32

 باز چه حقه ای سوار کردم ؟

 

33

 نه شناسنامه ام هست نه کارت ملی

 

34

پرنده های مهاجر

 

35

 کاش انساس هیچ وقت کامل نمی شد

 

36

 تخمه افتابگردان

 

37

 امضا اخر

 

38

 دست های سنگین

 

39

چارچوبی برای خانه ی مهری

 

40

 پزشک خوش دست

 

41

 یک دفترچه یادداشت سیمی

 

42

زن در روسری چهارخانه ی قرمز بسیار زیباست

 

43

قهرمان

 

44

ابر داف

 

45

زخم

 

46

 مرد خانه باید جواب بدهد

 

47

چایی دارچین

 

48

کچ وکوله ها

 

49

 ما به قصد خوردن کله ها رفته بودیم

 

50

دسته ی جاروبرقی

 

51

مرد حساب همه چی را  کرده بود

 

52

احساس امنیت

 

53

شما بفرمایید ! ما بررسی می کنیم !

 

54

شروع و تمام

 

   

 

 


 

 


 

 

 

در شب انقلاب ،  مردها و زن های دیگری هم بودند ، مابین تیر و اتش و گلوله ،  طلا و کیف پول کش می رفتند. .

 

 

 

 

 

 اتاق 206

روح تو همين اتاق مانده بود و حاضر نبود برود . هفته ي پيش كه خودكشي كرد اوردنش اينجا همان شبش هم تمام كرد .   وقتي بچه ها گفتند تخت تكان ميخورد دكتر گفت شما ها خرافاتي شده ايد ؛ رفت تو اتاق 206و گفت من شب همينجا مي خوابم . دقايقي نگذشته بود كه متوجه شد تخت سنگين شده است . وحشت زده  گريخت . فرداي ان روز پزشك تازه واردي   تو همان اتاق خوابيد او جريان اتاق 206 را نمي دانست .  نيمه شب  متوجه جرخش قفل شد .

 

 اين اتاق در تسخير اوست و هيچ كس نمي تواند اتاق را  تخليه كند .

 

 

 

 

 

 

 مرخصي

 

مرخصي وقتي نمي دادند ، مي گفتيم  مريض هستيم. استعلاجي مي آورديم ؛ بعد استعلاجي را كه قبول نكردند گفتيم جراحي داريم ؛ جراحي را كه قبول نكردند ؛‌ گفتيم  سرطان داريم ؛ حالمان خيلي خراب است ؛ مي داديم پزشك معتبر هم تاييد مي كرد ؛  اين جوري  چند روزي مي توانستيم برويم مسافرت . حالا  در پرونده همه مان ثبت شده است بيمار سرطاني . اين روزها گوش به گوش مي رسد كه به خاطر بيماري غيرعلاج همه مان مرخص خواهيم شد !

 

 

 

 

 

 

 

 

عینک سه  بعدی

 

-         - خوش اومدید . مغازه خودتونه . چه عینکی می خواستید ؟ طبی ،  فتوكراميك هم باشه ؟  مدل شو انتخاب کنید ... نه خیر ... مطمئن باشید  ...  قیمت ما تعاونی یه... خیالتون جمع باشه .... ما با سیستم کامپیوتری کار می کنیم ....  اطلاعات ما به روزه ....  همیشه به شبکه وصلیم ... آن لاین ... بله ... خواهش می کنم ... از این جهت خیالتون جمع  باشه .

 این جملات ،  جملاتی است که برای هر مشتری  تکرار  می کنم  ، اما  اين روزها دوست دارم حرفه ام را تغيير بدهم ، ترس از اينكه   با همه ي تجربياتم ،  اشتباه كنم  ، خوره ي ذهنم شده است .

 

 زن  و مرد جوانی  آمده اند  مغازه ام .  هفته ی پیش  زن نسخه اش را آورده بود . عینکش آماده  است.  حالا  نشسته روبه رویم ، روی صندلی . خيلي جوان است،  رنگ صورتش مهتابي ست با چشم هاي عسلي .  عینک را  می گذارد به چشمش .  جلوی آینه  مي ایستد ، چند لحظه چشم هایش را می بندد و می گوید : سرم گیج می ره .

  می گویم :  همه ی  عینک  ها  چند روز اول همین مشکلو دارن .

بر مي گردد رو به شوهرش  :

 - احمد !  به ام می یاد ؟

مرد رو به من  مي گويد:    خانم ! نظرشما چی یه ؟

-         عالی یه ! چون صورت خانم  کشیده ست ،  عینک حلقه بیضوی  به شون  میاد.

 زن مي گويد :  یه بار  دکتر شماره  چشمم رو زیاد داده  بود . مغزم مدام می لرزید ، این قدر که  تشنج  گرفتم .

-          خوشبختانه داروی  تشنج هم هست ، همین کلینیک بغلی ،  دکتر مغز و اعصاب.

-         بله ،  همین کارو کردیم ، یه مغازه ی دیگه ،  ببخشید منظورم یه کلینیک دیگه بود که ...

-         الان خانمم کنترل شدن . . .  تشنج شون کنترل شده ، ولی شنیدیم قرص ها عوارض  داره .

-         نگران نباشید .  حتماً  قرص هایی هست  که عوارض شو ...

  مرد به  عکس زمردی اشاره  می کند  که روی دیوار  است  .  می گوید :  ببخشید ! ً این زمرد چه ربطی به عینک فروشی  داره ؟

- این  عکس اولین عینکه در جهان  ،  نرون  برای تماشای جنگ گلادیاتورها   ،  از زمرد استفاده می کرده  .

 عکس قدیمی ترین لنز  را نشانش  می دهم که در خرابه های  نینوا کشف شده .  وقتی می بینم  علاقه مند است ، ازش می خواهم به سالن ماکت  بیاید . سالن بزرگی که  ماکت تمام عینک های جهان را در آن جمع آوري كرده بودم ؛ نمايشگاه كوچكي كه مشتري ها را جذب مي كرد ، تعداد زيادي از مشتري ها به خاطر  همين نمايشگاه ، مشتري  شده بودند . سال ها روی این  نمايشگاه وقت گذاشته  بودم ، تقریبا می شود  گفت از زمانی که پدربزرگم وارد این حرفه شد ،  این  حرفه به نوعی در رگ و  ریشه ی خانواده ی ما بود  .  هرکسی   را  می دیدم ،   اول  به چشم ها  و بعد به عینکش خیره می شدم ، حتا اگر عینک هم نداشت می توانستم آن را روی صورتش مجسم کنم .

 

مرد  خیره می شود به عینک سه بعدی ، عینکی که با  آن می توانستی پشت سرت را هم ببینی . عینک هایی را نشانش میدهم  که  چینی ها جهت مقابله با نیروهای شیطانی استفاده می کردند . مرد می خواهد از ماکت ها  و عینک ها عکس بگیرد ،  مانعش  می شوم  .

 

با احترام کارت دور طلایی ام را تقدیم شان  مي كنم . به خاطر حُسن انتخاب ، به شان تبریک  مي گويم  . آنها تشکر مي كنند و می روند .

 

 در کوچه و خیابان  خيره مي شوم به عینک ها ،  بعضی شیشه ها خیلی ظریف اند،  بعضی  فریم ها سیاه هستند با شیشه دودی . تک تک آنها حس  جداگانه ای زنده  می کنند در من ، شب در دفتر خاطراتم  می نویسم شان . وقتی می خواهم بنویسم  شان ، اتاق پر از چشم می شود، اوائل می ترسیدم ، بعد فکر کردم ترس ندارد، همان هایی هستند که من عینک شان را می دهم ، همان چشم ها هستند ،  چشم های آشنا ، اما وقتي همين چشم ها ، سروكله شان تو خواب هايم  پيدا مي شود ؛ سردرد عصبي مي گيرم ، چشم هاي قرمز ،‌مردمك هاي عفوني ... دلم مي خواست توان آن را داشتم بخشي از خواب هايم را حذف كنم .

 

  فردای آن روز  مَرد جوان برگشت ، گفت  که همسرش  بخش مراقبت های ویژه   بستری شده است،  به خاطر تشنج  . آمده بود  برای شکایت .

 گفت : خانم محترم !  من شكايت مي كنم . ..یا  دکتر شماره ی چشمش  را  زیاد  داده و یا  شما شیشه ی عینک را اشتباه داده ايد   .

 از توي كشو كارم ، دست خط دكتر را بيرون  آوردم.

-         بفرماييد آقا !  دكتر  شماره ي هر دو چشم را نوشته شيش ...شما اين عينك را پيش هر كي  ببريد ، تاييد مي كنه ...

 حتی نتیجه معاینات  چشم پزشکی خودم را نشان دادم. هر دو چشمم را دستگاه   نوشته بود  ده  دهم ،  اما دکتر شماره ی چشمم را داده بود یک ،  البته دکتر که چه عرض   کنم  ، یکی از بهترین کلینیک های چشم پزشکی که فقط مُهر دکتر را استفاده می کردند.  بیمارها مثل طعمه هایی بودند برای دانشجویان . آخر سر  ویزیت دکتر  متخصص را  گرفتند .   همان وقت با اشاره به مُهر دکتر ،   پرسیدم  دکتر متخصص کجا هستند ؟  گفتند مُهرشان که هست. اینها را شاید برای قانع کردن خودم برای آن مرد تعریف کردم .

 مرد  فریاد زد که  :  خانم محترم ! مشکلات شما به من ربط نداره .  همين  الان زنگ مي زنم كلانتري .

 اشاره كرد به نمايشگاه عينك و گفت :  اين بساطو جمع  كن خانم ! تو داري كاسبي مي كني . تو سيمان فروشي نه عينك ساز ....

زنگ زد به کلانتری ،  وقتی  ماموران کلانتری آمدند ، تعجب نکردم ، شاید به خاطر اینکه شب قبل ، دچار کابوس شده بودم .  راهرو  طویلی  را خواب می دیدم که  تمامی  نداشت .  راهرو کم عرض بود.   تو خواب وحشت زده و پابرهنه می دویدم . دنبال در خروجی می گشتم . به گمانم  ترس از همین خواب بود که   باعث  شد  آن  روز  با عصبیت  جواب شا ن را  دادم  .

 گفتم  :‌آقاي محترم ! شما  داريد تهمت مي زنيد ! من اعاده ي حيثيت مي كنم .

زنگ زدم به  مطب چشم پزشكي .  جريان را به د كتر گفتم ، گفت : خانم ! اشتباه كجاست ؟ اين خانم پرونده پزشكي داره . از اولش مورد مغزش داشته .

رو به ماموران كلانتري  گفتم : بفرماييد ! دكترش پشت خطه . اين آقا داره تهمت مي زنه .

آنقدر  محکم حرف زدم  که  رفتند .  البته می دانستم حریف دکتر هم  نمی شوند ، دکتر  نامه ای نوشت در خصوص تهمت و افترا ،  مرا هم تبرعه کرد  ،  نوشت  بیمار خودش مورد مغزی داشته .  تمام محل زیرش  را امضا کردند، خود من هم امضا کردم.  کسی که امضا جمع می کرد  وقتي امضايم را ديد گفت  این شکلک است امضا نیست . گفتم امضا ي من شکلک است . گفت باید اسمت را هم بنویسی گفتم امضا ء من  اسم  ندارد . بالاخره بیمار ، البته شوهر بیمار محکوم شد،  چون بیمار ، فرداي آن روز  فوت کرد ،   همان شب بود كه خواب مي ديدم عينك تيره اي  داشتم ، همه جا را مي ديدم اما با عصاي چوبي ،  تك و تك از مسير افراد نابينا مي گذشتم .  اين خواب  خيلي اذيتم كرد ،‌با خودم فكر كردم شايد واقعا من و يا دكتر اشتباه كرده ايم .

 در دفترچه خاطراتم در باره ی این زن و شوهر نوشته ام و اینکه  همه ی ماجراهای فراموش شده در خواب ها پیدایشان می شود ،  خواب ها ی دم صبح ، وقت اذان . درگرگ و میش هوا ، مُرده ها سرک می کشند . آن زن ،  بارها  وقت سحر به خوابم  آمده است  . پشت به من می رود به طرف در بزرگ زنگ زده اي  . در بسته می  شود . من این پا ، آن پا می کنم که یک بار دیگر ببینمش ،  اما زن رفته است  .

 

این روزها وسوسه  می شوم هر چه درباره عینک جمع آوری کرده ام ،‌ نابود  کنم . آن زن و مرد جوان ،‌ خوره ذهنم  شده اند ،   انگار صندلی گذاشته اند ،  جلوی چشمم نشسته اند و منتظرند که عینک شان را تحویل بدهم .  شوهر آن زن ، يكي دوبار دكتر هم آمد به عينك سازي . سرش را جلو آورد و گفت : ‌زن من هيچ مريضي نداشت . اون دنيا دامن تو مي گيرم !

   

مشتری های زیادی نشسته اند روی صندلی رو به روی من .  به نظرم  وقت آن رسیده بسیاری از مجله ها و کتاب های  ساخت عینک  را نابودم کنم ،  بهترین راه این است که بریزیم شان توی سطل بزرگ سر کوچه . سطل ها گنجایش شان زیاد است ، خیلی زیاد . می توانم در شب های متوالی این  کار  را بکنم . هر شب  دو تا کیسه می گذارم  تو سطل و یا یک شب ، وانت کرایه می کنم و همه را می ریزم توی خاكروبه ها ، بهترین  راه این است یک شب چهار شنبه سوری آنها  را  بسوزانم ... اصلا مهم نیست چه شبی ...  به زودی آنها را  از بین خواهم برد ، به نظرم  اين سال ها خودم را فقط سرگرم كرده ام ... ويتريني از كتاب و عينك ... هرچند  اگر همه ي كتاب ها  و عينك ها  را نابود كنم  ؛ باز   مُرده ها دست از سرم  برنخواهند داشت، ُمرده هایی که نقاط کانونی عینک شان را اشتباه  برآورد کرده ام و هیچ ربطی به پزشک معالج شان  نداشته است  .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 اتاق 206

روح تو همين اتاق مانده بود و حاضر نبود برود . هفته ي پيش كه خودكشي كرد اوردنش اينجا همان شبش هم تمام كرد .   وقتي بچه ها گفتند تخت تكان ميخورد دكتر گفت شما ها خرافاتي شده ايد ؛ رفت تو اتاق 206و گفت من شب همينجا مي خوابم . دقايقي نگذشته بود كه متوجه شد تخت سنگين شده است . وحشت زده  گريخت . فرداي ان روز پزشك تازه واردي   تو همان اتاق خوابيد او جريان اتاق 206 را نمي دانست .  نيمه شب  متوجه جرخش قفل شد .

 

 اين اتاق در تسخير اوست و هيچ كس نمي تواند اتاق را  تخليه كند .

 

 

 

 

 

 

 مرخصي

 

مرخصي وقتي نمي دادند ، مي گفتيم  مريض هستيم. استعلاجي مي آورديم ؛ بعد استعلاجي را كه قبول نكردند گفتيم جراحي داريم ؛ جراحي را كه قبول نكردند ؛‌ گفتيم  سرطان داريم ؛ حالمان خيلي خراب است ؛ مي داديم پزشك معتبر هم تاييد مي كرد ؛  اين جوري  چند روزي مي توانستيم برويم مسافرت . حالا  در پرونده همه مان ثبت شده است بيمار سرطاني . اين روزها گوش به گوش مي رسد كه به خاطر بيماري غيرعلاج همه مان مرخص خواهيم شد !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو زن كاملي هستي !

 

مادر گفت : همين جلوي در... گفتم  گربه مي گيردش ، اوردمش تو .

   بهاره  كوله  اش  را  گذاشت روي صندلي و گفت : بايد براش جفت بگيري مامان ،‌  وگرنه مي ميره .

 مادر گفت :  كاش  منم يه پرنده بودم .

بابك گفت : چي شده مامان ؟  كم اوردي . بيا بغل خودم .

نشست روي صندلي راحتي .  مادر را   بغل كرد  .

غر مي زني مادرم !-

مادر گفت : ‌بسه ديگه . ولم كن  .

   و ريز خنديد  .

پدر رفت توي بالكن ، قفس بزرگي اورد  . مرغ عشق را گذاشت توي قفس .

بهاره گفت :  ‌ اين يه روزم دوام نمي ياره . باید براش  جفت بخری  بابا.

پدر گفت : خيلي تو فكر مرغ  عشقي بهاره ...

بهاره گفت : من مي دونم مي ميره .

پدر گفت :  اين نره يا ماده است  ؟

بهاره گفت : نره . ماده ها لطيف ترن.

پدر گفت : براش يه نر مي خرم   ،  ببينم چه كار مي كنه .

-  همديگرو مي زنن مي کشن .. بابا !  برو  تو همين فلكه اول ...چه پرند ه هايي اورده .

پدر رفت   تو  اتاق . كاپنش را پوشيد  و از سرسرا رفت  بيرون .

مادر به طرف اشپزخانه رفت  ،   روزنامه  اي  از توی  گنجه  برداشت، انداخت زیر قفس  پرنده و گفت :  اون دنبال اينه كه  بره بيرون  ، من كه مي دونم مي خواد بره زنگ بزنه .

بابك گفت : ول كن مامان ! من ديگه خسته شدم .

 بهاره گفت : من نميدونم  بابا چرا اين قدر تغيير كرده ؟  پريروز داشتم باهاش  حرف مي زدم ، حواسش يه جاي ديگه بود. من نميدونم حواسش كجاست .

مادر گفت : اصلا به سنش نيست . همه  میگن جوون مونده ،  اون هم فكر مي كنه جوونه . باور نمي كنه نزديك شست سالشه .

بهاره گفت : مامان دست بردار ...  56  سالشه بابا!

- خوب همون .

بابك گفت :‌   داره آخرين جرعه هاي جووني شو  مزه مزه مي  كنه  .

 مادر زير   كتري را روشن كرد و گفت :‌ پس من چي ؟ من زنش نيستم ؟ خوبه من ول بشم  تو كوچه خيابون ؟  مگه زناي هم سن من نيستن ....

   بابك با صداي بلند گفت : ول كن مامان توروخدا! حالا همين مونده كه تو اين سن  ،  ما بريم مامان بابامونو جمع كنيم .

كليد تودر چرخيد . پدر جلوي دربود. گفت : بهاره ! بيا ببين چي خريدم  .

 مرغ كوچكي تو دستش بود .

بهاره مرغ را از پدر گرفت  و گفت : قربونش برم .

 با انگشت اشاره  مرغ عشق را نوازش كرد و بعد  سرش ر ا  بوسيد ، گذاشتش توي قفس . دقيقه اي  طول  نكشيد كه  اواز خواندن مرغ عشق ها شروع شد .

بابك زد روي صورتش و گفت : بابا اينارو!  چه بي حيان .  چند دقيقه نكشيده  دارن به هم نوك مي زنن .

  بهاره گفت : خوب مرغ عشقن ديگه ، مرغ عشق  همينن .

هر چهار تا  نشسته بودند  روي صندلي و نگاه شان مي كردند .

مادر گفت :  همه حيوونا راحتن ... حيونا همه راحتن ، هركي بياد تو  مسيرشون .

پدر  گفت : بهاره  ... پيپ من كجاست ؟

 بابك گفت : بذار بابا از اين سيگاراي خودم بدم به ات .

بهاره گفت : از اون سيگاراي بلايي به من هم بده .

بابك  از توي كاپشنش ،  چند تا سيگار  كوچيك كه با كاغذ كاهي بسته شده بود ،  بيرون آورد . 

  بهاره گفت : اينا دستي يه، يه موقع مواد مخدر...

-  دست بردارين . من به خانواده ام مواد مخدر مي دم ؟  بكشيد ببنيد چه كيفي داره  .

بهاره به مرغ هاي عشق اشاره كرد و گفت : اونارو !

مرغ عشق  نر نشسته بود ، مرغ عشق ماده به  آرامي از بالاي سر ، نوكش مي زد .

 بهاره گفت : داره نوازشش مي كنه .

 هر چهارتاشان به مرغ عشق   ها  نگاه مي كردند .

پدر گفت :  پرنده ها  نفرت رو  نمي فهمن ،  اگه هم بفهمن ، يادشون مي ره .

مادر گفت : اگه منظورت به منه ،  من هيچ  وقت  ازت نفرت  نداشتم ،  منتها تو يه بچه اي ... همه دارن ازت سو استفاده  مي كنن .

 مرد جواب نداد . 

بهاره گفت :‌بابا ! تو اصلا حواست  به ما نيست .

مرد  رفت اشپزخانه .  پيپش را روشن كرد ، رو به پنجره  ايستاد .

بابك گفت  : بچه  ها  ... بابا   قهره .

 مادر گفت :‌ پدرتون  بي مسئوليته . .. يادش به خير زماني  مي گفت من زن كاملي ام ، حالا ازم متنفر شده ، چون وضعيت ماهيانه ام به هم ريخته .

بابك با صداي بلند گفت :  ‌مامان هنوز زن  كاملي يه .

مرد جواب نداد .

بهاره  به آرامي گفت   : بابا !  يه چيزيت شده .

بعد با صداي بلند گفت : بابايي  ! چرا حرف نمي زني ؟

زن گفت : ديگه حرفي نداره كه . اون فقط دنبال اينه كه كاراي مردمو راه بندازه ،  ببينه  زناي جامعه چه مشكلي دارن ، حلشون كنه . رفته براي خانم مظهري  دنبال خونه . خانم مظهري  به شوهر من چه ربطي داره ؟

بابك داد زد : بابا!  از خودت دفاع كن.

بهاره گفت : بابايي ... يه حرفي بزن .

مرد  از خانه رفت بيرون . صداي بسته شدن در چند لحظه پيچيد.

 زن چشم هايش   قرمز شده بود .

بابك با صداي بلند گفت  : مامان!  تو يه زن كاملي  هستي .

زن   به مرغ  عشق ها نگاه كرد .

بهاره گفت : مامان بايد  پابه پاي بابا تغيير مي كردي  ، اگه دوست داشتي ادامه بدي .

زن  جواب نداد. خيس عرق شده بود .

   بهاره گفت : تو همه اش تنه  مي زني  به اش.

- چون فهميدم ديگه دوستم نداره .

 بهاره گفت :   بابا اين قدر نامرد نيست ... تو  چند ماهه تغيير كردي  مامان.. همه اش ازش فرار مي كني .

 بابك  گفت : مسئله اينه كه شماها فكر كردين در هر شرايطي بايد با هم زنده گي  كنين .

مادر گفت : باباتون تا   جوون بودم،  شیره ي جونمو  کشید ، حالا هم رفته سراغ یکی دیگه ... حالا برای من دیگه دیره ...  اون بايد با همين شرايط  ، منو قبول كنه ...

بابك  با دستمال  عرق پيشاني مادر را  پاك كرد و گفت :  تو زن كاملي  هستي مامان ... كامل  .

زن دچار لرز شده بود ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه قدر  صورتت اشناست !

 

جایش  تو خانه  خالی  بود ،  وقتی صبحانه می خورم   ، وقت ناهار ...   بيشتر اوقات  كه تنها هستم ،  ميله اي كنار دستم هست . گاه كه صدايي مي ايد ميله  را مي گيرم تو دستم و مي روم تو اتاق پذيرايي و يا اشپزخانه ...   فقط  شام با هم می خوریم که  بیشتر اوقات  چیزی  نمی خورد . می گويد   پشت میز نشینی چاقش  کرده  . مادرم پيش از اندازه مسالمت اميز شده است . در سكوت فقط كار ميك ند . اوائل گاه به گاه تو خانه اعتراض مي كرد . اما حالا نه .مادرم  می گفت بعد از باز نشسته گی با هم کوه  می رویم،  شنا می رویم . . .  حالا مدتی است بازنشسته شده ، از وقتی بازنشسته شده  مدام فراموش می کند اسم ها را و حرف ها ، شماره های تلفن را  و اینکه ... تقریبا همه چیز را فراموش می کند ،  گاهی  می ترسم  مرا هم فراموش کند . مگر ممکن  است یک روز یادش برود که من دخترش هستم !  مدتی است گوش هایش سنگین شده . گاهی چیزی می پرانم تا ببینم گوشش در چه وضعیت است ،  . بعد از یکی دو دقیقه سرش را به طرفم برمی گرداند . می گوید : صدایم کردی ؟

می گویم   یکی دو دقیقه طول می کشد تا صدابه ات  برسد؟

 می گوید  نه همان موقع شنیدم . ولی نمی دانم چرا ...

دنباله ی حرفش را می خورد.

گاهی که نمی شنود می گوید:  تو یواش حرف می زنی .

 هر بار صدای بوق  کامیون می شنود با صدای بلند می گوید : صدام کردی ؟

  فریاد می زنم : مامان  صدای من شبیه صدای بوق کامیونه ؟

 نمی دانم  چرا یک باره مادرم دارد تغییر  می کند .   امروز صبح که بیدار شد با لبخندی  محو  نگاهم  کرد . همدیگر را چند لحظه نگاه کردیم  . با صدای لرزان گفت : چه قدر  صورتت اشناست ...

90

 

 

 

 

 

 كار نمي كند اما هميشه معترض است و مي گويد حقم پايمال شده است . او  اطلاعا شخصي و حقوقي همه ي پرسنل را دارد . به خصوص اطلاعاتش در باره ي فيش حقوقي پرسنل  كامل است . اينروزها دغدغه اش خيلي زياد است نه تنها حقوقش كم شده . برادش هم از او شكايت كرده زن همسايه هم ازش شكايت كرده  همسرش هم  مدام غر مي زند كه با اين حقوق هيچ به هيچ جا نمي رسد .  هفت هي پيش  تلويزيون الي سي دي اش را هم بردند

 

 

 

 

 

 

در شب انقلاب ،  مردها و زن های دیگری هم بودند ، مابین تیر و اتش و گلوله ،  طلا و کیف پول کش می رفتند. .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه قدر  صورتت اشناست !

 

جایش  تو خانه  خالی  بود ،  وقتی صبحانه می خورم   ، وقت ناهار ...   بيشتر اوقات  كه تنها هستم ،  ميله اي كنار دستم هست . گاه كه صدايي مي ايد ميله  را مي گيرم تو دستم و مي روم تو اتاق پذيرايي و يا اشپزخانه ...   فقط  شام با هم می خوریم که  بیشتر اوقات  چیزی  نمی خورد . می گويد   پشت میز نشینی چاقش  کرده  . مادرم پيش از اندازه مسالمت اميز شده است . در سكوت فقط كار ميك ند . اوائل گاه به گاه تو خانه اعتراض مي كرد . اما حالا نه .مادرم  می گفت بعد از باز نشسته گی با هم کوه  می رویم،  شنا می رویم . . .  حالا مدتی است بازنشسته شده ، از وقتی بازنشسته شده  مدام فراموش می کند اسم ها را و حرف ها ، شماره های تلفن را  و اینکه ... تقریبا همه چیز را فراموش می کند ،  گاهی  می ترسم  مرا هم فراموش کند . مگر ممکن  است یک روز یادش برود که من دخترش هستم !  مدتی است گوش هایش سنگین شده . گاهی چیزی می پرانم تا ببینم گوشش در چه وضعیت است ،  . بعد از یکی دو دقیقه سرش را به طرفم برمی گرداند . می گوید : صدایم کردی ؟

می گویم   یکی دو دقیقه طول می کشد تا صدابه ات  برسد؟

 می گوید  نه همان موقع شنیدم . ولی نمی دانم چرا ...

دنباله ی حرفش را می خورد.

گاهی که نمی شنود می گوید:  تو یواش حرف می زنی .

 هر بار صدای بوق  کامیون می شنود با صدای بلند می گوید : صدام کردی ؟

  فریاد می زنم : مامان  صدای من شبیه صدای بوق کامیونه ؟

 نمی دانم  چرا یک باره مادرم دارد تغییر  می کند .   امروز صبح که بیدار شد با لبخندی  محو  نگاهم  کرد . همدیگر را چند لحظه نگاه کردیم  . با صدای لرزان گفت : چه قدر  صورتت اشناست ...

90

 

 

 

 

 

 كار نمي كند اما هميشه معترض است و مي گويد حقم پايمال شده است . او  اطلاعا شخصي و حقوقي همه ي پرسنل را دارد . به خصوص اطلاعاتش در باره ي فيش حقوقي پرسنل  كامل است . اينروزها دغدغه اش خيلي زياد است نه تنها حقوقش كم شده . برادش هم از او شكايت كرده زن همسايه هم ازش شكايت كرده  همسرش هم  مدام غر مي زند كه با اين حقوق هيچ به هيچ جا نمي رسد .  هفت هي پيش  تلويزيون الي سي دي اش را هم بردند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عكس ها را نشانم مي دهد .

 

صدها پوتين سربازي تو بركه  .  يادوراه اي تلخ از جنگ

 

نقطه  نورانی

 

 

 پول  قرض می گرفت و  پس نمی داد . همیشه به شوخی می گفت اقا پول قرض گرفتی  ؟ در قبالش چک  ضمانت دادی  ؟  سفته  دادی  ؟ اگه  ندادی می تونی بی خیالش شی   .

 تا اینکه مریض  شد .  بیماری قلبی گرفت ، هرچه ارث و میراث  به اش رسیده بود ، خرج قلبش شد  .  حتا چند لحظه ای  مُرد ،  می گفت ان نقطه ی نورانی را هم دیده ،  نقطه ی نورانی  که    ادم   در لحظه ی مرگ  می بیند .  بعد از دیدن نقطه ی نورانی ظاهراً  خیلی تغییر کرد . دیگر  از کسی  پول قرض  نگرفت . انهایی که به اش پول قرض داده بودند می گفتند دیگر کسی نمانده که پول به اش قرض بدهد وگرنه او  تغییری نکرده .

 

   این روزها کار نمی کند . می گوید بیمار است .  شکمش بزرگ شده .  از صبح رو به تلویزیون یک وری دراز  می کشد  . به همسرش می گوید وقتی کار می کند احساس می کند حقش پایمال شده . مدام با بچه ها  یک به دو میکند   که چرا خودشان خرجشان را  نمی دهند .   همسرش به یاد لحظه ای است که مَرد نقطه ی نورانی را دیده و  زن تمام تلاشش را کرده که او را بازگرداند .  او برگشته  و حالا خرج سنگینی است که  بر دوش  خانواده است .

دختر می پرسد ایا بهتر نبود می ذاشتیم  بابا به نقطه ی نورانی می رسید ؟

زن به مرد خیره  می شود .

 

 

 

 

 

 

چایی دارچین

 

کج باران می زد به شیشه   .  بوی خاک   باران خورده    پر شده بود .  رفت به طرف پنجره   .  خیابان را نگاه کرد، مردم  گاه به ارامی   و گاه به سرعت  از کنار هم رد می  شدند .  چترهای رنگی شان حس خوبی  درش زنده  می کرد و لباس های شاد شان  .   خیابان های شان  را دوست داشت با وجود غربت بیش از حدش .    چایی دم کرد ، تکه ای چوب دارچین هم ریخت توش .  کنار پنجره نشست .  بی اخیتار دستش رفت به طرف گوشی . شماره ای گرفت .

  صدایی لرزان از ان طرف خط گفت : الو ... الو ...

 سلام مادربزرگ .... خوبی ؟-

 الو .. الو ...-

 شما ؟-

-  منم فریبا ...

الو ... الو ...-

منم مادربزرگ ... منو نمی شناسی .. فریبا ...-

الو .. الو ....

 حالا صدای زیرش را می شنید که می گفت : هیچ کس حرف  نمی زنه ... شاید  مزاحم  باشه ... شایدم من دیگه نمی شنوم...

 گوشی را گذاشت . باران همین طور می بارید ...

 

 

 

 

 

دریا

 

 

نور زرد رنگي چند متری اش را  روشن  کرد .

مرد  فریاد زد  : بی ناموسا !

صدای مهیبی پیچید .  موج کوچکی چند لحظه قرمز شد . 

 

کمی دورتر ،  یک قطعه عکس و یک اینه ی شکسته روی دریا شناور بود.

 

مرداد90

 

 

 

دزد

`

 معلم نگاهی به دفتر مشق پسرک انداخت که پر از خط خورده گی بود ؛ با  سگرمه های توهم  پرسید : پدرت چه کاره ست ؟

پسرک  به چشم های معلم نگاه  کرد . می دانست هر لحظه ممکن است خط کشش را بیرون بیاورد . با خودش گفت : باید  بترسانمش ..

 با صدای بلندی گفت : پدرم دزده !

 بجه های کلاس خندیدند . به پچ پچ  گفتند باباش دزده ...

 می شنید که می گفتند شاید خودشم دزد باشه ...دزدا خطرناکن .

پسرک  خندید . می دانست نقشه اش گرفته است .

 خانم معلم سه گرمه هایش را توهم کرد و گفت : بروبشین !

پسرک نشست . 

 بعد از ان دیگر کسی سربه سرش نگذاشت

 

 

عكس ها تنها  بازماند گان هستند گاه ؛  صدها و يا شايد هزاران پوتين سربازي ، سنگر ؛ خاك گل آلود  و سربازاني كه به جايي  نامعلوم  مي روند ... پوتين هاي سربازي  ،  بدون نام  ، بدون نشان ،‌ بدون كوله ويا دستخطي ... شايد همان ها هستند كه در دوردست  مي  روند ، شايد هم شناكنان رفته اند در رود كرخه  و  گريخته اند و حالا يكي از  مرداني باشند كه در كوچه و خيابان  را ه  مي روند و زنده گي مي كنند  ، شايد هم هيچ گاه به خانه نرسيده اند، در مرداب ويا باتلاقي  فرو رفته اند  و  فقط پوتين ها  تنها نشانه اي از آنهاست كه بوده اند ... چه كس مي داند؟  شايد روزي زمين گل  آلود ،  تنها نظاره گر به زبان ايد
 

 

 

 

 

در پس مرگ ، او مي خواهد بهتر ببيند ؛ و زند گي كند ،  شايد هم مي خواهد به روزگار بخندد و يا روزگار را بخنداند ؛ كسي چه مي داند ؟

 

 

 

 

شما بفرمایید ! ما بررسی می کنیم !

 

  این نامه رو ببرین  اتاق  شماره یک  امضاء کنن .-

کی گفته  بیاید اینجا،  باید برید  اتاق  شماره دو ،  اونجا  کارتونو   پیگیری کنید -

 نامه رو ببرید اتاق تایپ  .-

چرا اومدین اینجا، گفتم که باید برید دبیرخونه طبقه 11 اتاق 16 درضمن آسانسورهم خرابه--

 متاسفم این نامه هنوز چندتا امضای دیگه کم داره... نمیشه الان کاری کرد- کار استعلام هنوز ناتمومه-

- این مربوط به من نمی شه، باید   اتاق  شماره  پنج   دستورشو صادر کنن  ،  برید  اونجا . 

 این درخواست هنوزدرحال بررسی يه ،کارش طول  می کشه- متوجه هستین که-

- اتوماسیون مشکل داره...معلوم نیست کی راه بیفته،اینقدر هم سوال نپرسین .

آقای مدیر تشریف ندارن،رفتن سمینار،بهتره هفته دیگه بیایید-

 ما نمی تونیم مدرکتونو به تون بدیم . شما تعهد خدمت دارید  تشریف ببرید اتاق شماره نه-

 ما نمی  تونیم سرچ کینم که شما کجا کار کردید . برید  بیمه .-

. -اول باید شماره بگیرین

 نه خیر خانم ... بفرمایید اطلاعات شما را راهنمایی کنن-

 نه خیر اشتباه راهنمایی تون کردن . -

 بفرمایید باجه یک . -

همینه که هست ... می تونید ... -

- اتاق شماره یک .

- رفتن ناهار.

 رفتن نماز ...-

 نه خانم بفرمایید -

 - مسئول اصلی اش نیست .

- بدید رییس تقاضاتونو امضا کنه .

  ممکن بیمه  تون رد نشده باشه -

 - بفرمایید یکشنبه ...

- همین الان براشون جلسه پیش اومد ...

 نه خیر .... بله ... مُرده که مُرده   . ما نمی تونیم مدرکشونو بدیم  ...-

 - می بایست مدرکشو بخره .... 

 جدی ؟ اون وقت راحت می رفت اون ور مرز ،  میبایست پول بده  ؛ مدرکشو بخره  

خدا رحمتش کنه ....  ما نمی تونستیم کاری براش بکنیم  !

.

 

%Morour2012

 

 

پوتين هاي سربازي

 

 

 

 سارا گفت : چه عكس عجيبي !

مهرداد گفت : از كجا اورديش ؟

 سارا گفت : يكي از بچه ها  كه برادرش تو جنگ بوده  .... عكساي جالبي داشت .   يه حس عجيبي تو اين پوتين ها ست ... انگار آدم خود اون سرباز ها را مي بينه ....

شيدا   دفترچه ي طراحي اش را  گذاشت روي ميز  وگفت :  ببينم !

سرش را جلو كشيد و گفت :اين همه پوتين  !

سارا  گفت : به نظرتو چي مي تونه باشه ؟  

مهرداد گفت : همه شون كشته شدن .

شيدا  به سربازاني كه  دور تر ؛ روي تپه اي  ايستاده بودند اشاره كرد و گفت : اينجان.

سارا گفت : يعني فكر مي كني پوتيناشونو درا وردن و...

شيدا گفت : شايدم   يه رودخونه اي  اين دورو بر بوده  ،‌ پريدن تو رودخونه .

 مهرداد گفت : به نظرم كشته شدن.

 شيدا گفت : از كجا مي دوني ؟ كشته نشدن.

سارا گفت :  يه سرباز وقتي مي خواد بزنه به اب ،‌ بعيد مي دونم  پوتين شو در بياره ..

مهرداد رفت  تو اشپزخانه . زير كتري را روشن كرد . شيدا  دكمه تلويزيون را زد .  عكس روي ميز ناهار خوري بود .  سارا دوباره عكس را برداشت و گفت : شايدم  تو يه تله گير افتادن ... چيزي مثل باتلاق ... زمين  گل الوده ....

شيدا گفت :‌ پريدن تو آب .

مهرداد   جرعه اي چاي خورد و سيگار روشن  كرد .

شيدا  با صداي بلند گفت :‌ بابا ! خاموشش كن ... بوي سيگار اعصابمو خرد مي كنه ... اصلا اين دفعه هر كي سيگار روشن كنه ....

شيدا صداي تلويزيون را زياد كرد. مهرداد  اعتراض كنان  رفت تو تراس .

تلويزيون   داشت مسابقات اسب سواري نشان مي داد .  اسب ها  در مقابل تشويق ببينده گان  از روي مانع مي پريدند.

شيدا تلويزيون را خاموش كرد و با  لحن محكمتري گفت : من  مي دونم اونا پريدن تو آب و فرار كردن .... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن ....

سارا عكس را  گذاشت روي ميز  وگفت : اره .. احتمالاً همين طوره ... حتما همين طوره ... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن !

 

 

 

 

 

پوتين هاي سربازي

 

سارا  روپشش را اويزان كرد روي رخت آويز و گفت : يه عكس امروز ديدم ... ازش  پيرينت گرفتم ... يه فضاي خيلي عجيب !

سارا   كاغذي  را  از توي  كيفش بيرون آورد  ؛ گذاشت روي ميز . با دست كشيد روش و گفت : اين عكسو ديديد ؟

 مهرداد عينكش را از روي ميز  برداشت .

شيدا   دفترچه ي طراحي اش را  گذاشت روي ميز ، سرش را جلو كشيد و گفت : اووووو....

سارا  گفت : به نظرتو چي مي تونه باشه ؟  

مهرداد    چند دقيقه اي با سه گره ها ي توهم عكس را  نگاه كرد  و گفت : همه شون كشته شدن  .  

شيدا گفت : از كجا مي دوني ؟

 بعد   به سربازاني كه  دور تر ؛ روي تپه اي  ايستاده بودند اشاره كرد و گفت : اينجان.

سارا گفت : يعني فكر مي كني پوتيناشونو درا وردن و پياده راه افتادن .

شيدا گفت : شايدم   يه رودخونه اي  اين دورو بر بوده  ،‌ پريدن تو رودخونه .

 مهرداد گفت : به نظرم كشته شدن .

 شيدا  معترضانه  گفت : از كجا مي دوني ؟ كشته نشدن.

سارا گفت :  يه سرباز وقتي مي خواد بزنه به اب ،‌ بعيد مي دونم  پوتين شو در بياره .

مهرداد رفت  تو اشپزخانه . زير كتري را روشن كرد . شيدا  دكمه تلويزيون را زد .  سارا دوباره  به عكس  نگاه كرد و گفت : شايدم  تو يه تله گير افتادن ... چيزي مثل باتلاق ... زمين  گل الوده ....

شيدا  اشاره كرد به سنگرهايي كه دورتر بود و گفت  : شايدم رفتن  تو سنگر . من تو عكس ها ديدم وقتي سربازا توي سنگر هستن ، كفش شونو در ميارن .

مهرداد   جرعه اي چايي خورد و سيگار روشن  كرد .

شيدا  با صداي بلند گفت :‌ بابا !  سيگارتو خاموشش كن ... بوي سيگار اعصابمو خرد مي كنه ... اصلا اين دفعه هر كي سيگار روشن كنه ....

شيدا صداي تلويزيون را زياد كرد. مهرداد  اعتراض كنان  رفت تو تراس .

تلويزيون   داشت مسابقات   وزنه برداري  نشان مي داد .   

شيدا  تلويزيون را خاموش كرد و با  لحن محكمتري گفت : من  مي دونم اونا پريدن تو آب و فرار كردن .... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن ..

مهرداد از تراس برگشت .

سارا  گفت : چه بوي سيگارت تنده !

مهرداد گفت :‌ شما هم كه فقط گير ميديد به سيگار من.

با صداي بلندتر گفت :‌ سارا !  ظرف تخمه  را كجا گذاشتي ؟

 توي كمده.-

مهرداد ظرف تخمه را  با چند تا  پيش دستي گذاشت روي ميز  .

سارا   گفت  : كي چايي مي خوره ؟

 استكان خودش را پر از چايي كرد . چايي را  بو كرد. 

 مهردا د  چند تا تخمه برداشت و گفت :‌ سارا !  اين دفعه  پول دستمون اومد  ، من  بايد  فكمو عمل كنم ... واقعا خطرناكه ...

شيدا دفترچه طرحي اش را برداشت و گفت : مامان ! چند دقيقه آروم بشين . مي خوام بكشمت.

 سارا نگاهش به فنجان  چايي خيره ماند ه بود . گفت : اين جوري خوبه ؟ تو اين پوزيشن ...

آره . تكون نخور. -

مهرداد  گفت : شايد هم  پوتين عراقي هاست . دست جمعي فرار كردن ...  تو بيابون هاي جنوب ،   پوتين ها فرو مي ره ... پابرهنه  احتمالا راحترن... بعد اون سربازا هم  بچه هاي خودمونن ... احتمالا اين جوري يه .

سارا گفت : اره .. احتمالاً همين طوره ... حتما همين طوره ..

 شيدا گفت : مامان ! ساكت !  دارم مي كشمت ...  طرح ات خراب ميشه .

چند دقيقه ي بعد گفت :  الان تموم مي شه ....

  مهرداد عكس را جلوكشيد و گفت : كاش اين پوتين ها را  مي  كشيدي ؟

 

مهرداد  با صداي بلند گفت :    سارا  ! يادته اون سال جنگ ...  تو بمباران  اخرين روز جنگ...

 شيدا گفت :‌ بابا  ...    حواسمو پرت نكن ....

 

  از اينجا كه  نگاه مي كنيم  . شكل  يك نقاشي صامت  نشسته  اند  . دختر دفترچه اش را طوري بغل گرفته  كه انگار كودكي ست روي دست هايش .  زن بدون پلك زدن نشسته  است روي صندلي راحتي ،‌ پاهايش را روي هم انداخته ،  خيره به  عكس . مرد دو دستش را  گرفته به صندلي  ، كمرش را صاف كرده   ؛ طوري كه انگار مي خواهد ازروي  صندلي   بلند شود .

 

پوتين هاي سربازي

 

 

 سارا گفت : چه عكس عجيبي !

مهرداد گفت : از كجا اورديش ؟

 سارا گفت : يكي از بچه ها  كه برادرش تو جنگ بوده  .... عكساي جالبي داشت .   يه حس عجيبي تو اين پوتين ها ست ... انگار آدم خود اون سرباز ها را مي بينه ....

شيدا   دفترچه ي طراحي اش را  گذاشت روي ميز  وگفت :  ببينم !

سرش را جلو كشيد و گفت :اين همه پوتين  !

سارا  گفت : به نظرتو چي مي تونه باشه ؟  

مهرداد گفت : همه شون كشته شدن .

شيدا  به سربازاني كه  دور تر ؛ روي تپه اي  ايستاده بودند اشاره كرد و گفت : اينجان.

سارا گفت : يعني فكر مي كني پوتيناشونو درا وردن و...

شيدا گفت : شايدم   يه رودخونه اي  اين دورو بر بوده  ،‌ پريدن تو رودخونه .

 مهرداد گفت : به نظرم كشته شدن.

 شيدا گفت : از كجا مي دوني ؟ كشته نشدن.

سارا گفت :  يه سرباز وقتي مي خواد بزنه به اب ،‌ بعيد مي دونم  پوتين شو در بياره ..

مهرداد رفت  تو اشپزخانه . زير كتري را روشن كرد . شيدا  دكمه تلويزيون را زد .  عكس روي ميز ناهار خوري بود .  سارا دوباره عكس را برداشت و گفت : شايدم  تو يه تله گير افتادن ... چيزي مثل باتلاق ... زمين  گل الوده ....

شيدا گفت :‌ پريدن تو آب .

مهرداد   جرعه اي چاي خورد و سيگار روشن  كرد .

شيدا  با صداي بلند گفت :‌ بابا ! خاموشش كن ... بوي سيگار اعصابمو خرد مي كنه ... اصلا اين دفعه هر كي سيگار روشن كنه ....

شيدا صداي تلويزيون را زياد كرد. مهرداد  اعتراض كنان  رفت تو تراس .

تلويزيون   داشت مسابقات اسب سواري نشان مي داد .  اسب ها  در مقابل تشويق ببينده گان  از روي مانع مي پريدند.

شيدا تلويزيون را خاموش كرد و با  لحن محكمتري گفت : من  مي دونم اونا پريدن تو آب و فرار كردن .... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن ....

سارا عكس را  گذاشت روي ميز  وگفت : اره .. احتمالاً همين طوره ... حتما همين طوره ... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن !

 

  از اينجا كه  نگاه مي كنيم  . شكل  يك نقاشي صامت  نشسته  اند  . دختر دفترچه اش را طوري بغل گرفته  كه انگار كودكي ست روي دست هايش .  زن بدون پلك زدن نشسته  است روي صندلي راحتي ،‌ پاهايش را روي هم انداخته ،  خيره به  عكس . مرد دو دستش را  گرفته به صندلي  ، كمرش را صاف كرده   ؛ طوري كه انگار مي خواهد ازروي  صندلي   بلند شود

 

 

 

 

پوتين هاي سربازي

 

 شيدا گفت : مامان ! بشين ... مي خوام ازت طرح بزنم .

سارا  رفت سراغ كيفش  .  كيفش را از روي رخت آويز برداشت .

- كاش اينو مي كشيدي .

  كاغذي را از توي كيفش بيرون آورد . گذاشتش روي ميز. دست كشيد صافش كرد .

مهرداد گفت : از كجا اورديش ؟

 سارا گفت : يكي از بچه ها  كه برادرش تو جنگ بوده  .... عكساي جالبي داشت .   يه حس عجيبي تو اين پوتين ها ست ... انگار آدم خود اون سرباز ها را مي بينه ....

شيدا   دفترچه ي طراحي اش را  گذاشت روي ميز  وگفت :  ببينم !

سرش را جلو كشيد و گفت :اين همه پوتين  ؟

سارا  گفت : به نظرتو چي مي تونه باشه ؟  

مهرداد گفت : همه شون كشته شدن .

شيدا  به سربازاني كه  دور تر ؛ روي تپه اي  ايستاده بودند اشاره كرد و گفت : اينجان.

سارا گفت : يعني فكر مي كني پوتيناشونو درا وردن و...

شيدا گفت : شايدم   يه رودخونه اي  اين دورو بر بوده  ،‌ پريدن تو رودخونه .

 مهرداد گفت : به نظرم كشته شدن.

 شيدا گفت : از كجا مي دوني ؟ كشته نشدن.. شايدم  تو خاك نرم ؛  پابرهنه راحت تر بودن.

 

مهرداد رفت  تو اشپزخانه . زير كتري را روشن كرد . شيدا  دكمه  تلويزيون را  زد .  عكس روي ميز ناهار خوري بود .  سارا دوباره عكس را برداشت و گفت : شايدم  تو يه تله گير افتادن ... چيزي مثل باتلاق ... زمين  گل الوده ....

شيدا گفت : فرار كردن .

مهرداد   جرعه اي چاي خورد و سيگار روشن  كرد .

شيدا  با صداي بلند گفت :‌ بابا ! خاموشش كن ... بوي سيگار اعصابمو خرد مي كنه ... اصلاً  اين دفعه هر كي سيگار روشن كنه ....

شيدا صداي تلويزيون را زياد كرد. مهرداد  اعتراض كنان  رفت تو تراس .

تلويزيون   داشت مسابقات اسب سواري نشان مي داد .  اسب ها  در مقابل تشويق ببينده گان  از روي مانع مي پريدند.

شيدا تلويزيون را خاموش كرد و با  لحن محكمتري گفت : من  مي دونم اونا پريدن تو آب و فرار كردن .... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن ....

سارا عكس را  گذاشت روي ميز  وگفت : اره .. احتمالاً همين طوره ... حتما همين طوره ... اونا همون هايي  هستن كه دارن اون دور مي رن !

 

 

یک  دفترچه  یادداشت 


هر دو دستش تیر خورده بود ، لباسش خونی بود و شدیدا درد  داشت .  کمی دورتر نخلستان بود .  سینه خیز به طرف  نخل ها راه  افتاد   .  اتاق خرابه ای دید  ، به آن جا رفت  تا شاید در امان بماند .  چشمش سیاهی می رفت ...  سر وصدا شنید ؛ صدا نزدیک تر می شد .  با خود فکر کرد  احتمالا رد خون را گرفته اند .  چشمش را از درد چند لحظه باز و بسته کرد .

  سروصدا زیاد ترشده بود . نفسش به شماره افتاد . پنج مرد روبه رویش ایستاده بودند  . صورت تیره ای داشتند و ابروهایشان در هم کشیده بود .  یکی شان فریاد کشید  و به عربی چیزهایی  گفت و بعد به جیب مرد  مجروح  اشاره کرد.   مرد مجروح دستش را نشان داد  که خونی بود .  یکی شان  که زخمی زیر چشم سمت راستش بود  به طرفش    رفت  ، دو جیب  مرد مجروح  را خالی کرد .  یک دفترچه یادداشت سیمی که خودکاری با نخ کاموای قرمز به سیمش وصل بود،  یک مُهرنماز ،  یک بسته سیگار  بهمن و  عکس پسربچه ای  هفت هشت ماهه که   رو به دوربین می خندید.  مرد به کودک خیره  شد.

 یکی شان  که قد کوتاهی داشت  چند لگد زد به پهلوی مرد مجروح و یکی دیگر چند تیر خالی کرد کنارش  .  مردی که زیر چشمش زخم بود  دست کرد توی جیب خودش . یک بسته سیگار وینستون در اورد  ، سیگار   روشن كرد ؛ گذاشت رو ی لب  مرد   مجروح . 

 مرد مجروح چند پک عمیق به سیگار زد  . سرباز عراقی خاکستر سیگار را تکاند و دوباره سیگار را گذاشت بین دولب مرد . بعد دست کرد توی جیب خودش . عکس دختربچه ای را نشانش داد که با چشم های نگران به دوربین خیره شده بود  . باز به عربی چیزهایی گفت .

 یکی از انها  به طرفش  نشانه رفت و اشاره کرد  به بقیه و چیزهایی به عربی گفت   و ادای تیرباران را دراورد .

مرد مجروح به ارامی  گفت : یا اخی ... مسلمان ....اخی ....

مردی که  سیگار را گذاشته بود بین دو لب  مرد مجروح ،   با بقیه جر وبحث کرد. یکی شان تیری خالی کرد کنار دستش .  بعد همه ی انها چند  لحظه ساکت شدند   . مردی که سیگار برایش روشن کرده بود  مُهر وبسته سیگار  بهمن  را گذاشت توی جیب  مرد مجروح .

مرد مجروح  به ارامی گفت : یا اخی ...

یکی از انها که ادای تیرباران در اورده بود  اب دهانش را انداخت همان نزدیکی . و بعد هرپنج تا راه افتادند .

صدای پایشان را می شنید که دور میشدند  .

مرد با خود گفت  : این بار هم جستم .

 

 بعدها  دفترخاطرات مرد را دوستان همرزمش در مدارکش پیدا کردند .اخرین جمله ای که در دفترچه اش نوشته بود ،  این بود : "  این بار هم جستم . امیدوارم  هیچ بار اسیر نشوم "

 تکه هایی از کاغذ خونی شده بود .عکس کودک نوزادش،  و دستخطش  تنها نشانه ای بود که خانواد ه اش موفق شدند جنازه را شناسایی کنند .

 

كار مال جهان سومي هاست

 

زياد خودش را خسته  نمي كرد . مي گفت كار  مال   جهان سومي هاست . مي گفتند خودت هم كه جهان سومي هستي . مي گفت من جهان اولي ام   و مي خنديد. بروبه بچه ها امارش را داشتند .از  گل فروشي  شروع كرده بود. حالا هم كه مدير يك موسسه  شده بود . واقعا معتقد بود كه كار مال  جهان سومي هاست
 

 

 

 

ؤقتي  شاد بودم  ، مادرم مي گفت  :  قرص خودي ؟

 وقتي  نظري مخالف نظر برادرم مي دادم ؛ برادرم  مي گفت  :  قرص هاتو شستي ؟

 وقتي ذوق زده مي شدم ؛ پدرم  مي گفت  :‌ زندگي تون نشون مي ده خيلي مشكل داريد !

 وقتي به  همسرم مي گفتم تو هم بخشي  مسئوليت را بايد به عهده بگيري ؛ مي گفت :  تو فكر نمي كني بايد بري پيش يه روانپزشك ؟  خيلي ناسازگاري .

 الان مدتي است   نه  لبخند مي زنم نه  ذوق زده مي شوم و نه نظري مخالف نظر برادرم مي گويم و نه از  همسرم به خاطر مسئوليت  زند گي  كمك مي خواهم . شب تا صبح با كابوس هايم دست و پنجه  نرم مي كنم . با خودم فكر ميكنم بايد هرجه زودتر پيش روانپزشك بروم !

 

 

  نابينا  شده بود .  وقتي  ملاقاتش   رفتم  روي تخت بيمارستان  بود. سلام كردم . صورتش را به سمتم آورد  . گفتم منم ميترا !

عرق سردي روي پيشاني اش نشست .

گفتم  : منم ميترا

  احتمالا داشت از تصاوير  ذهني اش كمك مي گرفت .

 

به زودی جنگ تمام می شود

 

پارچه های سراسری سیاهی را دید که روی دیوار خانه ای کشیده شده بود ،  عکس پسر جوانی رو حجله  و چراغ هاي ريزي كه خاموش و روشن مي شد . رفت به طرف ميدان . سمت راست ميدان ،  پارچه فروشي بود .  دو متر ونیم پارچه ی سیاه خرید. وقتی برگشت  دختر ها پرسیدند کجا رفته بودی . جواب نداد .  سیگار روشن کرد . زیاد سیگار می کشید  این روز ها . قیچی را انداخت  تو پارچه  و بعد  صدای چرخ  خیاطی  . لباسی سیاه و بد قواره ای برای خودش دوخت ، گذاشت توی بقچه ی لباس ها .

 پشت هم سیگار دود می کرد  و اخبار گوش می کرد :

- هم اکنون  رزمنده گان غیور کشور ... مارش جنگ بود که در کوچه و خیابان می پیچید...

 

 شب  ، صبح می شد ،  صبح ؛  شب...   مثل سایه ای سرگردان    می گشت .  بچه ها کاریش نداشتند  ، همسرش هم همین طور . خانه در سکوتی  عجیب فرو رفته بود .  تلفن که زنگ می زد ،  در سکوت به ان چشم  می دوختند ؛ بعد  زن  به ارامی گوشی  را می گرفت و با صدای لرزان می  گفت : الو ... بفرمایید ...

 

  زن های همسایه گاه  تعریف می کردند که  طرف سربازی اش تمام شد ه ، رفته خداحافظی کنه ،  خمپاره زده کشتدش ....  یا می شنید   که می گفتند طرف از سربازی  فرار کرده اومده شهر؛  زیر ماشین رفته .... برق گرفتدش .... صدای زنگ در که  می امد  ، عرقی سرد تمام تنش را خیس می کرد . ناتوان می شد . دستش را می گرفت به دیوار و با صدای فرو افتاده ای که فقط خودش  می شنید می گفت : خودم درو باز  می کنم  .

 لرزان می رفت طرف در . گاه ، آش خیراتی بود ،  گاه شله زرد خیراتی ... زنها از هول شاید ، مدام در حال پختن غذای نذری بودند . صدای آژیر خطر  می پیچید و صدای  مارش نظامی .... زن کز کرده  می رفت به طرف اتاقک گوشه ی حیاط . اتاقکی که از دود سیگارسیاه شده بود و پرده هایش بوی دود می داد و ملحفه و پتویش .

 گاهی بچه ها برایش تعریف می کردند که دیشب بهنام  را خواب  می دیدند که سربازی اش تمام شده، گاهی هم خودش خواب می دید؛  خواب های پریشان ....پرنده هایی که پرواز می کردند به دوردست ، دیوارهایی که  فرو می ریخت .... کابوس ها نفسش را طاق می کرد .  نیمه شب می رفت تو حیاط . مارمولکی همیشه گوشه حیاط  می نشست در سکوت به ماه نگاه می کرد . کنار  مارمولک می نشست و اشک می ریخت . برایش به ارامی تعریف می کرد که چه قدر دلش تنگ است و توان کشیدن این درد را ندارد . دم به صبحی که نشسته بود کنار مارمولک ،  صدای زنگ در پیچید . تنش خیس عرق شد و  سرگیجه گرفت . لرزان  به طرف در  رفت . صدا زد : کی یه ؟ کی یه ؟

- منم مادر ! بهنام !

! نشست . توان بازكردن  در را نداشت

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 68 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت