Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - حریم خصوصی در آثار ویرجینیا وولف
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
حریم خصوصی در آثار ویرجینیا وولف
جوشوا راثمن
 ترجمه شهاب رحیمی 
 
جوشوا راثمن ـ ترجمه‌ی شهاب رحیمی: امروزه از عبارت «حریم خصوصی» (Privacy) معمولاً به معنی سیاسی آن استفاده می‌شود. ما با دیگران و چگونگی تأثیرشان بر خودمان در ارتباطیم وبه نحوه‌ی سوء استفاده‌ی آ‌ن‌ها از اطلاعات و تصمیم‌های‌مان فکر می‌کنیم. ما متوجه مرزهای جداکننده‌ی زندگی خصوصی از زندگی عمومی و دارای آن‌چه ممکن است حریم خصوصی شهروندی خوانده شود هستیم.
این به وضوح روش مهمی برای اندیشیدن در مورد حریم خصوصی است اما راه‌های دیگری نیز وجود دارد. یکی از آن‌ها به زیبایی در صحنه‌ی معروفی در اوایل کتاب «خانم دالووی» بیان شده است، فلاش بکی به نوجوانی کلاریسا. شبی او به همراه تعدادی از دوستانش ـ دو پسر به نام‌های پیتر والش و جوزف برایتکوف، و دختری به نام سالی ستون ـ برای قدم زدن به بیرون رفت. سالی جذاب، باهوش و دارای نوعی لاقیدی بود، چنان‌که گویی از او بر می‌آمد هر حرفی بزند و هرکاری بکند. پسرها یک‌سره درباره‌ی واگنر حرف می‌زدند، در حالی که دخترها بافاصله پشت سر آن‌ها می‌آمدند. دلپذیرترین لحظه‌ی تمام زندگی کلاریسا زمانی رسید که از کنار گلدانی سنگی می‌گذشتند. سالی گلی چید و لبان کلاریسا را بوسید.
«انگارتمامی جهان زیر و رو شد! بقیه ناپدیدشده بودند؛ او مانده بود و سالی، و احساس کرد هدیه‌ای به او داده شده، در بسته پیچیده، و به او گفته شده نگاهش دارد اما نگاهش نکند... الماس یا چیزی بی‌نهایت گران‌بها، در بسته پیچیده، که ضمن قدم زدنشان (از این طرف به آن طرف، از آن طرف به این طرف)، آن را بازکرده بود، یا درخشش سوزانش از میان بسته‌بندی بیرون زده بود، مکاشفه، احساس مذهبی!»
وولف اغلب زندگی را چنین می‌پنداشت: هدیه‌ای که باید سفت چسبید و گرامی داشت اما هرگز باز نکرد. باز کردن آن جَو را از میان می‌برد، درخشش را نابود می‌کند و درخشش زندگی همان چیزی‌ست که زندگی‌کردن را با ارزش می‌سازد. به سختی می‌توان گفت که نگاه‌داشتن زندگی بدون نگاه‌کردن به آن ممکن است و این یکی از مسائل کتاب‌های اوست، اما درحفظ رمز و راز زندگی؛ نامشخص و ناشناخته‌ باقی ماندن امور؛ تجربه‌ی احساساتی از قبیل کنجکاوی، تعجب، آرزو و پیش‌بینی تأثیرگذار است.
بسیاری از مردم این‌که هر یک از ما دارای باطنی ثابت ـ مایه‌ای از فردیت که نمی‌توانیم با دیگران به اشتراک بگذاریم ـ است، قبول دارند. (لوین در پایان «آناکارنینا» آن را «قدس الاقداس» خودش می‌نامد و می‌گوید اهمیتی ندارد که او چه‌قدر نزدیک به مردم اطرافش رشد کند، «همیشه همان دیوار بین قدس الاقداس روح من و دیگران، حتا همسرم وجود دارد.») چیزی که  وولف را علاقه‌مند کرد، شیوه‌ی آگاهی از این باطن بود. به عقیده‌‌ی وی زمانی آن را به بهترین نحو می‌شناسیم که مجبور شویم در مواقع مواجهه، آن را سپری در برابر جهان بیرون قرار دهیم.
ممکن است چیزی لذت‌بخش و یا حتا افشاگرانه‌ در مورد آن حس حفاظت از خود وجود داشته باشد که دلیل جست‌‌و‌جوی ما به دنبال شرایطی است که در آن می‌توانیم تضاد بین دنیای خارج و خودِ درونی‌مان را به شدت احساس کنیم. وولف شیفته‌ی زندگی شهری بود که اجازه می‌داد گم شوی و سپس در ضرب‌آهنگ غرابت و صمیمیت شهری خود را بیابی. او غرق شخصیت میزبان شده بود: زنی در کانون توجه، ایستاده بر بالای پله‌ها و مهربان با همه که با رؤیتش تنها مرموزتر می‌شود. (وولف نشان داد که یکی از لذت‌های مهمانی دادن این است که می‌توانید خود را غافلگیر کنید: در حالی که در میان دوستان‌تان و در کانون توجه هستید، جدایی از جمعی که تشکیل داده‌اید را احساس می‌کنید.) او نشان داد که چگونه والدین، دوستان، عشاق و زوج‌ها در طول زمان ناشناخته‌تر می‌شوند و هسته‌ای برای تشخص آن‌ها وجود دارد که هرگز جدا نمی‌شود، حتا زمانی که آن‌ها زندگی‌شان را در معرض تماشا قرار می‌دهند. از نظر وی حفظ آخرین پناه‌گاه خصوصی ـ سرچشمه‌ای که جهان بیرون آلوده‌اش نکرده ـ موجب پیشرفت هنرمندان است. کلاریسا در پایان«خانم دالووی» می‌اندیشد: «چیزی در این‌جا بود که اهمیت داشت؛ چیزی، پیچیده در وراجی‌ها، از شکل افتاده، محوشده درزندگی خود او،که می‌گذاشت هرروز در تباهی، دروغ‌ها، وراجی‌ها فروافتد.» البته که وراجی ـ مهمانی ـ است که در مرحله‌ی اول به او کمک می‌کند تا متوجه شود چیزی برای از دست دادن دارد.
هزینه‌ها و مزایایی در حفظ این‌گونه حریم خصوصی درونی وجود دارد. در اواسط کتاب «خانم دالووی»، ریچارد، شوهر کلاریسا، در ساعت ناهارش تصمیم می‌گیرد که برای کلاریسا گل رز بخرد؛ می‌خواست که پیاده به خانه برود و گل‌ها را به دستش بدهد و بگوید «دوستت دارم.» این یک امر عاشقانه‌ی غیر معمولی برای او بود اما به هر دلیلی مغلوب این درک شده بود که«معجزه‌ایست که با کلاریسا ازدواج کرده‌است.» ریچارد پای به اتاق پذیرایی می‌گذارد، گل‌ها را به او می‌دهد اما خودش را برای گفتن کلمات ناتوان می‌یابد. به وجد آمده و لبریز از عشق می‌اندیشد «خوشبختی این است، همین است.» موجی از احساس درونش جریان داشت اما با وجود احساساتش تنها قادر به صحبت درباره‌ی چیزهای بی‌اهمیت است: ناهار، مهمانی آن شب و معلم دخترشان. در نهایت بلند شد تا برود. کلاریسا تماشایش کرد. وولف می‌نویسد «برای لحظه‌ای ایستاد انگار که بخواهد چیزی بگوید؛ و کلاریسا از خودش پرسید گل برای چی؟ چرا؟» همان‌طور که ریچار مرخص می‌شد کلاریسا اندیشید:
«در آدم‌ها شأن و مقامی هست؛ تنهایی. حتی بین زن و شوهر هم فاصله‌ای‌ست؛ آدم باید به آن احترام بگذارد. آخر نمی‌شود خود آدم از آن دست بکشد، یا آن را به رغم میل شوهرش از او بگیرد، بی‌آن‌که استقلالش، عزت نفسش،خلاصه چیزی بسیار گران‌بها را از دست بدهد.»
این خصوصیت بارز وولف بود که صحنه‌ی عاشقانه‌ای راسخت و پولادی کند ـ شاید بگویید این بهای حریم خصوصی درونی است. ازدواج، عشق و صمیمیتی که شما را به پایان مسیر می‌برد و متکی به کرامت بی‌پیرایه و گوشه‌گیرانه‌ی زندگی درونی می‌سازد. با این حال کلاریسا ریاضت را به صمیمیت ترجیح می‌دهد. او هر از گاهی به پیتر والش که عاشقش بود و ممکن بود به جای ریچارد با او ازدواج کند، فکر می‌کرد. پیتر اندیشمند، روشنفکر، رومانتیک و پر شور بود. عاشق صحبت کردن بود و افکار او را جدی می‌گرفت. مصمم بود تا روح او را بشناسد و این در نظر آن‌هایی که صمیمیت را برای رسیدن به بالاترین درجه‌ی رابطه به کار می‌گیرند امر مطلوبی است. کلاریسا فکر می‌کند: «اما با پیتر همه چیز را بایست درمیان می‌گذاشت؛ همه چیز بایست وارسی می‌شد. که قابل تحمل نبود.» سال‌ها بعد در حالی که در پارک نشسته بود مشاجره‌ای که روزی با پیتر داشت را در ذهن می‌گرداند «اما ناگهان به ذهنش رسید که اگر او حالا کنارم بود چه می‌گفت؟» ریچارد به او امنیت و در نتیجه اجازه‌ی تنهایی درونی می‌داد؛ روح او را برای خودش می‌گذاشت. البته هرگز نمی‌گفت «دوستت دارم.» در همین حال پیتر به کلاریسا فکر می‌کرد«همیشه این‌گونه بود. این سردى، این خشکى، چیزى‌ در اعماق وجودش... یک جور نفوذناپذیرى. بااین همه خدا مى‌داند که عاشقش بود.» (شخصیت سپتیموس اسمیت که نیمی از «خانم دالووی» را تشکیل می‌دهد، غم‌انگیزترین پیامد حریم خصوصی را نمایش می‌دهد: صدمه به هسته‌ی خود، سپتیموس حتا بیرون از دسترس کسانی می‌ماند که کمکش می‌کردند.)
در عین حال مزایای نفوذناپذیر باقی ماندن می‌تواند بی‌حد و اندازه باشد. کلاریسا خودش گل می‌خرد و این باعث می‌شود او از خنکی، آرامش و زیبایی گل‌فروشی لذت ببرد؛ وولف نشان می‌دهد که همین در زندگی درونی کلاریسا اتفاق می‌افتد، جایی که احساسات به اوج رسیده‌اش مجاز به خالص و بکر ماندن هستند.حتا پیتر با گذشت زمان خود را این‌گونه می‌بیند و می‌اندیشد «این است غرامت پیر شدن؛ هیجانات همیشه به قوت خود باقی می‌مانند، اما آدم ـ سرانجام! ـ قدرتی را به دست آورده که آن طعمِ والا را به هستی می‌بخشد ـ قدرت کسب تجربه، رونق دادن آن، به آهستگی و روشنی.» با آموختن رها کردن زندگی درونی‌تان، می‌توانید آن‌ را پرورش دهید و قدرش را بدانید.
همچنین قدرت عجیب و معنوی دیگری را کسب می‌کنید: قدرت انتزاعی دیدن خود. به جای گم شدن در جزئیات زندگی؛ احساس‌ها، قالب‌ها و طنین‌ها را نگه می‌دارید. یاد می‌گیرید آن جنبه‌های زندگی را بدون ارتباط با آن‌ها، تخریب‌کردن و آنالیز‌کردن‌شان برای خودتان اندوخته کنید. وولف اظهار می‌کند که این احساسات ارزشمند ممکن است منبع جذابیت (کاریزما) باشد: هنگامی که پیتر کلاریسا را در مهمانی‌اش دید از خودش پرسید «این وحشت چیست؟ این وجد از کجاست؟... این چیست که مرا لبریز از هیجانی بی‌اندازه می‌کند؟» پاسخ ممکن است درخشش کلاریسا باشد که هرگز مستقیماً دیده نشده اما می‌سوزاند. کلاریسا در عین حال اجازه می‌دهد بینش معنوی‌اش او را فراتر از لحظه ببرد. سرگردان در میان روشنایی باغ مهمانانش را می‌بیند: «نام آن‌ها را نمی‌دانست اما می‌دانست که دوست‌اند، دوستانی بی‌نام، ترانه‌هایی بی‌کلام، همیشه بهترین.» این قدرت حریم خصوصی هنرمند است.
حس حریم خصوصی درونی و انتزاعی وولف نشان از زمان و مکان بسیار ویژه‌ای دارد (صرف‌نظر از شرح‌حال ویژه‌ی وولف ـ که زندگی پوشیده‌ی غنی و غیرمعمولی داشت). این ویژگی مدیون فمینیسم و این باور است که به مدت طولانی به مردان ـ نه زنان، حق تنهایی و انزوا اعطا شده است. همچنین از این باور مدرنیستی که خودی منسجم، مخفی و درونی وجود دارد که چشمه‌ی هنر از آن می‌جوشد، ناشی می‌شود. امروزه ما شاید شانس بیشتری برای دیدن هنر به عنوان فرآیندی مشارکتی ¬ـ محصول یک صحنه ـ نسبت به یک فرد داشته باشیم. همچنین به نظر می‌رسد که ما از نقش شبکه‌های اجتماعی در کمک به شناخت خود آگاهیم. در سال‌های اخیر فیلسوفان اظهار کرده‌اند که ممکن است دیگران ما را بهتر از خودمان بشناسند.
به نظر من حس حریم خصوصی وولف هنوز هم به‌جا احساس می‌شود؛ زمانی که آن را در ذهن دارم، همه جا می‌بینمش. رمان «عشق‌بازی‌های ناتانیل پ» از ادل والدمن(۲)، با جنسیتی مخالف، داستان عشق رمان «خانم دالووی» را بازگویی می‌کند: ناتانیل مانند کلاریسا، عاشقی را که در شناخت او ناتوان است به عاشقی که مصمم به شناختن وی است ترجیح می‌دهد. (تا اندازه‌ای این کار را می‌کند که بتواند به غافلگیر‌کردن خودش ادامه دهد ـ ادامه‌ی خلاقیت این است.) در همین حال ما در فیسبوک و تامبلر به دنبال همان جامعه‌گرایی خصوصی هستیم که وولف توصیف می‌کند. معمولاً به رسانه‌های اجتماعی مانند میدانی برای خودنمایی فکر می‌کنیم. اما به ‌ناچار فهرست‌کردن جزئیات روزانه ـ وعده‌های غذایی، تمرین‌ها، افکار سیاسی، کتاب‌ها و موسیقی ـ از حد خود فراتر می‌رود و به تأکید بر آن‌چه نمی‌توان به اشتراک گذاشت ختم می‌شود. آزادانه صحبت‌کردن در مورد زندگی‌تان به شما کمک می‌کند تا وزن احساساتی که برای ابراز کردن بیش از حد گنگ یا معنوی هستند را بدانید. در واقع «به اشتراک گذاری» متضاد آن‌چه انجام می‌دهیم است: مانند یکی از میزبانان وولف، تمرین آزادی محدودی می‌کنیم تا این که بتوانیم استحکام خودهای خصوصی‌مان را احساس‌کنیم.
هر ‌از ‌گاهی به برخی آثار هنری برمی‌خورید که احساس و قریحه‌ی وولف را به گونه‌ای کاملاً متفاوت و تازه بیان می‌کند. اولین بار چند سال پیش تصادفی به اجرایی از آهنگ «کنار جاده»ی لوسیندا ویلیامز(۲) برخوردم و آن را صدها بار تماشا کردم. این آهنگ همراه تصویری ساده‌ است: ویلیامز در کنار محبوبش و با خوشحالی در حال رانندگی است. با این همه او می‌خواهد کنار جاده توقف کند و خودش تنها باشد. می‌خواند: «می‌خواهم باشی، اما می‌خواهم تنها باشم.»
ای کاش تنها برای یکی دو دقیقه احساس می‌کردم بی تو بودن چگونه است.
می‌خواهم لمس تن خود در مقابل آفتاب و باد را تجربه کنم.
در زمینی راه رفتم، چمن بلند بود، به پاهایم ساییده می‌شد.
ایستادم و به فضای باز و خانه‌ی کشاورزی خارج از راه نگریستم.
و حیرت کردم از مردمی که در آن زندگی می کنند،
و حیرت کردم از این که قانع و خوشحالند.
کودکانی آن‌جا بودند؟ مردی و زنی؟
آیا زن مرد را دوست داشت؟
اگراز تو دور شدم، برای یافتنم تلاش نکن.
به این معنی نیست که دوستت ندارم،
به این معنی نیست که بر نخواهم گشت و پیش تو نخواهم ماند.
تنها به این معنی است که کمی زمان احتیاج دارم...
برای دنبال کردن آن مسیر ناگسسته...
به جایی که خودرو‌ی‌هامی‌رویند،
به جایی که همیشه می‌رفتم.
از زاویه‌ای کاملاً متفاوت، ویلیامز همان باور را دارد که در رمان‌های وولف می‌یابیم: که هیچ راه نهایی و رضایت‌بخشی برای تعدیل نیاز ما به شناخته شدن وجود ندارد. تعادل همیشه متزلزل، موقت و بسته به نارضایتی، داد و ستد و فداکاری است. از آن‌جایی که حریم خصوصی هنرمند یک وضع روحی است تا ماده‌ای قانونی، هیچ قانونی که به ما کمک کند تا بر آن مسلط شویم وجود ندارد. وظیفه‌ی هرکدام از ماست که ریسک‌ها و پاداش‌ها را متعادل کنیم و درون خودمان تنهایی را با آزادی، توضیح پذیری را با ابهام و شناختنی را با ناشناختنی تاخت بزنیم.
 
 
۱.  ادل والدمن، نویسنده‌ی آمریکایی.
۲.  لوسیندا ویلیامز، خواننده و ترانه‌سرای آمریکایی سبک راک، فولک، بلوز و کانتری.
 
منبع: نیویورکر
کلید واژه ها: شهاب رحیمی -

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 62 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت