Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - جوراب یاسوناری کاواباتا برگردان:مرتضی هاشم‌پور
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

جوراب /یاسوناری کاواباتا

برگردان:مرتضی هاشم‌پور

 

 

نمی‌فهم چرا خواهر بزرگ‌ تر و مهربان من، باید در چنین وضعیتی تسلیم مرگ می‌شد.

آنشب توی رختخوابش بود که،ناگهان از حال رفت.در خود مچاله گشت.بازوهایش رو به بالا دراز شدند،و مشت‌های گره شده‌اش به دفعات لرزید.وقتی بحران غش فروکش کرد، سرش به سمت چپ بالش افتاد و کرم کدوی سفید رنگی به نرمی‌ از دهان نیمه‌ بازش بیرون خزید.
سفیدی غریب کرم تا مدت‌ها در ذهنم ماند.هر گاه که کرم را به خاطر می‌آوردم، می‌کوشیدم جوراب‌های سفید را نیز به یاد بیاورم. مادرم چیزهای جوراجوری در تابوت خواهرم گذاشته بود. مجموعه‌ای از وسایلی که خواهرم در زمان حیات از آن‌ها استفاده می‌کرد. به مادرم گفتم:
- مادر، جوراب‌ها چه طور؟ آنها را هم توی تابوت می‌گذاری؟
-خوب شد گفتی. داشت یادم می‌رفت. چه پاهای ظریفی داشت.
مصرانه گفتم: شماره‌اش نه بود. با شماره خودت یا من اشتباه نکنی.
پاهای قشنگ خواهرم باعث نشد که حرف جوراب‌ها را پیش بکشم. بلکه خودم خاطره شیرینی از جوراب داشتم.
حادثه در دسامبر سالی که یازده سال داشتم، اتفاق افتاد. در شهرستان نزدیک ما، یک شرکت مخصوص جوراب‌بافی قطعه فیلمی را هم برای تبلیغات نمایش می‌داد. عده‌ای از کارمندهای شرکت پرچم‌های قرمزی در دست داشتند و توی دهات دور و بر می‌گشتند. روستای ما هم از جمله آنها بود. همان عده سر راه تعدادی آگهی هم به هوا می‌ر‌یختند، و شایع شد که چند تا بلیط ورودیه به سینما هم در بین آنها پخش شده ‌است. بلیط‌های سینما را واقعاً روی جوراب‌های شرکت چسبانده بودند.خیلی از روستایی‌ها جوراب‌ها را خریدند، چون آن روزها در سال نهایت یکی دوبار به سینما می‌ رفتند. آنهم فقط در روزهایی که عید بود
من‌هم یکی از آگهی‌ها را که عکس یک پیرمرد شهری روی آن بود، به چنگ آوردم، سرشب به شهر رفتم و داخل صف سینما ایستادم.حقیقتش می‌ ترسیدم که به داخل راه ندهند. مردی که دم در ایستاده بود، سد راهم شد.
- اینکه فقط آگهی تبلیغاتی است.
شرمنده و پکر سلانه سلانه راه خانه را در پیش گرفتم. نمی‌ توانستم وارد خانه شوم. از این رو جلوی خانه ،کنار دیوار وایستادم. قلبم آکنده از اندوه بود. خواهرم اتفاقی با سطلی در دست از خانه بیرون آمد. دست َبر شانه‌ام گذاشت و قضیه را پرسید. گریه امانم نداد. سطل را زمین گذاشت و به خانه رفت و مقداری پول برایم آورد.
بعد گفت: عجله کن!
وقتی گوشه خیابان ایستادم و برگشتم نگاهش کنم، هنوز آنجا بود. با آخرین توانم دویدم. یک راست به فروشگاهی رفتم که جوراب می‌فروختند، اندازه پایم را پرسید. درماندم.
فروشنده گفت: یکی از جوراباتو ببینم. شماره‌اش نه بود.
وقتی برگشتم. جوراب‌های تازه را به خواهرم نشان دادم. اندازه پای او هم نه بود. دو سال بعد خانواده‌ام به کره مهاجرت کردند و آنجا ساکن شدیم. وقتی نه سالم بود، اولیای مدرسه به پدر و مادرم هشدار دادند که من با یکی از معلم‌ها بیش از حد صمیمی شده‌ام. آقای میهاشی را می‌گفتند. ملاقات او برایم قدغن شد. آقای میهاشی بیمار بود، سرماخوردگی مهلکی داشت که روز به روز بدتر می‌شد. درس او از امتحانات حذف شده بود.
چند روز مانده به کریسمس، من و مادرم به فروشگاه شهر رفتیم. یک کلاه بلند ابریشمی قرمز خریدم، قصد داشتم آن را به آقای میهاشی هدیه کنم. زیر نوار، با ترکه درخت راج و برگ‌های سبز و توت فرنگی آذین شده بود. داخل کلاه هم یک بسته شکلات بزرگ، پیچیده توی قوطی زر ورق بود.
در کتاب‌ فروشی همان خیابان به خواهرم برخوردم. بسته‌ام را به او نشان دادم.
گفتم: حدس بزن این تو چیه؟ برای آقای میهاشی یک هدیه گرفته‌ام.
سرزنشم کرد و گفت: نه! نمی‌توانی این کار را بکنی!‌یادت رفته توی مدرسه بهت چه گفتند؟
شادی‌ام زایل شد برای اولین بار درک کردم که او با من فرق دارد.
کریسمس آمد و رفت، ولی کلاه قرمز روی میز تحریر من ماند. تا اینکه دو روز مانده به تحویل سال‌ نو، کلاه غیب شد. حس کردم آخرین یادگار دلخوشی‌ام نیز از دست رفت. دل و جرئت کافی نداشتم که از خواهرم بپرسم.
در شب سال‌ نو با خواهرم بیرون رفتم تا قدم بزنیم. خودش سرحرف را باز کرد: شکلات را ... در تشییع جنازه آقای میهاشی پخش کردم قشنگ بود، شبیه یک توپ قرمز لابه لای گل‌های سفید بود. گفتم کلاه را هم توی تابوت بگذارند.
مرگ آقای میهاشی برایم چیز تازه‌ای بود. ناامید از تحویل ندادن کلاه از دنیا بی‌ خبر در خانه مانده بودم.
امکاناً پدر و مادرم اخبار را از من مخفی کرده بودند. کلاه قرمز و جوراب سفید. در طول زندگیم فقط دوبار چیزی را داخل تابوت گذاشته بودم. می‌ گفتند که آقای میهاشی در آپارتمان حقیرش روی تشک نازکی دراز کشیده بود، و به طرزی وحشتناک نفسش بالا می‌آمده و با چشم‌هایی از حدقه درآمده، خیلی دردناک مرده بود. هنوز که هنوز است فکر می‌کنم: کلاه قرمز و جوراب سفید چه معنی می‌ دادند؟

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 77 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت