Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شروع به نقاشی کن
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

 

انعکاس

 مهدیس توکل

هر وقت صدایی در ذهنت گفت نمی توانی نقاشی بکشی ، شروع به نقاشی کن تا آن صدا را خاموش کنی و همین شد که او گفت .

ساعتی است از ظهر گذشته و آفتاب بی رمق شده است . باد گرمی که از پنجره ی شرقی سالن به داخل  می وزد کم کم رو به خنکی است . آبی ، آبی ملایم در سر تا سر آسمان لکه انداخته و رنگ های بعد از ظهر به تیرگی کشیده شده اند اما هنوز درخشانند. نوری که از بیرون به اتاق نشیمن می تابد روی لوستر افتاده و امتدادش با نورهای رنگینی تا انتهای دیوار کشیده شده است . اگر او شیشه ای بود شاید می توانستم انعکاسش را ببینم .

 تمام هفته ی پیش را به بهانه ی تمیز کردن اتاق از بوم ها ، کمتر از اتاقم بیرون آمدم . تقریبا سه هفته ای بود که به خانه ی ما آمده بود ، درست از همان موقع که من آن صدا را شنیدم وشروع به نقاشی کردم . مهمان ناخوانده ای که از قرار معلوم ماندنی بود .

میز شام آماده و یک صندلی به چهار صندلی دور میز اضافه شده است . نور زرد مهتابی سقفی میز را کاملا روشن کرده و پنج بشقاب گرد سفید ، روبروی هر صندلی چیده شده است . بخار حاصل از غذا مثل ابر کوچکی بالای میز تاب می خورد و محو می شود . بوی گوشت و ادویه های معطر فضا را پر کرده است . بالاخره همگی دور میز می نشینیم . صندلی روبروی من خالی است ، او آنجا نشسته است . اولین قاشق را که در دهانم فرو  می برم ، چیزی به پایم برخورد میک ند . سرم را پایین  می برم و زیر میز را نگاه  می کنم ، سایه ی یک جفت پای اضافه از صندلی روبرویی در قهوه ای زیر میز محو شده است . چشمانم را از زیر میز به روبرو  می چرخانم، کسی نیست . باز هم به زیر میز نگاهی انداختم ، سایه را دیدم . تا قبل از این مطمئن بودم که وجود ندارد . برای لحظه ای به تمام روزهای پیاپی ای فکر کردم که سایه بود و من نمی خواستم او را ببینم .  بعد از غذا  روی کاناپه کنار پنجره زانو زدم و صورتم را به شیشه چسباندم ، هنوز خط نازکی از نور زرد و بی رمق خورشید در افق نظر را به خود جلب می کرد . بر روی برگ درختان آبی تیره ای کشیده شده و کم کم بخش اعظمی از آن در تیرگی حل شده بود و در نزدیکی جز سایه های مکررکه بر روی هم انبار شده و به تیرگی ذغال بودند ، خبری نبود .

در انعکاس تصویراتاق بر روی شیشه ، سایه اش را دیدم . سرم را چرخاندم ، اما از سایه خبری نبود دوباره به سمت پنجره چرخیدم ، سایه سر جایش بود ! سایه اش درست از جلوی در آشپزخانه و متمایل به من کشیده شده بود . چشمانم را از سایه اش دزدیدم و به طبقه ی بالا رفتم . در اتاقم را که بازکردم ، پایم تا مچ به درون سیاهی فرو رفت . لامپ را روشن کردم ، سایه هنوز پشت سرم بود . آب دهانم را فرو دادم و گفتم : بهتره که آداب این خونه را رعایت کنی ، بدون اجازه نمی تونی وارد اتاق من بشی .

سرم را به سمت پنجره چرخاندم ، او رفته بود . در اتاق را بستم . بوم نقاشی ام هنوز نیمه کاره بود ، تمام سایه ها را کشیده بودم به جز سایه ی مرد جوانی که در گوشه ی بوم ایستاده بود . قلم مویم را در سبزآبی پالت   چرخاندم و روی بوم گذاشتم . ساعت از 12 شب گذشته بود.  از انگشتانم تنها سایه ی آن ها باقی مانده و رنگ سبزآبی به زیر ناخن هایم هم نفوذ کرده بود. سایه ها را با یک دستمال پاک کردم و روی تخت دراز کشیدم . آن صدا گفت : بالاخره تمام شد !

ساعت 8:45 دقیقه ی صبح بود که به آرامی چشمانم را بازکردم .غلتی زدم  وصورتم را لابه لای موهایم پنهان کردم ، پشت پلکهایم به رنگ قرمز نارنجی شفافی درآمده بود . چشمانم را تا نیمه باز کردم ، او را دیدم که روبرویم نشسته است ، قبل از اینکه حرفی بزنم ،گفت :

بیدار شدی ؟ خوب خوابیدی ؟

گفتم هومممم ... و سعی کردم چشمانم را ببندم اما فایده ای نداشت . 

. موهایم را کنار زدم و گفتم :

چرا اینجا نشسته ای ؟ قبلا گفته بودم که بی اجازه نمی تونی وارد اتاق بشی .

لبخند زد و گفت : خیلی منتظر موندم تا بیدار بشی و با هم صبحانه بخوریم ، اما نیومدی . فکر کردم شاید اشکالی نداشته باشه موقعی که خوابی تماشات کنم . داشتی خواب می دیدی ؟

گفتم چطور ؟

گفت : آخه داشتی می خندیدی .

یادم نمیاد ، شاید !

پاهایم را که از تخت پایین گذاشتم ، در نور خورشید محو شدند . کنارش ایستادم ، سایه ام روی دیوار کنار سایه اش افتاده بود . دستم را بلند کردم و روی چشمانش گذاشتم ، گرم بود و حرکت مژه هایش کف دستم را قلقلک می داد  .

گفت : دستات بوی...

دست هایم را به بینی ام چسباندم و گفتم : بوی رنگه !

گفتم : بهتر نیست بری طبقه ی پایین ، من تا چند لحظه دیگه میام .

 ایستاد و گفت : منتظر می مونم تا با هم بریم .

جلوی آینه رفتم ، تا با سنجاق موهایم را جمع کنم . مثل اینکه هنوز کمی خواب آلود بودم . چند بار پلک زدم و دوباره به آینه نگاه کردم ، فقط سایه ام روی دیوار بود .

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (a.n)

    شروع داستان تا اواسط خیلی خوب بود. ولی در پایان که راوی سایه شد، هراس یا هیجان کمی داشت. حس استحاله خوب منتقل نشده بود. ممنون.

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 83 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت