Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - هاروكي موراكامي
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

هاروكي موراكامي

يورش دوم به نانوايي1 

برگردان: محمد شفيعي

 

 

 

من هنوز مطمئن نيستم كه آيا انتخاب درستي كرده ام كه پيش همسرم مورد يورش به نانوايي را بازگو كرده ام يا نه. اما ممكن است كه درست يا غلط بودن مطرح نباشد. چه كه انتخاب غلط مي تواند منجر به نتايج درست بشود و يا برعكس. به هر حال من به خود قبولانده ام كه در حقيقت ما هرگز چيزي را انتخاب نمي كنيم بلكه اين چيز ها هستند كه خود اتفاق مي افتند و يا اتفاق نمي افتند. 

اگر اين جوري به مسئله نگاه شود من به طور تصادفي مورد يورش به نانوايي را به همسرم گفتم. برنامه اي هم نداشتم كه در مورد آن صحبت كنم و آن را فراموش كرده بودم. از طرفي از آن دسته مطا لب پيش و پا افتاده هم نبود كه چون صبحتش پيش آمد بازگو شود. 

يك احساس گرسنگي غير قابل تحمل بود كه باز آن را به يادم آورد. اين احساس درست قبل از ساعت دو صبح به من دست داد. بعد از يك شام سبك در ساعت شش و خزيدن به درون رختخوابمان در ساعت نه و نيم و به خواب رفتن ٬ بنا به هر علتي هر دويمان به طور همزمان از خواب پريديم. دقايقي بعد٬ احساس گرسنگي مثل گردبادي به وجودمان چنگ زد. در داخل يخچالمان هم حتي يك  قلم چيزي كه بتوان اسمش را غذا گذاشت نبود. يك شيشه سس سالاد٬ شش تا قوطي آبجو٬ دو تا پياز قاچ شده٬ يك قالب كره و يك جعبه بو گير يخچال.

با پشت سر گذاشتن فقط دو هفته از زندگي زناشويي سواي هر چيز ديگري تازه ما مي بايستي به يك تفاهم متقابل درمورد قاعده و رفتار رژيم غذايي مان مي پرداختيم. 

در آن موقع من در يك دفتر حقوقي و همسرم هم در مدرسه عالي طراحي كار مي كرد. در آن زمان من بيست و هشت يا بيست و نه سال ٬ چرا نمي توانم بخاطر بياورم كه دقيقا در چه سالي ازدواج كرده ام؟ و او هم دو سال و هشت ماه ازمن جوان تر بود و خريد خواروبار آخرين چيزي بود كه به ذهنمان خطور مي كرد.

هردو گرسنه تر از آن بوديم كه به خواب برويم و دراز كشيدن هم آزارمان مي داد. از طرفي گرسنگي فرصت هر كار مفيدي را ازمان گرفته بود. از رختخواب  بيرون آمده و هردو به سمت آشپزخانه ٬و در پايان هم در دو طرف ميز آشپزخانه در مقابل هم قرار گرفتيم. 

با اميد به پيدا كردن غذا هر دو به نوبت دريخچال را باز كرده و هر بار داخل آن را جستجو كرده ولي صرفنظر از اينكه براي چندمين بار٬ باز محتويات آن تغييري نمي كرد. آبجو٬ پياز٬ كره٬ سس سالاد و بوگير يخچال. مي شد كه آن دو تا پياز را در كره سرخ كرد٬  ولي به هر حال آنقدر نبود كه گرسنگي مفرط و معده هاي خالي ما را پر كند. پياز را مي بايد با غذاهاي ديگر خورد و چيزي نيست كه گرسنگي را بر طرف كند. 

" آيا مادام دوست دارند سس سالاد كه در بو گير يخچال سرخ شده ميل فرمايند؟" 

 انتظار داشتم كه همسرم٬ شوخي مرا ناديده بگيرد٬ و او اين كار را كرد. گفتم " بيا سوار ماشين بشيم و دنبال يك رستوران كه تمام شب را باز باشد بگرديم" و اضافه كردم " بايستي در بزرگراه يكي باشد."

پيشنهادم را رد كرد و گفت:" بنا نبود كه ما بعد از نيمه شب براي شام بيرون بريم ." ٬ اين جورا او امل بود. 

نفسي كشيده و گفتم : " راست ميگي." 

از آن به بعد هرگاه همسرم عقيده ( يا نظري)   را ابراز مي كرد در ذهن من طنين يك الهام تداعي مي شد. شايد اين آنچه باشد كه براي آن هايي كه تازه ازدواج كرده اند٬ پيش مي آيد. نمي دانم. وقتي اين را به من گفت اين فكر به سرم زد كه اين بايستي يك گرسنگي مخصوص باشد كه فقط با رفتن به يك رستوران شبانه روزي در يك بزرگراه برطرف نمي شد . 

يك گرسنگي مخصوص ٬ و اين چه نوع  گرسنگي مي توانست باشد.

مي توانم آنرا اين جا و به صورت تصاوير سينمايي شرح دهم. 

يك٬ من تنها دريك قايق كوچك٬  شناور در دريايي آرام. دو٬  به پايين  نگاه مي كنم. در آب  مي بينم كه نوك يك آتشفشان از كف اقيانوس بيرون زده. سه ٬ بنظر مي رسد كه نوك آتشفشان خيلي نزديك به سطح آب است ولي چقدر نزديك٬  نمي توانم بگويم. چهار٬ علتش اين است كه شفافيت زياد آب باعث شده كه نتوانم عمق واقعي آب را دريابم.

اين تقريبا" يك توصيف دقيق از تصويري است كه در ظرف دو يا سه ثانيه يي  بين زماني كه همسرم رفتن به يك رستوران شبانه روزي را رد كرد و من هم با گفتن " راست ميگي " با او موافقت كردم٬ در ذهن من ايجاد شد. از آنجا كه من زيگموند فرويد نبودم البته كه نمي توانستم اين تصوير را و  اينكه مي توانست  نشانه چه چيزي باشد تحليل كنم ولي به طور غريزي مي دانستم كه اين يك الهام است. به همين علت بود كه عليرغم گرسنگي فوق العاده زياد بدون هيچ اعتراضي و به طور اتوماتيك با نظر او موافقت كردم. 

ما تنها كاري كه مي توانستيم انجام داديم. قوطي هاي آبجو را باز كرديم. به هرحال بهتر از خوردن پياز ها بود. او چندان آبجو دوست نداشت. قوطي ها را تقسيم كردم. دو تا براي او و چهار تا براي من. در موقعي كه من يكي از آبجو ها سر مي كشيدم ٬ همسرم مانند گنجشگي كه در ماه نوامبر به جستجوي دانه باشد تمام كابينت هاي آشپزخانه را از بالا تا پايين گشت. عملا" فقط پاكتي كه چهار تا شيريني كره اي در ته  آن بود پيدا كرد. شيريني هاي كره اي پس مانده  را عليرغم نرم و بيات بودنشان٬ تا آخرين ذراتش خورديم.

فايده اي نداشت. با اين گرسنگي ما كه به اندازه شبه جزيره سينا بزرگ و بي حد و مرز بود اين شيريني ها و آبجو بي اثر بود. 

زمان از ميان تاريكي مثل وزنه اي سربي كه در شكم ماهي رخنه مي كند مي گذشت. نوشته هاي  روي قوطي هاي آبجو را خواندم. به ساعتم خيره شدم. به در يخچال نگاه كردم. روزنامه هاي ديروز را ورق زدم. از لبه  كارت پستال استفاده كردم تا خورده هاي شيريني را در روي ميز جمع كنم. همسرم گفت " در تمام طول زندگي ام اينقدر گرسنه نبوده ام ٬ " فكر مي كنم كه آيا اين ربطي به ازدواجمان دارد يا نه." 

گفتم: " ممكنه و شايد نه" 

هنگامي كه او به دنبال غذاي بيشتري در آشپزخانه مي گشت٬ به لبه قايقم تكيه داده و به نوك آتشفشان زير آب نگاه مي كردم. شفافيت آب اقيانوس اطراف قايق احساس در و برهمي در من ايجاد كرد٬ مثل آنكه صخره اي در درون شكمم باز شده باشد. شبيه به يك غار٬ بدون هيچ درزي و نه راه ورود و خروجي . چيزي مربوط به اين حس عجيب و غريب فقدان ٬ اين حس وافعيت بي معنايي دنيا٬ شبيه به ترس فلج كننده اي كه در هنگام صعود به بالاترين نقطه يك برج به آدمي دست مي دهد. اين ارتباط بين گرسنگي و ترس از ارتفاع يك كشف جديد برايم بود. 

دفعه قبل كدام وقت بود كه چنين احساسي به من دست داد. معده ام مثل حالا خالي خالي بود- چه وقتي بود؟... اوه درسته- يادم آمد— 

صداي خودم را شنيدم كه مي گفت " موقع يورش به نانوايي-" 

"يورش به نانوايي؟ راجع به چه چيزي صحبت مي كني ؟" 

و اين جور بود كه شروع شد. 

من يك بار به يك نانوايي يورش بردم. خيلي وقت ها پيش. نانوايي بزرگي نبود. معروف هم نبود. ناني كه مي پخت چيزي مخصوصي هم نبود. يكي از همان نانوايي هاي معمولي كوچك كه درست در وسط يك بلوك از فروشگاه ها قرار گرفته است. كسي هم كه اداره اش مي كرد مرد مسني بود كه همه كارهايش را هم خودش انجام مي داد. پختن نان ها را هم در صبح انجام مي داد. وقتي نان ها تماما" فروخته مي شد٬ فروشگاهش را براي آن روز مي بست.   

" اگر مي خواستي به يك نانوايي حمله كني ٬ چرا چنين نانوايي كوچكي؟"

" خب لازم نبود كه به يك نانوايي بزرگ حمله كنيم. تمام آنچه كه مي خواستيم نان بود٬ نه پول. ما حمله كننده بوديم٬ دزد نبوديم." 

"ما؟ غير از تو چه كسي ديگري بود؟" 

" بهترين دوستم در آن زمان. ده سال قبل . آنقدر وضع مون خراب بود كه حتي نمي تونستيم خمير دندان هم بخريم. هيچ وقت غذاي كافي نمي خورديم. كارهاي نه چندان خوبي را انجام مي داديم كه دستمون به غذا برسه. يورش به نانوايي يكي از اون كارها بود." 

به من زل زده بود. " منظورت را نمي فهمم ." چشمانش مي توانست در جستجوي يك ستاره رنگ باخته در آسمان صبگاهي باشه. " چرا دنبال كار نگشتي ؟ مي تونستي بعد از ساعات كلاس كار كني . اين كار درمقايسه با حمله به يك نانوايي  آسون تر بود." 

" ما نمي خواستيم كار كنيم٬ ذهن مون را در اين مورد ساخته بوديم ." 

" خب٬ تو الان كار مي كني ٬ مگر نه ؟"

سرم را تكان دادم و يك مقداري از آبجو را سر كشيدم. سپس چشمانم را ماليدم. يك جورايي اثر آبجو به مغزم رسوخ كرده بود و در آنجا با گرسنگي كه چنگ مي زد ٬ در حال كشمكش بود. 

گفتم" زمونه تغيير مي كنه٬ آدما تغيير مي كنن. بيا بريم بخوابيم بايستي صبح زود بيدار شيم" 

" من خوابم نمي آد. مي خوام كه راجع به يورش به نانوايي برام بگي." 

" چيز دندون گيري وجود نداره كه راجبش حرف بزنم. نه زد و خوردي٬ نه هيجاني"

" آيا موفق شدي ؟" 

فكر خوابيدن را از سرم بيرون كردم. يك قوطي ديگر آبجو را باز كردم. وقتي توجهش به  موضوعي  جلب مي شود٬ مي بايستي از اول تا آخرش را بداند. خب٬ اون اين طوريه.  

ادامه دادم :" خب هم  موفقيت آميز بود و هم نه. ما آنچه كه مي خواستيم بدست آورديم. ولي به عنوان يك راهزني كارمون طبق نقشه پيش نرفت. نانوا قبل از آنكه نون ها را  به زور از او بگيريم . خودش اون ها  را به ما داد."

" مجاني؟" 

سرم را تكان دادم و گفتم " نه دقيقا"٬ قسمت سختش اينجاست. نانوا يكي از طرفداران  پروپا قرص موسيقي كلاسيك بود. ٬  وقتي ما به آن جا رسيديم او مشغول شنيدن يكي از آلبوم هاي اوتور واگنر بود. بنابر اين او با ما معامله اي كرد. اگر ما به تمام صفحه از اول تا آخرش گوش مي داديم٬ مي توانستيم هر مقدار نان بخواهيم با خودمان ببريم. با دوستم در اين مورد صحبت كردم و ما به توافق رسيديم كه پيشنهاد نانوا را  قبول كنيم. به معناي واقعي كلمه " كار" ما در اين مورد كاري انجام نمي داديم و از طرفي ٬ به هيچ كس هم آزاري نمي رسيد. به همين خاطر كارد ها را در كيف هامون گذاشته و دو تا صندلي را جلو كشيده و شروع كرديم به گوش دادن به پيش درآمد ها ي2 Tannhauser  و Flying Dutchman . " 

" و بعد از آن شما ها نون ها  را گرفتيد؟" 

" بله . بيشتر آنچه كه او در فروشگاه داشت در داخل كيف هايمان چپانيديم و به خانه برديم. اون نون ها براي چهار يا پنج روزمان كافي بود. " جرعه اي ديگر را نوشيدم. خواب آلودگي ام مثل امواج بي صداي يك زمين لرزه زير دريايي  تكاني آرام و طولاني به قايقم مي داد.

" البته ماموريت ما موفقيت آميز بود. ما نوني را كه مي خواستيم بدست آورديم.  جرمي هم مرتكب نشديم. اين بيشتر شبيه به يك معاوضه بود. ما با با صاحب نانوايي  به آلبوم واگنر گوش داديم و او در برگشت٬ نوني را كه مي خواستيم به ما داد. از نظر حقوقي اون بيشتر شبيه يك داد و ستد تجاري بود. 

" ولي فكر نمي كني كه گوش دادن به آلبوم واگنر خودش يك كاريه؟"

" البته كه نه. اگر نانوا از ما خواسته بود كه مثلا" ظرف هايش را بشوييم و يا پنجره هايش را٬ پيشنهادش را رد مي كرديم. اما او نخواست. تمام آنچه كه او خواست اين بود كه آلبوم واگنرش از اول تا آخر گوش كنيم. هيچ كسي پيش بيني اين را نكرده بود. منظورم – واگنر؟ انگار نانوا با اين كارش ما رو نفرين كرده بود. حالا كه فكرش را مي كنم ٬ ما  بايستي پيشنهادشو را رد كرديم. مي بايستي نانوارو نا با كاردهامون تهديد كرده و بزور آن نون لعنتي را ازش  مي گرفتيم. سپس ديگر مشكلي نبود."  

گفت : " آيا تو بعد از آن مشكلي داشتي؟"

چشمانم را دو باره ماليدم. 

" يك جورايي٬ نه اينكه دقيقا" بتوني روش  انگشت گذاشت. ولي بعد از آن چيزها شروع به تغيير كردند. مثل اينكه اون  واقعه نقطه برگشت باشه مثال بزنم ٬ به دانشگاه برگشتم٬ شروع به كار براي يك دفتر حقوقي كردم و خودمو  براي امتحان كانون وكلا آماده كردم و با تو آشنا شدم و ازدواج كردم . از اون به بعد اين كارو هرگز تكرار نكردم. هيچ حمله ديگري به نانوايي اتفاق نيفتاد. " 

" همين " 

" آره همه اش همين بود." و آخرين آبجو را سر كشيدم . حالا تمام شش قوطي تمام شده بود. شش تا بازكن حلقه اي قوطي هاي آبجو در داخل زير سيگاري شبيه پولك هاي يك پري دريايي در كنار هم قرار گرفته بود. 

البته ٬ اين حقيقت نداشت كه هيچ اتفاقي در نتيجه حمله به نانوايي نيفتاد. چيز هاي فراواني وجود داشتند كه به آساني مي توان روي آنها انگشت  گذاشت٬ اما من در مورد آن ها با او صبحتي نكردم.

" خب ٬ اين دوست تو حالا چكار مي كنه" 

" هيچ اطلاعي ندارم. يك چيزي بين مون  اتفاق افتاد٬ يك چيز بي اهميت و ما دور و برپلكيدن يكديگر رو متوقف كرديم. از اون به بعد او را نديده ام. نميدونم كه او چكار مي كنه." 

براي مدتي حرفي نزد. احتمالا" حس كرد كه من تمام داستان را برايش بازگو نكرده ام. اما او هم آمادگي آن را نداشت كه در اين مورد بيشتر پافشاري كند. 

گفت:" با وجود اين من فكر مي كنم دليل اينكه شما دوستي تون را قطع كرديد همين بود ٬ آيا غير از اين اينه؟ حمله به نانوايي عامل اصلي  بود." 

" ممكنه همين طور باشه. فكر مي كنم قضيه حادتر از آن بود كه هركدوم  از ما درك كرده بوديم. بعد ازآن اتفاق ما مدت ها  در باره ارتباط بين نون  و واگنر صحبت كرديم. مرتب از خودمون مي پرسيديم كه آيا انتخاب مون درست بود. نمي تونستيم تصميمي بگيريم. البته اگه معقولانه به قضيه نگاه بشه٬ ما انتخاب درستي كرديم.  به هيچ كسي آسيبي نرسيد. هر كداميك از ما  چيزي كه مي خواست به دست آورد. در مورد نانوا هنوز هم سر در نياورده ام چرا اين كار را انجام داد. بهر حال او در تبليغي كه مي خواست براي واگنر انجام بده موفق شد. و ما هم تونستيم شكم خود را با نون پر كنيم."

" با اين اوصاف  احساس مون اين بود كه اشتباه وحشتناكي رو مرتكب شده ايم. و به نحوي اين اشتباه سر جايش باقي مونده. لاينحل و سايه تاريكش را روي زندگي ما انداخته بود . براي همينه كه  كلمه ي "نفرين" رو بكار بردم. واقعيت داره٬ اون مثل يك نفرين بود." 

" فكر مي كني هنوز اين نفرين روي تو باشه؟" 

من بازكن هاي حلقه اي را كه در زير سيگاري بود برداشتم و با اون ها دايره آلومينومي به اندازه يك گردبند درست كردم.  

" كي ميدونه؟ نمي دونم. شرط مي بندم كه دنيا پر از نفرينه . مشكل مي شه گفت كه كدوم نفرين موجب مي شه كه يك چيزي با شكست روبرو بشه." 

مستقيم توي چشمانم زل زد و گفت " اين درست نيست٬ اگر راجبش فكر كني مي توني بگي. و مگر تو خودت شخصا" نفرين رو بشكني در غير اين صورت  اون مثل يك خمير دندون بهت چسبيده . اون ترا تا دم مرگ زجر مي ده . و نه فقط تو ٬ بلكه منو همچنين."  

" ترا؟"

 " خب حالا من بهترين دوست تو هستم٬ نيستم؟ براي چيه كه هردومون اين قدراحساس گرسنگي مي كنيم؟ من هرگز در تموم طول عمرم تا وقتي كه با تو ازدواج  نكرده بودم حتي يك دفعه هم احساس گرسنگي اين چنيني  بهم دست نداده بود. فكر نمي كني كه اين يك گرسنگي غير طبيعي يه ؟ نفريني كه روي توست ٬ داره روي من هم كار مي كنه."

سرم را تكان دادم. سپس دايره حلقه هاي در بازكن را بهم زدم و اون ها را دوباره به زير سيگاري برگردانم. نمي دانستم كه آيا او درست مي گويد يا نه ولي حس كردم كه او در تكاپو نقشه اي است.

احساس گرسنگي قويتر از پيش برگشته و باعث شد كه سرم شديدا" درد گرفت. هر دردي در معده ام با يك كابل كلاژ به مركز سرم منتقل مي شد ٬ انگار درون بدنم به انواع تجهيزات ما شيني  پيچيده مجهز شده بود. 

نگاه ديگري به آتشفشان زير دريايي ام انداختم. آب زلال تر از قبل بود ٬ خيلي بيشتر – مگر آنكه با دقت نگاه مي كردي وگرنه وجود آب را حس نمي كردي. احساس مي كردم كه قايق مطلقا" بدون آنكه چيزي آن را نگه دارد در هوا شناور است. مي توانستم هر ماسه ريزي را در عمق ببينم. تنها چيزي كه لازم بود اين بود كه دست دراز كنم و آن ها را لمس كنم. 

گفت: " ما فقط دو هفته ست كه با هم زندگي مي كنيم و من  براي تموم  اين مدت حضور يك موجود نامريي رو حس كرده ام. سپس  دست هايش را در حاليكه انگشتانش به هم قفل شده بود روي ميز گذاشت و مستقيما" در چشمانم نگاه كرد و ادامه داد: " البته من تا به حال نمي دونستم كه اون يك نفرينه. اين همه چيز را توضيح ميده. تو يك نفرين شده اي."

پرسيدم: " چه نوع موجود نامريي؟"

" مثل اين پرده ي سنگين كه سال هاست شسته نشده و از سقف آويزونه."

" ممكنه كه يك نفرين نباشه ٬ شايد اين فقط من باشم." اين را گفتم و لبخندي زدم.

 لبخندم را جواب نداد.

" خب٬ فرض مي كنيم كه تو درست ميگي . فرض كنيم اين يك نفرينه. در موردش چيكار مي تونم بكنم؟"

" به يك نانوايي ديگه حمله كن. همين الان. تنها چاره اش فقط همينه."

" حالا؟"

" بله الان . وقتي كه هنوز گرسنه هستي . مي بايستي آنچه را كه تموم نكرده اي تموم كني."

" ولي الان نيمه شبه٬ فكر مي كني هيچ نانوايي اين وقت شب باز باشه؟"

" يكي را پيدا مي كنيم ٬ توكيو شهر بزرگيه ٬ مي بايستي يك نانوايي تمام وقت يك جايي باز باشه."

سوار كورولاي قديمي ام شده و در ساعت 2:30 به دنبال يك نانوايي در خيابان هاي توكيو راه افتاديم. حالا هردو در كنار هم . من به فرمان چنگ زده و او در صندلي كنار راننده. هر دويمان مثل عقاب هاي گرسنه در جستجوي شكار خيابان ها ي توكيو را در براي پيدا كردن  يك نانوايي از زير نگاهمان مي گذرانديم. در روي  صندلي عقب ماشين يك تفنگ اتوماتيك رمينگتون بلند و سخت مثل يك ماهي مرده دراز كشيده بود. فشنگ ها ي آن در جيب بادگير همسرم  صداي خشكي راه انداخته بود. در داشبورت ماشين دو تا ماسك اسكي سياه رنگ داشتيم. حالا چرا همسرم يك تفنگ داشت٬ عقلم به جايي قد نمي داد. و يا ماسك هاي اسكي هيچيك از ما هرگز اسكي نكرده بود. به هر حال او توضيحي ندادو من هم چيزي نپرسيدم. احساس كردم زندگي زناشويي زندگي غريبي يه.

با وجود اينكه به طور كامل و بي نقصي مجهز شده بوديم ولي نمي توانستيم يك نانوايي تمام وقت را پيدا كنيم . از خيابان هاي خالي3 Yoyogi به Shinjuku و از Yosuya  به Akasaka  و همين طور Ayama٬ Hiroo ٬ Roppongi ٬Daikanyama  و به اين ترتيب تمام خيابان ها را در نورديم. در توكيو آخر شب همه نوع آدم و فروشگاهي مي توانستي پيدا كني به جز يك نانوايي."

در حين رانندگي دو مرتبه به ماشين گشت برخورديم. يكي شان در كنار جاده كز كرده بود و سعي مي كرد جلب توجه نكند. و ديگري به آرامي از كنارمان گذشت و از ما سبقت گرفت و نهايتا" دور شد. هر دو دفعه زير بغلم عرق كرد. ولي تمركز همسرم هرگز از خود تزلزلي نشان نداد.او به دنبال نانوايي مي گشت. هرگاه كه در جايش جابجا مي شد و زاويه بدنش تغيير مي كرد٬ گلوله هاي تفنگ در جيبش همانند سبوس هاي گندم سياه كه در بالش هاي قديمي ازش استفاده مي كردند خش خش مي كرد.

گفتم " بيا قيدش را بزنيم در اين وقت شب هيچ نانوايي باز نيست٬ مي بايست براي اين جور كارا برنامه ريزي كرد و يا ......"

" ماشينو نگهدار!"

محكم روي ترمز ها كوبيدم.

گفت : " اين همون جاي يه كه به دنبالش مي گشتيم٬ "

فروشگاه هاي در طول خيابان كركره هايشان را پايين كشيده بودند و ديوار هاي تاريك و سا كتي در هردو طرف ايجاد كرده بودند. تابلو آرايشگاهي مثل يك چشم تاب خورده ي  ترسناك شيشه اي از درون تاريكي  آويزان بود. تابلو روشن يك رستوران مك دونالدز در حدود دويست متري به چشم مي خورد٬ ولي به غير از آن ها  چيز ديگري نبود.

گفتم : " بنظر نمي آد كه نانوايي اين طرفا باشه٬ " . بدون كوچكترين حرفي داشبورت ماشين را باز كرد و از درون آن يك حلقه چسب با  روكش پارچه اي بيرون آورد. در حاليكه آن را در دست داشت از ماشين پياده شد. من هم از طرف ديگر پياده شدم . جلو ماشين زانو زده و تكه اي  از چسب را پاره كرده  و با آن شماره پلاك ماشين را پوشاند. بعد ماشين را دور زده و در پشت همين كار را با پلاك عقب كرد. حركاتش قابليت يك آدم كار آزموده را نشان مي داد. من در كنار جدول خيابان ايستاده بودم و به او زل زده بودم.

با خونسردي ايكه انگار دارد مي گويد كه براي شام چه خواهيم خورد گفت :" ما مي ريم كه يك مك دونالدز را بگيريم٬ "

يادش آوردم كه " رستوران مك دونالدز يك نانوايي نيست٬ "

گفت" مثل يك نانواييه ٬ بعضي وقتا  بايستي كنار اومد ٬ بريم."

به داخل پاركينگ رانده و ماشين را پارك كردم. او تفنگ را كه در پتويي پوشانده بود بدستم داد.

اعتراض كردم" من در تمام عمرم حتي يك بار هم  با يك تفنگ تيراندازي نكرده ام٬ "

" تو مجبور نيستي كه با آن تيراندازي كني . فقط اونو دستت بگير. باشه؟ هر چه كه مي گم انجام بده " به داخل مي ريم و به محض اينكه  آنها گفتند: " به رستوران مك دونالدز خوش آمديد" ماسك ها رو پايين مي كشيم . فهميدي؟"

" حتما" ٬ ولي ..."

" بعد تفنگ رو  به طرفشون نشانه برو و همه كارمندان و مشتري هارو  را با هم در يك جا  جمع كن . سريع. بقيه اش با من."

" اما...."

" فكر مي كني چند تا همبرگر برايمون بسه؟ سي تا ؟"

" آره فكر مي كنم سي تا  بسه." تفنگ را گرفته و آن را كمي بيشتر در پتو پيچيدم. تفنگ مثل يك كيسه ي ماسه اي سنگين و مثل يك شب تاريك سياه بود."

پرسيدم٬ هم خطاب به خودم و هم خطاب به او: " آيا ما واقعا" اين كارو بايستي انجام بديم؟"

" البته كه بايد انجام بديم."

دختري كه يك كلاه با آرم مك دونالدز بسر داشت از پشت پيشخوان يك لبخند مك دونالدزي بهم تحويل داد و  گفت :" به مك دونالدز خوش آمديد". هيچ فكرش را نمي كردم كه دخترها در ساعات دير وقت شب در مك دونالدز كار كنند٬ از همين رو با ديدن او براي لحظه اي گيج شدم . خودم را جمع كرده و ماسك را پايين كشيدم. دختره با روبرو شدن ناگهاني با اين زوج ماسك دار مات و مبهوت ما شده و از تعجب دهانش باز مانده بود.

واضح بود كه كتاب راهنماي مهمان نوازي مك دونالدز چيزي در مورد اينكه شرايط اين چنيني را چطور بايستي اداره كرد نداشت. ولي به نظر مي رسيد كه وقتي كه او داشت عبارت بعد از " به مك دونالدز خوش آمديد" را شروع مي كرد٬ دهانش خشك شده و كلمات از آن خارج نمي شد. حتي در چنين اوضاع و احوالي  نشانه ي  يك لبخند تخصص مآبانه شبيه  يك  ماه هلالي شكل در آسمان صبحدم در گوشه ي لبانش اين پا و آن پا مي كرد.

تا آنجا كه مي توانستم هر چه سريع تر روكش تفنگ را بازكرده و آن را در جهت ميز ها نشانه رفتم٬ ولي تنها مشتري هاي  حاضر در آن جا يك زوج جوان بود؛ احتمالا" دانشجو  و آن ها هم در حاليكه صورتشان را در روي ميز هاي پلاستيكي گذاشته بودند ٬ به خواب عميقي فرو رفته بودند. سرهايشان  با دوفنجان شيرعسلي  با طعم توت فرنگي كه در روي ميزبود  طوري در يك امتداد  قرار گرفته بود كه بي شباهت به مجسمه هاي آوانگارد نبود. آن دو طوري خوابيده بودند كه گويي مرده باشند٬ به نظر نمي رسيد كه آن ها مانعي در سر راه عمليات ما ايجاد كنند. بنا بر اين جهت تفنگم را تغيير داده و آن را به طرف پيشخوان گرفتم.

رويهم رفته ٬ سه تا كارمند مك دونالدز در آنجا بود. دختره در پيشخوان٬ سر پرست؛  مردي با صورت رنگ پريده و بيضوي شكل كه احتمالا" در سال هاي آخر دهه بيست سالگي اش بود و دانشجو مانندي در آشپزخانه ؛ سايه لاغري از مردي كه نمي شد هيچ چيزي را به عنوان يك حالت در صورتش خواند. آنها در پشت صندوق حساب ايستاده و به دهانه تفنگ من مانند توريست هايي كه به چاه هاي Incan  نگاه مي كنند٬ زل زده بودند. هيچ كدامشان جيغي نكشيد و هيچكدامشان حركت تهديد آميزي نكرد. تفنگ چنان سنگين بود كه مجبور شدم كه لوله آن را روي صندوق حساب  تكيه دهم٬ انگشتم در روي ماشه بود.

سرپرست رستوران با صداي دو رگه اش گفت٬ " من تموم پول ها رو را به شما مي دم. مامورين جمع آوري پول در ساعت يازده اينجا بودن٬ براي همين پول زيادي نداريم ولي شما مي تونيد هر آنچه كه هست برداريد. رستوران ما بيمه است."

همسرم گفت : " كركره جلو راپايين بيار و علامت " مغازه بسته است ٬ " را به سمت بيرون برگردون٬"

سرپرست رستوران گفت: " صبر كنين٬ من نمي تونم اين كارو را بكنم اگه بدون اجازه اون ها رستوران را ببندم٬ آنها مرا مسئول اين كار خواهند دونست "

همسرم دستورش را به آرامي تكرار كرد. به نظر مي رسيد كه سرپرست حسابي حالش گرفته شد.

من به او اخطار كردم . " تو بهتره هر كاري رو كه اين خانوم مي گه انجام بدي."

او به دهانه تفنگ در روي صندوق حساب٬ سپس به همسرم و دوباره به تفنگ نگاه كرد. بالاخره به آنچه كه اجتناب ناپذير مي نمود راضي شد.  چراغ تابلو را خاموش كرد و كليد پانل الكتريكي كه كركره را پايين مي آورد٬ زد. نگران از آنكه او ممكن است آرژير را به صدا در آورد٬ چهار چشمي مواظبش بودم. ولي ظاهرا" مك دونالدز آژير نداشت. و شايد هم به ذهن هيچ كسي خطور نكرده بود كه به يكي از اين رستوران ها حمله كند.

كركره جلو موقع بسته شدن سرو صداي زيادي براه انداخت. مثل آنكه يك سطل خالي را  با يك چوب بيس بال در هم بشكني٬ ولي زوج دانشجو بدون آنكه در جايشان تكاني بخورند هنوز در خواب عميقشان غرق بودند.  يك خواب عميق٬ سال ها بود كه چنين چيزي را نديده بودم.

همسرم گفت " سي تا4  Big Mac  براي بيرون بردن" 

سرپرست التماس كرد:" بذارين پول ها را بدم٬ بيشتر از آنچه كه بش نياز دارين بهتون مي دم. مي تونيد به يه جاي ديگه برين و غذا بخرين. اين جوري حساب و كتابم بهم خواهد ريخت—"

دو باره به او گفتم " تو بهتره آنچه كه اين خانوم  مي گه  انجام بدي ٬"

سه تايي شان به قسمت آشپزخانه رفته و با هم شروع به آماده كردن سي تا Big Mac  كردند. جوان  دانشجو  برگر ها را كباب مي كرد. سرپرست رستوران آنها را در نان هايشان مي گذاشت و دختره هم آن ها را در كاغذ ها مي پيچيد. همه ساكت  بودند و هيچ كس حرفي نمي زد.

در حاليكه به يخچال تكيه داده بودم تفنگ را به سمت تابه نشانه روي كردم. پيراشكي هاي گوشتي در روي تابه مانند نقش هاي خال دار قهوه اي رنگ جلز و ولز مي كرد. بوي شيرين گوشت كباب شده ٬ مانند دسته اي از حشرات ميكروسكوپي به هر منفذ بدنم  هجوم مي برد. در خونم حل مي شد و تا دور ترين گوشه هاي بدنم مي چرخيد. سپس در درون غار هاي سر بسته گرسنگي ام انباشته مي شد و خود را به ديواره هاي صورتي رنگ مي آويخت.

كپه ي برگرهايي كه در كاغذ هاي سفيد بسته بندي شده بودند داشت در آن نزديكي بزرگ مي شد. دلم مي خواست يكي از آن ها را چنگ زده و پاره كنم ولي نمي دانستم چنين كاري با هدفمان هم خواني داشت يا نه. مي بايستي صبر مي كردم. در محوطه گرم آشپزخانه در زير ماسك اسكي٬  صورتم عرق كرده بود .

آدم هاي مك دونالدز دزدانه به دهانه تفنگ نگاه مي كردند. گوشم را با انگشت كوچك دست چپم خارش دادم. هميشه وقتي عصبي هستم گوش هايم به خارش مي افتند. چپاندن انگشتم از روي ماسك پشمي به داخل گوشم لوله تفنگ را بالا و پايين مي كرد كه به نظر مي رسيد آنها را نگران كرده است. تفنگ نمي توانست به صورت تصادفي شليك كند ٬ آن را روي ضامن گذاشته بودم ولي آنها اين را نمي دانستند و من هم قصد نداشتم كه به آنها بگويم.

همسرم ٬ همبرگر هايي را كه آماده شده بود شمرد و آن ها را در دو كيف كوچك خريد گذاشت. در هر كيف پانزده تا.

دختري كه پشت پيشخوان كار مي كرد از من پرسيد: " چرا مي بايستي اين كار رو بكنيد؟ چرا فقط پول را نمي گيريد تا با  آن هر آنچه كه  مي خواهيد بخريد؟  فايده خوردن سي تا Big Mac  چيه؟

سرم را تكان دادم.

همسرم توضيح داد٬ " ما واقعا" متاسفيم". ولي هيچ نانوايي باز نبود. اگر نانوايي ديگري  باز بود ما به اونجا  حمله مي كرديم."

به نظر مي رسيد كه توضيح همسرم  آنها را قانع كرده باشد. حداقل باعث شد كه سئوالات بيشتري  نپرسند. همسرم به دختره سفارش دو تا ليوان بزرگ كوكاكولا را داد و پولش را پرداخت.

او گفت : " ما فقط نان مي دزديم نه چيز ديگري ." دختره با شنيدن اين حرف سرش را به طرز پيچيده اي تكان داد٬ يك جورايي مثل سلام دادن و يك جورايي مثل سر تكان دادن . احتمالا"  سعي مي كرد كه هر دو را با هم انجام دهد. فكر كردم يك جوري  احساسش را درك مي كنم.

همسرم سپس يك توپ نخ چند لا از جيبش بيرون آورد٬ او مجهز آمده بود.٬ و خيلي ماهرانه٬ هر سه نفر را گويي دارد دكمه اي را مي دوزد به ستوني بست. ازشان پرسيد كه آيا با بستن  طناب دستشان درد گرفته است و يا اينكه كسي از آنها مي خواهد كه به  توالت برود٬ ولي هيچ كدامشان حرفي نزد. من تفنگ را در پتو پيچيده و او هم كيف هاي خريد را برداشته و به بيرون آمديم. مشتري هاي پشت ميز مثل يك زوج ماهي آب هاي عميق هنوز در خواب بودند. چه چيزي آن ها را از چنين خواب عميقي بر مي خيزاند؟ براي نيم ساعتي رانديم. يك پاركينگ خالي نزديك يك ساختمان پيدا كرده و وارد آن شديم. در آنجا همبرگر ها را به همراه نوشابه ها خورديم. من شش تا Big Mac  را به غار درون شكمم پايين دادم و او چهار تا.

بيست تا  Big Mac در صندلي عقب باقي ماند. گرسنگي مان ٬ گرسنگي كه احساس مي شد كه تا ابد طول بكشد با سرزدن سپيده دم  ناپديد شد. اولين انوار خورشيد ديوار هاي چرك ساختمان را به رنگ ارغواني رنگ زده و برج عظيم تبليغاتي سوني-بتا را با شدت دردناكي به درخشش واداشت. خيلي زود صداي گوش خراش تاير كاميون ها با جيك جيك پرندگان در هم آميخت . راديو نيرو هاي مسلح آمريكا موزيك كابويي پخش مي كرد . با هم سيگاري را سهيم شديم. بعد از آن او سرش را بر روي شانه هايم گذاشت.

پرسيدم: " آيا فكر مي كني كه  براي ما لازم بود كه اين كارو را انجام بديم؟"

" البته كه لازم بود!" بعد نفس عميقي كشيده و در حاليكه به من تكيه داده بود  به خواب سنگيني فرو رفت . او مثل يك توله  گربه نرم و سبك بود.  

اكنون تنها بودم٬ به لبه قايقم تكيه داده و به كف دريا نگاه كردم. آتشفشان رفته بود. سطح آرام آب٬ آبي آسمان را منعكس مي كرد. موج هاي كوچك مانند پيژامه هاي ابريشمي كه در دل نسيم در اهتزاز باشند٬ با صدا به لبه قايق مي خوردند. هيچ چيز ديگري وجود نداشت.

در كف قايق دراز كشيدم و چشم هايم را بستم٬ و منتظر يك موج خيز شدم تا مرا به جايي كه تعلق داشتم ببرد♦

 

 

1.

http://www.murakami.ch/hm/shortstories/shortstories_the_second_bakery_attack.html

  

2- اسامي دو پيش درآمد واگنر

3- اسامي برخي از خيابان هاي توكيو

4- نوعي همبرگر

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 39 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت