Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - خوانشی از«بوف‌کور» فریبا حاج‌دایی
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
خوانشی از«بوف‌کور»
 
فریبا حاج‌دایی
 
داستان خوب داستانی است که خوانندة آن در حالِ خواندن خود را در حالِ نوعی«آفرینش هدایت شده» ببیند و در واقع متن را در چهارچوب نشانه‌ها و از طریق فهمِ تقابلِ کوچک‌ترین واحدهای ساختاری داستان بارِ دیگر بنویسد؛ یعنی بین متن و خواننده گفت و شنودی پدید آید و خواننده برای دست یافتن به پیام متن از خود حد اعلای دقت و جدیت را نشان بدهد. بی تردید رمان«بوف کور» داستانی از این دست است؛ داستان خوبی است که هر خوانندة فرضی با آن دیالوگ فعال دارد و تأویل خاصِ خود را چهارچوب متن و نشانه‌های آن خواهد داشت. در این‌جا من هم سعی کرده‌ام در چارچوب رشته قواعد متن«بوف کور» به گمانه‌زنیِ مناسب با آن برسم و به ايدة مرکزي و اصلي آن از راهِ، به تعبیر امبرتو اکو، « دايرةالمعارف شناختِ» خود دست بیابم.
 
     در رمان«بوف کور» ما با سه پرده روبه‌رو هستیم. در پرده اول راوی یا نویسنده‌ در جایی دور از مردمان به تنهایی زندگی می‌کند و با بنی‌بشری صنم ندارد. او می‌خواهد خودش را از راهِ نوشتن کشف کند و برای مایِ خواننده روایتی غریب را بازگو می‌کند. روایتی از دیدار با عشق رویایی و اثیری‌اش، کسی که شاید به تعبیر افلاطون همان نیمة گمشده‌اش باشد، و یا از نگاه روانشناسی یونگ آنیما یعنی نیمة زنانة وجودش. راوی روایت می‌کند که چگونه با عشقِ اثیری خود، که لباس سیاهی که با تاروپود خیلی نازک و سبک گویا با ابریشم بافته بر تن دارد، یکی می‌شود و بعد در می‌یابد که نه با او و«روح و روانِ زندگیِ جاری » در او که با«تن و سایة» او یکی شده است. پس «در تمامِ هستی خود» ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس می‌کند  و می‌رود تا روحِ آن چشم‌هایی را که«برای همیشه بسته شده بود» بکشد و موفق هم می‌شود و بعد  بدن بی‌جان او را تکه‌تکه کرده و در چمدانی جای می‌دهد و به جایی دور و عجیب، که می‌تواند ناخودآگاه ذهن راوی هم باشد، می‌برد و در آن‌جا دفنش می‌کند. چرا که«روح چشم‌های» زن «را روی کاغذ» آورده است و  دیگر نقاشی‌اش مرده نیست و روح دارد. پیرمردی خنزرپنزری که به او کمک کرده بود تا زن را به خاک بسپارد کوزه‌ای قدیمی به او می‌دهد و نگاه کردن به کوزه  به او یادآوری می‌کند در همة اعصار حتماً آدمی، چون خودش، با همین صفات زندگی می‌کرده است.
 
     در یکی از اسطوره‌هایِ آفرینش هند آمده است که ساتای(یکی از الهه‌ها) به دست شیوا( یکی از خدایانِ هندو) قطعه قطعه می‌شود و از هر یک از این قطعات تکه‌ای از عالم هستی در وجود می‌آید؛ مثلاً آسمان از چشم«ساتای» آفریده می‌شود. راوی ما هم بعد از کشیدن چشم‌ها و ورود به مرحلة آفرینش‌گری«در عالم خلسه» به نقاشی‌اش خیره می‌شود و در یک«حالت نیمه خواب نیمه اغما» و پس از عبور از«یک شب جاودانی» که به تعبیر رومانتیک‌ها تنها راه رسیدن  به آگاهی و روشنایی است خود را در اتاق کوچکی می‌بیند و از این‌جا است که پرده دوم کتاب آغاز می‌شود.
 
     «در دنیایی قدیمی اما در عین حال نزدیک‌تر و طبیعی‌تر متولد شده بودم.» در حالی که«تنم داغ  و لکه‌های خون به عبا و شال گردنم چسبیده بود و دست‌هایم خونی بود.» و راوی می‌خواهد پیش از آن‌که داروغه دستگیرش کند«دل‌پری» خود را روی کاغذ بیاورد و اصلاً برایش مهم نیست«کسی کاغذپاره‌هایش را بخواند» یا نه. او می‌نویسد چون«عجالتاً» نوشتن برایش ضروری است و کمکش می‌کند تا خود را به سایه‌اش، نیمة تاریک وجودش، و شاید خودش بشناساند و این در حالی است که به«هیچ چیز اطمینان» ندارد و تمام مراحل زندگیش«هم‌زمان و یک‌سان» برایش حضور دارند.
 
راوی نمی‌خواهد«هوزوارش» ادبی بنویسد، یعنی چیزی بگوید و معنای دیگری مدِّ نظرش باشد. تنها می‌خواهد تا آن‌جا که می‌شود و می‌تواند با خودش صمیمی باشد. از خودش می‌پرسد: «از کجا باید شروع کرد؟» و درمی‌یابد که«مراحل مختلف بچگی و پیری» برایش«جز حرف‌های پوچ چیزِ دیگری نیست.» و«فقط برای مردمان معمولی، برای رجاله‌ها»، که زندگی معینی دارند معنادار است. حال‌آن‌که زندگی او«یک فصل و یک حالت» داشته است و تمامش«در یک منطقة سردسیر و در تاریکی جاودان گذشته است.» و همواره«میان تن»ش چون«شمع» او را آب کرده و سوزانیده است و خودش چون هیزمی بوده که«فقط از دودودم دیگران خفه شده.» او عاشق زنش است و با ذره ذرة ذرات تنش تنِ او را طلب می‌کند اما تهِ ذهنش زن را رجاله‌ای چون دیگران می‌بیند و عشقِ او را«با کثافت و مرگ» توامان می‌داند و این درد«خانه نشین»ش می‌کند و«روز‌به‌روز تراشیده» می‌شود. «در چشم‌هایم غبار مرگ را دیده بودم، دیده بودم که باید بروم.» آرزو می‌کند: «مانند زمانی که بچه و نادان» بود بتواند آهسته بخوابد و حتی نوشتن«فسانه و قصة خود»ش برایش بی‌معنا جلوه می‌کند.«آیا سرتاسر زندگی یک قصة مضحک، یک متلِ باورنکردنی و احمقانه نیست؟» و کشف می‌کند که شباهتی، ولو«محو و دور» با رجاله‌ها دارد. دستِ کم رجاله‌ها هم مثل خودش«از این لکاته، از زن»ش خوششان می‌آید و از این‌جا است که حتم پیدا می‌کند«نقصی» یا در خودش و یا در رجاله‌ها هست. و تصمیم می‌گیرد که برود و خود را«گم» بکند. می‌رود و می‌رود تا  به نزدیک رود سورن می‌رسد. «ناگهان ملتفت شدم  از پشت درخت‌های سرو یک دختر بچه بیرون آمد و به طرفِ قلعه رفت. لباس سیاهی داشت که با تاروپود خیلی نازک و سبک گویا با ابریشم بافته شده بود.» حس می‌کند او را می‌شناسد. او همان لکاته است. او همان زنِ اثیریِ پرده اول کتاب است. بی اختیار دست‌هایش را در ماسة گرم و نمناک کنار رود فرو می‌برد و«ماسة گرم و نمناک را در مشت»ش می‌فشارد. ماسه مانند گوشتِ سفتِ تن دختر است. هراسان به خانه بازمی گردد و در آن‌جا خواب می‌بیند پیرمردِ خنزپنزری جلو خانه‌اش را، که زمانی هنرمندِ کوزه‌گری بوده، در میدان محمدیه به دار می‌کشند و کسی او را هم با خود می‌کشاند و فریاد می‌زند که«اینم دار بزنین.» از خواب که می‌پرد اول کاری که می‌کند شکستن کوزه، یا همان تنها مظهر باقی مانده از خنزپنزرِ هنرمند است. از خود می‌پرسد: «آیا من خودم نتیجة یک رشته نسل‌های گذشته نبودم و تجربیات موروثی آن‌ها در من باقی نبود؟» و کشف می‌کند نگاهی که تا به کنون به دنیا داشته او را تبدیل به یک«مردة متحرک» کرده است که نه رابطه‌ای با«دنیایِ زنده‌ها» دارد و نه از«فراموشی و آسایش مرگ» بهره می‌برد. و از خود می‌پرسد چرا به نیمة دیگر وجودش، به رجالة درونش پناه نبرد؟! شخصی که«گویا در زندگی» او دخالت داشته و «سایه و همزادِ» او بوده است. پس می‌رود و گزلیک دسته استخوانی را برمی‌دارد و از حرکات مردِ قصاب تقلید می‌کند. چرا نکند؟! مگر نه این‌که او هم«در اثر وسواس‌ها، جماع‌ها و ناامیدی‌های موروثی درست» شده و حامل تمامی آن کهن‌الگوها است و شکل«پیرمردِ قاری، شکل قصاب، شکل زن»ش همه در او است. می‌رود تا مانند زنش بشود  که«استقامت، شهوت، حرص و گرسنگی» دارد، یعنی«هرکاری که برای ادامة زندگی جایز» است و  به جایی می‌رسد که درک می‌کند«چرا مردِ قصاب از روی کیف گزلیک دسته استخوانی را روی رانِ گوسفندها پاک می‌کرد.» و به معنای ابدیت در خود پی می‌برد: «برای من ابدیت عبارت از این بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشم‌هایم را ببندم و سرم را در دامن او پنهان بکنم.» و به این ترتیب مردی می‌شود لب شکری و خنزپنزر؛ چون دیگران. گرچه در لحظه‌ای که لب‌هایش به وسیلة زن شکافته می‌شود دوام نمی‌آورد و گزلیک را در تن زن فرو می‌کند، و شاید از این راه به مرحلة جدیدی از آفرینش‌گری می‌رسد.
 
     در پردة آخر راوی چشم در اتاقِ سابق خود باز می‌کند و پیرمرد خنزرپنزری پردة اول می‌آید و کوزة راغه‌ را برمی‌دارد و«خندان پشتِ مه ناپدید می‌شود» و می‌رود تا شاید کوزه را به هنرمند دیگری که چون راوی همه را جز خود رجاله می‌پندارد بدهد و به او کمک کند تا مانند راوی و پیرمردِ خنزپنزر در پردة دوم، که هنرمندِ کوزه‌گری بود که دستفروشی می‌کرد، پا به دنیای رجاله‌ها بگذارد و همرنگ جماعت شود.  تصویر روی کوزه  راغه که پیرمرد خنزپنزری نعش‌کش به هنگام کندن قبر کشف می‌کند، عیناَ مانند تصویری است که قهرمان داستان روی قلم‌دان کشیده است و خود رمزی است از تکرار ابدی سرنوشت انسانی که در امواج سیاه عدم فرو می‌رود و دوباره سربر می‌کند، رمزی است از گردش جاویدان ذرات هستی.
 
      تبادلی که بین اشخاص داستان ازجهت جسم و روح روی می‌دهد( یکی به دیگری بدل می‌شود) نشانگر آن است که افکار هندی- ایرانیِ  تناسخ از ذهن هدایت می‌گذشته؛  از معشوقه اثیری بخش اول کتاب، که نقاش قلم‌دان پیکر مرده او را با گزلیک مثله می‌کند، تا لکاته که او نیز در پایان بخش دوم با همان گزلیک به قتل می‌رسد، از چشم‌های اولی که در داخل چمدان خون‌آلود می‌درخشد تا چشم‌های دومی که در مشت پر از خون قاتلش ظهور می‌کند، ما شاهد یک سلسله پیوندهای مرموز در سرنوشت هستیم. سرانجام تبدیل گوینده داستان به پیرمردخنزرپنزری، نماد دیگری است از استحاله انسان در جهان رجاله‌ها که قادر است همه موجودات را ببلعد و گریز به سکوت، به تنهایی، به نشئه تریاک، به تاریکی شب فایده‌ای ندارد؛ که دنیای رجاله‌ها همیشه می‌بلعد و گریز از آن از دیدِ هدایت غیرممکن است.
 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 59 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت