Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - اسب کوه های الپ
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

اسب کوههای الپ 

 سهیلا سجادی

فریده میگفت  : آلمانیها مَثَلی دارن که ، هر لوبیائی صدای خودش رو داره !

تصور اینکه اسبهای کالسکه ای که قرار بود  ما را به ارتفاعات آلپ برسانند  ، مصداق بارزِ این مَثَل باشند ، کمی خنده دار بود .  

 سنگینی کالسکه ،  وزن 12مسافر و یک کالسکه چی ، جمعا" وزنی معادل  دو تُن را به چهار اسب قهوه ای درشت هیکل ، تحمیل می کرد و اینکه اسبها از انواع لوبیاهای آن حوالی به چه ترتیب تغذیه میکنند  ،هم جای بحث داشت . هر چه بود  نتیجه ، اسباب خنده و تفریح مان در نیم ساعتی شد تا به دامنه های آلپ برسیم .

میان هر دو، سه گامی که اسبها برمیداشتند  یکی از انواع لوبیاهای آلمانی ، صدایش در میامد و در  میان خنده ی مسافرین ، بی اعتنائی اسبها و کالسکه چی ستودنی بود .

یکبار که فرصتی شد تا کالسکه چی را برانداز کنم ، پَرِ کلاهش  توجهم را جلب کرد که با پرهائی که از میان پیشانی اسبها بیرون زده بود تفاوت داشت .

افساری به سر و دهانه ی اسبها بسته  شده بود که دور گوشها حلقه میخورد و زیر چانه را میپوشاند و پر بلندی از قرقاول هم بالای پیشانیشان تکان  میخورد و طنابها و نوارهای ضخیمی هم اسبها را به اتاقک کالسکه وصل میکرد  .    

 در مورد پرها  که سوال کردم ، کارستن ، همسرفریده  گفت : "درفرهنگ باستانی آن حوالی پر قرقاول نمادی از رزق و روزی و برکته ."

توریستها از مقابلمان در مسیر برگشت  رد میشدند ، گاه گاهی نگاه سرزنش آمیزی به سرنشینان میکردند و گاهی از صدای لوبیاها میخندیدند و گاهی هم دستی تکان میدادند و اسبها با ادای احترام سرشان را به زیر میانداختند و پرهایشان در هوا تکان میخورد .

بین رفتار جماعت پیاده ، نگاههای سرزنش آمیز، آزارم میداد ، طوری که  تقریبا" نیمی از راه ، خودم را جای اسب قهوه ای سمت چپ متصل به کالسکه  گذاشته بودم ، جائی که دستانی هدایتش  میکرد.

زمانی گذشت تا سه  همراهم  را برای اتصال به کالسکه انتخاب کنم . البته کار راحتی بود ، حق انتخاب  داشتم . اولین نفر، خانم چاق و تپلی بود که به اصرار خودش را در کالسکه و چسبیده به من ، چپانده بود و تقریبا" قدرت نفس کشیدن نداشتم . ترجیح میدادم بارکشِ سمت راستِ نفر عقب باشد تا بوی دنبه اش را که با عطر نیناریچی مخلوط شده بود ، حس نکنم . نفر بعدی رفیق صمیمی اش بود که ،  تمام ویژگیهای خانم تپل چسبیده به من را داشت به اضافه ی اینکه بسیار پر چانه بود . نفر آخر مرد آسیایی ریز اندامی بود که همراه دوست دختر دومتری اش روبروی ما نشسته بودند و یکریز بهم زل زده بود . شاید در امر کشیدن کالسکه خیلی مفید به نظر نمیرسید ولی حق خوردن چند ضربه شلاق را داشت .

 بین انتخاب شلاق و چوب آلبالوِ کالسکه چی " که در آن لحظات اسب سیاه درشت هیکلی بود "  دو دل شده بودم . بعد از محاسبات درجه ی درد و زخمهای بعد  از کار روزانه ، شلاق را ترجیح  دادم ولی چطور میشد به اسب  یا همان  کالسکه  چی بی زبان منظورم را برسانم ، نشدنی بود . در آخرتصمیم گرفتم  انتخاب را به عهده ی خود اسب  بگذارم .

مسئله ی بعدی درد زانوی مداومم بود و وزن دو تنی کالسکه . که اینبار هم به نتیجه ی قابل قبولی رسیده بودم  و آن این بود که به احتمال قریب به یقین  بدن انسان در آن شرایط  به طور ژنتیکی ، بعد از گذشت  چند نسل ، مقاوم  و قویترتر خواهد شد و امیدوار بودم که من از نسل اولی های  استثمار شده  نباشم و به هیچکدام از تصاویر فانتزی ای شبیه  نباشم  که  استثمارگر و استثمار شونده ( انسان و حیوان)  به شکل اغراق آمیزی جابجا شده اند .

بعد رسیدم  به مقوله ی افسارو فوبیای من به خفگیِ ناشی از بسته شدن صورت . پرهای قرقاول  و البته صدای نشاط آور لوبیاها .

اگر حق انتخاب داشتم ، ترجیح میدادم افسار به مچ دستهایم وصل باشد تا هر وقت فرصتی شد فشار را به سه بارکش دیگر وارد کنم  . نماد رزق و روزی هم تنها بخشی بود که جایشان را مناسب میدیدم. ولی در مورد پری که درآن شرایط  به کلاهِ اسب کالسکه چی وصل بود  ، پر کلاغ را ترجیح دادم ، تُن صدای کالسکه چی باعث این انتتخاب بود . در آخرهم صدای لوبیاها ، که قطعا" فعل و انفعالات بدن انسان تفاوتهائی  درکیفیت  و قدرت  صدا  ایجاد میکرد . بخصوص  همراهان بارکشم  قابلیت این را داشتند که در بروزش  تنوع  ایجاد کنند .

کالسکه چی اعلام کرد  آخرین ایستگاه است و باید پیاده میشدیم ، که پیاده شدن خانم تپلی که کنارم نشسته بود ، باعث شد  تنفس اکسیژن  سریعتر انجام گیرد و به قالب سرنشینی کالسکه برگردم که جانشینم  ناگهان شیهه  کشید و آثار آخرین لوبیا را  بدرقه ی راهم کرد .

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (توکل)

    سپاس و با امید موفقیت

  • مهمان (مهرنوش)

    سلام عالی بود عزیزم .. سبک جالب و منحصر بفردی بود
    ......
    به شوخی : اون چوب آلبالو رو مطمئنی ؟؟من ندیدم درشکه چی چوب آلبالو دست بگیره .. حالا ترکه انار شاید ;)

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 56 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت