Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - فوران
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

فوران

قباد اذر ایین 

 ووی! کی ای بلانِ سرت اَورده مرد؟!

کپر تاریک شده بود. نجف سرخمانده بود و رفته  بود تو...بویناک و خیس نفت

ماهبانو گفت: یه حرفی بزن تا دیوونه نشدم  نزدم به کوه، مرد!!

نجف، تلخ و خسته، لبخند زد:آفتاب زد همون جا که دل دزد می خواست

ماهبانو گفت: یعنی که چه؟

نجف گفت:"باد زد به خرمن کمپانی

ماهبانو باز پرسید: یعنی که چه مرد؟

نجف گفت:" فرنگیا میخشونِ حسابی کوفتن

ماهبانو، کلافه گفت: هی ی ی ی! خدا خیرت بده! نصب عمرم کردی!.پَ یه جوری حرف بزن من بفهمم چه می گی مرد.

نجف هفه ی بلندی کشید و گفت: چاه رسید به نفت.

نجف دید که ماهبانو انگار که ناغافل خبر مرگ عزیزی را شنیده باشد، یکه خورد ، سینه اش را چنگ زد ،زانو برید و رمبید روی زمین...

نفسش که جا آمد ، سر بالا کرد و گفت: حا...حالا... یعنی..تو...تو  می خوای بمونی؟ داخل کمپانی؟-

--ها، می مونم زن...می مونم...برگردم ولایت سر چیم؟ زمین و ملکم؟ گاو و گوسفندام؟...برگردم دلمِ به چه خوش بکنم؟  ها، می مونم....می مونم....تو هم اگر اینجا به دلت نیست بسملا! ره باز و جاده دراز!

ماهبانو گفت: برم کجا بی تو؟ جهندم ؟!"

 ساکت شد. بعد گفت: ای خط ای هم نشون...اگه کمپانی ننشوندت به روز سیاه، تف بکن داخل صورت من...مرد شاهنامه خوان...مرد شکار و صحرای درندشت! کمپانی شیره ی جون تونِ می کشه"

"کلافه بودم و تشته ی یک چرت خواب. تمام شب هیچ کداممان چشم روی هم نگذاشته بودیم از ترس فرنگی بزرگه...گمانم به دلش برات شده بود که بالاخره چاه به نفت می رسد. چو افتاده بود که از لندن بش تلگرا ف زده بودند که کفگیرمان خورده ته دیگ. دیگر پولی نداریم بدهیم به تو که بی خود و بی جهت توی درازدره های دره خرسان حرام هجلش بکنی. جلدی جل و پلاست را جمع کن و با اولین کشتی خودت را برسان لندن، بالاسر زن و بچه ات ، مستر جورج برنارد رینولدز!".

چادرش آن بالابود. روی تپه ی بالادست چاه. درویش ناتور، بعدها تعریف کرد که فرنگی آن شب قرار و آرام نداشته. :" عین گندم برشته ی روی آتش. تا الا صب یه پاش توچادربوده یه پاش بیرون . تودلم گفتم ای خون خودت باشه ای زندگی! ای پولی که ای جور درمیاری! " ...دم دمای صبح یکهو قیامت شده بوده. زمین وزمان لرزیده بوده...معلوم نبود فرنگی چطور خودش را از آن بالا رسانده بوده سر چاه. حتما تمام جانش زخم و زیلی شده بوده. باشد...مگر چیزی حالیش می شده آن وقت؟...بغلمان کرده بوده و بوسیده بودمان. آره بوسیده بودمان همه مان را. به ارواح خاک ناکامم!... دست هامان را گرفته بوده، حلقه زده بودیم دور چاه . رقصیده بودیم کِل و گاله کرده بودیم  و بیت خوانده بودیم. ما به زبان خودمان و فرنگی به زبان خودش..بعد هم سینه کش تپه را یک نفس رفته بوده بالا.لابد برای این که تلگراف بزند به لندن و بگوید دیدید حق با من بود!...دیدید گفتم نفت دره خرسان، لندن را آباد می کند! لندن تنها نه ، کل بریتانیای کبیر را...دنیا را...ماهبانو گفته بود لباساتِ بکن بشورمشون مرد... رفته بودم گوشه ی کپر، لباس ها کنده نکنده خوابم برده بود. توی خواب و بیداری، صدای ماهبانو را می شنیدم . داشت می گفت ببین چه به روز خودت آوردی مرد!...

صدای ماهبانو انگار از هزارفرسخ دورتر می آمد..چقدر خواب دیدم توی آن چند ساعتی که مثل نعش افتاده بودم!...خواب دیدم کپر یکهو تاریک شده بود و  رینولدز آمده بود  تو.از گردن به بالاش پیدا نبود. نگاه کردم به سقف. کله ی زرد رینولدز سقف کپر را شکافته  بود و از گردن به بالا ش بالای کپربود...سرش را آورده بود تو و نشسته بود کنارم. گفته بود شما چرا خوابید این جا نجف؟ چرا لباس عوض نکرد؟

دستپاچه شده بودم . گفته بودم خوش اومدی صاحب. افتخار دادی . چرا بی خبر صاحب؟ ببخشید که اوضاع ما...نگذاشته بود حرفم را تمام بکنم گفته بود نگران نباش شما نجف. من به شما خانه داد . خانه ی بزرگ داد. پول داد زیاد .این لباسها کند شما. من لباس آورد برای شما نجف. لباس کار...کمکم کرده بود لباس هامو کنده بودم . یک لباس کار سرهمی آبی رنگ تنم کرده بود. لباس بوی نوی  تازگی می داد گفته بود شما دیگر هست کارگر کمپانی، نجف . شما فردا با این لباس آمد سرچاه..فهمید؟... بعد هم مثل یک بچه بغلم کرده بود برده بود خوابانده بودم توی یک رختخواب راحت ، یک پتوی نرم هم کشیده بود رویم ... خواب دیدم فرداش با آن لباس کار نو رفته ام سر چاه...کارگرها کارشان ر ا ول کرده بودند و زل زده بودن به لباس کارم : تش گرفته کی ای لباسان داده بت؟!

از خواب پریده بودم . ماهبانو نگران ایستاده بود بالای سرم. هاج و واج  دور و برم را نگاه کرده بودم . گفته بودم کجاست؟ کجا رفت؟"

ماهبانو گفته بودکی؟ کی کجا رفت؟ گفتم" فرنگیه...رینولدز...کجا رفت؟"

ماهبانو ، دلواپس نشست کنارم : رفت  پیش پهلوی بابای گوربه گور شده ش . همه آتشا از گور همین نکبت لنگ ملاری بلند می شه.

بلند شده بودم نشسته بودم . ماهبانو دوباره گفته بود  این یه خط اینم یه خط میونش. اگر این سگ زرد همه مونو ننشوند به روز سیاه، بیا تف کن توصورت من و بگو زن، روت سیاه"

                                                                                   فصلی از رمان " فوران"

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 48 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت