Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - نمی دونم چرا اضطراب دارم
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

نمی دونم چرا اضطراب دارم 

میترا داور

 

سه مرد نشسته بودند پشت میز ها شان،   سی و چند ساله  به نظر مي رسيدند. بیشتر درباره ی زن و بچه هایشان حرف می زدند،  جز آقاي داوودی که دوست نداشت اسم زنش را هم  به زبان بياورد

. سیروس گفت: نمی دونم چرا این بچه حرف نمی زنه؟

سعيد گفت: تخم کبوتر بخوره، زبونش باز میشه.

دستش به طرف دستگاه تلفن رفت و گفت:الان درستش می کنیم.

شماره ای گرفت: الو! سلام... ببینم تخم كبوتر تو دست وبالت هست؟ نه بابا... برای پسر سيروس مي خوام. بچه حرف نمي زنه... اوكي.. اوكي... منتظرم. نه بابا... اره... كبوترام... زنه به شون غذا نداده. دوتاشون مرده ن... شاید هم سرما خوردن.

خداحافظی کرد وگوشي را گذاشت، بعد با صداي بلند گفت: ‌آقا... علي صد تا كبوترداره. مي گه راه مي رن تخم مي ذارن. پنجاه تاشون ماده ان.

همین طور که نشسته بود پاهایش را تکان تکان می داد.

داوودي رو به سیروس گفت:‌ يه جفت فنچ بخر! تمام اشغال هاي روي زمينو جمع مي كنه ،  بعد هم هر خطری رو برطرف می کنه.

سیروس گفت:‌خونه رو كثيف مي كنه. به غير اون من با حيون جماعت تو خونه مخالفم.

داودي گفت: ‌نه بابا! من داره به تو مي گم اشغالا رو جمع مي كنه، قفسو بذار كنار گلدون. چند روزه عادت مي كنه. بعد واسه خرابكاريش مي ره تو قفس.

 تلفن پشت هم زنگ مي زد. اتاق شلوغ و درهم ريخته بود. رو ي ميز همه ي انها، پر از اسناد خريد و كاتا لوگ بود. روی میز سعید کاتالوگ غذای حیوانات بود.

سیروس گفت: بعد از عيد همه چي گرون مي شه. مي افتيم تو تحريم آخر.

داوود ي گفت: ‌ببين من داره  چي مي گم! ما داريم امريكارو نابود مي كنيم. داره بي چاره مي شه، مثل شوروي كه يه هو پاشيد، اونا هم دارن مي پاشن.

سیروس گفت: بچه ها سكه می دونید چند شده ؟

سعيد گفت: شماها هم همه اش دارین دلمونو خالي مي كنین.

بعد با صداي بلند گفت: حالا كي ميخواد سكه بخره؟

سيروس گفت: اگه زنه  مهرشو اجرا بذاره، پدرمو در مي ياد. از عهده خرج و مخارج دیگه بر نمیام.

سعيد گفت: مگه مي خواد اجرا بذاره؟

- نه بابا! اما عندلمطالبه است ديگه.

تلفن زنگ زد. سعید گوشی را گرفت: سلام ... آره ... منتظرم پسر! هوای مارو داشته باش، ما هم هواتو داریم.

سیروس گفت: يه موقع تخما عيب وايراد نكرده باشن.

سعيد گفت: نه بابا! جدا نگرشون مي دارن.

سیروس گفت: من که به هیچی اعتماد ندارم دیگه.

 سرش را با  دو دست گرفت و گفت: اضطراب منو می کشه داره.

داوودي گفت: ‌يه جفت فنچ بخر. اينا كه تو خونه باشن، خونه امنه. پرنده خونه را امن مي كنه.

سیروس گفت:‌ نه بابا! براي من بد مي ياره. هر موقع پرنده تو خونه داشتم، بچه ها همه اش شكسته پكسته شدن. يه مرغ و خروس داشتم. نه دلم مي اومد بكشم شون نه به كسي بدم. آقا!  خروسه مُرد. مي دونيد بعد چي شد؟ فرداش مرغه صبح زود پاشد قوقولي قوقول كرد. بعدش هم مادره مارو بيرون كرد. گفت مي دونم شما بريد من مي ميرم،اما دوست دارم مستقل باشيد... آقا! مادره هم مُرد. من ديگه بعد ازاون پرنده نمي گيرم و هيچ جونوري!

سعيد گفت: ‌واي! بد مصب كبوتر! بدتر ازهروئينه. حامد كه به دنيا اومد؛  كبوترا رو فرستادمشون، اما هنوزم كه مي بينمشون.

داوودي گفت: يه جايي هست براي ترك اعتياد. هراعتیادی. از مواد تا پرنده وواينترنت و ... دوازده قدم... يارو مي گفت من الان مي دونم كدوم خونه برم ميتونم مواد بكشم. از جلوش رد مي شم اما نميرم تو.

سیروس گفت:دختره زود حرف افتاد اما پسره. دختره فقط نٌه ماهش بود وقتي مي گفت بابا.

داوودی گفت: پسرت مگه چند سا لشه؟

- شهريور به دنيا اومده.

با انگشتش شمرد و گفت:‌ يك سال و پنج ماه. امروزبيست و يكمه. اون بيست ويك شهريور به دنیا اومد.

داوودی گفت: ديرنشده حالا. حرف مي ياد!

سیروس گفت:‌ سعيد... ببين تخمش خوب باشه. اين پسره فقط چارتا كلمه بلده. ماما آبه. به به.ايي. ايي. به همه چي مي گه ايي..

داوودی گفت:‌اين ناراحته كه چرا بابا نمي گه!

سيروس گفت: ‌پس چي؟ ناراحتم ديگه!

سعيد كاپشنش را پوشيد و گفت: واقعاً... زنا اگه مهريه رو اجرا كنن.

داوودی گفت: نه بابا! زناي ما كه اين جوري نمي كنن.

سیروس گفت: ‌بالا خره دل ادم مي لرزه. من تازه گي دلم همه اش مي لرزه. اينكه بچه اگه نتونه حرف بزنه، دختره نره زير ماشين، زنه مهريه رو اجرا نذاره. يه فكرايي هم تو كله ام مي گذره كه اصلاً هيچ جا نمي تونم به زبون بيارم.

سعيد گفت: اره بابا! بايد زبونتو گاز بگيري.

 مردي جلوي درايستاده بود. كيسه نايلوني دستش بود. بيش از پنجاه تا تخم كبوتر توش بود.

سيروس گفت: سعيد! سعيد! اين پسرم عاشق نوشابه است. صداي فيس كه مي شنوه. تمام خونه را با چشماش مي گرده. اب هم زياد مي خوره. يه روز يه پارچ ابو سر كشيد.

كيسه ي تخم ها را گرفت و گفت: يعني اينا رو بخوره منو صدا مي كنه؟‌يعني به من مي گه بابا؟

مردها نگاهش كردند.

سیروس گفت: دوست دارم صدام كنه! مگه بده؟‌

تخم كبوتر بين بچه ها مي گشت.

داوودي گفت: براي منم بگير چند تا. مادرش گفته براي عيد. رنگش كنيم.

سیروس گفت: بگو زنم گفته ديگه!

سعید گفت: این فکر میکنه اسم زنشو بگه... جمع کن بابا!

داوودی ده تا تخم را برداشت.

- اينو واسه ي مادرش!

سیروس گفت: اگه انفولانزاي مرغي داشته باشن , چی؟

سعيد گفت: بابا ول كن! تو وسواس گرفتي.

سیروس گفت: ولی من دلم شور می زنه. می ترسم بخوره عیب ایراد پیدا کنه. اون دختره بود تخم لاک پشتو اشتباهی خورد دستش شده بود عین لاک پشت.

داوودي گفت : اون كه داستان بود .

سعید گفت: حالا می ترسی پسرت کبوتر بشه؟...بق بق بقو ... بق بق بقو...

صداي قهقهه خنده پيچيد.

سیروس گفت: می گم که. بهتره چند روز خودم بخورم اگه چیزیم نشد بدم پسره بخوره.

داوودی کفت: آره! فکر خوبی یه

سیروس گفت: يعني به ام مي گه بابا؟

داوودی گفت: سيروس تو شك داري؟

- شک چی یه بابا! دلم الکی همه اش  دلم می لرزه. می گم یه موقع زنه. دیشب می دونی چی می گفت. می گه که می خواد بره المان پیش داداشش.

مردها به يك باره ساكت شدند.

داوودی گفت: یعنی چی! چه معنی داره بدون شوهر، پاشه بره.

سعید گفت: این یکی رو دیگه جلوش واستا. هوایی می شه. اینو دیگه نه.

سیروس کیسه ی تخم کبوتر ها را گذاشت روی میز. ساکت نشسته بود تخم ها را نگاه می کرد.

داوودی گفت: عید که بشه همه چیز روبه راه میشه.

سيروس گفت: ولی من مطمئنم که اضطرابم دیگه خوب نمی شه. یه حسی به م می گه من تا آخر عمر بعد از ا ین اضطراب دارم. من می دونم.

 

هیچ کدام از مردها، دیگر حرفی نزدند. همه ی انها در سکوت به میزشان خیره شده بودند.

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (علي رشوند)

    داستان خوبي بود خواندم ولذت بردم
    دنياي دلهره و خيالات مردها نسبت به زنها خوب به تصوير درآمده است .

  • مهمان (-)

    موافقم . شخصیت سازی و فضا سازی خوب به تصویر امده

  • مهمان (هنگامه)

    عالی بود مثل همیشه.یکی از اون داستانایی که گفتگو داستانو جلو میبره

  • مهمان (قباد آذرآیین)

    داستان خواندنی و قابل تاملی است. به خوبی اضطراب و دغدغه های انسان امروز گرفتار در چنبره ی« چه کنم ها» را تصویر می کند.مثل همه ی داستان های خانم داور خواندنی است. موفق باشید

  • مهمان (فریباحاج‌دایی)

    به‌به
    این اضطرابی که دیگه حالاحالاهاا قرار نیست سیروس و همه را ول کنه.
    دست‌مریزاد خانم داور عزیز

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 81 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت