Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - مردی از جنس پریان
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 مردی از جنس پریان 

علی رضا ذیحق

ازميان خيزابهاي كف كرده در آمد و از بالاي عرابه ي طلايي اش كه اسبي سفيد با يالهاي زرين آن را به سوي آفتاب ساحل مي راند ، نگاهي به جنگل فرار رويش انداخت . سبزي جنگل با پرندگاني كه رداي اورا بر نوك گرفته و از عرابه پايين اش مي آوردند ، اورا ياد زاد و بوم اش انداخت كه روزگاري  آدميان اش با گدازه هاي آتش سنگ شدند واسب سفيدي كه از دريا در آمد و اورا با خود تا آنسوي آبها برد ، اگركه او را با  سرزمين چشمه هاي جوشان آشنا كرد و شاهين بخت بر شانه اش نشست و پريان ، پادشاه اش خواندند و عمري دراز را برايش هديه كردند اما عاطفه اش به آدميان از بين نرفت و روزي كه پريان با دوك هاي نخ ريسي ، رنگين كمان هاي بهاري را به هواي دشت هديه مي كردند ، اراده اش برآن استوار شد كه به سرزمين آدميان بازگردد و ببيند كه دلها براي كه مي تپد . كلاغي كه از قلب جنگل مي آمد تا اورا ديد بال به هم كوفت و مكثي كرد و گفت : " از روزگاري كه تورفتي سالياني بي شمار گذشته و انسانها در اين مدت چنان انبوه و فراوان شده اند كه سرگرمي شان شده آتش افروزي. آدميان از گدازه هاي آتشي كه كوهها راه مي اندازند جان به در مي برند و اما با آتشي كه خود مي افروزند مدام جان هم را مي سوزانند . اين خطه چيزي ندارد كه ديدن اش تو را خوش آيد و دير و زود به دنياي پريان باز خواهي گشت . "  سپس كلاغ از شاهيني كه بالا سرشان مي پريد خواست تا آنچه را از فراز ها شاهد است براي پادشاه باز گويد . شاهين فرود آمد و گفت : " دنياي آدميان را خود خواهي ديد و اما با همه ي نامردمي ها ، چيزي والاتر خواهي يافت كه كيمياي هستي است وكلاغ از آن غافل است و فقط انسانها به آن راز واقف اند و آن عشق است . چيزي كه مي شود جاودانگي را فداي آن كرد . نه پريان ونه جنّيان و نه هر جانداري كه به فكرت مي آيد ، آن را نمي فهمند و من نيز آن را از ققنوسي كه در آتش خود مي سوخت و از احوال ادميان مي گفت آموختم ."

پادشاه اسب سفيدش را از عرابه جدا كرد و تا سوارش شد و مثل باد و برق از حنگل گذشت ، در سينه دشتي كه با لاله ها آذين بود رقصي از لاله رويان را شاهد شد و تا جلو رفت و چشم اش به گلرخان افتاد حس كرد كه چيزي در دل اش آشوب انداخت . چيزي كه در دنياي پريان با همه ي دلفريبي هاحس نكرده بود . دختري كه مثل مرال مي خراميد و با چشمان سياه اش اورا جادو مي كرد . با خود انديشيد كه آيا اين همان عشق است ؟ جوابي نيافت وبا دختر تا پاي چشمه رفت و از او پرسيد : " من از سرزمين دوري مي آيم . نگاه شما چون تيري در قلبم نشسته و حسي دارم كه نامي نمي شود برآن نهاد . دخترك گفت : " توعاشق شدي ! اما من از مردان بيزارم . دنياي ما دنياي انسانها نيست . آنچه هست دنياي مردان هست . مردان دل ما را نرم مي كنند و تا آبشار مهرمان را بر آنان مي بارانيم ، تازه دل هاي سنگشان را كشف مي كنيم . مردان تا صاحبمان مي شوند حتي نمي خواهند كه چشمانمان هوا را نيز ببنيد . "  پادشاه گفت : " خوشحالم كه مي فهمم عشق يعني چه ؟ اما در سرزميني كه من بودم و آدميان اش سنگ شدند زنان ، گيس هاي آزاد داشتند و چشم و روشان بر ماهتاب و آفتاب پوشيده نبود . آن روزها هنوز تا اين حد رشيد نبودم و دنيايي جز زاد وبوم خود را نمي شناختم و شايد هم بودند آدمياني كه چنين بودند و من نمي شناختم . " دخترك گفت : " تو مثل اين كه از دنياي ديگري مي آيي. جامه ي شاهزادگان داري و از چشمان ات معصوميت مي بارد . از عشق چيزي نمي داني و انگار كه يك جورهايي غريبي واز كتاب هاي نوشته شده اي كه دنياي آدميان را عوض كرده چيزي نمي داني ." پادشاه او را به زين اسب اش كشيد و در حالي كه سم بر ابرها ، بال به بال باد داده و با رنگين كمان پريان ، خورشيد را به دام مي انداختند ، حكايت خويش گفت و دختر ، با بوسه اي او را آرام كرد وگفت : " مرا به دنياي پريان راهي نيست . تو هم اگر زمين را انتخاب كني ، جاودانگي از جان تو رخت برخواهد بست . عشق را فراموش كن و سير و سياحتي كن و برگرد . پرندگاني كه مدام دور و برمان مي چرخند و يالهاي زريني كه اين اسب دارد ، تورا به دنياي پريان باز خواهند گرداند و كيميايي را نصيب تو خواهند كرد كه هيچ كيمياگري در زمين ، بدان راز آگاه نيست . رمز جاودانگي ات را با عشق تباه نكن . " پادشاه گفت : " عشق تو بسي گرانبهاتر است و تن تو را از آفتاب دريغ نخواهم كرد . نورش را بر تو خواهد افشاند و چشمان تو از چشمه اش شهد ها خواهد نوشيد . با اين همه آيا همچنان از من بيزاري كه يك مَرد ام . " دختر گفت : " پيش از آن كه با عشق تو بياميزم مردان را غولي مي ديدم كه زنان را چون دانه هاي تسبيح بر نخي كرده اند و در بازار ها مي فروشند همچنان كه همين ديروز نيز در بازار حلب چنين كردند . همچنين مردان را خون آشاماني مي ديدم كه سرها را به خط مي كنند و با دشنه اي كُند مي برّند چون مثل آنان نمي انديشند . اما عشق عوض ام كرد . فهميدم كه مي شود جور ديگري هم بود . خط و خطوطي ديگر را باور داشت و به مردي از جنس پريان نيز برخورد . مرداني كه رداي تقدس بر دوش مي افكنند و حرص طلا و هوس را در لفافه هاي ابريشيمين ايمان مخفي نگه مي دارند را باز شناخت . دنيايي كه از آن دور بوده اي چنان از پول انباشته شده كه هر چيزي را بدان مي شود خريد و هر جنگي را با آن مي شود راه اندخت . با همه ي اينها هنوز مي توان عاشق شد و اين زيباست . با همه ي اينها برو به دنيايي كه پادشاه ات خوانده اند . " پادشاه رداي خود بركَند و اراده اش ، اورا به همراه دختر به كنار عرابه كشاند . اسب سپيد را بوسه اي داد و برعرابه طلايش بست و آنان را به خيزابه ها  رهنمون شد . او و دختر را نيز پرندگان تا دشت آلاله ها بردند ودر پاي چشمه ، به رقص لاله رويان پيوستند . 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 43 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت