Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - برای دیدن
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

برای دیدن

علی مدرک                         

سلام بینندگان عزیز.با سوت داور، بازیکنای تیم قرمز بازی رو شروع می کنن. آغازی که امروز موهاشو از ته تراشیده به میانی پاس می ده. همین طور میانی به بعدی و حالا یه شوتِ خوبِ کات داراز پایانی. هاه ه ه . توپ با فاصله میلی متری از کنار دروازه آبی به بیرون  می ره.

طاهر می گوید:" از حالا تیمت تو قوطیه جیگر. حیف که نرفتیم ورزشگاه."

هادی پوفی می کند و می گوید:" جوجه رو آخر پاییز می شمارن. جناب عالی تا فهمیدی بلیط بازی پنج هزار تومنه، گفتی (چشم ها یش را گرد می کند) پنج هزار تومن! با پولش هر کدومِ مون می تونیم بیست تا بستنی کیم بخریم و بریزیم تو خندق بلا."

طاهر پوست تخمه داخل دهانش را تف می کند توی بشقاب: " لازم نیست حرف خودمو به خودم پس بدی. خوب نیست حالا پنج هزار تومن (چشم هایش را گرد می کند) به پولات اضافه شده و می تونی پنج هزار تومنو بذاری رو بقیه پولات و بدی به صابخونه نق نقوت که همیشه تهدیدت می کنه اسباب اثاثیتو پرت می کنه وسط کوچه؟"

-:"خبه خبه. می گه پنج هزار تومن انگار پنج میلیارد تومنه."

-:" تازه، این سَوای خرج رفت و برگشتمونه. باید با واحد می رفتیم و ..."

بازیکنای آبی با هم پاس کاری می کنن. بیکاری که گوشواره به گوش داره تــوپــو   می رســونــه به استخدام. به قراردادی. به رسمی.باریکلا به دروازه بان قرمز.

هادي:" شوتو دیدی؟ سوراخ سوراختون می کنیم. می شین سیبل وسط میدون تیر."

طاهر:" فعلاً که همین یه دونه ضربه تونم گلرِ ما قاپید. آره جیگر. وثوق گل بخور نیست. از سدَم محکم تره. اگه توپ بره تو دروازه خیال می کنه رفته تو اونجا نَنَش. برا همین نمی ذاره از خط رد بشه."

هادی:" بازم که حرفای بدبد زدی.عین مربی تیمت. انگار تو میدون کهنه بزرگ شده. ولی آخرش ما پیروز می شیم و جامو ما بالای سر می بریم."

-:" چه گُنده گوزیا! شما؟ با اون دروازه بان خیکی؟! زرشک. این ماییم که بازی رو می بریم  و قهرمان لیگ می شیم."

... و در صورتی که این بازی با نتیجه مساوی به پایان برسه و تیم زرد موفق بشه در بازی همزمان سبز رو شکست بده، این تیم زرده که قهرمان می شه و این نود هزار تماشاچی که برای تشویق تیمشون اومدن ورزشگاه، دست خالی به خونه هاشون برمی گردن.

بازیکنای تیم قرمز پا به توپ می شن. توپی به توری پاس می ده. توری حرکت می کنه و بعد سانتر می کنه روی سر پایانی. یه ضربه سر استثنایی...

طاهر نعره می زند:" گل.گل.گل.تا وقتی این بهرام چلمن گلرتونه، وضعتون بهتر نمی شه. آماده باشین که تو این بازی سولاخ سولاخ می شین."

هادی که ابروهایش را در هم گره کرده است می گوید:" اینقدر داد و بیداد راه ننداز. تازه بیست دقیقه از بازی گذشته. تا آخر بازی می شه ده تا گل بهتون زد. عزیزم جام قهرمانی رو ما بالای سر می بریم . مثل مسابقات فوتبال مدرسه –یادت می آد- کاپ اخلاقو به من دادن."

-:"همونی که گفتن اشتباه شده و بعدش اونو دادن به ضابطه."

-:" ضابطه نه. رابطه."

سی و پنج دقیقه از شروع بازی گذشته و نتیجه همچنان یک بر صفر به نفع بازیکنای تیم قرمزه. حالا بازم بازیکنای این تیم توپو در اختیار دارن. یه پاس کاری ظریف که تا نزدیکیای دروازه تیم آبی ادامه پیدا می کنه. بازیکن شماره چهار تیم آبی تکل می زنه و هفت قرمزواژگون می شه.

طاهر تخمه های داخل مشتش را پخش می کند روی قالی:"دِکی.خطاس.این داوره کوره!آخه روشن تر از این!"

هادی که او را دیده، لب ها را کج می کند و سرش را از چپ به راست تکان می دهد.

حالا بازیکنای آبی صاحب توپ و میدون می شن.میدانی که چسب بزرگی روی بینیش زده   به میراثی پاس می ده. آفرین به برزخی که به سرعت خودشو می رسونه به دروازه قرمز و      یه شوت دیدنی و توی دروازه. توی دروازه.

طاهر بر می خیزد و پایش را محکم به زمین می کوبد:"این دیگه چه وضعیه! داور خطا رو نگرفت و بعدش گل. عجب خر تو خریه!"

هادی می خندد:" این قدر حرص نخور. شیرت می خشکه ها.دیدیم جناب وثوقو. توپ رفت اونجایی که نباید می رفت."

طاهر:" ولی این نامردیه!"

هادی:" فعلاً که داور به اعتراضای بازیکنای تیمت توجه نکرد و به دوتاشونم کارت زرد نشون داد."

-:" تیمتَََم مثل خودت نامردی می بره. من که هیچ وقت یادم نمی ره.تو جلسه امتحان دبیرستان تو تقلب کردی، منو از جلسه بیرون انداختن. بعدشم گفتی اشتباه می شه دیگه عزیزم. ولی نیومدی حقیقتو به آقا معلم بگی تا نمره تک بهم نده.آخرشم به خاطر همون درس رد شدم."

-:" اتفاق می افته دبگه عزیزم.تازه تو می گی خطا بوده. شایدم نبوده. بالاخره بازی داور داره و گل پذیرفته شده. یالا تخمه ها رو جمع کن که اگه زنت بفهمه قالی کثیف شده، قشقرق به پا می کنه. اگه دفعه قبل درنرفته بودم که با اون لوله جارو برقیِِِِِِِ توی دستـش، می کوبــیــد تو سرم. فـــقـــط به خاطر اینکه یادمون رفته بود پوست هندونه ها رو از تو هال جمع کنیم."

طاهر که گویا شوکه شده به سرعت اتاق را تمیز می کند.

با سوت آقای تعادل ، نیمه اول با نتجه مساوی یک یک به پایان می رسه وبازیکنای دو تیم  به رختکن می رن. ضمناً در بازی همزمان، تیم زرد با یک گل از سبز جلو افتاده و با نتیجه ای که توی این بازی به دست اومده، تیم زرد فعلاً قهرمان لیگ برتره.

طاهر سیگاری آتش می زند و آرام آرام آن را دود می کند. سپس پنبه انتهایی آن را در جا سیگاری می اندازد:"خب، نگفتی؟ کارت به کجا کشید؟بالاخره رییس اداره تون شدی یا نه؟"

هادی:" من که شانس ندارم. تو اداره شایعه شده بود رییس سرطان بدخیم گرفته و معاون    به خاطر مسأله ای که تو زندگیش به وجود اومده، می خواد بره خارج. اما از بخت بد من، بیماری رییس خوش خیم بود و فرداش مشکل معاون حل شد و خارج بی خارج. حساب کرده بودم  خیلی رو حقوقم می ره. اما همَش خیال خام بود. واقعاً چه قدر بد شد. زنم هم که دائماً نق می زنه و می گه برم دنبال کار آزاد. آخه چطوری تو چهل سالگی با این همه سابقه ، کارمو وِل کنم و بزنم به کاری که معلوم نیست آخرش به کجا می رسه؟ راستش به خاطر غرولنداش بود که گفتم بیام اینجا فوتبال ببینم. وگرنه که... "

طاهر:" وگرنه وضعت بدتر از من فلک زده می شه که همیشه هشتم گرُوِ نهمه. تو مغازَم پرنده پر نمی زنه. تنها شانس من تو این زندگی نکبتی این بود که بعد از اینکه بابام سرشو گذاشت و رفت این لونه کلنگی به من رسید. بارون که می آد، آدم ازصدای چک چک قطره ها تو دیگ سردرد می گیره. دیوارای اتاقو هم که می بینی. باد کرده مثل بادکنک."

هادی می گوید:" بادکنکا رو تو ورزشگاه هوا کردن. صدای تلویزیونو زیاد کن که چند دقیقه از شروع  نیمه دوم گذشته و ما حواسمون نبوده."

یه حمله تند و تیزبه روی دروازه تیم آبی. باریکلا به حاضری.ببینین چی کار می کنه! حالا دو نفرو دریبل می زنه. آووو. توپ از زیر پاش سر می خوره ولی از خوش اقبالی، غیابی کنارش حاضره و توپو می گیره. حالا می ره جلو. یه پاس ضعیف که اشتباهی به بازیکنای آبی می رسه ولی بازیکنای این تیم هم توپ از زیر پاشون رد می شه و دروازه بانشون  می افته زمین. توپ به چه سادگی وارد دروازه می شه. چاله چوله های داخل زمین چمن کمک کرد تا تیم قرمز یه گل راحت بزنه. بله. باورکردن چنین گلی سخت به نظر می رسه. قرمزدو آبی یک.

طاهر بالا و پایین می پرد. می رقصد و داد می زند:" گل.گل. توپو چپوندیم تو اونجای تیمتون."

هادی می گوید:" عجب! این یه نوع گلو تا حالا ندیده بودیم که الان دیدیم! گل که نبود، شُل بود. توپ شُل شُلَکی رفت تو گل! نیست خودت مرده خوری؟ تیمتَم مرده خوری گل می زنه. قبول کن. یادته چند سال پیش چطوری دختره رو غر زدی؟ دختره با دوست پسرش به هم زده بود و می خواست بهش ثابت کنه با یه نفر دیگه  دوست شده که تو جلوش سبز شدی و خلاصه مرده خوری بامعصومه دست تو دست همو... راستی زنت می دونه با معصومه رفیق بودی؟ گرچه خبر دارم هنوز یه سَر و سِری باهاش داری."

طاهر چشم هایش را گرد می کند:" هم چی می گه سَر و سِر انگار چی کار کردیم؟ تا حالا فقط چند بار با هم دست دادیم و فوقش"

-:" فوقش بوسیدیش. تو چطوری روت می شه اینو بگی؟ نمی گی روز قیامتی هم هست؟"

معادی از آبی صاحب توپ می شه. پاس می ده به اُخرایی. به اعرافی. برزخی توپو می گیره ولی بازیکن قرمز اونو تو محوطه جریمه سرنگون می کنه.

طاهر پایش را محکم بر زمین می کوبد:" کجاش پنالتی بود؟"

-:" بود دیگه. نبود؟"

-:" بود؟"

-:" بود."

-:" نبود. بود؟"

...وحالا برزخی پشت توپ می ایسته و توپو به کنج دروازه شوت می کنه. از خوشحالی     نمی دونه چی کار کنه. کش موهاشو باز کرده، داره بشکن می زنه و می رقصه. اون الان آقای گل فصل شده.

طاهر:" این مسخَرََس. بازم مثل همیشه، برزخی دقیقه آخرخودشو انداخت تو خط جریمه   و ادا اطوار درآورد و پنالتی گرفت. من قبول ندارم. "

هادی:" داور باید گلو قبول کنه که کرده. نظر منم نظر داوره."

طاهر:" تو هم همیشه از این مسخره بازیا درمی آری. همکارات بهم گفتن. یه روز اومدم شرکت و سراغتو از اونا گرفتم. چند تا شون گفتن تو همیشه بی خودی خودتو به مریضی    می زنی و معلوم نیست از کجا برگه مرخصی جور می کنی و خلاصه..."

-:" کی گفت؟"

-:" بگو کیا گفتن جیگر؟"

-:"کیا گفتن؟"

-:" تقریباً همه شون."

-:" این دروغه."

-:"دِ منم که می دونم. می ری پیش اون دکترقلابیه.اسمش چی بود؟ دکتر باقلوا رو می گم. ازش برگه مرخصی می گیری و... آخه تو که برا دیگرون جا نماز آب می کشی، تو دیگه چرا؟"

هادی:" چرا چی؟"

-:" حالا که کار به اینجا کشید ، بذاربهت  بگم."

-:" چی  می خوای بگی؟"

-:" بگم؟"

...و حالا یه ضربه محکم از گفتنی که هاه ه ه توپش به تیر دروازه آبی  برخورد می کنه.

-:" بگو."

طاهر نیشخند می زند و می گوید:" اون روز؟ تو پارک؟"

-:" خب؟"

-:" داشتی با یه دختری می پلکیدی. دست تو دست هم داشتین و خلاصه... نصف تو سن و سال داشت. اسمش چیه؟ راستی زنت خبر داره با یکّی دیگه می پّری؟"

هادی که صورتش سرخ شده فریاد می زند:" اینقدر مزخرف نگو دیوونه. "

-:" نمی تونی زیرش بزنی. من عکسِ تونو با همدیگه دارم. برا روز مبادا. دختر  خوش بر و روییه. کلک، ازکجا گیرش آوردی؟ اگه بازم مورد سراغ داری خبرمون کن."

هادی نعره می زند:" عکس شو داری؟ احمق جون اون زنمه. عقدش کردم."

-:"بگوصیغه ایه. نگفتی؟ زنت می دونه که با یکّی دیگه؟"

-:" تا چشمت کورشه."

-:" تا چشم من کور شه؟ برو از خونَم بیرون."

هادی با لگد زیر بشقاب تخمه ها می زند و دو دوست دست به یقه می شوند.

... و دراین لحظه بازی با نتیجه مساوی دو به دو نموم می شه و تیم زرد موفق می شه با نتیجه دو به صفر تیم سبز رو شکست بده و قهرمان لیگ این فصل می شه . ضمناً همون طوری که مشاهده می کنین بازبکنای قرمز و آبی هم با مشت و لگد به جون هم افتادن.

 

 

 

                                                                                        6/5/90

 

 

 

 

 

 

0

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 63 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت