Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - نقطه دال
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

نقطه دال 

 علی زینی وند

 

"گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی       روا بود که ملامت کنی زلیخا را  "        "سعدی"

مدت هاست به استعداد ذاتی ناشناخته ای در درونم پی برده ام. گونه ای حس ششم. یا بهتر بگویم حس هفتم. پیشگویی درد. به دفعات توانسته ام درد را روزها یا حتی سال ها قبل تر از آنکه در جایی از روح یا جسمم نمایان شود به روشنی دریابم . نطفه اش در نقطه ای دور و تاریک بسته می شود. در خموشی متولد می گردد وآرام آرام رشد می کند و چون بالغ شد به جنبش می افتد. میخزد، می گردد ،می خوابد و باز می خزد و می چرخد تا مقصودش را بیابد.تنها در سودای رسیدن است. مقصد معلوم اما راه نامشخص. گاه مسیر را گم می کند. گاه مصمم و شتابانست و زمانی روزها و ماه ها سرگردان. ممکن است در هر جایی وارد شود. می تواند پاهای رونده را از رفتن بازدارد و قدم های مانده از حرکت را به پیش راند. من به تمامی آنرا دیده ام. قبلتراز آنکه نیش های زهرآلودش  را فرو برد. پیش آز آن که از درد فریادی سر دهم.

با فریادی بیدار می شوم. فضای اتاق برایم بیگانه است. هنوز به تمامی برنگشته ام.گرگ و میش است. نگاه ناآشنایی را کنارم حس می کنم. تیک تیک ساعت دیواری. گذر تند اتومبیلی در خیابان. رفته رفته به خاطر میآورم. ترک های ریز و بهم پیوسته سقف گچی، تابلو فرش طرح پاکدامنی یوسف، کتابخانه ، تلویزیون نیازمند تعمیر. همه چیز  در آپارتمان سرجای خودش است. و آن نگاه غریبه؟!....یادم آمد! نخستین بار دیشب بود که دیدمش.

می پرسم: "وحشت کردی؟"

-         -نه زیاد،  به این چیزها عادت کردم. کابوس دیدی؟"

به ترک های سقف زل میزنم" یادم نمیاد.مثل همیشه"

دروغ می گویم. تصاویر ناپیوسته ای خاطرم مانده. اعضای بدنم که یک به یک جدا می شوند و در آخر تنها قلبی می ماند که خون دلمه بسته به شکل کرم های سرخ و سیاه از رگ هایش بیرون می جهد.

گیسوان بلند رنگ شده را پشت گردن گره میزند  و از تخت پایین میرود.  دستم را به سمت عسلی کنار تخت دراز میکنم. سیگار پایه کوتاه وطنی. فندک زیپوی یادگاری.تق. آتش. پک عمیق. دود غلیظ....

با لیوانی آب بر می گردد. آن را به دستم می دهد  و خودش جلو تابلو فرش به تماشا می ایستد.نقش مردی را می بیندکه رویش را از آغوش غرق تمنای زنی برگردانده است.  اشعار حافظ و سعدی در حاشیه  تابلو  را زمزمه می کند. با وجود اندکی چربی به پهلو اما همچنان اندام اغوا کننده ای دارد.

می پرسد : از چی فرار می کنه؟"

می فهمم اشعار حاشیه را خوانده بی آنکه بتواند با تصویر پیوندی برقرار نماید.

تنها با گفتن کلمه ای خود را خلاص می کنم" گناه"

به تابلو خیره می شوم. به کودکی ام می روم. خیابان انقلاب. آپارتمان سه طبقه. بازی با بچه های همسایه. لی لی، وسطی، فوتبال.... به  شیوا.... راستی شیوا ما کی بزرگ شدیم؟ روزش به خاطرم نیست. چه زمانی بود که بازی ها را کنار گذاشتیم و فهمیدیم دیگرعاقل شده ایم. از چه زمانی صحبت های روزانه به گفتن "سلام" در درگاه ساختمان هنگام بازگشت از مدرسه خلاصه شد. ما کی بزرگ شدیم شیوا؟

می گوید:" باید گرون باشه"

لیوان خالی را روی عسلی می گذارم." تابلو فرش رو میگی ؟ دستمزد نصف سال ام رو بابتش دادم"

می گوید"واقعا"؟ ارزش اش رو داشت؟"

جوابی نمیدهم. سوی کتابخانه می رود. به قفسه ها نگاه می اندازد. قفسه بالا آناتومی. وسط فلسفی و مذهبی و زیرین تاریخی. کتابی از بالایی بر می دارد و بنا می کند به تورق و تماشای عکس ها. چهره اش با دیدن بعضی در هم فرو می رود.

می پرسد"دکتری؟"

سر بالا می اندازم" معلمم"

" لابد زیست شناسی"

کنجکاوی  پرستارها را  دارد.گویا در پی رد فریاد در میان اثاثیه خانه باشد.  به صرافت می افتم اجازه دهم من را بیشتر بشناسد.

با چشم به جای خالی اش در تخت اشاره می کنم. کتاب را  در قفسه قرار می دهد و بر می گردد.  پاکت سیگار را برمی دارم. تعارف نمی کنم. سیگاری نیست.

به سیگار پک میزنم." اگه قرار بشه تو زندگیت دیگه دردی نباشه حاضری چه بهایی بدی؟" کلمات سوار بر دود از دهانم خارج می شوند.

نگاهش را به من می دوزد. لبخند کوتاهی می زند" شوخیت گرفته نصف شبی! نمیشه که. فقط مرده ها درد ندارن. "  مکثی می کند" اونم اطمینان ندارم. شاید دردشون بیشتر هم باشه ولی واسه داد زدن جون ندارن "

سیگار را در جاسیگاری خاموش می کنم"یعنی نمیشه آدم زنده درد بکشه صداشم در نیاد یا حتی اصلا" درد نکشه؟"

به انگشتان باریک  و ناخن هایی که لاک آبی رویشان مالیده نگاه می کند"من که منظورت و نمیفهمم  اونام حتمی دلیل دارن. من خودم واسه خاطر دخترم خیلی چیزها رو تحمل می کنم اما همه خیال می کنن بیخیالم"

نگاه متعجبی به او می اندازم"جدی دختر داری؟ الان کجاست؟"

-         " شیوا. پهلو مادرمه. امسال کلاس اولی میشه."

سکوت می کند. به خیالم دختر را مجسم می کند که حالا کنار مادربزرگ خوابیده درحالیکه آن طرف کیف و دفتر و قلم هایی که بوی نویی می دهد مرتب چیده و شاید رویای مدرسه و همبازی های جدیدش را می بیند.

ادامه می دهد" اره، من واسه اون خیلی چیزها رو تحمل می کنم"

می گویم" تحمل درد به خاطر عشق.خوبه .دست کم قابل قبول تر از تحمل درد از روی ترسه، ترس از تنها شدن، از دست دادن، مرگ. تحمل درد بخاطر درد نکشیدن."

سکوت و باز هم سکوت. نگاهم به تابلو فرش می افتد.

شیوا ما چه وقت از هم جدا شدیم؟ چه زمانی وحشت کردیم بازی های مان رنگ وبوی گناه بگیرد؟ چرا کسی به ما فرق میان گناه و عشق را یاد نداد؟ ما از چه می گریختیم؟ از درد گناه یا رنج عشق؟ و این دردی که سال هاست صلیب وار تحمل می کنم چه کسی بر دوشم نهاده؟ و چه رنجیست؟ درد فرار از عشق یا حسرت گریختن از آن گناه نخستین. کجا بود آن مسیح تا بر زمین خطی بکشد میان ما و دیگران تا بخشکد در مشتهاشان سنگ هایی که به سوی خیال ما پرتاب می شد.

می گویم : "حالا خیال کن یکی باشه  درد  رو یه جور دیگه حس کنه. نه مثل بقیه مردم. با یه حس جدید. مثل یه رادار قبل از اینکه موشک خرابی بیاره اون رو شناسایی کنه."

کلافه شده. با صدای بلندتری می گوید:" نمی فهمم تو ازآدم حرف میزنی یا رادار. کسی که درد داره یعنی خرابه. قبلش ویرون شده. این حرفا چیه میزنی؟"

می خندم. : "توی مدرسه وقتی از معلمهاکتک می خوردم یا زیر مشت و لگد هم سن وسال هام تو دعوا له می شدم هیچوقت گریه نمی کردم. با چهره خونین مالی می خندیدم. میتونی همچین پسری و تصور کنی؟ ."

چهره اش اندکی در هم می رود اما می گوید"دنیای بچگی...... یادش بخیر... " مکثی می کند گویا خاطرات گذشته را به یاد می آورد "  ما وقتی آژیر قرمز رو از بلندگوی مدرسه می شنیدیم با خنده و جیغ می دویدیم سمت پناهگاه. وقتی بچه ای هیچی برات جدی نیست" به طعنه می گوید:" نه میدونی موشک چیه نه خرابی ولی بعدها میفهمی چقدر خرابی"

انگار که حرفش را نشنیده ام یا برایم اهمیتی نداشته باشد ادامه می دهم"پدرم گمان میکرد یه مرد تربیت کرده، پسرش کتک میخوره ولی فریاد و گریه نمیکنه. فکر کنم خیلی به خودش میبالید. "

می گوید" اگه اینقدر که میگی محکم بودی خب حق داشته. پدرهای قوی پسرهای قوی بار میارن."بعد به حال اعتراض ادامه می دهد" خدا رو شکر از اون پدرسوخته مفنگی پسری ندارم."

نیشخندی میزنم" به شرطی که بیماریم رو نتیجه تربیت اون بدونی، اون وقت شاید حرفت درست باشه."

متعجب می پرسد"مگه تو بیماری؟"  رگه های ترس در چشمانش نمابان می شود.

 زیاد معطل جوابش نمیگذارم " سندروم عدم درک درد، نمیتونم  دردی رو حس کنم. از هنگام تولد این بیماری با من بوده. نادره ولی تو دنیا اتفاقات نادر زیاد پیش میاد. شایدهم تنها تصور منه"

به حالت هیجان می گوید" یعنی هیچ دردی؟ اینکه عالی یه."

واکنش اش برایم از قبل معلوم بود. تنها لبخند میزنم. روشنایی اتاق بیشتر شده. کلاغی قار قار می کند.

  با همان لبخندی که گویا بر چهره ام خشکیده می گویم" اگه بهت بگم بزرگترین آرزوی زندگیم تجربه درد بود اونم دردی که بخاطرش فریاد بکشم و گریه کنم نمیگی یارو نه درد داره نه عقل!؟"

جدی می شود"نه چرا بگم. توام آدمی ،ماهی که نیستی."

حرفش به دلم می نشیند. به چشمان زیتونی اش که حالا نمایان تر گشته زل می زنم.

می گویم" می خوام رازی رو بهت بگم"

مکثی می کند بعد به نرمی می گوید"چرا به من؟"

 طره ای از موهای ریخته روی پیشانی را با دو انگشت میگیرم و آرام حرکت می دهم " شاید چون غریبه ای. راز رو فقط میشه با غریبه ها گفت "

از حرفم می رنجد.سرش را می کشد. می گویم:" شاید معجزه باشه. خب معجزه هم مثله بقیه اتفاق های نادر ه دنیاست . شاید هم یه دلیل علمی و منطقی داشته باشه.هنوز نمیدونم. اما من میتونم درد رو ببینم منظورم اینه با حس دیگه ای بفهممش."

می پرسد:"می خوای بگی بعد از اینکه فهمیدی، واقعا دردت میاد؟!"

" واقعا درد میکشم. شاید بیشتر از آدم های سالم"

بلند می خندد" دیوونه. تو توهم داری. توهم درد. درد رو باید حس کنی ، نه اینکه بشینی فکر کنی بعد درد بکشی. تا حالا شده از به دندون درد ساده خوابت نبره. لابد به یه دندون سالم فکر میکنی که درد میکنه بعد فریاد میزنی"

در دل می گویم: بدجنس، خوب تلافی کردی."

لحن صدایم را تغییر نمی دهم" شاید مثل بقیه درد رو حس نکنم اما می بینمش از همون نقطه اول . شاید روزی اون نقطه کشف بشه. یه نقطه مثل نقطه جی. "

ساکت می ماند. به روبرو چشم دوخته. گویا به تابلو فرش می نگرد اما واضح است افکارش جای دیگریست. می خواهم او را برگردانم. می گویم" راستی اگه روزی شیوا واقعیت رو بفهمه؟"

نگاهی از خشم مانند شمشیر تیزی به رویم می کشد: "نمی فهمه. هیچ وقت نمیفهمه. نمی ذارم که بفهمه"

می گویم:" کسی که واقعیت رو نمیدونه با کسی که دردی رو حس نمیکنه شبیه هم هستن. ولی همیشه یه حس دیگه ای هست. هر چقدر بخوای درد رو نفهمی اون حس نمی ذاره. حتی اگه بمیری بازم ولت نمیکنه. "

بغض نمی گذارد حرفی بزند. قطره های اشک آرام و بیصدا روی گونه هایش جاری می شود.

بیرون خانه دیگر کامل روشن شده. رفت و آمد خودروها. جیک و جیک دو پرنده. صبح شده است ولی ما با چشمانی خسته  به تابلو فرش خیره شده ایم.

شیوا چه می شد اگر میان ما حائلی نبود. کاش مرا می شناختی. کاش تو را می شناختم. کاش دیگران نبودند. کاش بزرگ نمیشدی......

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (بیتا سلیمی)

    داستانتان را دوست داشتم .فضای خوبی داشت . فرق بین گناه و عشق بسیار جالب بود . داستان لطیف ساخته شده بود . با زبانی پالایش یافته که دوست داشتم برگردم دوباره بخوانم

  • مهمان (ش.ش)

    تضادی درونی و صمیمی داشت .ممنون

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 35 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت