Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دایناسورها
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

مريم حسينيان

فقط بگو دايناسورها چقدر مي خوابند؟

حالا من مانده ام با يك اجاق كور كه هرچه فوتش مي كنم روشن نمي شود. محمدرضا برايم گل سر آبي خريده است. مي داند موهايم بلند نيست ولي باز هم اصرار دارد مدام گل سر بخرد. از اين هايي است كه مرواريدهاي درشت سفيد دارند با تور آبي. بايد موهايم دست كم تا سر شانه ام باشد كه گير كند روي سرم. مي گويم: رضا جان به جاي اين كارا فوت كن به اجاقم. محمدرضا آه مي كشد. باز مجبورم بدوم توي حياط و لباس هايمان را از روي بند جمع كنم. هميشه همين طور است. آهش اول پنجره را چهارطاق باز مي كند و بعد مي پيچد دور درخت آلبالو، برگها را تند و تند تكان مي دهد و آلبالوهاي ريز سبز را مي ريزد روي خاك. همان شبش هم مجري پرروي اخبار صدايش را صاف مي كند و زل مي زند به چشمهايمان و مي گويد: طوفان در شرق كشور سر درختي ها را زد و له كرد. البته اينجوري نمي گويد ولي معني اش همين است ديگر.

حالا مجبورم هر روز بروم جنگل، چادرم را آويزان كنم به يكي از شاخه هاي بالا و همه اش نگران باشم كه سنجابي ،‌ميموني چيزي ندزدندش و يا كلاغي ،‌بلبلي ،‌ داركوبي چيزي پي پي نكند روي آن. هرچه به محمد رضا مي گويم اول بايد شاخه هاي ريز را جمع كنيم و بعد كه شعله جان گرفت هيزم بيندازيم توي اجاق، گوش نمي كند. مدام دنبال تنه هاي كلفت درختهاست. با تبر مي افتد به جان درختهاي مادرمرده و بعد مي نشيند و عرق پيشاني اش را با آستين پاك مي كند و دايره هاي تنه ي درخت افتاده را مي شمارد. هميشه مي گويد شناسنامه يعني همين حلقه ها، ولي هيچ وقت درست نمي شمارد.

كمرم را راست مي كنم و به شاخه هاي نازك كپه شده كنار آن سنگ بزرگ نگاه مي كنم. روي سنگ پر از خزه هاي سبز و لزج است. يك بار نشستم روي آن كه خستگي بگيرم. وقتي بلند شدم يك لكه ي بزرگ سبز پشت دامنم بود. فكر كردم پاك مي شود ولي نمي دانستم كه لكه ي سنگها هميشه روي دامن زن ها مي ماند.

اجاق من از اين گازهاي فردار پنج شعله نيست. با فندك هم روشن نمي شود. يك گودال عميق توي زيرزمين خانه مان است كه هرچند وقت يك بار شعله ي كوچك و آبي رنگي ته آن ديده مي شود. محمدرضا مي گويد: يك دايناسور بزرگ اينجا خوابيده. ما فكر مي كنيم شعله ي اجاق توست ولي اين چشم راست اونه كه هرچند وقت يك بار باز مي شه. مي گويم: رضا جان، دايناسور كجا بود توي اين زيرزمين فسقلي؟ محمدرضا به حرفهايم گوش نمي دهد. هميشه روي نوك پنجه راه مي رود و مراقب است كه زياد به اجاق من نزديك نشود. كتاب جانور شناسي اش را باز مي كند و دسته ي عينكش را توي سوراخ دماغش مي چرخاند و مي گويد: شايد مال دوره مزوزوئيك باشه. دايناسور كوچيك هم بوده اون دوران. مي خواي برات فيلم پارك ژوراسيك رو كرايه كنم كه ببيني؟

حالا مدتهاست كه دور از چشم محمدرضا شاخه هاي ظريف و ترد را كم كم مي ريزم توي اجاق و يك كبريت كوچك هم مي اندازم همان وسط. بعد آنقدر مي نشينم و فوت مي كنم كه حلقم خشك مي شود و آب از چشمم مي ريزد. يك بار مادرم مرا در حال فوت كردن ديد و سر تكان داد: چي كار مي كني با خودت دختر؟ چرا دولا شدي توي اجاقت؟ تو كه به تنهايي كاري از دستت برنمي ياد. اين اجاق نفس مردانه مي خواد. مي فهمي؟

شنيده ام كه ماهي بزرگي توي رودخانه اي نزديك جنگل زندگي مي كند كه مي تواند عقل مردها را قورت بدهد.فكر مي كنم اگر تاكسي بگيرم و به راننده بگويم مسافر بين راه سوار نكند،‌ سريع تر مي رسم به جنگل. آن وقت بايد عقاب بزرگي را پيدا كنم و قبل از اينكه مرا با طعمه اشتباه بگيرد،‌بپرم روي بالش تا زود برساندم به رودخانه. مي دانم كه ماهي بزرگ و عاقل ته رودخانه زندگي مي كند. شايد هم فلس هايش هم رنگ سنگ هاي كف آب باشد. بايد دستم را توي آب فرو ببرم و مثل وقتي محمدرضا مورچه ها را با موج هاي كوچك روي آب نجات مي دهد،‌چند موج بزرگ درست كنم. حتما ماهي ها زبان آب را مي دانند. دهانم را به رودخانه مي چسبانم و انگار كه آب مي خورم، ماهي بزرگ و عاقل را صدا مي زنم. اگر هم كسي مرا آن حوالي ببيند فوقش مي آيد و تذكر مي دهد كه مثلا كارخانه كود شيميايي فلان جا ،‌ فاضلاب نمي دانم چي را توي همين رود خالي مي كند و بهتر است آب نخورم چون ممكن است بچه ي ناقص به دنيا بياورم. آن وقت من به حرف هاي مهم آن خانم و يا آقاي دلسوز گوش مي دهم ولي نمي گويم من كه آب نمي خورم،‌دارم ماهي عاقل را صدا مي زنم.

حتما ماهي صدايم را مي شنود و موقع غروب خورشيد،‌ نقطه هاي درخشان و ريزي را ته آب مي بينم و بعد ماهي همين طور بالا مي آيد و مي فهمم فقط كمي از نهنگ كوچكتر است. آن وقت جريان اجاق و چشم دايناسور و لج كردن محمدرضا را برايش مي گويم. شايد شانسم بگيرد و ماهي بزرگ و عاقل خودش زن باشد و حرفهايم را خوب بفهمد و آنوقت لابد هوا را هورت مي كشد،‌آن قدر محكم و پركشش كه مجبور مي شوم به تخته سنگي بچسبم تا پرت نشوم توي آب. حتما همان وقتي كه محمدرضا توي اداره اش  نشسته است و به چاي بد رنگ آبدارچي ايراد مي گيرد و براي دوست دختر اينترنتي اش شكلك بوس مي فرستد، پنجره ها باز مي شوند و گلدان  بي قواره ي ديفن باخيا مي افتد و مي شكند و قبل از اينكه محمدرضا دولا شود روي نامه هاي اداري اش، حجم هوايي سنگين گوش هايش را پر مي كند و عقلش ناگهان از حلقش بيرون مي آيد و با نفس ماهي برمي گردد. عقل كه ديده نمي شود و محمدرضا هيچ وقت نمي فهمد ماهي بزرگ عقلش را قورت داده است. بعد ماهي همرنگ سنگ، نگاهم مي كند و قبل از اينكه توي آب برگردد،‌ مهربان مي گويد: عزيزم،‌ حالا مثل گاو وحشي با نفس داغش اجاقت را فوت مي كند.

من در برابر محبت ماهي چكار خواهم كرد؟ بايد چند شاخه گل نيلوفر آبي كه همان جا لابد روييده است يا چه مي دانم، از اين گل هاي ريز و زرد و نارنجي را بچينم ،‌نخ كوتاهي از گوشه ي دامنم جدا كنم و دسته گلي رنگي و قشنگ را پرت كنم توي آب. فواره اي كه از عمق آب بالا مي زند همان بوسه ي ماهي بزرگ وعاقل است. شايد بتوانم براي آخرين بار عقل محمدرضا را هم ببينم كه وسط فواره بالا و پايين مي رود.

وقتي محمدرضا عقل نداشته باشد ديگر از كتاب و اينترنت هم چيزي سرش نمي شود. دنبال گل سرهاي بزرگ و لاك هاي قرمز هم نمي گردد. زود مي آيد خانه،‌بي تاب ديدن من خواهد بود و آن وقت از ماتيك نارنجي من خوشش مي آيد و دست مي كشد روي موهاي كوتاهم و ديگر برايم عطر ياس نمي خرد و مست مي شود با بوي پلويي كه برايش تازه دم مي كنم و دلش غش مي رود براي آويشن توي قوري چاي و سرش را مي گذارد روي دامنم تا موهاي سفيد شقيقه اش را با قيچي كوچكم بچينم. شايد همان وقت باشد كه بدود پنجره ها را ببندد، پرده را بكشد، در خانه را قفل كند و با هم برويم توي زيرزمين و آنوقت كلافه شود كه با چي اجاق مرا شعله ور كند؟ و من حتما مي دوم و از زير پرده اي كه جلوي ديگهاي مسي و آت و آشغال هاي زيرزمين كشيده ام، كپه ي بزرگ چوبهاي نازك و شاخه هاي ظريف را مي آورم و او هم كبريت را از جيب شلوارش بيرون مي كشد و دنبال تكه كاغذي خواهد گشت كه آتش بگيرد و شعله اي بزرگ را بيندازد توي اجاق من.

من كه كاغذ ندارم ولي وقتي محمدرضا عقل نداشته باشد، از وسط كتاب جانورشناسي اش يك ورق جدا مي كند و آتش مي زند و محكم و جاندار فوت مي كنم به شعله ي زرد رنگ كه كم كم آبي مي شود. بعد با هم مي نشينيم و شايد دست همديگر را محكم بگيريم و به صداي سوختن شاخه ها و گرم شدن اجاق من گوش بدهيم. آنوقت من حتما صورت محمدرضا را مي بوسم و او هم حتما همين كار را مي كند.

حالا گيريم كه اجاق روشن شود. چقدر مي خواهيم توي زيرزمين بنشينيم و به گرماي اجاقمان فكر كنيم؟ اگر محمدرضا خوابش ببرد و نتواند فردا صبح به اداره برود كه خيلي بد مي شود. آنوقت عقل هم ندارد كه بفهمد بايد به رئيس اداره زنگ بزند و بهانه اي بتراشد. من هم كه نمي توانم هم خودم باشم هم حواسم به روشن بودن اجاقم باشد و هم به جاي محمدرضا فكر كنم.

شايد بهتر باشد وقتي محمدرضا كاغذ را مي اندازد توي اجاق من، ناگهان يك شعله آبي كنار شعله كاغذ روشن شود و بعد صدايي بيايد از توي اجاق من. بعد لابد من و محمدرضا خيلي مي ترسيم و چند قدم عقب مي رويم.اما محمدرضا كه عقل ندارد. حتما اگر دستش را محكم نگيرم به جاي اينكه عقب برود،‌ سرش را مي برد توي اجاق من و بعد جيغ مي زند. من كه وقتي مي ترسم دست و پايم سرد مي شود ،‌چطور مي توانم دست محمد رضا را محكم بگيرم و با خودم بياورمش كنار ديگهاي مسي؟ پس حتما محمدرضا توي اجاق مرا مي بيند و آنوقت داد مي زد: دايناسوررررررررررر

بعد لابد همان طور كه شاخه ها مي سوزند و اجاق گرم مي شود، صداي توي اجاق هم بيشتر و بيشتر خواهد شد. آنوقت تا به خودمان بياييم و بفهميم كه بايد از پله ها بالا برويم، لبه هاي اجاق مي تركد و ديگهاي مسي و آن ملاقه ي بزرگ مخصوص آش و ريسه هاي فلفل و كدوي حلوايي مان پرت مي شوند به اطراف و شايد شيشه ها هم ترك بخورند و سر كوچك دايناسوري از اجاق من بيرون بيايد. بعد من يادم مي آيد كه محمدرضا وقتي عقل داشت گفته بود كه در دوران مزوزوئيك، دايناسور كوچك هم بوده است. اول محمدرضا چند قدم به آن سر كوچك كه هنوز گيج و عصباني است نگاه مي كند و چون عقل ندارد احتياط هم حالي اش نمي شود. وقتي دايناسور دهانش را باز مي كند تا نعره بكشد من تازه مي فهمم كه دايناسور كوچك ما دندان ندارد و شايد در عصر مزوزوئيك مثلا بعضي دايناسورها مايعات مي خورده اند. آنوقت من زودتر از محمدرضا به او مي رسم و گردن و پوست كلفتش را بغل مي كنم و نمي دانم چرا هاي هاي گريه خواهم كرد؟

 به هرحال محمدرضا عقل نداشته باشد مهرباني كه دارد. حتي وقتي عقل توي سرش بود هم فيلم هاي سياه و سفيد فرانسوي را خيلي دوست داشت و از ديدن زن هايي با موهايي كوتاه و صورتي رنگ پريده  كه با پالتوي خاكستري و چمداني در دست، روي پل رودخانه اي راه مي روند هم اشك توي چشمهايش جمع مي شد. پس نمي تواند نسبت به دايناسوري كوچك كه گردن درازش از اجاق من بيرون آمده است، بي تفاوت باشد. نمي دانم تا كي مي خواهيم دايناسورمان را بغل كنيم و اشك بريزيم؟ به هرحال لابد صدايي بلند مي شود شايد هم مثلا گوش يك كداممان را دايناسور ليس بزند و آنوقت يادمان بيايد كه بايد تنه اش را هم از توي اجاق من بيرون بياوريم. بعد محمدرضا مي دود و ملاقه ي آش را بر مي دارد و لبه هاي ترك خورده اجاق مرا مي شكند. دايناسور فقط تكاني به خودش خواهد داد و تازه ما پوست سخت و روشنش را مي بينيم و بدن چاق و سنگيني كه هيچ ربطي به گردن باريكش ندارد. ولي هيچكدام به روي خودمان نمي آوريم. به هرحال اين دايناسور از توي اجاق من بيرون آمده است ،‌پس مال ما خواهد بود. تا آخر عمر او و تا آخر عمر ما.

دايناسور با قدم هاي سنگين دنبالمان مي آيد. حتما او هم در همين وقت كم به ما عادت كرده است. نمي گويم دوستمان دارد. چون دايناسورها عاشق نمي شوند و موي كوتاه و بلند و گل سر و رنگ لاك برايشان مهم نيست. بايد خدا را شكر كنيم كه دايناسور اجاق من گوشتخوار نيست و بال هاي بزرگ و خطرناك هم ندارد. اين يكي لابد از آن رده ي خنگ و خل ها بوده است كه هميشه چند قرن عقب مي مانده از همه چيز. براي همين هم سال هاي سال در اجاق سرد من راحت و آسوده خوابيده بوده است و نفهميده كه همه ي دوست و رفقايش نابود شده اند. محمدرضا كه عقل ندارد پس نمي تواند دنبال جاي خواب و آب و غذايش باشد. آنوقت من مي دوم سفره مي آورم و اين دفعه سه تا بشقاب مي گذارم. دايناسور مثل محمدرضا مي نشيند جلوي بشقاب و هيكل گنده اش را جا به جا مي كند. محمد رضا به او لبخند مي زند. دستها و پاهاي دايناسور كوتاه و باريك است مثل گردنش، ولي شكم گنده اي دارد.

خدا را شكر مي كنم كه قرمه سبزي پخته ام. گوشتها و لوبياهايش را خودم و محمدرضا مي خوريم و آب خورشت را مي ريزم توي بشقاب دايناسور. نمي تواند بدادايي كند و نخورد چون به هرحال  گرسنه مي ماند. بايد يادم بماند كه توي حياط نرود ،مي ترسم ريحان هاي حياط را بخورد.

دايناسور يك لقمه قورت مي دهد و بعد محكم روي زمين مي افتد. من و محمدرضا جيغ مي كشيم. فكر مي كنيم مرده است ولي پلكهاي بدون مژه اش كه تكان مي خورد تازه مي فهمم خوابش مي آيد. آنوقت محمدرضا را مجبور مي كنم سفره را جمع كند و بالش صورتي را مي گذارم  روي پايم و هيكل گنده ي دايناسور را روي پايم مي كشم.محمدرضا زود مي دود چراغ وسط اتاق را خاموش مي كند و من براي دايناسور اجاقم لالايي مي خوانم.به وزن زيادش اصلا فكر نمي كنم. همين كه نفس هاي كوتاهش به نفس عميق تبديل مي شود ،‌لبخند مي زنم و به محمدرضا نگاه مي كنم كه بق كرده است و از گوشه ي اتاق نگاهم مي كند. يادم مي آيد كه محمدرضا الان عقل ندارد و نمي تواند بفهمد كه من مجبورم دايناسور را روي پايم تكان بدهم.آنوقت دستهايم را باز مي كنم و محمدرضا خوشحال مي شود و سرش را روي سينه ام مي گذارد و با تكان هاي پاي من تكان مي خورد. نمي دانم چند ماه يا چند سال يا چند قرن بايد پايم را تكان بدهم؟ اگر محمدرضا عقل داشت مي توانستم از او بپرسم كه از كتاب جانورشناسي اش برايم بخواند، دايناسورهايي با گردن دراز چقدر مي خوابند؟

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 شروه 1391-09-17 05:19
نكاه به معنا و سخت داستان ما را ياد ادبيت امريكاي لاتين مي اندازد اما نويسنده سعي در خلق اثري حادثه كذر دارد نكاه كنيد فضا در هواي ادبيات امريكاي لاتين و نكاهي زنانه جند بار خدا را شكر مي كنم تكرار شده و باين به روايت لطمه مي زند خانم حسينيان دراين داستان در برداخت داستاني لنك مي زند
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 36 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت