Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 38

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 92
مرور :: ادبیات - من موارد متافیزیکی وداع را حتی تا به امروز تجربه کرده‌ام؛ هانریش بل
پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بله، درست است. فکر می‌کنم این موضوع ارتباطی با جنگ پیدا می‌کند؛ با هزاران بار رفتن‌ها و خداحافظی کردن‌ها که همیشه می‌تواند برای آخرین‌بار باشد. کسی چه می‌داند که چه می‌شود و آیا ما دوباره همدیگر را خواهیم دید؟ من موارد متافیزیکی وداع را حتی تا به امروز تجربه کرده‌ام؛ مثل زمانی که از جایی می‌روم و وقتی جایی را تغییر می‌دهم که متاسفانه زیاد در زندگی من اتفاق می‌افتد. موردی مثل خداحافظی‌کردن قطعا یک نقطه پایان نهایی است. حتی وقتی از خانه‌ای که در این شهر دارم به این خانه عزیمت می‌کنم و رسما در آن زندگی می‌کنم، صادقانه بگویم انگار برای آخرین‌بار است که باروبنه‌ام را می‌بندم و سوار ماشین یا تاکسی می‌شوم. رفتن همیشه دشوار است و جنبه واقعیت‌گرای آن با هیچ استعاره‌ای کنار نمی‌آید. ترجمه‌اش این می‌شود که ما اینجا، روی کره زمین، همواره در اتاق انتظار به سر می‌بریم. 

آن‌چه می‌خوانید گفت‌وگوی لسلی ویلسن خبرنگار پاریس‌ریویو است که در سال ۱۹۸۱ در منزل‌هاینریش بل در شهر کلن آلمان انجام داده و جلیل جعفری، روزنامه‌نگار، منتقد، نویسنده و مترجم (از آثار ترجمه وی: یک چیز خوب هم بد نیست، و به کسی مربوط نیست) از انگلیسی ترجمه کرده است.

شما را با همینگوی مقایسه کرده‌اند. فکر می‌کنید این مقایسه کار به حقی است؟

نه به طور کامل. از نظر فرم تحت‌تاثیر همینگوی هستم که این خودش پرپیداست. سبک و سیاق همینگوی آدم را انگشت به دهان می‌کند. ما مسحور همینگوی شدیم چون ظاهرا تاکید می‌کنم ظاهرا این مرد بی‌نهایت سهل و ساده بود. چنین تباینی برای یک نویسنده شهیر آلمانی ژرف و عمیق قلمداد می‌شود. اما در پشت این سادگی، چیزی وجود داشت که بفهمی-نفهمی دلم می‌خواهد اسم آن را روزنامه‌نگاری بگذارم. در پرتو این سادگی آدمی می‌تواند به عمق برسد. آن‌جایی‌که من با همینگوی فرق دارم در زخم‌های روحی است که ناشی از مردانگی داشت. زخم‌های روحی این نویسنده خاص خودش بود. می‌توانید این حرف مرا به حساب قهرمان‌پرستی یا ستایش قدرت بگذارید؛ هرچند هیچ‌گاه از این کار خوشم نیامده! چون جذابیتی برایم نداشته است. حالم را بد می‌کرده. کاریش هم نمی‌شود کرد زیرا ابزاری که همینگوی برای بیان به کار می‌برد اهمیت زیادی داشت.

برای چه کسی می‌نویسید؟ برای خودتان خواننده خیالی دارید؟

خواننده خیالی من می‌تواند آدمی تحصیل‌نکرده باشد. منتها دارای نوعی خوش‌بینی در نوسان است که گاهی به بدبینی پهلو می‌زند. من همچنان زبان را به مثابه ابزاری برای برقراری ارتباط با خواننده در نظر می‌گیرم. حتی پیچیده‌ترین رویدادها که در قالب مقاله و یادداشت ارائه می‌شوند می‌توانند با خواننده تحصیل‌نکرده ارتباط برقرار کنند.

دشوارترین جنبه‌های نویسندگی برای شما کدام‌ها هستند؟

راستش، فکرکردن به خواننده خیالی و تلاش برای درک او بدون مقایسه‌‌اش با دیگران موضوعی است که ساده به نظر می‌رسد اما ساده نیست. همچنین گاهی مساله‌ای در ابتدای کار آسان به نظر می‌آید اما ضرورتا آن مساله سهل و ساده نیست.

آیا دریافت جایزه نوبل زندگی شما را متحول کرد؟

وقتی جایزه نوبل را گرفتم با خودم گفتم که این جایزه نه مرا باهوش‌تر می‌کند و نه کودن‌تر. همچنین گفتم که ما آلمان‌ها را هیچ‌گاه به مثابه مردمانی تخیل‌پرور نمی‌شناسند. این بود که وقتی جایزه نوبل را گرفتم کلی ذوق کردم. جایزه نوبل زندگی خصوصی‌ام را دستخوش دگرگونی و تحول نکرد. اما از آنجا که این جایزه از سر سخاوت اهدا می‌شود، از نظر مالی به دل می‌نشیند. با پولش یک واحد آپارتمان مربوط به پیش از جنگ در کلن خریدم اما هیچ وقت در آن خانه ساکن نشدم.

کارتان را چگونه شروع می‌کنید؟ اولین چیزی که به ذهن‌تان خطور می‌کند چیست؟ تخیلی است؟ فرد است یا یک موقعیت اجتماعی؟

قصه همیشه با فرد شروع می‌شود، در موقعیتی خاص که تنازع و تنش را به دنبال دارد. اینکه کار تا چه اندازه فضا برای تنفس دارد یا چقدر طول می‌کشد به تعداد آدم‌هایی بستگی دارد که لزوما درگیر ماجرای کتاب نیستند.

آیا یک اثر از زمانی که به شکل مفهوم است مرتب در ذهن شما تغییر می‌کند؟

کارهای من پیوسته تغییر می‌کنند چون به ندرت طرح و پیرنگی قطعی یا ایده‌ای ثابت برای پایان اثر در ذهن دارم. بااین‌همه، یک چیز روشن است و آن اینکه تقریبا مفهوم ایده مقدار کار را مشخص می‌کند چون اطاله یا ایجاز اثری ادبی را می‌توان با قاب و چارچوب تابلوی نقاشی مقایسه کرد.

در نطق خود در استکهلم به هنگام دریافت جایزه نوبل گفتید که «زبان» و «قدرت تخیل» یک چیزند. منظورتان چه بود؟

می‌خواستم بگویم که پشت هر کلمه جهانی نهفته است که باید آن جهان را در خیال پرورش داد. درحقیقت، هر کلمه باری سنگین از خاطره‌ها بر دوش خود دارد؛ نه برای یک فرد، که برای همه ابنای بشر. کلمه‌هایی مانند «نان» و «جنگ» را در نظر بگیرید. حالا کلمه‌ای مثل «صندلی» را ببینید یا حتی «تختخواب» یا «بهشت». در پس هر کلمه جهانی پنهان است. متاسفانه بیشتر مردم از کلمه‌ها به مثابه چیزی فاقد حس استفاده می‌کنند حال آنکه هر کلمه سرشار از احساس است. البته، چنین مبحثی در مقوله شعر و ترانه خیلی سنخیت پیدا می‌کند چون شور و اشتیاق در شعر و ترانه به مراتب بیشتر از نثر است؛ اگرچه نثر نیز همان کارکرد را دارد.

شما هم تاریخ را دروغ می‌دانید؟

تاریخ دم‌به‌دم پالوده می‌شود. البته درستش این است که بین تاریخ و نوشتن تاریخ تمایز قایل شویم. تاریخ را کمابیش می‌توان بازنگری کرد اما هیچ‌گاه قابلیت بازسازی ندارد. دقیق‌تر اگر بگویم اصلا ندارد و به همین دلیل است که می‌توان آن را دروغ هم نامید یا درست‌تر اینکه بگوییم خلاف حقیقت است یا صحت ندارد. بیشتر تاریخ‌نگاران به منابعِ در دسترس استناد می‌کنند. البته این کار برحق و قانونی است. تاریخ‌نگار چه کار دیگری می‌تواند بکند؟ سروقت منابع می‌رود، در پرونده‌های صدارت عظمای رایش یا وزارت امور خارجه بریتانیا سرک می‌کشد، مکاتبه‌های فردی را با فردی دیگر بررسی می‌کند و بعد این اتفاق را با آن اتفاق مقایسه می‌کند اما در هر مرحله احتمال ارتکاب خطا و اشتباه وجود دارد. تاریخ را در کل می‌توان وقایع مجعول دانست. در تاریخ، حقیقتی را که نمی‌توان کشف کرد، چیزی نادرست یا گمراه در قالب سندی رسمی جایگزینش می‌شود. بعد می‌گویند چرچیل برای استالین یا هیتلر برای موسولینی یا نمی‌دانم کی برای کی چنین نوشت و این همان چیزی است که به واقع حقیقت ندارد. ظن من این است که تاریخ‌نگاری زیر انبوهی از اشتباهاتی از این دست مدفون شده یا بارَش کرده‌اند.

می‌خواهید بگویید که حقیقت به خودی خود دیریاب است ولو اینکه وجود داشته باشد؟ پس در این صورت، چگونه می‌توان حقیقت را پیدا کرد؟ برای مثال، آیا می‌توان رد حقایق را در رمان گرفت؟

بله، شاید بتوان رد حقایق انسانی را در رمان گرفت. بسیاری از رمان‌ها به مراتب بینشی ژرف‌تر از آثار علمی در خود دارند. اجازه بدهید نمونه بیاورم. در آمریکای جنوبی، از ارنستو ساباتو در آرژانتین تا میگل آنخل‌آستوریاس در گواتمالا، نویسندگان چیره‌دستی همچون یوسا، مارکز و دیگران و صدها نویسنده از این دست قلم می‌زنند و هر یک تصویری نسبی از این شبه‌قاره ارائه می‌دهند که تا اندازه زیادی به حقیقت نزدیک است. من نیز به مثابه نویسنده حق یک رای دارم و اینکه بگویم حقیقت را باید جفت‌و‌جور کرد. از آلمان پس از جنگ، از ۱۹۴۵ تا ۱۹۶۰ یا ۱۹۷۰، طبیعی است فقط به استناد یک رمان نمی‌توان به تصویری واحد رسید زیرا دستکم بیست رمان دیگر از قبیل «الگوهایی از دوران کودکی» نوشته کریستا ولف، «طبل حلبی» نوشته گونتر گراس و رمان‌های اووه جانسن هم به موضوع آلمان پس از جنگ پرداخته‌اند. در این مجال نمی‌توان از همه آنها نام برد اما شاید همه آنها حقیقت را درباره آن دوره گفته باشند. تاریخ و داستان باید یکدیگر را کامل کنند. به این دو باید نقاشی، موسیقی، به ویژه معماری و... را افزود چون به راستی هر چیزی که در هر دوره‌ای آفریده می‌شود بخشی از یک کل واحد است. چیزی به نام حقیقت به طور قطع وجود دارد اما رسیدن به تصویری واحد از آن کار سخت و دشواری است. حقیقت را همیشه باید جفت‌و‌جور کرد. تاریخ‌نگاری نیز بخشی از حقیقت است. منتها من باور نمی‌کنم که بتواند همه حقیقت را به دست بدهد. یک نمونه از نظر من خیلی تاثیرگذار بود؛ رولف‌هاچهات درباره یکی سوئیسی جوان به نام باوود نوشته که فکر می‌کنم می‌خواسته هیتلر را به قتل برساند. آدم‌هایی که‌هاچهات درصدد انکار آنها بود بعدها با اسناد و مدارک موجود در پلیس مخفی هویت محرز پیدا کردند و از قضا خیلی هم هوشیار و زیرک بودند. اما از کجا باید بدانیم که آن اسناد و مدارک جعلی و ساختگی نبوده‌اند؟ اگر دقت کرده باشید، در هر دادگاهی معمولا قاضی می‌گوید: «فلان مورد ثبت می‌شود و بهمان مورد ثبت نمی‌شود.» مگر در آمریکا غیر از این است؟

نه، همین طور است.

اگر هم کسی حتی نتوانسته در انبوه سرقت‌ها و طلاق‌ها حقیقت را تشخیص دهد، با همان مشکل منابع به هنگام تاریخ‌نگاری مواجه بوده است.

بالاخره حقیقتی وجود دارد؟

بله، بالاخره حقیقتی وجود دارد. دزدی حقیقت است. همچنین ازدواجی که رو به اضمحلال می‌رود حقیقت است. اما لزوما حقیقت در سند و مدرک یافت نمی‌شود. شاید بتوان در رمان حقیقت را پیدا کرد.

مدت زیادی است متوجه شده‌ام که در آثار شما اصرار چشمگیری روی رسیدن‌ها و رفتن‌ها می‌شود و ایستگاه قطار به مثابه نقطه کانونی به شمار می‌آید.

بله، درست است. فکر می‌کنم این موضوع ارتباطی با جنگ پیدا می‌کند؛ با هزاران بار رفتن‌ها و خداحافظی کردن‌ها که همیشه می‌تواند برای آخرین‌بار باشد. کسی چه می‌داند که چه می‌شود و آیا ما دوباره همدیگر را خواهیم دید؟ من موارد متافیزیکی وداع را حتی تا به امروز تجربه کرده‌ام؛ مثل زمانی که از جایی می‌روم و وقتی جایی را تغییر می‌دهم که متاسفانه زیاد در زندگی من اتفاق می‌افتد. موردی مثل خداحافظی‌کردن قطعا یک نقطه پایان نهایی است. حتی وقتی از خانه‌ای که در این شهر دارم به این خانه عزیمت می‌کنم و رسما در آن زندگی می‌کنم، صادقانه بگویم انگار برای آخرین‌بار است که باروبنه‌ام را می‌بندم و سوار ماشین یا تاکسی می‌شوم. رفتن همیشه دشوار است و جنبه واقعیت‌گرای آن با هیچ استعاره‌ای کنار نمی‌آید. ترجمه‌اش این می‌شود که ما اینجا، روی کره زمین، همواره در اتاق انتظار به سر می‌بریم.

فکر می‌کنید آثارتان واجد جنبه‌های طنز هستند؟

من فکر می‌کنم؟ شما چه فکر می‌کنید؟

من حتی در جدی‌ترین موقعیت‌ها و شرایط آثار شما رگه‌های طنزآمیز دیده‌ام. برای مثال، شخصیت دلقک در رمان «عقاید یک دلقک» از پشت خط تلفن بوها را حس می‌کند. این طنز نیست؟

نه متاسفانه.

پس چطور‌هانس اشنایر به این نتیجه می‌رسد که می‌تواند از پشت خط تلفن بوها را تشخیص بدهد؟

واقعا نمی‌دانم. طنز آنقدر دشوار است که به زحمت در تعریف می‌آید. یا هست یا نیست. به دست نمی‌آید. طنز حرفه‌ای قالب‌های هول‌انگیزی دارد. ممکن است فاجعه شود. چون ماهیت ساختگی دارد افسرده‌ام می‌کند. آدم که همیشه حالت طنز ندارد، اما طناز باید داشته باشد. طنازی عارضه غم‌انگیزی است.

یعنی «عقاید یک دلقک» اصلا رگه طنز ندارد؟

نه، به هیچ وجه.

اما من فکر می‌کنم شخصیت دلقک طنزی سطحی دارد.

بله، منتها خیال باطل است. اساسا بیان نوعی مالیخولیای شدید است. دلقک‌های زیادی هم دچار مالیخولیای شدید می‌شوند. من نمی‌دانم از اینکه می‌گویید رگه‌های طنز در کارهای من هست می‌خواهید به چه چیزی برسید؟

در حرف‌هایتان از اهمیت کلمه و معنای حقیقت گفتید. به نظر شما این کلمات درست تعریف نشده‌اند؟

زبان از موسیقی و نقاشی صلب‌تر و سخت‌تر است. با‌این‌همه، تعریف درست و دقیقی ندارد. حقیقت این است که هر کلمه دارای چند لایه معنایی است؛ نه‌تنها در محدوده زبان بلکه در خارج آن نیز هم. پس مهم است که ریشه کلمه‌های هر زبانی را به دست آورد. اصولا تلاش مداوم ادبیات در همین جهت است. معنای دقیق هر کلمه در جایی نهفته است. منتها ما هنوز موفق به یافتن آن نشده‌ایم.

چه چیز شما را مجاب می‌کند به نوشتن؟

قبل از هر چیز اشتیاق بیان چیزی خاص در قالب زبان. اما داشتن انگیزه‌های متعدد هم نقش دارد. غیر از این است؟ یک جمله یا یک موقعیت به من انگیزه نوشتن می‌دهد.

تابه‌حال پیش آمده که قفل شوید و نتوانید بنویسید. اگر آری، برای برگشتن به وضعیت سابق چه کار کرده‌اید؟

قفل‌شدن و به موانع برخوردن تبدیل به سرشت ثانوی من شده. این حالت، ارتباطی با وضعیت موجود در زمین دارد. من در کشوری زندگی می‌کنم که درگیری زیاد با سلاح‌های اتمی دارد. این روزها هم که سلاح‌های اتمی توسعه روزافزون پیدا می‌کنند. این مساله نفس آدم را می‌گیرد، شوق زندگی را در آدم می‌کشد و اجازه نمی‌دهد تا بتواند چیزی بنویسد که حرفی برای گفتن دارد. تا مدتی موسیقی، موسیقی کلاسیک، به من در چیره‌شدن بر حالت قفل‌شدگی کمک می‌کرد. برای مثال دم گرم بتهوون به من حس نوشتن می‌داد. مشکل کنونی من در نوشتن این است که هیچ‌گاه نمی‌دانم کار چگونه از آب درخواهد آمد حتی اگر در حال نوشتن یادداشت باشم. همیشه مجبور می‌شوم از اول شروع کنم. افسار نوشته‌ام در دست من نیست.

آثار شما به زبان‌های زیادی ترجمه شده‌اند. چه چیز مترجم برای شمای نویسنده مهم است؟ آثارتان را مترجمان نقد هم می‌کنند؟

تنها موردی که می‌توانم درباره‌اش قضات کنم ترجمه‌های انگلیسی آثارم هستند که تازه در همین مورد هم زیاد دقیق نیستم. جالب‌ترین مکاتبه‌های من با مترجمان آثارم است. وقتی حساسیت آنها را نسبت به برخی بخش‌ها می‌بینم، تعجب می‌کنم. حتی اگر مترجم آلمانی را خوب بداند باز این حساسیت را نشان می‌دهد. البته مترجمان روس هیچ وقت از من به خاطر چیزی سوال نمی‌کنند. اما مترجمان فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی به وقتش با من مکاتبه می‌کنند و از من می‌خواهند تا پاره‌ای از بخش‌ها و موقعیت‌هایی خاص را برایشان توضیح دهم. من هم لذت بسیاری از این کار می‌برم. اصلا خیلی دوست دارم.

 

آرمان 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (ل.د)

    خیلی گفت و گوی جالبی بود.

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 38 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت