Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - پاپری
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

پاپری

مریم براتی 

عزیز میگه، خواب معصوم ببینی صادقه . سرفه می کنه و میگه: یعنی حتما بر آورده میشه. میگه خوابای تو همه تعبیر میشن؛ همین فردا یا چهل سال بعد. اینو که می گه، چشماش خیس می شن؛ انگاری دو تا آینه گذاشته باشن توشون. خودمو تو آینه ها می بینم . سینه ی عزیز خیلی خس خس می کنه انقدر که بعضی وقت ها اشکاش می ریزه و نفسش با صدا بیرون میاد. دلم برا عزیز می سوزه. عزیز میگه: اگه دل آدم صاف باشه و سرش تو حساب و کتاب باشه، می تونه حدس بزنه چقدر دیگه تو این دنیا زندگی می کنه. من که نمی فهمم منظورش چیه! هرچه قدر با انگشت می زنم به سرم، بازم نمی فهمم. پاپری هم نمی فهمه، عزیز می گه هر وقت بزرگ شدم، می فهمم.

بهش می گم: «عزیز! خوابم کی تعبیر میشه؟»

هیچی نمی گه و به آسمون نگاه می کنه. فکر کنم دنبال پاپری می گرده اونم هی میره، هی میاد.

میگم:«عزیز! ببین با بقیه فرق داره، مثل من، پاهاشو ببین!»

عزیز میگه:«خیلی خشکله.»

دوباره می گم:« کاش خوابم همین امروز تعبیر بشه، آخه تا چهل سااااال دیگه.... وای خدا جون! اگه زود تعبیر بشه، قول می دم، تمام قدمایی روکه برمی دارم بشمرم از همین الان تا وقتی بمیرم.قولِ قول.»

عزیز لپ چپش چال میفته، منو می نشونه رو زانوهاش، هی نازم می کنه. بعدش قلقلکم می ده. دلم غنج می ره.انقده خوشکل میشه که نگو. اون وقت می گه:«دوباره تعریفش کن تا بهت بگم.»

منم دوست دارم دستش رو بزاره رو سرم، نازم کنه. هی بکشه تا پشتم. براش تعریف می کنم...

آقا نقاره چی نقاره می زد،  عزیز سرش رو بالا نگه داشته بود. من بودم و عزیز و «پاپری». اسمش رو خودم گذاشتم پاپری. آخه پاهاش پر از پر بود. از اونایی که دلت می خواد بگیری تو بغلت هی نازش کنی،از پشت گردنش، تا آخر دمش. اونم سرشو بالا و پایین ببره و با چشمای تیله ایش نگات کنه، چه حس خوبی داره! آدم یه جوریش می شه. چشماتو می بندی، هی نازش می کنی، به قول عزیز: قربون خدا برم. کنارشون که هستی، جم نمی خورن، تو دست و پات می لولن، اصلا هول نمی کنن؛ نمی پرن؛ اما پاپری پرید، تو خواب دیدم پرید، رفت نشست رو نوک پیکان، بالای بالای گنبد. پراش سفید بودن، مثل موهای عزیز، پاهاش پر از پر بود، رفت بالا،همون جایی که همیشه  وقتی بیدارم و چشمامو میبندم میرم. همیشه یک نردبون این پایین هست زیر گنبد، ازش بالا می رم، اولش آروم میرم.  می ترسم تند و تند برم، حتی تو فکر هم میترسم راه برم. آقا نقاره چی دوباره میزنه،چشمام بازن، شجاع می شم، نمی ترسم سُر بخورم، فکر می کنم خدا دوتا پای قوی گذاشته جای پاهای لاغرم،بعضی وقتا حتی تو خوابم دلم برا پاهام تنگ میشه، آخه عزیز میگه خدا خیلی دوستم داشته که این پاها رو بهم داده،بعضی وقتا دلم میگیره که دعا میکنم خدا دوتا پای قوی بهم بده که مثل مرد عنکبوتی بپرم از دیوار بالا برم، بهتارم آویزون بشم و هی تاب بخورم و هی تاب بخورم. دوباره پشیمون میشم. به پاهام نگاه می کنم. دوستشوندارم، دعا می کنم چاق بشن. پاهای خودم قوی بشن. اینو که می گم, عزیز دوباره قلقلکم می ده. من که نمی تونم از دستش فرار کنم. اونم می فهمه، دست می کشه به سَرم و تو آسمون دنبال پاپری می گرده.

آقا نقاره چی تند تر می زنه، منم تندتر میرم، نگاه میکنم به پاهام، خوشحالم، چاق شدن، خیلی خوشکلتر شدن،تندتند میرن بالا؛ انگار می خوان از من جلو بزنن، اگه زودتر برن, من ناراحت نمی شم . به عزیز قول دادم اگه پاهام خوب بشن هر جایی دوست داشته باشن، اجازه میدم برن اما عزیز میگه از رو گنبد طلا سر می خورن دوباره میان پیش خودت. وقتی بیدارم چشمام رو که می بندم از گنبد بالا نمی رم، رو پله آخر نردبون می شینم اماتو خواب، دستام چسب دارن، مثل دستای مرد عنکبوتی، یه چیز چسبناک بیرون میدن، وقتی میزارمشون رو گنبد دیگه سر نمی خورن . می رم بالا کنار پاپری، دستم رو می گیرم به پیکان، همان بالا می شینیم و به عزیز نگاه می کنیم ...

من که می دونم، اگه بیدار بودم، می گفت... نه، اول زل می زد به پاهام، بعدش می گفت:«اون بالا چی کار می کنی بچه! بیا پایین میفتی ها!» تو خوابم، عزیز هیچی نگفت. فقط لپ چپش چال افتاده بود. همه خوب بودیم. عزیزبود. پاپری پراش بلند شده بود. از دست اکبر فرار کرده بود. از اکبر بدم مییاد. روزی که پراش رو چید، خیلی گریه کردم. دلم می خواد، بمیره. دو تا شاخ گنده سبز شده بود رو سرش. سرش داد زدم. پاپری با چشمای تیله ایش زل زده بود تو چشمام. پاهام لاغر بودن. نمی تونستم نجاتش بدم. اکبر پاهاشو بسته بود. با یک سیم. پاپری تو دستای اکبر بال بال زده بود. پرای روی پاهاش خونی شده بود، بی حال شده بود. عزیز سینش خس خس می کرد. می خواست حرف بزنه. هی سرفه می کرد. صورتش سرخ شده بود. پاپری  تکون نمی خورد، اکبر گردنش رو کشید و نوکش و کرد تو دهنش؛ انگار می خواست خون پاپری رو بخوره. بعد یه چیزی رو تف کرد. انداختش رو زمین. من بلندتر گریه کردم.  اکبر قاه قاه می خندید. دندونای زردش بیرون اومدن. شاخاش هی بزرگتر می شدن. سینه پاپری هی بالا و پایین میرفت، چشماش به آسمون نگاه می کردن...

عزیز نشسته بود رو به روی پنجره فولاد، سرش رو گرفته بود بالا و به من و پاپری می خندید. دیگه سینش خس خس نمی کرد. آقا نقاره چی هنوز میزد؛ انگار دیگه خسته نمی شد. هی می زد. یک دختر کوچولو، دستش تو دست عزیز بود؛ همونی که چند روز پیش رو به روی پنجره فولاد نشسته بود. یک طناب سبز به دستش بسته شده بود، دست کشیدم به طنابش، سر دیگه طناب وصل بود به پنجره فولاد. وقتی نگاش می کردم، چشماش هی تکون می خوردن. به من نگاه نمی کردن، انگار همه جا رو می دیدن و نمی دیدن. عزیز دست کشید به طنابش. یه تیکشو برید. بست به پنجره فولاد و سرشو بالا گرفت. دختر کوچولو اسممو پرسید. وقتی حرف می زد سرش  به یه طرف کج می شد. اسممو نگفتم. اونم اسمشو نگفت. دستشو کشید به گردن پاپری تا روی دمش، هی نازش کرد، اونم انگار خوشش اومد، هی سرشو تکون داد و با چشمای تیله ایش زل زد به چشمای دختر کوچولو. من که حسود نیستم. خوب به منم این جوری نگاه می کنه، مگه نمی کنه؟

چشمای دختر کوچولو هنوز تکون می خوردن. پاهاش سفید بودن مثل پاهای عزیز، کفشای صورتی پاش بود، از اونایی که همیشه وقتی چشمامو می بندم، پای عزیز می بینم. با همدیگه راه می ریم، من هی به پاهاش نگاه می کنم.

دختر کوچولو هم سرش رو بالا گرفته بود، مثل عزیز، به من و پاپری نگاه می کرد. چشماش دیگه تکون نمی خوردن، دستش هنوز تو دست عزیز بود، هر دوتاشون کفش صورتی پوشیده بودن. پاپری بال بال می زد، انگار خوشحال بود که به خوابم اومده. خوشحال بود که همه نگاش می کنیم و اکبر تو خوابم نیست. بعد پر زد و رفت،چرخید دور گنبد، آقا نقاره چی دیگه نمیزد. به  پاپری نگاه میکرد. باد پیچید تو پراش، بال بال نمی زد، شد مثل عقاب، بالاشو صاف نگه داشته بود؛ انگار از اون بالا همه چی رو می دید، منم مثل عقابم! وقتی گربه بدجنسه میاد کنار لونه کبوترا، دستامو صاف نگه میدارم. صدای عقاب در میارم. بعد پخ می کنم، مثل عزیز. گربه بده از رو دیوار می پره می ره؛ اما بد جنسه، بازم میادش. بعدش پاپری رفت بالای بالا، شد یک نقطه سیاه. چشمای همهمون شد مثل چشمای دختر کوچولو؛ مثل وقتی که تو بیداریم بودن، هی تکون تکون می خوردن، بالا رو نگاه می کردیم، بعد نقطه سیاهه سفید شد، سفید سفید...

پاپری دیگه نبود...

همه می خندیدیم من، عزیز، دختر کوچولو. انقده خوب بود که نگو.

خدا جون اگه پاهام خوب، بشن قول می دم تمام قدمایی رو که برمی دارم بشمرم از همین الان تا وقتی بمیرم...

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 70 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت