Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - ارکیده
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

ارکیده

مهرداد شهابی

 

- بیا بشین برات چای بریزم.

 

- ممنون، نمی‌خوام.

 

- هوا سرده، می چسبه‌‌ها!

 

- تو که با این بخاری برقی این جا رو کردی اُستوا. سردته یعنی؟!

 

- نه! می‌گم خُب تو مگه تازه از راه نرسیدی؟ بیرون سرده دیگه.

 

- تازه رسیدم یا تو می‌خوای تازه رسیده باشم؟

 

- هیچی بابا، اصلاً بی‌خیال. من فقط خواستم یه چای تعارف کرده باشم.

 

- ...

 

- خوبی؟

 

- آره. تو خوبی؟

 

- منم آره.

 

- ...

 

- موهات چه خوشگل شده.

 

[لبخند می‌زند]

 

- به نظرت امسال برف می‌آد؟

 

- هومممم... می‌آد، ولی نمی‌شینه.

 

- می‌گن هوا که مثل حالا خیلی کثیف و آلوده باشه، شرایط جوی هم می‌ریزه به هم. یه جورایی فصل‌ها قاطی‌پاتی می‌شن. تو دوست داری برف بیاد، مگه نه؟

 

- آره.

 

- حالا شاید هم اومد. ولی هوا خرابه، می‌ری بیرون ماسک بزن.

 

- ...

 

- اون تابلویی که داری نگاه می‌کنی رو چنـ...

 

- قبلاً نبود، نه؟

 

- نه. تازه زدم به دیوار. ولی چند ماه پیش خریدمش. یه مغازه بود طبقۀ دوم فروشگاه اصلی!

 

[سرش را تکان می‌دهد که یعنی یادش نیست]

 

- از همین کارهای هنری عجیب و غریب داشت. بعضی چیزهاش خیلی بامزه بود. حراج کرده بود که مغازه رو ببنده.

 

- ...

 

- انار شسته‌ام چند تا. الآن بیـ...

 

- اُرکیده دیگه گُل نداد؟

 

- از کِی یعنی؟

 

- بعدِ تابستون.

 

- چرا. یه سری. یه دفعه می‌بینی شیش̶هفت تا گُل با هم درمی‌آد. فقط خیلی کُنده. البته بعدش هم دوباره خیلی آروم آروم پژمرده می‌شن گُل‌هاش... اون‌جا هیچ چیز تازه‌ای نمی‌بینی؟

 

- کجا؟

 

- همون کنار پنجره.

 

- پرده که هنوز هم نگرفتی.

 

- اون که می‌شه چیزهایی که نمی‌بینی! می‌گم چیز تازه‌ای که می‌بینی!

 

- نمی‌دونم.

 

- بابا گُلدونِ رُز به اون گُندگی!

 

- آهان. آره. باحاله.

 

- خدائی خسته نمی‌شی همین‌طور سرپا؟

 

- حالا تو فکر کن من نشسته‌ام.

 

- می‌گم انار رو الآن بیارم دون کنیم یا بذاریم مثلاً بعدِ شام؟

 

- نمی‌دونم... کثیف‌کاری می‌شه...

 

- یعنی شبِ یلـــدا بدونِ انار؟! همۀ مزه‌اش به همینه.

 

- این چیزها دور ِ همیش خوبه. شلوغ‌پلوغ شه، بزن و برقص.

 

- خُب بذار الآن زنگ می‌زنم ببینم بچه‌ها کدوماشون هسـ...

 

- نه، صبر کن یه لحظه.

 

- چی شد؟

 

- یه چیزی بگم؟

 

- بگو.

 

- ...

 

- ...

 

- مگه نمی‌خواستی داستان بنویسی؟

 

- چرا خُب... حالا می‌نویسم اونُ... آخر ِ شب می‌نویسم.

 

- نه...

 

- نه چی؟

 

- یعنی این اصل ِ چیزی که می‌خواستم بگم نبود. خُب چیه؟ بگو. تعارف داری مگه؟

 

- الآن راجع به من می‌خوای بنویسی دیگه؟

 

- هه... نمی‌دونم، شـــاید...

 

[از گوشۀ چشم نگاهش می‌کند]

 

- چرا اون جوری نگاه می‌کنی؟ اشکالی داره راجع به تو باشه؟ خُب دوست نداری نمی‌نویسم.

 

- نه، ماجرا این طوری نیست.

 

- چطوریه؟

 

- تا کی می‌خوای هر شبِ یلـــدا بشینی یه چیزی بنویسی که یه ربطی به من داشته باشه؟

 

- ...

 

- ...

 

- نمی‌دونم.

 

- الآن ناراحت شدی؟

 

- نه بابا.

 

- چرا شدی.

 

- ...

 

- ...

 

- راستش امسال خودم هم داشتم به همین فکر می‌کردم. یعنی اصلاً آخرش به این نتیجه رسیده بودم که ننویسم بهتره. بعد نمی‌دونم دوباره حال و هوای امشب بود، یا شاید هم اصلاً همون لحظه که پُرسیدی می‌خوام بنویسم یا نه یهو تصمیم گرفتم بنویسم... نمی‌دونم.

 

[گوشی همراه روی میز زنگ می‌خورد]

 

- ببخشید، یه لحظه... الو!

 

[صدای آن سوی خط جواب می‌دهد]

 

- سلام! داری می‌آی دیگه؟

 

- کجا؟

 

- لوسِ بی‌مزه، بچه‌ها همه اومدن. آدم شو!

 

-  عجب‌ها! کار دارم، وگرنه که می اومدم.

 

- ببین می‌آی یا بگم بیان به زور بیارن‌ت؟

 

- به شما خوش بگذره. جای ما رو هم خالی کنین.

 

- به جانِ خودم خدا خیلی دوسِت داره که ما رو سر ِ راهت گذاشته. هر کی دیگه بود تا حالا صد بار خفه‌ات کرده‌ بود. [مخاطبش تغییر کرده و صدایش ضعیف‌تر شنیده می‌شود] بچه‌ها این آدم نمی‌شه، بیاین برین دست و پاشُ بگیرین بیارینش...

 

- دِ... الو! الو!

 

- ...

 

[گوشی را روی میز می‌گذارد]

 

- می‌بینی داستانِ ما رو؟

 

- می‌بینم. کاش تو هم ببینی.

 

- ...

 

- پاشو لباس بپوش. به اینا هم بگو بی‌خود از اون بلوک تا این بلوک نیان دنبالت.

 

- با تو راحت‌ترم.

 

- با کی؟

 

- ...

 

[گوشی را بر می‌دارد، پیام می‌فرستد و آن را سر جایش برمی‌گرداند. بعد به سمت کُمُد لباس‌ها می‌رود]

 

- هـــی... انگاری بی‌تفاوت شدم...جدی هیچ حسی ندارم.

 

[از بین لباس‌های داخل کُمُد انتخاب می‌کند]

 

- دیگه حتی از این حرف آخرت هم غصه‌ام نمی‌گیره... خوبه اینا؟

 

[به لباس‌ها نگاه می‌کند و لبخند می‌زند]

 

- فکر می‌کنی من الآن برم پیش اینا چیزی عوض می‌شه؟ شلواره چه فیت شده بهم. چاق شده‌ام‌ها... می‌خوام بگم اتفاقاً اگه عوض شه بدم نمی‌آد. فکر می‌کنی خودم غیر این می‌خوام؟

 

[در آینه به خود نگاه می‌کند]

 

- ...

 

[به حالت دادن موهایش مشغول می‌شود]

 

- همیشه با موهای کوتاه آدم جالب‌تری‌ام! ...بهت که گفتم، سر ِ نوشتنِ همین داستان هم تقریباً مطمئن شده بودم که ننویسم بهتره. کوش این جوراب مشکیه باز؟ ...می‌دونی؟ یه وقت‌ها حس می‌کنم تو بعضی از کارهایی که نوشتم تقلب کردم. نه این که بهانۀ اون‌ها تو بودی، واسه اون.

 

- اشکال نداره!

 

- هه... گفتم دیگه نمی‌خوای هیچی بگی.

 

- فکر کنم دوست داشته باشم که دلیل خیلی از کارهات بوده‌ام.

 

- تو فکر کنی یا من فکر کنم؟

 

[هر دو می‌خندند]

 

 


نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 ساسار 1391-12-02 13:18
قشنگ بود...
بازگو کردن
 
 
0 #2 سهيل 1391-10-03 05:29
به نظرم ميتواند خيلي بهتر شود . نويسنده بايد كمي خودش را خسته كند . عرق ريزان روح را نمي بنيم . بايد چالش و كنش داشته باشد داستان كوتاه . چون در غير اين صورت خواننده داستان را ول مي كند . ولي فضاي تميزي داشت . اشكالات ويراستاري نداشت و يك جور لطافت درا ن موج مي زد . ممنون
بازگو کردن
 
 
0 #1 شکوه 1391-10-01 18:40
گفتگوها بی رمق است . مثل قیلم های سریالی .
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 45 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت