Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - خوانشِ شاعرانه‌ی مجموعه داستان «لب‌خوانی» نوشته‌ی ابوذر قاسمیان
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

 

تماشاخانه‌ی رؤیا

خوانشِ شاعرانه‌ی مجموعه داستان «لب‌خوانی» نوشته‌ی ابوذر قاسمیان

لیلا صبوری‌زاده


نویسنده‌ی جوانی که دستی بر آتش کلمات دارد، در مرکز این دایره‌ی بزرگ می‌سوزد و هربار از خاکسترش حروف تازه‌تری پا می‌گیرد، کلمه می‌شود و‌ می‌رقصد:
دوباره خواندنِ «لب خوانی» را دوست داشتم. چرا که در خوانش دوباره‌اش تازه‌های تازه‌تری را می‌توان دید و شنید و‌ فریاد زد. نُه اثر مجرا و مرتبط که در عین سیالیتِ مضمون، زبان، فرم و نگرش، چه به طور مجزا و چه در ادامه‌ی هم، جهان و جهان‌های مستقل و‌ درعین حال مرتبطی را خلق می‌کنند. جهان‌هایی که در زمان‌ها و مکان‌های مختلف و گاهی یکسان، با هم می‌‌آمیزند و خواننده را اغوا می‌کنند تا رؤیا ببیند.

سیالیت حضورِ راوی در مسیر روایت‌ها، فرم خاص و ویژه‌ای خلق می‌کند که لحظه به لحظه با خواننده همراه می‌شود، گاهی متوقفش می‌کند، گاهی معلق، گاهی گیج و گاه حتا او را می‌ترساند. جابه‌جای تمامی لحظاتش، دوربین مداربسته می‌گذارد تا مخاطب بتواند با تمام چشم‌ها و گوش‌ها و لب‌ها، ببیند و بشنود و بخواند. شاید که نقطه‌ی کور هر داستان، آن‌سویِ داستان‌های بعدی، جایی که می‌دانیم و نمی‌دانیم‌اش در حال تلاقی با کلماتی‌ست از جنس و منتظرِ حضور .زنجیره‌ای که داستان‌های این مجموعه را به هم متصل کرده، کشش درونیِ شخصیت‌های مشترکِ این اتفاق‌ها را، از داستانی به داستان دیگر بیشتر و بیشتر می‌کند و شناخت خواننده را از آن شخصیت، کامل‌تر و عمیق‌تر می‌کند.
نشانه ها در تعلیق روایت، زیرپوستی حرکت می‌کنند و در هر ماجرا، ردی از خودشان به جا می‌گذارند و زنجیره‌ی متناسبی برای فرم و محتوا می‌شوند‌ .تصویر در «لب‌خوانی» فرصت بی‌نظیری برای یک تماشای واقعی است که در داستان «بازی در مدار بسته» به اوج‌ خودش می‌رسد. تماشا، و نه خوانده شدن و عبور کردن. تو را وا می‌دارد که بایستی روی یکی از تپه‌های سربازخانه‌اش و سیگاری بگیرانی و از رژه‌ی تصاویر رنگارنگش، سان ببینی. در واقع لب‌خوانی تماشاخانه‌ی شاعرانه‌ای‌ست از اتفاق‌های دیدنی. در حالی که اتفاقات، داستانی هستند و حتا کاملاً واقع‌گرایانه، اما راوی عینک رؤیا را به چشم زده و ما را نیز دعوت می‌کند که قبل از آنکه شروع به خواندن بکنیم آن عینک را برداریم و با آن، اتفاقات را ببینیم. مثل عینکی سه بعدی و جادویی که قبل از تماشای یک فیلم واقع‌گرایانه به چشم می‌زنیم. حتا در داستان‌هایی که روایت اصلی روایت خشنی است نیز ما را وا می‌دارد که چند دقیقه‌ای بایستیم و خستگی را از تن به در کنیم و از سوراخِ شهرفرنگ‌اش به ماکت‌ها و تصاویری که جلوی روی‌مان می‌آید نگاه کنیم. ماکت‌هایی از شهرها و مناظر دور و اطراف ما. همانطور که «مینی‌سیتی»، ماکتی از تهرانِ بزرگ است. یا سینمایِ کارتنیِ‌ دست‌سازی که صائب توی قبیله‌ی قاب، درست می‌کند و عکس دلبر را می‌اندازد روی تپه، در واقع به نوعی شبیه همان شهر فرنگ دوره‌گردهاست که خود در قدیم یک نوع سینمای ابتدایی بوده است. و بعد که سر از آن دریچه برمی‌داریم و دوباره به واقعیت برمی‌گردیم و هنوز گیج و واگیج تصاویرش هستیم راوی ضربه‌هایش را بی‌رحمانه به تن ما وارد می‌کند تا مای خواننده یا بیننده را به هر جهتی که می‌خواهد بکشاند.

بازی در مدارِ بسته

بازی در مدارِ بسته به زعم من مهم‌ترین داستان مجموعه است و بعدها به تفصیل خواهم گفت که چرا. این داستان به همراه همه‌گیری و تاثیرگذاری داستان نسخه‌پیچ، و پیچیدگی مازواره‌ی داستان مینی‌سیتی، سه رأس مثلثی برمودا‌گونه را به وجود می‌آورند که بقیه‌ی داستان‌های مجموعه زمینه‌ی آن را تشکیل می‌دهند برای گردابی که خواننده را در آن گیر بیندازد.

بازی در مدارِ بسته، داستانی با فرمی بدیع و زاویه دیدی ابداعی است که شاید بتوان گفت پیش از این در داستانی دیگر کار نشده است. نویسنده این فرم را چنان با روایت و محتوا عجین کرده که می‌گویی هیچ راه دیگری برای این روایت وجود نداشته است. و در واقع امتزاج فرم و روایت است که این داستان را نسبت به داستان‌های فرم‌گرای صرف، برجسته می‌کند. این داستان شمایی از کل مجموعه نیز به ما می‌دهد. و حتا پایان این داستان با عنوان فرعی «صحرای محشر» خبر از پایان‌های «صحرای محشر واره» و استراتژیکِ داستان‌های دیگر لب‌خوانی می‌دهد که همه‌ی پایان‌هایش در سطحی دیگر به یکدیگر وصل هستند و رابطه‌ای معنایی و زنجیره‌ای دارند که درک این پایان‌ها شاید در خوانش اول به دست نیاید.

اما بازی، جایی‌ست که منِ خواننده با منِ راوی، طوری یگانه می‌شود که اثری از هیچکدام دیده نمی‌شود. آنچه باقی می‌ماند عریانی بی بدیلِ نگاه است و نگاه و نگاه .پویایی و سیالی تصاویر در این داستان چند اپیزودی آنچنان با هم ‌و بی‌همانه در جریان است که چشم از دیدن هیچ دوربینی باز نمی‌ماند. نگاه است که در تمامی مسیرها حرکت می‌کند. از دوربینی به دوربین دیگر: گاهی پرتاب می‌شود، گاهی هم بر می‌گردد و پشت سرش را می‌نگرد و در نهایت صدها نگاه به هم می‌آمیزند تا هسته یا «نقطه‌ی به‌هم‌رسی‌ِ تصاویر عریانیِ خود» را بسازند.

 

مینی‌سیتی
هرکجای این مجموعه فرصتی برای غافلگیر شدن، تأمل، تعمق و رها شدن وجود دارد .همیشه ردپایِ ردپاهای دیگری، منِِ راوی را به یاد خودش می‌اندازد. خودی که جایی شاید سایه‌ی دیگری از خودش است. اویی که گاهی محصورِ زمان است و گاهی مجبورِ مکان. ولی یکپارچگی حضورش جاپای روایت را در درون خواننده سفت می‌کند و او را متوجه خودش می‌کند. نه آشکارا که پنهان. این منِ سرگردان در راوی، همیشه به دنبال کسی مثل خودش می‌گردد تا چند روزی هم که شده به جایش بنشیند و نفس بکشد. گویی تابِ بودنش را ندارد. او گاهی جای خودش را با خودش در جایی که با جای دیگری عوض شده هم عوض می‌کند. مینی‌سیتی داستان کشف است. پر از کشف‌های تصویری و معنایی و روابط پیچیده‌ی ذهنی‌ـ عینی انسان‌ها. در حوزه‌ی تصویر که از آرایش دشت‌بانی و جزیره‌های مغزپاشیده‌ی سرباز و مویرگ‌های مترو به تنِ تهران می‌گوید. در حوزه‌ی معنا هم جابه‌جایی تن‌لرزه‌آور بد‌ل‌ها و بدلکارها. مینی‌سیتی همان‌طور که پیش از این نیز یکی از منتقدان گفته بود، محل تلاقی تمام داستان های لب‌خوانی است. هم از لحاظ موضوعی که فضای سربازی و دانشگاه را با هم دارد؛ هم از نظر روایی و هم منظر معنایی، تلاقی سیاق‌های مختلفِ داستانیِ ابوذر قاسمیان است. مثل خودِ داستان که می‌شود پنج شش نخ داستانی را در آن پیدا کرد و در هر بار خوانش یکی از این نخ‌ها را رد گرفت. اما همه‌ی این نخ‌ها مثل کلافی پیچیده شده اند و هربار هر کدام با دیگری هم‌پوشانی و گره‌خوردگی‌ای را به وجود می‌آورند که برون‌رفتی از آن نخواهیم داشت و از هیچ راهِ آن به رستگاری؛ به «معنای واحد یا مطلقِ داستانی» نرسیم. مثل یک ماز که چهار پنج راهِ شروع دارد. از هر راه که شروع کنی بخشی از آن با راهی دیگر مشترک می‌شود، ولی هیچ‌کدام راه بیرون را نشان نمی‌دهد و فقط تو را گیج‌تر می‌سازد. اما معنا موقعی شکل می‌گیرد که بدانیم تهِ این ماز بن‌بست است و قرار نیست به بیرون راه پیدا کنیم. از هر راهی که بروی در میانه‌ی آن به چهارراهی می‌رسی که فصل مشترک همه‌ی راه‌هاست و انگار هسته‌ی اصلی داستان و قرارگاه همه‌ی راه‌ها همان‌جاست و از آن‌جاست که چشم‌اندازی پیدا می‌کنی که می‌توانی به تمام پستی‌ها و بلندی‌های اطرافت نگاه کنی.

 

نسخه‌پیچ

 رفتار مازوخیستی شخصیت‌ها در یک جریان نامتناوب ذهنی:


اما از نسخه‌پیچ که پیش از این، این‌طور گفته و نوشته‌ام: در «نسخه پیچ»، راوی جایش را با همه عوض می‌کند. آینه‌ی تمام نمایی می‌شود از خودش در «هرچه که می‌تواند باشد»... پس به آتش کشیده می‌شود و کلمات را با خودش می‌سوزاند و خاکستر می‌کند‌. تا جایی که ردی از این سطور در سطرهای «شاید جایی دیگرش» رخ از خاکستر بدر کنند. نسخه پیچ، روایت سیال و برانگیزاننده‌ی نویسنده ای است که گرچه جوانی‌اش را در دنیای اسرارآمیز کلمه می‌گذراند؛ لیکن پختگی و زبانش، شرحِ تجربه‌ای بس عمیق‌تر و دورتر است. نویسنده‌ای که به شکل ویژه و بکری با خویشتنِ خویش درونگرای جهان کلمه‌اش عجین است. روایت «نسخه پیچ»، به سرعت خواننده‌ی زیرک و درگیرِ قلمش را همراه و مجبور می‌کند؛ برانگیخته می‌کند، عاصی می‌کند، می‌شوراند و می‌میراند.
نسخه پیچ، روایت منِ سرگردانِ، عاصی، گیج، گم و مستأصلی‌ست که دست خواننده‌اش را می‌گیرد و به درون داستان می‌کشد. و اینجاست که منِ خواننده با منِ ناچار گیجِ رهاشده در متن یکی می‌شود. خودش را گم می‌کند و پیدا می‌کند و باز گم می‌کند. با او به رؤیا می‌رود و با او گر می‌گیرد و با او به خواب می‌رود...

فضای رخوتناک و گیج منطقه عملیاتی با فضای مازوخیستی و سرگردان درون راوی و همینطور فضای معلق داستان، موازی با هم حرکت می‌کنند و انگار همه‌ی این اتفاق‌ها زاییده‌ی تعلیق مست کننده‌ی بین یک خواب و بیداری‌ست! حضور لازم و مؤثر تک تک شخصیت‌ها، چه شخصیت‌های حاضر و چه غایب از دیگر نقطه‌های قوت داستان است. راوی انگار از ابتدا بین خودش و تمام شخصیت‌ها یک ارتباط ناگزیر ولی مشخص برقرار کرده و خواننده از ابتدای آشنایی با هر کدام از شخصیت‌ها به سرعت ارتباط برقرار می‌کند.
شیوه‌ی روایت در این داستان، اتفاق‌های موازی و مرتبط که در طول داستان گره‌های تازه می‌سازند و باز می‌کنند. و پیوند دنیای سرگردان و نامتناهی راوی با این اتفاق‌ها، هدفمند پیش رفته و هدایت می شود.
او با رؤیا، خاطره‌بازی و خاطره‌سازی می کند: حرکت در یک جریان نامتناوب ذهنی و جبربازی رؤیا، گاه با واقعیت، گاه در واقعیت و گاه بر واقعیت.
راوی پا به داستان گذاشته تا در متن واقعیت، از هرچه که او را به داستان متصل می‌کند، فرار کند. هرچه رؤیا را تجربه کند و از سر بگذراند. دنیاها را به هم پیوند بزند و گاهی باهم یکی کند. او این را به هر شکلی که باشد می‌خواهد. مثل اینکه بخواهی از خودت فرار کنی ولی سایه‌ات هم دنبالت باشد.
چشمهایت را ببندی و به جایی بروی که هم می‌دانی‌اش و هم نمی‌دانی‌اش!
او با پاهای واقعی‌اش دررؤیا، در داستان، بین خطوط، بین کلمه‌ها قدم می‌زند. همه چیز را به هم می‌ریزد. می‌بیند و می‌آفریند. و می‌گوید: «بلد شده بودم چطوری توی بیداری رؤیا ببینم.»
او آن‌قدر به زندگی در جایی که نیست عادت دارد که در حقیفت ترجیح می‌دهد خیلی از تصمیماتش را عملی نکند. نه شادی‌اش را واقعی می‌کند و نه ناراحتی‌اش را. او همیشه در جای دیگری با کس دیگری که شاید خودش نیست تصمیم می‌گیرد که چه باید بشود. و اینگونه است که دست رؤیا را می‌گیرد و با خودش به آتش می‌زند. می چرخد و گُر می‌گیرد...

راوی «نسخه پیچ» در هر پایانی، مخاطب را در آتش کلماتش خاکستر می‌کند... و راوی لب‌خوانی که دستی بر آتش کلمات دارد، در مرکز این دایره‌ی بزرگ و در همه‌ی پایان‌های متصل به‌هم‌اش می‌سوزد و هربار از خاکسترش حروف تازه‌تری پا می‌گیرد، کلمه می‌شود و‌ می‌رقصد و همراه آن نیز خواننده را زنده می‌کند.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 51 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت