Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - میهمانی
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

میهمانی 

امیر بهاج

پويا سرش را بالا گرفت و گفت: زود رسیدم انگار. آفتاب غروب کرده؟

ثريا گفت: منم الآن رسیدم. فكر كنم هوا تاریک شده. مشکلی نیست.

پويا چهار‌زانو روی سکوی کوتاه سنگی نشست و با انگشت شیارهای روی سنگ را لمس کرد. كنار دستش موشي، آرام آمد و بيني صورتي‌اش را كنار دست او تكان داد و به دستان پويا خيره ماند.

ثريا گفت: باز رفتی تو فکر؟ گذشته هارو نمیشه بر‌گردوند.

پويا گفت: می دونم. امشب حال كسي رودارم كه تو تاريكي مونده. مي‌دونه كجا بايد بره اما نمي‌تونه، بگذريم. از میزبان خبری نیست!

-          الآن میاد. تو مهمونی امشب، دوست تازه واردشو می‌خواد معرفی کنه. هموني كه ديشب خبر دادن مياد تو مهموني ما، يادته كه؟ رفته بیارتش. بهتره قبل از ورود به جمع آمادش کنه.

-          این چیزها جدیده. برای من که کسی این کارها رو نکرد. یه دفعه اوردنم وسط اینجا. همتون هم از قیافه وحشت زدم به خنده افتادین.

موش آرام از كنار دست پويا گذشت و از سكوي سنگي پايين رفت.

ثريا گفت: انگار دارن ميان.

-          آره. اون دوتان. دارن میان.

اكبر و سرهنگ در تاریکی جلو می‌آمدند. اكبر نگاهی به پويا و ثريا کرد و آرام روی سکوی سنگی دیگری نشست. سرهنگ سری برای هر دو تکان داد و کمی آن‌طرف‌تر از اكبر نشست و آرام گفت:

-         امشب کی قراره بیاد؟

ثريا گفت: آشنای فخريه. میگه دوست قدیمیش بوده.

اكبر گفت: حتماً باز از اون‌هایی که کلی باید ننه‌من‌غریبم بازی در بیاره. اصلاً حوصله ندارم. اینم شد شب نشيني؟

ثريا گفت: شما رو کسی دعوت نکرده. خوشت نمي‌ياد، بفرما.

اكبر اخمی کرد و به سرهنگ نگاه کرد.

سرهنگ گفت: باز شما شروع کردین؟ شد یه شب دورهم جمع شیم و شما دوتا مهمونی رو خرابش نکنین؟

پويا گفت: فخري که اومد با دوستش آشنا میشیم. بد نیست، سرگرم مي‌شيم. میگن هنرمند بوده. یه آدم معروف.

اكبر گفت: بوده یا نبوده اینجا به حال ما فرقی نمی‌کنه. هرکی که هست از این به بعد تو جمع ماست. امیدوارم اینجا رو با جای دیگه اشتباه نگیره.

ثريا گفت: شما فکر خودت باش که کسی تحملت رو نداشت و نداره.

اكبر گفت: بشين سر جات. حوصله تو یکی رو دیگه ندارم.

پويا گفت: اصلا حوصله اين حرف‌ها رو ندارم امشب.

سرهنگ گفت: بسه ديگه. یاد تون رفته؟ اينجا براي چه‌کاری جمع شديم؟

فخري در ميان  تاريكي جلو آمد. زیر بغل کسی را گرفته بود. همگی به سمت آن‌ها خیره شدند.

تازه‌وارد خمیده با چشمانی گرد شده و دستانی لرزان خود را به فخري چسبانده بود و به جمع نگاه کرد.

فخري آرام زیر گوشش گفت: اینجاست. ببین. نترس دیگه. همه مثل خودمونن. ترس نداره که. اینجا همه مثل همديگه‌ايم. هر شب هم اینجا مهمونی داریم، هر کی سر جای خودش می‌شینه و در مورد موضوعاتی بحث می‌کنیم. اينجا دور هم هستيم، نگران هيچي نباش.

با صدای بلند گفت: خوب بچه‌ها مهمان تازه‌وارد ما، نسرین. تروتازه، همین چند ساعت پیش رسیده. بهش خوش‌آمد بگین دیگه.

همگی سری تکان دادند.

سرهنگ گفت: نسرین جان، غریبی نکن عادت می‌کنی. جات می‌دونی کجاست؟

پويا گفت: کنار اون درخت. یکی از او دوتا جا. جا خوبه رو بهش دادن‌ها. خیلی باصفاست.

فخري گفت: بچه‌ها، این دوست من هنرمند بوده. خیلی‌ها خاطرش رو می‌خواستن. کسی یادش هست؟ کسی کارهای نسرین رو دیده بوده؟

هیچ‌کس چیزی نگفت.اكبر شانه‌اش را بالا انداخت و صورتش را برگرداند.

فخري اخمی به اكبر کرد و رو به نسرین گفت: اینجا این‌جور چیزها زیاد برای بچه‌ها جذابیت نداره، مهم چیزهای دیگه هست که باید در موردش بحث بشه، بايد آماده بشيم. هيچي مهم نيست جز لبخند و حال خوش. حالا برو بشین. اولین قانون اینه که هرکی سر جای خودش بشینه.

فخري، نسرین را از خودش جدا کرد. نسرین می‌لرزید. نگاهی به اكبر کرد و نگاهی دوباره به فخري.

ثريا گفت: برو نترس. شب اول مهمونی همه این‌جورین. برو بشین سر جات. سر جای خودت، وقت نداریم. باید مهمونی شروع بشه. سر جات بشین. زیر اون درخت. یکی از اون دوتا سنگ. خوب دقت کن. اسمت روش نوشته. تاریخ تولد و تاریخ دیروز. بشین.

نسرین آرام راه افتاد. بالای سر سنگی ایستاد. می‌لرزید. اسم خودش را زیر لب خواند. آرام نشست و نگاهی به جمع کرد.

سرهنگ گفت: خوش‌آمدی. کم‌کم آروم ميشي.

پويا گفت: مهتاب هم در اومد. شروع کنیم.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 76 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت