Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دست های من
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

دست های من 

مجید عطاری

 

مردی را دیدم  که دستهایش را به حراج گذاشته بود .  روی آنها نوشته بود :  " نمک ندارند .  "

عابری فکرکرد " دست هایی که نمک ندارند به چه درد می خورند  ."

راهش گرفت و رفت .

مرد سرش را پایین انداخته به کف دستهایش خیره شده بود. عابر دیگری فکرکرد  " اینها دست های خوبی هستند .دستهایی که نمک ندارند در خاطره ها نمی مانند. می آیند و می روند " اندکی مکث کرد و رفت .

  سایه پیر مرد نمک فروش را دیدم  ؛ مقابل خانه ما ایستاده بود ،  کاسه های نمک را داخل کیسه ای می ریخت ،  به جای نان خشک ، دست های مادرم را از او  گرفت .مادرم در میان نمک ها  چیزی را جستجو می کرد  .

یکی از عابران مقابل مرد زانو زد . دست هایش را گرفت . روی خطوط کف دست هایش دست کشید . با انگشت اشاره همه خط ها را رفت و برگشت . اندکی مکث کرد . سرش را تکان داد . بلند شد و رفت .

غروب بود که به خانه برگشتم . خیابان ها خلوت تر از آنی بود که فکر می کردم . همه مغازه ها تعطیل بودند . خودم را در کوچه ای دیدم که انتها نداشت .باریک بود. چراغ همه خانه ها خاموش بودند .

چقدر عجیب !

هرچه می رفتم به خانه نمی رسیدم .من هیچ وقت ساعت به دستم نمی  بستم . سرخی آسمان ناپدید شده بود . گویا زمان جایی در این تاریکی گم شده  یا من آن را گم کرده بودم . 

شب گذشته دستهایم را مقابل چشم هایم گرفتم . خوب نگاهشان کردم . سرزمینی بود آشفته ، سرشار از خطوطی سرگشته ، هر کدام به یک جهت و به یک کرانه رفته بودند. هرشب نگاهشان می کردم  آنقدر ، تا محو میشدند. زمانی به نظرم می رسید خودشان صدایم میکنند و دوست دارند با من حرف بزنند. هرشب یکی از خط ها را می گرفتم و میرفتم . انگار کسی می گفت بیا دنبالم ، آنقدر می رفتم تا درکوچه های تاریک گم میشدم. کوچه هایی بی انتها  و باریک که سرخی غروب داشت  ناپدید میشد.

مادرم می گفت " دستهایت نمک ندارند. "

مادرم می گفت " مراقب دستهایت باش ."

 من نه چیزی از نمک می دانستم و نه چیزی از دستهایم. او هرشب دست های مرا می گرفت . روی خطوط کف آن ها دست می کشید . سرش را تکان میداد ،  چشم هایش را می بست .  زیر لب چیزی زمزمه میکرد . نام آدم هایی را می برد که من درست نمی شنیدم. اشک می ریخت . بعد دیگر او را نمی دیدم. من مراقب دست هایم بودم . همیشه و همه جا . کسی آنها را نمی دید. شاید منظور مادرم همین بود ، نمی دانم.

به خاطر ندارم چه زمانی به خانه رسیدم . ناگهان خودم را مقابل خانه دیدم. چراغ کم نور سر در خانه روشن بود. خاک گرفته بود و کثیف.

کسی در کوچه نبود. باد سردی می وزید. طوری که یک لحظه لرزیدم. دست کردم در جیب هایم کلید را بردارم و هرچه زودتر به خانه بروم  تا از شر این سرمایی که هر لحظه داشت بیشتر میشد نجات پیدا کنم. بروم مقابل آیینه بنشینم . با دست هایم سخن بگویم. 

اتفاق عجیبی افتاده بود .کلیدها نبودند .نه ؛کلیدها بودند. دست های من ؛دست هایم کجا هستند ؟دست هایم نبودند. آنها سر جایشان نبودند. آیا کسی آنها را در حراج برداشته بود ؟

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 63 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت