Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - چهل و هشت ساعت با آرنوشا /هنگامه البرزی
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

چهل و هشت ساعت با آرنوشا

 هنگامه البرزی

 

خوب!  همه بچه ها را بردم اتاق بازی.بیمارستان حساب کرده بود که این بخشی از برنامه توانبخشی آنها باشد.ذبازی درمانی برای بهبود هماهنگی عصب و عضله،ذارتقای حس مسئولیت،یادگیری نظم و بسیاری از موارد دیگر موثر واقع میشد. میدیدم که بچه ها با دست آتل بسته شان،شادمان و سرحال سبدهای اسباب بازی را خالی میکردند. ماشینها،خانه سازی های رنگی و جورواجور و عروسکها روی زمین پخش میشدند.

آفتاب مستقیم به پرده های قرمزی که طرحهای کودکانه داشت میتابید و خرس های سفید روی پرده،صورتی دیده میشدند.

نگار در حالی که امیرحسین و مهتاب را وارد اتاق میکرد غرغرکنان گفت:"آرنوشا شیفت قبلی مریض من بود، خیلی خسته ام کرد،واقعا مریض پرکاریه، آدمو اذیت میکنه..."

در جوابش جز سکوت چیز دیگری نداشتم. لیست بیمارانم را با دستبند شناسایی روی دست بچه ها تطابق دادم. چهار بیمار داشتم اما سه کودک را به اتاق بازی آورده بودم. متین،پارسا و مهدیه. آرنوشا در بخش مانده بود. آرنوشای نازنینم با آن مژه های بلند و پرپشتش. آرنوشا مریض مورد علاقه ام بود. از وقتی که وارد بخش ما شده بود فکر  میکردم چطور میتوانم به او و خانواده اش کمک کنم.همکارانم با طعنه میگفتند:

"مگه میشه آدم یکی از مریضاشو دوست داشته باشه؟از سر وظیفه کار میکنیم که شاید خوب بشن و برن!همین و بس!"

 نگار همیشه نیشخند تمسخرآمیزی میزد و میگفت:"چه مریضا زنده بمونن و چه نمونن،پولی به حقوق ما اضافه نمیشه،خودتو اصلا اذیت نکن...."

 مهدیه روی صندلی نارنجی کوتاهی که پشت میز صورتی رنگ قرار داشت نشسته بود و برای چندمین بار پازل رنگ و رو رفته ی سفیدبرفی را جور میکرد.متین و پارسا عروسکهای بند انگشتی را سوار کامیونهای زرد و قرمز کرده بودند تا به مقصد برسانند.

 مامان آرنوشا همیشه با من درد و دل میکرد و میگفت:"بعضی از همکارتون توی گزارش شیفتشون مینویسن بیمار هوشیار نیست اما شما مینویسی بیمار هوشیاری نسبی دارد...!" و بعد هم ذوق میکرد و میخندید.

 البته که آرنوشا نیمه هوشیار بود.با لمس و شنیدن صدای بلند دستهایش را تکان میداد و همان طور وصل به دستگاه ونتیلاتور نفس عمیقی میکشید.بارها دیده بودم که قطره ای اشک از گوشه چشمش میچکد.گاهی حتی روی گونه های صورتی لطیفش رد اشک دیده میشد.

 -خاله!خاله! این پسره خرس منو میخواد...دستمو باز کن...دستمو باز کن...!!

 مهدیه شش ساله را آرام کردم. امیرحسین که از بیماران نگار بود خرس صورتی مهدیه را برداشته بود و مهدیه برای مبارزه بهتر میخواست که آتل دستش را باز کنم.خرس را به مهدیه دادم. با امیرحسین به انتهای اتاق رفتیم و از ته سبد عروسکها فیل خاکستری کهنه ای را پیدا کردیم که با تک چشمش به ما نگاه میکرد.

 گرما و هوای دم گرفته اتاق کلافه ام کرده بود. یکی از پنجره هارا باز کردم تا نسیم نیمروز اوایل مهرماه وارد اتاق شود.حالا پارسای سه ساله تفنگی برداشته بود و سمت من شلیک میکرد.با هر شلیکش پناه میگرفتم و او میخندید.بچه ها را دور هم جمع کردم تا دومینو بازی کنیم.چند قطعه از دومینوی کهنه چوبی را چیدم.بقیه را مهدیه و امیرحسین چیدند.با ضربه سرانگشت متین ردیف دومینوها قطاروار سقوط کرد.پنج مرتبه دومینوها را چیدیم و همه باهم خندیدیم.ساعت خاک گرفته روی دیوار خواب بود.ساعت روی مچم 11:45 را نشان میداد.نیم ساعت دیگر وقت ناهار بود.

 -خب دیگه وقتمون تمومه...خونه سازیها توی سبد آبی!عروسکها برن توی سبد نارنجی...ماشینها و تفنگها توی سبد سفید...کتابهارو هم من جمع میکنم...تا پنج میشمارم...اتاق باید مرتب شده باشه وگرنه جریمه میشین  : ...یک........دو.......

 مهدیه و متین باهم گفتند:میشه تا ده بشمری خاله؟؟لطفا!!

 واژه آخر را مهدیه که از همه بزرگتر بود اضافه کرده بود.گفتم: باشه...قبول...

 و دوباره شروع به شمردن کردم: یک .... دو....سه ....فاصله شمارشهایم زیاد بود.

 اسباب بازیها را جمع کردند.کتابها و پازل ها را روی قفسه قهوه ای بلند گذاشتم تا از دست کوچکترها در امان بماند.

 صدای خنده ها و پچ پچ های مامانها را از پشت در میشنیدم.

 -خب دیگه بریم بالا،وقت ناهاره.

 وقتی به بخش برگشتیم مامان آرنوشا گفت:"میای به دخترم سر بزنی؟"

  با هم به بالین آرنوشا رفتیم. علایم حیاتی ثابت و پایداری داشت.برای آماده کردن سومین سری داروها به اتاق دارو برگشتم.هوای اتاق گرفته و دم دار بود.تنها پنجره اتاق را باز کردم تا شاید هوا جابجا شود.صدای بازی و خنده بچه ها از حیاط بیمارستان شنیده میشد.پسر بچه ای که حدوداً هشت ساله بود برای گرفتن نوبت تاب سواری دختر کوچکتری را هل داد.دختر به زمین افتاد.چند لحظه بعد از جا بلند شد و مشت محکمی به شکم پسر زد.همین لحظه مادر پسرک جلو آمد و پسرش را کنار کشید.دختر با شادی روی تاب نشست.دیدن چهره اش در حالی که قهقهه میزد توجه مادر ارنوشا را به خود جلب کرده بود . با لبخند محوی داشت نگاهش می کرد.

 سینی دارو را برداشتم و به اتاق بیماران رفتم.داروی جدید آرنوشا را رقیق کردم و سرم را به رگی که مستقیم به قلبش میرفت وصل کردم.پانسمان رگش را عوض کردم و تاریخ زدم.قطره اشکی که از چشمش روانه شده بود پاک کردم.پارسا و مهدیه  داشتند غذا میخوردند.متین مرخص بود.گزارش های شیفتم را کامل و مهر و امضا کردم.

  مامان آرنوشا پرسید:"ضربانش پایین نیست؟

 "صبح که شما نبودین بیشتر بود."

  به مانیتور نگاه کردم.ضربانش ثابت بود.به مامانش اطمینان خاطر دادم که مشکلی ندارد،به زودی هوشیار  می شودو باهم به خانه برمیگردند.منشی بخش گزارش متین را برداشت تا پرونده اش را مرتب و کامل کند.از بچه ها و مامان هایشان خداحافظی کردم.شیفت صبح تمام شده بود. قبل از بیرون رفتن از بخش دوباره پرونده آرنوشا را مرور کردم.تغییر وضعیت گزارش نشده بود.بهبودیش روند کند و یکنواختی را طی میکرد. دو سالش بود ویک ماهش بود.به  واکسن دو ساله گی اش حساسیت نشان داده بود .

 حالا من بودم و عصری که در کتابخانه سپری میشد تا موضوعی برای پایان نامه ام گلچین کنم.افکارم متمرکز نبود.ای کاش در یک کشور پیشرفته زندگی میکردم.در این صورت با آرنوشا در ICU کارمیکردم و هر روز چند ساعت روی شکمش یخ میگذاشتم تا هوشیاریش بیشتر و بیشتر شود.این بهترین موضوعی بود که میشد برای پایان نامه پیدا کرد. شاید همین جا هم میشد امتحان کرد.استادم را راضی میکردم تا به مرکز نامه بنویسد تا با پژوهشم موافقت کنند.اما نمیشد.بیمارستان با پژوهش های کیفی طولانی مدت و پرهزینه موافقت نمیکرد.هزینه این مطالعه زنده نگه داشتن آرنوشا بود.جلب رضایت والدینش هم کار آسانی نبود.میخواستم به هر قیمتی شده آرنوشا زنده به خانه برگردد و مطمئن بودم موفق میشوم.فردا به استادم زنگ میزدم و او با کمی بدقلقی قبول میکرد.با افکار مثبت ، همان چیزی که این روزها در فضای مجازی می خواندم ،از کتابخانه بیرون آمدم.

 فردا صبح موقع تحویل شیفت،تخت یک خالی بود.

 -بچه ها آرنوشا کجاست؟ رفت ICU؟

 نگار موهایش را کنار زد و گفت: "ساعت چهار صبح ضربانش رفت بالای دویست و بعد قطع شد...احیاش کردیم،اما تموم کرده بود.ایست تنفسی بود...."  ادامه صحبتهایش را نشنیدم. کارتهای دارویی را چک کردم و داروها را چیدم.تا ساعت دارو هنوز وقت داشتم.به لابی خلوت طبقه رفتم.پدر و مادر آرنوشا گوشه ای نشسته بودند.از حرفهای گنگشان فهمیدم که دیشب اکسیژنش کم و کمتر شده و بعد هم ایست تنفسی رخ داده بود.سکوت کردم و مادرش با دعای خیر برای تمام مدتی که بیمارستان بودند از من تشکر کرد.

پدرش گفت:"میدونستم نمیمونه،برادرش هم مارو ترک کرد...."

-برادرش؟

 -آره...آرنوشا قبل از خودش یه برادر بزرگتر داشت که به واکسن شش ماهگی حساسیت داد و...

 صدای مامان آرنوشا در سرم می پیچید.خداحافظی کردم و به اتاق دارو برگشتم..پنجره باز بود.گروهی از بچه ها با دستشان حلقه ای درست کرده بودند،و شعر میخواندند.مامان ها روی نیمکتهای حیاط نشسته بودند و باهم صحبت میکردند.آرنوشا را با پیراهن گلبهی و ساق شلواری سفید میدیدم که وسط حلقه ایستاده بود و دستهایش را به هم میزد.

  هنگامه،تیر ماه 95

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • داستان موفقی بود خانم البرزی . تیریک می گم . شخصیت راوی خیلی خوب ساخته شده بود . فضاسازی موفقی داشت و خواننده کاملا درگیر میشد . و ارنو شا و برادرش که به واکسن حساسیت داشتند موضوع بسیار مدرنی بود که واقعا خواننده را درگیر می کرد .انگار علم گاهی ضد خودش تبدیل میشود . شخصیت تکار هم خوب ساخته شده بود . که واقعا کارش را فقط پول می دید . در صورتی که راوی در کارش کاملا انسانی برخورد می کند و این شخصیت راوی را قوا ممی بخشد .

    آخرین بار در تاریخ حدود 3 سال قبل توسط سوپروایزر ویرایش شد
  • مهمان (هنگامه)

    در پاسخ به: مهمان (نیلوفر)

    ممنونم ازتون نیلوفرجان

    از Tehran, Iran
  • مهمان (مهدی)

    دوست داشتم . راوی خیلی نگاهش به دنیا زیبا بود:D

  • مهمان (هنگامه)

    در پاسخ به: مهمان (مهدی)

    ممنونم از نظرتون

    از Tehran, Iran
  • مهمان (مهدی تنها)

    خوندمش داستان نیست مثل گزارش شما باید خبرنگار میشدید داستان پنهان کن بزار خواننده تشنه بشه و دنبال داستان بیاد من الان این خوندم و هیچ به زندگی من نمیاد این مشکل داستانت
    شما وقتی این میزارید در یک سایت داستان یعنی قراره که بخوانند یا من یا همه بعد من باید در موردش صحبت کنم تا بهتر دیده بشه این یک توهین که به یک خواننده داستان میگید که در مورد اثر صحبت نکن.
    تمام نویسندگانی که من می شناسم افکار خودشان را دارند وقتی مینویسند این افکار برای یک جامعه مینویسند که یاد بگرید باید بهتر باشید یاد بگیرید که بفهمید نمونه همین داستانهای خارجی وقتی ترجمه میشوند میبینی که جهانی فکر میکنند.
    Hengame:
    من این نوشته شما را رد نمیکنم نقد میکنم برای بهتر شدن برای بهتر دیده شدن شما نوشته هایت خوب است باید بیتر تلاش کنید اسماعیل فصیح یک داستان دارد بنام جاوید از دوستان پرسیدم گفتن گزارشی این که بعد نیست گزارش یک تاریخ را دادند.

    از Tehran, Iran
  • مهمان (حمید.م)

    حقيقت تاثير گذاري بود

    هميشه مهربان بمان

    از Tehran, Iran

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 25 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت