Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - چشمهایش "علوی" به عنوان "رمان عاشقانه"
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

چشمهایش "علوی" به عنوان

"رمان عاشقانه"

 جواد اسحاقیان

 

در باره ی "رمان عاشقانه" به عنوان "نوع ادبی" مطالعه ای جدّی نشده و آنچه در این زمینه به گونه ای پراکنده انتشار یافته، از حد اشاراتی به رمان های عاشقانه ی عامه پسند فراتر نرفته است. تا آنجا که من مطالعه کرده ام، شمس و طغرا (1289-1288 خورشیدی) نخستین "رمانس عشقی ـ تاریخی" نوشته ی "محمد باقر میرزا خسروی" و تهران مخوف (1301) نخستین "رمان اجتماعی ـ عشقی" نوشته ی "مشفق کاظمی" از جمله ی اولین تجربیات نویسندگان ما در جهت کوشش برای نوشتن رمان هایی است که "عشق" را با برداشتی تازه در جامعه ای مطرح می کنند که شخصیت هایش از یک طبقه ی متوسط جدید برخاسته اند و به طرح روابط و برداشت تازه ای از زندگی فردی و اجتماعی در گستره ای عاشقانه پرداخته اند. رمانس عاشقانه ـ تاریخی و سه جلدی "محمد باقر میرزا خسروی" در سه تا چهار سال پس از انقلاب مشروطیت نوشته شده اما نویسنده رخدادها و زمان و مکان رمانس را به واپسین سال های حکومت محلی "اتابکان سلغری فارس" و همزمان با "سعدی" به عقب برده تا آزادانه تر بتواند به انتقاد از دربار فاسد و جامعه ی در حال تلاشی قاجاری بپردازد؛ به ویژه که خود یکی از شاهزادگان اصلاح طلب و مدافع مشروطیت هم بوده است. باری، عشق و روابط عاشقانه دیگر به شیوه ی هنجارهای چیره بر "قصه" 4 های قدیم نیست؛ بلکه در نیمه راه "رمانس ـ رمان" قرار دارد. اما عاشق و معشوق و نوع روابط میان آن دو در رمان تهران مخوف در "زمینه" 5  ای می گذرد که همزمان با کودتای سوم اسفند ماه سال 1299 "سید ضیاء الدین طباطبائی" و دقیقاً مصداق رمان عشقی در یک طبقه ی متوسط جدید و معاصر است.

     "محمد باقر میرزا خسروی" البته از طبقه ی اشرافیت پوشالی قاجاری، اما تلقی او از جهان "مدرن" و با ادبیات داستانی اروپا آشنا است. با این همه، محافظه کاری و جزمیت های دینی خاص خود دارد. "مشفق کاظمی" برعکس، تحصیلکرده ی آلمان، روزنامه نگار، مترجم و دیپلمات است و ذهنیتی کاملاً مدرن دارد. "عشق" و "رابطه ی عاشقانه" به معنی "مدرن" کلمه، با رمان دو جلدی او، آغاز می شود. من در باره ی این دو اثر، مستقلاً دو کتاب نوشته ام. اما "رمان عاشقانه" به عنوان یک "نوع ادبی" خاص، هنجارهایی و شگردهایی ویژه ی خویش دارد که متأسفانه تا کنون مورد بررسی دقیق فنی، قرارنگرفته است. هدف من در این نوشته، کمک به شناخت و بررسی همین شگردها در رمان برجسته ی چشمهایش (1331) "بزرگ علوی" است.

***

 "لی مایکلز" می نویسد:

    " رمان عاشقانه، داستان مرد و زنی است که می خواهند مشکل خود را حل کنند یا مانع مهمی را از پیش پای خود بردارند که مانع از وصال آن دو می شود. هر دو، این را می دانند که در تمام طول زندگی، عشقی را که نسبت به هم دارند، تنها یک بار می توانند تجربه کنند؛ تجربه ای که بار دیگر تکرار نخواهد شد. این دریافت، آن دو را به یک رشته از اقداماتی برمی انگیزد تا پایان خوشی را برای زندگی خود رقم زنند. اما رمان عاشقانه، چهار پیش شرط دارد:

1. Romance Novel            2. Genre            3. Romance             4. Tale           5. Setting               6. Leigh Michaels   

  1. وجود دو شخصیت زن و مرد که بر هم مِهر افکنده باشند.
  2. وجود یک مشکل و مانع بزرگ که میانشان فاصله و مشکل ایجاد می کند.
  3. با این همه، این عشق چندان بزرگ، باشکوه  و عمیق است که عشاق احساس میکنند، تنها یک بار نصیبشان می شود.
  4. سرانجام مانع و مشکل برطرف می شود و معمولاً دلدادگان به وصال هم می رسند.

   این چهار پیش شرط، در حکم تیر آهن های اسکلت یک ساختمان است و سازه های اصلی رمان عاشقانه را به هم پیوند می دهد. وجود هر گونه عیب و ایرادی در هر یک از این سازه ها و عناصر متشکله ی رمان عشقی، باعث از هم گسیختگی کلّ آن می شود. اتفاقات و تجارب عشاق می تواند به حل کشمکش و تنش، به آنان کمک کند. اما نکته ی مهم تر این است که اگر شما به عنوان نویسنده ایده ی مناسب، تازه و گیرایی نداشته باشید، امکان ندارد بتوانید رمان عشقی جالبی از کار دربیاورید " (مایکلز، 2008، 1).

   من برای این که بهتر بتوانم سازه های رمان عشقی "علوی" را کالبدشکافی کنم، باید مشروح تر بنویسم زیرا در این رمان، عناصر و اجزایی وجود دارد که از سطح "رمان عشقی" فراتر می رود و مثلاً عناصری از "رمان معما" 1 در آن هست که بر کشش اثر می افزاید. نویسنده ازنوشتن این رمان، هدفی مهم تر داشته که با توجه به هنجارهای رمان نویسی متداول در ایده ئولوژی مارکسیستی روزگار "استالین" و ضرورت باور نویسندگان حزبی دهه های بیست تا سی در نوع خود، تازه و سنت شکنانه بوده است. نویسنده خود در "کمیته ی مرکزی حزب توده" سمت "مشاور" داشته و طبعاً به عنوان نویسنده ای توده ای، از او انتظارات بیشتری داشته اند. با این همه، او بر خلاف بخشنامه های ادبی  حزبی، راه متفاوتی در پیش گرفته است. این رمان، نخستین "رمان عشقی" به معنی دقیق کلمه است و علی رغم عیب و ایرادهای ناواردی که برخی از منتقدان ادبی بر آن گرفته اند ـ و ما در جایی دیگر مشروحاً به آن خواهیم پرداخت ـ زیباترین و جذاب ترین رمان این نویسنده است. پس، من در حد و حدود پیش شرط های "مایکلز" و دیگران، باقی نخواهم ماند و آنچه را یک نویسنده و منتقد ادبی باید در باره ی این "نوع ادبی" بداند، به تفصیل خواهم نوشت.

  1. شخصیت های عاشق: بدون شخصیت زن و مرد، داستان عاشقانه ای نخواهد بود. در شخصیت سازی در

این نوع ادبی، لازم است به این نیاز و توقع خوانندگان فکر کرد که آنان دوست دارند در باره ی شخصیت عاشق و معشوق، زیاد بدانند. به این دلیل، شخصیت ها هم باید واقعی باشند تا خوانندگان بتوانند با آنان رابطه برقرار کنند، هم این که نسبت به آنان همدلی نشان دهند. شخصیت ها باید چنان قوی باشند و نویسنده چنان با مهارت پندار و گفتار کردار آن دو را ترسیم کرده باشد که احساس کنند بی خود و بی جهت وقت عزیز خود را با مطالعه ی رمان، از دست نداده اند. شخصیت زن، حتماً باید گیراتر از شخصیت مرد باشد. خواننده باید او را درک کند و مورد احترام و علاقه ی خواننده قرار گیرد. هر دو شخصیت، باید محبوب همگان و در همان حال، واقعی و قابل لمس باشند. این اندیشه خطا است که گمان کنیم شخصیت زن باید به گونه ای پرداخت شود که مردان بیشتر او را بخواهند و شخصیت مرد، طوری ترسیم شود که علاقه ی خوانندگان زن را بیش تر به خود جلب کند. باید به گونه ای نوشت که خوانندگان به یک اندازه شیفته ی هر دو شخصیت شوند. شخصیت زن باید به این باور برسد که تنها همین مرد می تواند او را خوشبخت کند و به آرزوهایش برساند و نه هیچ مرد دیگری. شخصیت زن نیز باید به گونه ای توصیف یا در عمل و تعامل ترسیم شود

1. Mystery Novel               2. Stalin

که مورد تحسین و ستایش هر خواننده ی مرد و زنی قرار گیرد. این زن در کنار عیب و ایرادهایی که دارد، باید به هر حال جاذبه هایی داشته باشد که او را در چشم شخصیت مرد و خواننده، بیاراید. عاشق و معشوق باید در روند "گسترش" رمان، متحول شوند. نوع این تحول، به وضعیت خانوادگی و اجتماعی و در مقیاسی بزرگ تر، به منش و تصمیم فردی آنان بستگی دارد. در این تحول، "انتخاب" اولویت ها، به شخصیت آن دو مربوط می شود و بیش از وضعیت اجتماعی، نقش دارد. در رمان عاشقانه، "احساس" بیش از "عقل" و "شهود" های شخصیت ها، بیش از مصلحت اندیشی آنان تعیین کننده است. نویسنده باید از نقاط قوت و ضعف شخصیت های خود، به خوبی آگاه باشد و آنان را همان اندازه بشناسد که خودش را می شناسد. او با اِشراف بر منش، احساس و خِرد آن دو باید بتواند بازتاب هایشان را در قبال یکدیگر، پیشگویی کند اما اصلاً ضرورتی ندارد از آن چیزی به خواننده بگوید.

  • فرنگیس: شخصیت اصلی رمان، کسی است که اگر در رمان پیدایَش نشود، آب از آب تکان نمی خورد. در

عین حال، او خود نخستین کسی است که پس از اولین ملاقات با استاد نقاش (ماکان) زیر تأثیر رفتار و برخورد سرد او قرار می گیرد و رنجیده خاطر می شود. تمامی رمان، توضیحی بر نتایج همین ملاقات و پیامدهای ناگوار و گوارای آن است. صاحب "چشم" های گیرا، تأثیرگذار و جذاب، همین شخصیت است. زیبایی چهره، تناسب و جاذبه ی اندام، سنجیدگی و ظرافت در حرکات و سکنات، افسون سخن، فرهیختگی خاص زنان متمول و به ویژه جسارت و توانایی های بی اندازه ی "فرنگیس" به او امکان می دهد هر قلبی را تسخیر و هر دشواری را بر خود و دیگری، آسان کند. کمتر مردی می تواند در برابر این اندازه جاذبه ایستادگی کند و کمتر زنی می تواند به او حسادت نورزد و تحسینش نکند. او به نقاشی علاقه دارد و شنیده که "استاد ماکان" ـ که ترکیبی از منش "کمال الملک" و دکتر "تقی ارانی" در خود دارد ـ یکی از بزرگ ترین نقاشان ایران و جهان است که در "فرانسه" و "ایتالیا" دوره دیده و مورد احترام و اقرار برخی از بزرگترین نقاشان ایتالیا به نام "استفانو" است. پس برخی از طرح های خود را برداشته به خانه ی استاد می رود تا آن ها را بر او عرضه کند و رهنمود بخواهد:

    " تمام این بازدید [ارزیابی شتابزده ی استاد] شاید یک دقیقه طول نکشید. من منتظر بودم که مرا ترغیب کند. انتطار نداشتم که مانند دیگران به من بگوید که شاهکار ساخته ام، اما اقلاً می خواستم بگوید: " خوب، بد نیست. کجا یاد گرفته اید؟ بالاخره مبتدی هستید و باید یاد بگیرید." در عوض، خشک و سرد آن ها را به من پس داد و گفت: " ان شاء لله خوب می شود." . . . او نه فقط یک سخن تشویق آمیز نگفت، حتی آن را بیش از طرح های دیگر هم ـ که بیشتر منظره ی طبیعت بود ـ مورد توجه و دقت قرار نداد. وقتی آن ها را به من برگرداند، من کمی نشستم. شاید به امید این که به من توصیه ای بکند اما هیچ نگفت؛ گویی می خواست به من بفهماند: خوب اگر دیگر فرمایشی ندارید، مزاحم من نشوید. . . وقتی خود را معرفی کردم و اسم پدرم را گفتم، پرسید: عجب! دختر امیر هزارکوهی مازندرانی هستید و نقاشی هم می کنید؟ "

    این لحن تمسخر او، مرا آزرد. نمی دانم پهلوی خودش چه فکر کرد. بعدها این حادثه را هزار بار از مدّ نظر گذراندم. حتماً فکر کرد این دختره ی هوسباز آمده است ناز و غمزه بفروشد و بعد برود همه جا بگوید که با فلان کس، نقاشی که سرشناس و مورد احترام همه ی رجال فهمیده است، آشنا شده. نه، به من رو نداد که نداد. غیظ عجیبی به من دست داد. هیچ مردی تا آن روز این طور با من رفتار نکرده بود. نمی دانم به چه دلیل. کینه ای از این مرد خشک بی تربیت در دل گرفتم. رفتار این مرد در زندگی من تأثیر داشت و واقعاً اگر کمی مهربان تر با من رفتار کرده بود، شاید فرصت پیدا می کردم که ذوق خود را پرورش دهم " (98-96).

    در باره ی علل این گونه برخورد خشک استاد سپس خواهیم نوشت اما آنچه باید به آن اشاره کرد، تصمیم "فرنگیس" برای رفتن به فرنگ (فرانسه) برای یادگیری نقاشی است. البته او چندان استعدادی در این زمینه ندارد و این علاقه از حد تفنن فراتر نمی رود. اما آشنایی او با "خداداد" (پسر "آقا رجب" باغبان استاد) و همسرش "مهربانو" ـ که دانشجوی پزشکی است ـ او را با سیمای دیگری از استاد آشنا می سازد. "خداداد" ـ که ضمن فروش مینیاتورهای خود در "مون

پارناس" و توزیع روزنامه ی "پیکار" میان دانشجویان ایرانی مقیم پاریس و مخالف "رضا شاه" فعالیت سیاسی می کند ـ این اندازه خشم و انزجار و بدبینی "فرنگیس" را از "استاد ماکان" می نکوهد و به او کمک می کند تا توانایی های بالقوه ی خود را فعال کند و با کار خلاق و همکاری با "استاد ماکان" معنی واقعی زندگی را بفهمد و او را هم بشناسد (119). ما سپس در باره ی چگونگی "تحول ذهنی" شخصیت زن و تأثیر گفته های "خداداد" و عشق "مهربانو" نسبت به همسر بیمار و مراتب فداکاری او سخن خواهیم گفت اما در حال حاضر، تنها می کوشم از عشقی بگویم که به تدریج "فرنگیس" نسبت به "استاد ماکان" پیدا می کند و حالت دوری و مهجوری و حالت انکار و عداوت پیشین به وصال و اقرار و ارادت تبدیل می شود.

     "فرنگیس" با یک دنیا آگاهی اجتماعی و روان شناختی در حالی پس از چهار سال به ایران بازمی گردد که استاد تقریباً او را از یاد برده است، هرچند صدایش در گوش او نواختی دور اما آشنا دارد. "استاد نقاش" جز کشیدن تابلو و فروش آن، کلاس آموزش نقاشی دارد. اما در کنار این فعالیت هنری، فعال سیاسی نیز هست. او شماره های دریافتی روزنامه ی "پیکار" را از "فرانسه" ـ که "خداداد" برایش پست می کند ـ و نیز اخبار جنایات و نمودهای استبداد و فساد اجتماعی ـ سیاسی دولت را به یاری یک هسته ی فعال سیاسی به صورت شبنامه نوشته، تکثیر و میان گروه های اجتماعی خاصی پخش می کند. "فرنگیس" با اخباری از دیدار "خداداد" و همسرش و "استفانو" به دیدار "ماکان" می رود و با هم قرار می گذارند:

    " آن شب در کنار نهر کرج چه بر من گذشت، گفتنی نیست. کلمات نمی توانند احساسات مرا بیان کنند. در پرتو مهتاب فارغ از گذشته و امیدوار به آینده غرق در حالتی که در زندگی کمتر نصیب هرکسی می شود، دست به دست هم زیر درختان زبان گنجشک پرسه می زدیم . . . کف دست او را، سرِ انگشتان او را، چشم های درشت و زلف های پریشانش را می بوسیدم و می بوییدم؛ گویی می ترسیدم که این حالت، دیگر تکرار نشود و از همین جهت باید برای یک عمر بدبختی، توشه گرفت. گفتمش که اولین بار او را در آتلیه اش دیده ام. با چه حرص و ولع شیرینی سخنام مرا سر می کشید! با دست هایش چنان تن مرا فشار می داد که نفس من بند می آمد. چه درد شیرینی! گفتم که می خواهم تمام عمر مال او باشم؛ رفیق و همدوش، همکار و همرزم و همدرد او باشم " (194).

  • استاد ماکان: درک دقایق و ظرایف عشق "فرنگیس" در قبال "استاد ماکان" بدون شناخت روح پرتلاطم و

متضاد او، ممکن نیست. با سیمایی که از او ترسیم می کنیم، خواننده خود متوجه نکاتی می شود که بر حیات روانی "فرنگیس" تأثیر می نهد و من نمی خواهم پیشاپیش در باره ی آن ها چیزی بگویم. استاد با آن که دهها تابلو از نوکر و باغبان خانه اش "آقا رجب" کشیده، حاضر نیست تابلوی از "رضا شاه" بکشد و مورد تفقّد ملوکانه قرار گیرد، زیرا نمی خواهد تمثالی از استبداد بکشد و او را در چشم مردم ستمدیده بیاراید و وقتی "خیلتاش" ـ که همان "تیمورتاش" وزیر دربار است ـ از او می خواهد تمثالی از اعلی حضرت بکشد، به سختی امتناع می کند:

     " قلم مو را روی میز گذاشت؛ تخته شستی را از روی شست درآورد؛ از پشت تابلو آمد این طرف و گفت: نخیر قربان. من تصویر کسانی را که دوست دارم، می کشم. این صورت های دور و بر خودتان را تماشا کنید. این ها را من دوست دارم " (37-36).

     استاد تمثالی را که از وزیر دربار و دومین رجل سیاسی قدرتمند آن روز کشیده است، به نشانه ی ناخشنودی از چنین پیشنهادی پاره می کند (37). در برابر، او تابلوی از روستاییانی در شمال کشور کشیده است که از بیم آمدن "رضا شاه" و بازدید از خانه های تازه ساز اما قلابی و دروغین برای روستاییان حکایت می کند. در این خانه ی تازه ساز، جایی برای نگهداری گاو و حیوانات وجود ندارد و "حیوان دارد از سرما و بی جانی، سقط می شود " (74). در تابلو

1. Montparnasse                2. Stephano

حجاب اجباری، استاد به طنز "کشف حجاب" پرداخته است. زن مجبور است با حجاب تازه و اجباری، باشوهر خود در یک مراسم رسمی شرکت کند:

     " از قیافه ی زن، وحشت و اضطراب هویدا است. می داند که دارد خودش را مضحکه ی مردم می کند. چاره چیست؟ باید رفت. [شاه] دستور داد همه باید در جشن کشف حجاب شرکت کنند. [مردان] باید زن های خودشان را همراه ببرند. مرد این امر را کاملاً عادی می داند. مگر کسی توقع دیگری دارد؟ اما بیچاره زن ! "(68-67).

     با شناخت اندکی که اکنون خواننده از "استاد ماکان" و ذهنیت سیاسی غالب بر حیات اجتماعی و هنری او دارد، می تواند حدس بزند که چه موانعی بر سر راه "فرانگیس" قرار دارد تا استاد را با خود همداستان و عاشق خود کند. قهر و آشتی استاد، سردی و بی اعتنایی او در عوالم عاطفی نسبت به "فرنگیس"، خشنود و ارضا نکردن علایق عاطفی و زنانگی او، موانع مهمی در تحقق آرزوهای زن می شود؛ امری که در مصطلحات داستان نویسی از آن به "تنش" 1 و "کشمکش" تعبیر می شود.

  1. ایده ی تازه: جز خلق شخصیت های پرخون، گیرا، آرمانخواه و مهرورز، رمان عاشقانه در بهترین حالت

به داشتن "ایده ی تازه" ممتاز می شود. این فکر بدیع در این رمان، تضاد میان فکر و عمل سیاسی با ذهنیت عاطفی و عشقی است. اصولاً در رفتار سیاسی چپ سنتی و ارتدوکس (نوع شوروی ـ چینی) همواره این اندیشه در مرکز فعالیت سیاسی قرار داشته که گویا میان عوالم سیاسی و عاشقی، تناقضی هست. آن که به امر خطیر سیاسی می پردازد، حق ندارد خود را با عواطف عاشقانه درگیرکند، زیرا وقت و انرژی خلاق فعال سیاسی را تباه می کند. در روزگاری که "علوی" این رمان را می نوشت، چنین ذهنیتی بر جنبش چپ ما، چیره بود.

" ژدانف این فلسفه را علم کرده بود که هر اثر ادبی باید تشجیع جوانان به مقاومت و مبارزه . . . باشد و عشق و عاشقی دیگر کهنه  و ستیز با فساد باید جای آن را بگیرد . . . من به خصوص در این کتاب، موضوع عشق را ـ که نویسندگان روس رد می کردند و شایسته ی ستایش نمی دانستند ـ پیش کشیدم با این شعر که :

گویند: مگو سعدی، چندین سخن از عشقش       می گویم و بعد از من، گویند به دوران ها "

(احمدی، 1377، 271-270) .

     متأسفانه این فکر خطا در دهه های چهل و پنجاه همچنان به قوت خود باقی ماند و "سیاوش کسرائی" شاعر توده ای همچنان میان پرداختن به مبارزه ی سیاسی و عشق فردی، فاصله ای می یافت و مانعة الجمعشان می پنداشت:

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست            هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

    باری، "فرنگیس" به تدریج پس از بردن دل به نزد استاد نقاش و سیاست، متوجه این تناقض می شود و درمی یابد که چرا استاد چندان نگران حال او نیست و اندیشه ی او نمی دارد. پس سمت و سوی جاذبه های خود را با علایق خاص او همسو و همگرا می کند تا به این حیله در دل دوست، راهی بیابد:

     " پس از حادثه ی آن شب در کنار نهر کرج و گفت و گو با او در آتلیه اش، یقین کردم که دیگر فقط از یک راه می توان به زوایای قلب او رخنه کرد. دیگر نگاه و زیبایی و آرایش و دلبری در او تأثیر نداشت. فقط می توانستم با کوشش و تلاش بیشتر، با فداکاری های بزرگ تر، جای خود را در دل او بازکنم " (213).

    یک نکته ی مهم در "عشق" کوشش عاشق و معشوق یا یکی از آنان برای "هم هویت سازی" یا "همانند سازی"

1. Tension             2. Conflict              3. Zhdanov            4. Identification

با دیگری است. وقتی "فرنگیس" درمی یابد که تنها ازرهگذر فعالیت سیاسی و پیشبرد اهداف استاد می تواند خشنودی او را جلب کند، از بسیاری از علایق فردی خود چشم می پوشد. تایپ اعلامیه های استاد و تکثیر آن ها با ماشین تحریر

تا پانصد نسخه کاری به راستی طاقت فرسا است؛ به ویژه برای زنی که از کودکی در تنعم زیسته؛ نازپرورد وصال بوده؛ به کار جدّی عادت نکرده و با خطراتی مهم برای خود او و خانواده اش نیز همراه است. استاد نیز به او هشدار می دهد اما "فرنگیس" خیالاتی دیگردر سر دارد:

     " من دیگر یک هدف بیشتر در زندگی نداشتم. روزگار داشت به من لبخند می زد. من مردی را که سال ها ندیده و نشناخته دوستش داشتم، پیدا کرده بودم و جلب او به هر وسیله ای، مقدس ترین وظیفه ای بود که من برای خود تصور می کردم " (1258).

     با این همه، همین عشق یک سویه و ابتر، خود باعث کمال "فرنگیس" می شود و اگر بخواهیم با اصطلاحات روان شناختی "یونگ" سخن گفته باشیم، به "تمامیت" روانی می رسد. دختر تن آسانی که اگر تشنه می شده، لیوان آب را از "فضه سلطان" کلفت خانه می طلبیده، اکنون ناگزیر است متنی را تایپ و در پانصد نسخه تکثیر کند (169). معنی این گفته این است که او می بایست با گذاشتن چند کاربن در لای چند برگ کاغذ، پانصد نسخه از آن تهیه می کرد. دستگاه چاپی برای تکثیر اعلامیه ها وجود نداشته و تایپ و تکثیر، یکی از کارهای شاق فعالان سیاسی ما بوده است. ماشین تایپ های موجود در بازار همگی شماره گذاری می بوده و شهربانی از آن ها اطلاع می داشته و می توانسته دارندگان آن ها را شناسایی و دستگیرکند. با این همه، آن که برای دیدار یک لحظه ای استاد، این اندازه از خود ذوق و شوق نشان می دهد، سختی ها، آسان می گردد:

    " سه هفته ی تمام روزی هفت ساعت کار می کردم. من از پشتکار خود درشگفت بودم اما این، تنها راهی بود که برای من در زندگی باقی مانده بود. وقتی وظیفه ای را که به من ارجاع داده بود انجام می دادم، می دیدم که خوشحال است و این خوشحالی اوبرای من، مایه ی زندگی بود و مرا سرِ شوق می آورد " (168).

     ایده ی دیگری که در رمان عاشقانه مطرح می شود، رسیدن به واقع بینی و دور شدن از توهمات و خیالات واهی است. "فرنگیس" در روند کار و تلاش سیاسی متوجه می شود که تا چه اندازه خام، متوهّم و خیالپرداز بوده است! او با توجه به وابستگی خود به یک طبقه ی مرفه ملاک و نیمه اشرافی، تصور می کند با شروع کار سیاسی، شهربانی برایش دردسری ایجاد نمی کند و مانند "خداداد" نیست که به خاطر مبارزه با خودکامگی "رضاشاه" بورسیه ی تحصیلی اش در فرانسه قطع شود:

     " شهربانی آدمی مانند خداداد را می توانست ویلان و سرگردان کند. خانواده ی من در تمام دستگاه دولتی نفوذ داشت و من هرگز نشنیده بودم که دولت ها آدم های محترمی را گرفته باشد. از طرفی زندگی من به حدی شوم و یکنواخت بود که با مأمورین شهربانی سر و کار پیدا کردن برای من، جز تنوع مفرّح، چیز دیگرنمی توانست باشد " (158-157).

    چنان که از این عبارت برمی آید، "فرنگیس" به کار سیاسی به عنوان "تفنن" و "تنوع طلبی" بی زیان می نگرد اما وقتی نامه های توزیع شده و عامل تکثیرش "فرهاد میرزا" توقیف و زندانی می شود، تازه درمی یابد که همه ی معادلات و پندارهای او غلط از آب درآمده است. شهربانی پس از تفتیش خانه و بازجویی از پدر و دختر و خدمتکار خانه، پدر "فرنگیس" را توقیف و به مِلکش در حوالی "صالح آباد قزوین" تبعید می کند (181). دومین توهّم "فرنگیس" این است که پس از آگاهی از فعالیت سیاسی استاد و ترغیب "خداداد" به لزوم همکاری "فرنگیس" با استاد، خیال می کند پس از آمدن به ایران و همکاری با او، می تواند به یاری جاذبه ی ظاهری و افسون سخن، او را مقهور خود کند و از او انتقام جویی کند:

    " من باید دستورها را به او ابلاغ کنم و زمانی نخواهد گذشت که من همه کاره ی نهضت مقاومت خواهم بود و آن وقت، حتی ماکان هم باید تحت نفوذ و اراده ی من باشد " (151).

  1. کشمکش: "همزمان با گسترش و تعمیق رابطه ی قهرمان زن و مرد، باید به این نکته پرداخت که قهرنانان، 

چگونه عشق هم را می پذیرند؟ شخصیت ها باید به تدریج جاذبه های هم را کشف کنند. باید بر سر راه عشقشان، موانع

و مشکلاتی ایجاد شود که مانع از وصال آن دو گردد و اتفاقاً همین موانع و دشواری ها و ناکامی ها باعث می شود خانندگان سیر رخدادها را دنبال کنند. این موانع و مشکلات، هر دو نفر را زیر تأثیر قرار می دهد و به روابطشان، سمت و سوی تازه می دهد. داستان عاشقانه با زندگی واقعی فرق دارد. بیشتر ما دوست داریم یک زندگی آرام و بی دردسر داشته باشیم اما در رمان، لذت خواننده در گرو برخورد با همین فراز و فرودها و دقایق و ظرایفی است که در زندگی عادی پیش نمی آید. تضاد و کشمکش میان شخصیت های داستان، برایشان دشواری ها و معضلاتی به وجود می آورد و پرداخت دقیق همین کشمکش ها، باعث می شود حوادث یک رمان هیچگاه از ذهن ما زدوده نشود و تأثیرش در تمام طول حیات با تمام جزئیاتش در ذهنمان نقش شود.

    بیشتر رمان های عاشقانه، دو نوع کشمکش دارند: یکی کشمکش یا معضل کوتاه مدت و دیگری بلند مدت یا دیرنده. کشمکش موقتی ـ که آن را مشکل بیرونی یا خارجی هم می گویند ـ در همان آغاز رمان به وجود می آید؛ یعنی در همان موقعیت اولیه ای که آن دو، هم را می بینند و آشنا می شوند. کشمکش درازمدت ـ که به آن کشمکش بیرونی هم می گویند ـ کشمکش عمیق تری است که هر دو شخصیت با آن مواجه می شوندو آن، ترس از دست دادن دیگری است. برخی نویسندگان مبتدی در خلق داستان های عاشقانه، از همان ابتدا شخصیت ها را شیفته و شیدای هم می سازند. عشق به اعتبار کمّی و کیفی، حتماً باید به تدریج تحول یابد. نویسنده به ویژه باید متوجه باشد که شخصیت ها چگونه می توانند بر موانع و کشمکش ها غلبه کنند. قهر و آشتی شخصیت ها، نباید بی درنگ آغاز و پایان یابد. باید علت یا عللی مقبول و موجّه داشته باشد. عشق در "حکایت" ها و "رمانس" های قدیم و گذشته خیلی سریع اتفاق می افتاد. در "رمان" روند عاشقی و دلدادگی به تدریج و تأنّی آغاز و تکامل می یابد. با این همه اگر همین روند خیلی کُند پیش برود، خواننده دچار ملال می شود و علاقه ی خود را به دنبال کردن رخداد، از دست می دهد. شناخت جاذبه ها و دافعه ها در یک رمان عشقی، باید خیلی عمیق، منطقی و فراتر از محاسن و معایب افراد در زندگی روزمرّه انجام شود  " (مایکلز، 3).

    ما ضمن معرفی شخصیت ها و ترسیم پاره ای تفاوت های فردی در منش آن دو، تا اندازه ای به خاستگاه "کشمکش" میان آنان پی بردیم. بسیاری از فعالان سیاسی ازدواج کرده ی گذشته ی ما، چنین تجربیات تلخی نیز دارند و پس ازسال ها زندگی مشترک با هم، هنوز هم احساس می کنند به علایق خود نرسیده اند. اگر بخواهیم به زبان روان شناسی سخن بگوییم، می شود گفت استاد در برابر "روان زنانه" ی خود مقاومت می کند و می کوشد آن را در خود سرکوب و مهار کند. "روان زنانه" در مرد، سویه ی زنانه و درونی مرد است. این صورت مثالی مسؤول این است که گرایش طبیعی وجنسی کودک را نسبت به مادر در دوره ی بلوغ، به زنی دیگر "فرافکنی" کند که تأثیر تعیین کننده ای بر روان مرد دارد. انیما، کهن الگوی خود زندگی است " (شارپ، 1991، 6).

     "استاد ماکان" به دلیل تعهد اجتماعی ـ سیاسی، نسبت به مطالبات "روان زنانه" ی خود بی اعتنا است. گاه زیر تأثیر روان زنانه ی "فرنگیس" یا شاید به مصلحت به آن نزدیک اما بی درنگ، دور می شود. دقت کنیم:

1. Anima

     " ما هر دو بازوهایمان را روی دسته ی صندلی تکیه داده بودیم و سرهایمان را نزدیک هم برده بودیم تا آهسته صحبت کنیم. نگاه شگفت انگیزی یه صورت من انداخت و گفت: "تو دختر خوبی هستی." دل من از تمجید او شاد شد. بازویم را به بازویش فشار دادم و او دستش را روی دست من گذاشت و فشار داد. با هر دو دست، دستش را گرفتم و گرمای خوش آن را با چنان شوری چشیدم که گویی در زد و خوردی که با این مرد داشتم آماده می کردم، نخستین کامیابی نصیب من شد. چشم های درشت او، بزرگ تر جلوه کرد. اما ناگهان خودش را کنار کشید. فشار دستش سست شد؛ مثل این که انگشتانش سرد شدند. این تغییر حالت برای من، چندش آور بود. من هم خواهی نخواهی دست خود را از روی صندلی برداشتم و دیگر با هم صحبت نکردیم " (167).

    پس نخستین کشاکش میان "فرنگیس" و "استاد" کشمکش میان دو نیروی غریزی است. یکی "عشق" می خواهد و دیگری می کوشد آن را در وجود خود سرکوب کند. در جایی استاد آشکارا به "فرنگیس" می گوید بهتر است به جای این که هم را "دوست" داشته باشیم، "رفیق" باشیم (212). معنی دقیق تر این گفته این است که من "معشوقه" و "همسر" نمی خواهم؛ بلکه برای پیشبرد فعالیت خود به یک "همکار سیاسی" نیاز دارم و به نشانه ی اثبات این نظر، تنها به بوسیدن پیشانی و چشم او اکتفا می کند.

     اما این مورد، تنها عامل کشمکش میان این دو تن نیست. استاد در طی سه سال و چند ماه تبعید خود در "کلات" خراسان، تابلوی از "فرنگیس" در زمینه ای سیاه با حالتی خاص از چشمان او می کشد که "فرنگیس" آن را توهینی به خود می داند: زنی با چشمانی هرزه که کوچک ترین شباهتی با چشمان گیرا و تأثیرگذار او ندارد. "فرنگیس" به "مدرسه ی هنر" آمده تا این تابلو را از ناظم بگیرد و بسوزاند (186) زیرا در چشمان زن در تابلو استاد، چیزی از جنس "خیانت" زن به مردی عاشق در تبعید می بیند:

     " صورت از آنِ زن بسیار زیبایی بود اما آن چیزی که تماشاچی را مبهوت می کرد، زیبایی صورت نبود؛ معما و رمز، در خودِ چشم ها بود. چشم ها باریک و مورب بودند. گاهی برعکس، تخیل بیننده زنی را جلوه گر می ساخت که دارد با این نگاه نقاش را زجر می دهد. آن وقت، تنفر انسان برانگیخته می شد " (26).

    نویسنده برای برجسته سازی عنصر "کشمکش" از چند نوع کشمکش بیرونی و درونی در داستان، سود می جوید. نخستین عامل کشاکش "فرنگیس" کشمکش او با پدر و مادر در مورد ازدواج و هجوم خواستگاران رنگارنگ و متعدد است. پدر پیوسته در مورد ضرورت ازدواج او با خواستگاران متمول و سرشناس حرف می زند و مادر در باره ی بیرون رفتن دختر از خانه از او توضیح می خواهد:

     " پدر می خواست در باره ی خواستگارهایی که درِ خانه ی ما را از پاشنه برداشته بودند، گفت و گو کند. مادرم اصلاً یادش رفته بود که من پنج سال تمام در پاریس آزاد بوده ام و باز هم خیال می کرد که من دختر هفده ـ هجده ساله ی چشم و گوش بسته ای هستم و موی دماغ من می شد که فلان ساعت کجا بودم و که را دیدم و فلان نامه از کجا رسیده " (150).

     با وجود این، بزرگ ترین "کشمکش" ها در رمان عاشقانه "کشمکش درونی" است. "عشق" بر عاطفه و هیجان و انگیزش استوار است و چیرگی بر این نیروهای توانمند غریزی، بسیار دشوارتر است. کشمکش های بیرونی، خیلی زود، رفع و رجوع می شود. وقتی پدر او را به خاطر خرید ماشین تحریر و نوشتن اعلامیه های ضد دولتی سرزنش می کند و آن را در آب انبار خانه می اندازد، "فرنگیس" می گوید ماشین تحریر تازه ای می خرد (171). وقتی بازپرسی به خانه می آید و او را مورد بازجویی قرار می دهد، خوب می تواند طفره رود و مُجابش کند (178). یکی از پیچیده ترین "کشمکش" ها، وقتی است که استاد یک روز پیش از دیدار روزبعد از او قول ملاقات گرفته و روزبعد تلفنی از او می خواهد به نزدش برود اما این بار "فرنگیس" به دلایلی ناشناخته به اومی گویدد که نمی تواند به خانه ی او بیاید:

     " بر خلاف همیشه، احوال مرا پرسید. مرا "شما" خطاب کرد. پس از گفت و گوهای عادی پرسید: " تشریف می آورید اینجا؟ " گفتم: "نمی دانم." پرسید: " مگر قرار نگذاشتیم؟" گفتم: "چرا، اما امروز من وقت ندارم. حالم هم خوب نیست" (201).

    با این همه، او بی درنگ به آرایش خود پرداخته تلفنی به او خبر می دهد که نزدش خواهد آمد:

     " من منتظر بودم که به محض ورود به اتاق، مرا در آغوش گیرد و من صورت خود را بچرخانم و مانع شوم. چرا این تصمیم را گرفته بودم؟ برای این که می خواستم تسلط خود را بر او حفظ کنم. دلم می خواست لب های او سر و صورت مرا بپوشاند [ غرق بوسه کند ] . دلم می خواست آنچه را که در زندگی آرزویش را داشتم و هرگز نصیبم نشده بود، در آغوش گرم او احساس کنم " (205).

    آنچه این دو تن از هم می خواهند، متفاوت است. "فرنگیس" می خواهد "ناز" کند و در عالم خیال و پندار حتی از بوسیدن استاد جلوگیری کند اما باری به هر جهت، وی را غرق بوسه کند. اما استاد به جای نشان دادن عواطف عاشقانه او را مورد سوال و جواب قرار می دهد: " چرا نمی خواستید بیایید؟ " (206) این گونه "کشمکش" ها خواننده را نیز به تأمل وامی دارد و می کوشد برای رفتارهای متضاد آن دو، توجیهی بیابد. استاد اهل "نازکشیدن" نیست و "فرنگیس" هم نباید انتطار داشته باشد "ناز"ش خریداری چون استاد داشته باشد. او پس از این همه رفت و آمد با استاد می بایست درک می کرد که نخستین برخورد سرد و خشک استاد پس از دادن طرح هایش به او، به این دلیل بوده است که طاقت "نگاه" و "چشم" های او را نداشته است. او می بایست می فهمید که علت آن همه بی اعتنایی استاد، هراس از شیفته شدن بر چشم های جادویی خودش بوده است. استاد با برخورد سرد خویش خواسته او را از سر راه خود دور کند تا به "گزند دلبستگی" گرفتار نشود. استاد نقاش، زیباشناس است و از جادو و افسون چشم مدل های پورتره هایش آگاه است و معنی " ز دست دیده و دل هردو فریاد " را خوب می داند.

  1. تعلیق: "تعلیق" از عناصر مهم هر گونه داستان کوتاه یا بلندی است اما در برخی از انواع ادبی مهمتر

مانند "رمان عاشقانه" این عنصر، نقشی برجسته تر ایفا می کند. "تعلیق" آمیزه ای از احساس شیفتگی مطبوع و هیجان آمیخته با دل نگرانی، تنش و اضطرابی است که از یک منبع غیر قابل انتظار و اسرارآمیز و سرگرم کننده ناشی می شود. "تعلیق" موجود در داستان، از ناآگاهی ما از رخدادهای معمادار و دلالتگری سرچشمه می گیرد که در ضمن گسترش داستان پیش می آید. به این دلیل، تعلیق ترکیبی از توانایی پیش بینی رخدادها، تردید و عدم قطعیتی است که در قبال رخدادهای آتی در داستان داریم؛ یعنی در حالی که انتظار داریم فلان اتفاق رخ دهد، ناگهان امری مغایر با انتظارات ما به وقوع می پیوندد و ما را غافلگیر می کند و پیش بینی های ما را به هم می زندو به همین دلیل، برخی از نظریه پردازان روایت از "متناقض نمای تعلیق" یاد می کنند. "بارونی" به دو گونه تعلیق اشاره می کند: نخست، گونه ای از تعلیق که هیجان و شور و شوق خواننده به خاطر لذتی است که خواننده از آگاهی قبلی اش از پایان رخدادها در قصه هایی مانند "قصه های پریان" معروف دارد، اما گونه ای از "تعلیق" هم هست که پیش بینی رخدادهای داستان در آن، ممکن نیست زیرا میان آنچه خواننده در مورد وقایع آینده و احتمالی می داند (شناخت، آنچه می دانیم ) و آنچه دوست دارد اتفاق بیفتد (خواست، آنچه می پسندیم) تضادهایی وجود دارد که همه ی انتظارات و حدس های خواننده را به هم می زند (تعلیق با تضاد، آنچه انتظارات را برنمی آورد) " (بارونی، 2012، 279-275).

    چنان که اشاره کردیم، رمان از آنجا آغاز می شود که راوی یا ناظم مدرسه ی هنر به خاطر علاقه ی وافری که به "استاد ماکان" دارد، می خواهد زنی را شناسایی کند که تصور می رود صاحب تابلوی "چشمهایش" است. او این زن را قاتل یا مسبّب مرگ استاد در تبعید می داند. ده سال از مرگ استاد گذشته و هر سال "فرنگیس" در سالروز مرگ او

1. Suspense           2. Paradox of suspense            3. Baroni            4. Fairy tales           5. Cognition   

6. Volition          7. Suspense par contradiction  

برای دیدن تابلو کذایی به جشنواره ی همین مدرسه و نمایشگاه آثار استاد می آید. راوی نه تنها می کوشد راز این "چشم ها" را بفهمد، بلکه تصمیم دارد این زن ناشناس را شناسایی کند و بر پایه ی اطلاعاتی که می خواهد از او بگیرد، داستان زندگی استاد را بنویسد. رمان با طرح پرسش های متعددی آغاز می شود که خواننده در مورد آن ها، هیچ نمی داند. نویسنده از همان آغاز، خواننده را وامی دارد تا به این پرسش ها دقت کند و ضمن خواندن رمان و پیشرفت در مطالعه ی آن، به آن ها پاسخ بگوید یا درستی و نادرستی فرضیه های راوی را مورد ارزیابی قرار دهد. به محض این که خوانده فکر می کند تا اندازه ای توانسته معمای "چشمهایش" را حل کند، راوی با دادن اطلاعات خام دیگری او را از اشتباه بیرون می آورد و سرگردان تر می کند. معمای رمان تنها در واپسین صفحات رمان باید گشوده شود. من تنها به نقل دو بند از آغاز رمان بسنده می کنم که هم به چگونگی "شروع" معماوار داستان اشاره کرده باشم، هم به خط داستانی که خواننده باید آن را به دقت دنبال کند اما هرگز بر دریافت و حدس خود دل نبندد، زیرا راوی ـ که نقشی چون خبرنگار و کارآگاه دارد ـ عمداً اطلاعات گمراه کننده، خام و غیر قابل اعتمادی به خواننده می دهد وحتی خود آشکارا آن ها را "تخیلات" می نامد:

     " اما آن زنی که مدل نشسته بود، به کلّی ناشناس است. کسی او را ندیده. استاد در هیچ محفل و مجلسی، با او خود را نشان نداده. تنها آدمی که از وجود این زن ناشناس اطلاع دقیق دارد، آقا رجب، نوکر نقاش است و او هم چیزی در این خصوص به یاد ندارد و اگر هم می داند، چیزی نمی گوید یا نمی خواهد بگوید. به علاوه، آقا رجب می گوید که او شباهتی مابین چشم های این تصویر و صورت آن زن ناشناس، نمی بیند.

    " آیا این چشم ها از آنِ یک زن پرهیزکار از دنیا گذشته بود، یا زن کامبخش و کامجویی که دنبال طعمه می گشت؟ آیا صادق و صمیمی بودند یا موذی و گستاخ؟ عفیف یا وقیح؟ مریدان استاد از خود می پرسیدند: چرا اسم پرده را "چشمهایش" گذاشته؟ "چشمهایش" یعنی چشم های زنی که استاد به او نظر داشته. پس طرف توجه، صاحب چشم ها بوده نه خود چشم ها." زیر تابلو روی قاب عکس استاد به خط خود نوشاه بود: "چشمهایش"؛ یعنی چشم های زنی که تو را خوشبخت کرده یا به روز سیاه نشانده. . . استاد به چه قصد این صورت را ساخته بود؟ آیا به این منظور که پس از مرگش، هدیه ای برای معشوقه اش فرستاده و بدین وسیله وفاداری و دلدادگی خود را بروز داده باشد؟ یا این که می خواسته به زنی که با چشم هایش او را اسیر کرده بود، بگوید که من ترا شناختم. من می دانم که تو باعث شدی من امروز زجر بکشم. اینها همه، تخیلات است. تا آدم نفهمد که از این نگاه و از این حالت چشم ها چه استنباط می شود، چگونه می تواند به این پرسش ها جواب بدهد؟ " (28).

  1. گره افکنی: "گره افکنی" در داستان، جایی است که برای شخصیت اصلی مشکلاتی پیش می آید و او باید

تصمیم نهایی خود را بگیرد. این تصمیم گیری، چه بسا مسیر زندگی او را تغییر دهد و آینده اش را رقم بزند؛ مثلاً در داستان کوتاه هدیه ی مغ نوشته ی "اُ هِنری" "گره افکنی، وقتی است که "دِلا" در آستانه ی روز کریسمس می خواهد تنها با داشتن یک دلار و هشتاد و هفت سنتِ پس انداز خود، بند ساعت طلایی برای ساعت جیبی "جیم" عزیز خود بخرد اما پول آن اندازه ناچیز است که تنها با فروش خرمن موهای طلایی و جذاب خود ـ که شوهرش به آن به شدت علاقه مند است ـ می تواند برایش چنان هدیه ای بخرد (دلانی، 2015). من عمداً به این نمونه اشاره کردم، زیرا موضوع هر دو داستان "از خود گذشتگی" زنان در هر دو اثر ادبی است.      

    "فرهاد میرزا" نامی در هسته ی فعالیت سیاسی "استاد ماکان" مسؤول تایپ و تکثیر اعلامیه و شب نامه است و دستگیر شده است. ظاهراً مقاوم می نماید و زیر شکنجه کسی را لو نمی دهد و محل کار سازمانی را فاش نمی کند. با این حال، "استاد ماکان" از "فرنگیس" می خواهد به شهربانی رفته، اطلاعاتی در باره ی او کسب کند که خود و مخفیگاهش در چه وضعی است و مأموران تأمینات تا چه اندازه در باره ی او می دانند:

1. Complication          2. The Gift of the Magi             3. O’ Henry           4. Della (Dillingham)          5. Jim (James)          6. Self-sacrifice          

    " تا به حال، از فرهاد میرزا هیچ چیزی نفهمیده اند.دوـ سه روز است دارند او را زجر [شکنجه] می دهند. پریشب تا صبح چندین مرتبه دستبند قپانی به دست هایش زده اند. حالا باید در باره ی رفتن پیش رئیس نظمیه [ که فرنگیس با او آشنا و خویش است ] فکری کنیم. . . فرنگیس عزیز! من از تو نجات فرهاد میرزا را می خواهم. به هر قیمتی شده باید او را از زندان نجات داد و الا او را خواهند کشت." پرسیدم: " به هر قیمتی؟ "

    جوابی نداد. خیره به من نگاه کرد؛ مثل این که عمق مطلب را درک نکرد. گفتم: " حتی اگر به قیمت . . . ماکان! حتی اگر به این قیمت باشد که من تمام عمر، خودم را به او بفروشم؟ " (229)

   خوشبختانه "فرنگیس" با هوشیاری و زبان آوری می تواند از همان مأموران گول و آزمند شهربانی حرف بکشد و اطلاعات لازمی را که استاد از او خواسته، به دست آورد بی آن که نیازی به مراجعه ی مستقیم به "سرتیپ آرام" داشته باشد. اما در فاصله ی زمانی رفتن به شهربانی و بازگشت، خواننده پیوسته نگران حال و روز "فرنگیس" است که آیا "به هر قیمت" حاضر است در باره ی "فرهاد میرزا" اطلاعات لازم را به دست آورد؟

   دومین مورد "گره افکنی" مشابه، وقتی است که "فرنگیس" به مدرسه و نمایشگاه آتلیه ی "استاد ماکان" آمده از "ناظم" می خواهد تابلو "چشمهایش" را در اختیار او بگذارد. "ناظم" یا راوی آغاز رمان با این فرض که گویا "فرنگیس" باعث مرگ استاد شده (58) و استاد در این تابلو، چشمانی هرزه از "فرنگیس" ترسیم کرده است، می خواهد از او انتقام جویی کند:

     " خانم! فقط پنج هزار تومان؟

     ـ شما موافقت کنید که پرده را به من بدهید. هرچه بخواهید، خواهم داد.

     ـ هر چه بخواهم خواهید داد؟

     چشمانش برافروخته شد. غضب کرد؟ نمی دانم. . . . در وهله ی اول معنای جمله را آن طوری که من در نظر گرفته بودم، ادراک نکرد اما بعد فقط به اندازه ی یک چشم به هم زدن، معنای دومی آن را پذیرفت. به طرف من آمد و باز مؤدب و مهربان گفت: " هر مبلغی که بخواهید، می دهم." اما من پافشاری کردم و باز گفتم: "هرچه بخواهم، می دهید؟ " این بار حالت چشم ها، شبیه به همان حالت مرموز و پرمعنایی شد که استاد در پرده ثبت کرده است. یک قدم دیگر آمد جلو و گفت: " بله، هرچه بخواهید، می دهم به شرط این که بی شرم نباشید " (78-77).

  1. نقطه ی اوج: واژه ی انگلیسی "climax" از ریشه ی یونانی کلمه ای گرفته شده که به معنی "پلکان" و "راه

پله" است و در اصطلاح ادبی به "نقطه ی عطف" 1 ی در داستان گفته می شود که داستان در آن نقطه با بالاترین میزان "تنش" خود می رسد و شخصیت در آن لحظه باید به تصمیم گیری نهایی و آخرین خود بپردازد و برای آخریم مشکل خود، راه حلی پیدا کند " (هریک؛ تود دامون، 1902، 382).

   چنان که پیشتر هم گفته ایم، "سرتیپ آرام" به دستور "رضا شاه" استاد را دستگیر کرده می خواهد بکشد (254). "فرنگیس" برای نجات جان استاد حاضر می شود با وی ازدواج کند. این رفتار نمادین با توجه به بیزاری "فرنگیس" از چنین شخصیت فاسد سیاسی ـ که دست کم مبارزان اجتماعی و مخالف دولت و حتی رقبای ملاک خود مانند پدر بی آزار خودش را در صفحات "شمال" کشور تبعید، محبوس و خاموش می کند ـ برای او واقعاً دردآور و مایه ی بدبختی است. نقطه ی اوج، همان جا است که شخصیت داستان میان مرگ و زندگی استاد نقاش، دیگری را بر خود برمی گزیند.

     استدلال های او برای قانع کردن "سرتیپ آرام" جهت آزادی "استاد ماکان" و پیامدهای درخشان این نافرمانی و نیز ارضای حس جاه طلبی و تحقق اهداف آینده اش، از نمونه های برجسته ی ادبیات فمینیستی ما است:   

1. Turning point              2. Tension

     " حاضرم و می توانم زن خوبی برای شما بشوم و آن طوری که شما می خواهید، رفاه شما را در زندگی تأمین کنم. شما باید استاد ماکان را نجات دهید. می دانم که خلاصی او تنها در دست شما نیست. می دانم که اعلی حضرت، این اغماض شما را نخواهد بخشید. استاد، بزرگ ترین نقاش ایران در صد سال اخیر است. امروز را در نظر نگیرید چون مورد خشم و بغض شاه قرار گرفته، کسی به او اعتنایی نمی کند. فردا هر پرده ی او، جزو گران بهاترین آثار ان مملکت خواهد بود. اگر او به دست دیکتور و به یاری شما کشته شود، این ننگ همیشه برای شما خوهد ماند. مگر شما همیشه به من نمی گفتید که می خواهید ضربتی به دشمنانتان وارد آورید؟ الآن، بهترین فرصت است. وسیله ی فرار او را از ایران فراهم سازید. ما به محض این که از ایران خارج شدیم، در پاریس، در لندن  یک کنفرانس مطبوعاتی تشکیل بدهید. خبرنگاران دنیا را جمع کنید و بگیی که رئیس کل شهربانی بودید. دیکتاتور به شما تکلیف هایی ارجاع می کرد که که با وظایف انسانی شما جور درنمی آمد. با دلایلی که شما در دست دارید، نشان بدهید که دستگاه دادگستری ایران جز وسیله ی اعمال زور و قلدری و چپاول چیزی نیست. برای ان ها حکایت کنید که شما به دستور دیکتاتور، استاد نقاش را به اتهام مخالفت با سیاست دولت دستگیر کردید و می خواستید طبق قوانین موجود با او رفتار کنید اما شاه از شما، قتل او را می خواست. بگویید: رؤسای شهربانی سلف شما، وزیران و رجال دیگر را در زندان مسموم و خفه کرده بودند و شما چون به این جنایت تن درندادید، ناچار از ایران فرار کردید و اینجا در اروپا به وظیفه ی انسانی خودتان ـ که مبارزه با رژیم و جور و ستم است ـ ادامه خواهید داد. این، همان ضربتی است که شما آرزو داشتید به او بزنید. مگر شما نمی خواهید در این کشور صاحب جاه و مقام عالی تری باشید/ می دانید مردم آزادیخواه ایران چه ارزشی برای این دلیری شما قائل خواهند شد؟ " (260-258)

  1. گره گشایی: "گره گشایی" مرکب از رخدادهایی در پایان داستان و "کنشی رو به کاهش" 2  در صحنه

های پایانی نمایشنامه و داستان است که در پی آن، همه ی "کشمکش" های موجود در داستان از میان می رود. واژه ی فرانسوی "denouement" از ریشه ی فرانسوی کهن "desnourer" گرفته شده که به معنی "گشودن گره" است؛ یعنی جایی که همه ی گره ها و معماهای داستان گشوده و حل می شود " (ویکی پدیا).

    چنان که نوشته ایم، رمان علوی تنها یک "رمان عاشقانه" نیست؛ بلکه "رمان معما" نیز هست و معما، دریافت راز "چشمهایش" در آخرین تابلوی است که استاد نقاش در روزگار تبعید خود از "فرنگیس" کشیده است؛ زنی با چشمانی چنان وقیح که صاحب آن، می خواهد آن را به "هر قیمت" از ناظم مدرسه خریده، بسوزاند. نویسنده از همان آغاز رمان تا پایان به همین "چشمها" بازمی گردد و می کوشد تفسیر و تأویلی از آن ارائه کند اما خواننده تنها در واپسین صفحات می تواند از آن، رمزگشایی کند. من به چند تعبیر و تفسیر از آغاز تا پایان رمان اشاره می کنم که هرچند ضد و نقیض می نمایند، هریک از آن ها به درک بهتر معمای "چشم ها" کمک می کند:

  • " مردم به خصوص در برابر پرده ی نقاشی می ایستادند و خیره به آن می نگریستند و می کوشیدند راز چشم هایی را که از همه چیز می گفت و در عین حال آرام به همه نگاه می کرد، دریابند. مردم از خود می پرسیدند که این چشم ها چه سرّی را پنهان می کنند و چه چیز را جلوه گر می سازند؟ آیا این چشم ها از آنِ یک زن پرهیزکارِ از دنیا گذشته [ تارِک دنیا ] گذشته بود، یا زن کامبخش و کامجویی که دنبال طعمه می گشت؟ " (25-24)
  • " گاهی تخیل بیننده، زنی را جلوه گر می ساخت [ نشان می داد ] که دارد با این نگاه، نقاش را زجر می دهد. آن وقت تنفّر انسان برانگیخته می شد؛ در صورتی که دوستان و نزدیکان استاد معتقدد بودند که در زندگی او، زن هیچ وقت نقشی نداشته است " (26).
  • " کسی که از شاه سابق هراسی در دل به خود راه نمی داد. . . چنیین مردی چطور ممکن است اسیر چشم های زنی شده باشد؟
  • زنان تماشاگر قلباً از من بیزارند و همه شان تصور می کنند که من نامزدها و شوهر و فاسق هایشان را با یک لبخند می توانم از آغوششان بیرون بکشم. آقای ناظم! به همین دلیل از این تصویری که شما اینجا آورده

1. Denouement (Resolusion)                2. Falling Action

اید، بیزارم، برای این که استاد هم مرا همین جور شناخته بود " (99).

  • " من به عنوان ناظم تصور می کردم که این چشم های زن، عاشقی را جلوه گر می سازد؛ زنی که جرأت نمی کند عشق خود را به زبان بیاورد. گاهی برعکس می گفتم این زن با نیشخندی که از چشمهایش تراوش می کند، از حال زار قربامی اش کیفی حیوانی می برد " (148-147).
  • " استاد تصور می کرد که من با چشم های افسونگر خودم، دارم زجرش می دهم. این فکر، مرا شکنجه می داد که شخصیت مرا، خود مرا نمی خواهد. او فقط کار خودش را دوست دارد و بس " (194-193).
  • " اگر استاد از فداکاری من باخبر می شد، شاید این تابلو را نمی کشید. اما زجری که او تحمل می کرد، مرا بیشتر شکنجه می داد. اگر او می دانست که من چگونه فدای او شدم، حتماً این پرده را با این چشم های هرزه نمی کشید. او خیال می کرد که من در دشوارترین ساعات زندگی، او را ترک کردم و به دست سرنوشت شومش سپردم " (231-230).
  • " استاد هم با همین نظر تحقیرآمیز شما به من می نگریست. این، چشم های یک زن هوسران هرزه است. او هم پهلوی [ پیشِ] همین فکرِ شما را کرد. [با خود] می گفت: به محض این که جانم به خطر افتاد، مثل مرغابی در مرداب پنهان شد و از جوش و غرّش دریا فرار کردم " (256-255).
  • " من دوست خود را، معشوق خود را در سخت ترین دقایق زندگی اش تنها گذاشتم و با دشمنش زناشویی کردم. او این را هم می دانست . . . و به همین جهت این تابلو را ساخته است " (265).
  • " آقای ناظم! تابلوتان را ببرید. دیگر من به این تابلو هیچ علاقه ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است. این چشم ها، مال من نیست " (268).

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

احمدی، حمید. خاطرات بزرگ علوی. تهران: دنیای کتاب، 1377.

علوی، بزرگ. چشمهایش. تهران: انتشارات نگاه، چاپ دوم، 1377.

Baroni, R. La tension narrative, suspense, curiositè. 2007, Paris: Seuil. Cited in: Wikipedia, the free encyclopedia.

Delaney, William. The Gift of the Magi. 20015.www.enotes.com

Herrick, Robert; Todd Damon, Lindsay. Composition and Rhetoric for Schools. Original from Harvard University: Scott, Foresman and Co., 1902.

Michaels, Leigh. The Essential Elements of Writing a Romance Novel. Writer’s Digest Books, July 9, 2008.

Sharp, Daryl. Jung Lexicon: A Primer of Terms & Concepts. Copyright © 1991.

 

 

  

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (بیتا سلیمی)

    ممنون از شما . بسیار نقد وبررسی هایتان اموزنده است .

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 68 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت