Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - یک داستان
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

شیوا کریمی


 

روی میز گرد زیر پله را با دستمال کشید.قاب عکس مادر و پدر را مدتی در دستش گرفت و به موهای سپید مادر زل زد.هنوز ساعت های اتاق پذیرایی مانده بود.باید همه را دستمال می کشید.آنها را برق می انداخت و ساعت بزرگ سرسرا را کوک می کرد.

خیره به چشم های بی نور پدر روی مبل نشست.مجسمه های کوچک دسته مبل را فشرد. محکم تر.دست ها را روی لب های فرشته گذاشت و خطوط آن را با دست دنبال کرد.از دلش گذشت چشم ها را ببندد و تا صبح بخوابد .فرشته زیر دستش شروع کرد به تکان خوردن .می خواست خودش را آزاد کند.ساعت بزرگ سرسرا زنگ شش و نیم را با قوت بیشتری نواخت.

ایستاد.دوباره زن زیر پنجره اتاق خواب شروع کرد به تکان خوردن .شال گردنش  را با دست گرفت و کشید.گره آن می خواست خفه اش کند.پله ها را با سرعت بالا رفت.غروب چقدر زود رسیده بود!

 روی قالیچه گرد وسط اتاق ایستاد.شال گردن حریر را روی تخت خواب انداخت.مردد بود به طرف پنجره برود یا نه ؟سالها ترسیده بود...

قدمی جلو گذاشت.اگر به رحمت می گفت ...قبول می کرد یا می خندید ؟خوب می دانست که نمی خندد اما جدی نگاهش می کند و می پرسد:"پس کوک ساعت چه شد؟ساعت های اتاق پذیرایی ..."

دیگر تردید نکرد.پنجره را بازکرد و سعی کرد زیرقطرات باران که به صورتش می خورد چشم را باز نگه دارد.طناب را گرفت .پوسیده بود و لزج .هر بار که آن را می کشید دستش لیز می خورد.فریاد کشید .از ترس و ناامیدی بود اما نمی خواست زن زیر پنجره شکستش بدهد.

دست راست را دور طناب حلقه کرد و با دست چپ محکم آن را گرفت و کشید.توده سنگین زیر بوران باد و باران تکان می خورد .بی توجه به  هن هن نفس هایش و سنگینی بیشتر طناب را بالا کشید تا ببیند زنی که زیر پنجره اتاق خواب خودش را دار زده روسری با گل های ریز سرخ سرش کرده .چشم های زن بسته بود اما لب هایش می خندید.

خواست دستش را از دور طناب باز کند اما زن تکانی دیگر خورد و طناب محکم تر دور دستش بسته شد.تکان ها بیشتر شدند.هیکل نحیف زن جلو و عقب می رفت و هربار که روسری از جلوی چشمش می گذشت به یاد می آورد آن را جایی دیده است.باد تندترشد .دو لنگه پنجره به هم خوردند.انگار لبخند زن تبدیل به قهقهه شد . دستش را با شدت بیشتری کشید.طناب رها شد اما ردی از خون روی دستش باقی ماند.

با وحشت طرف کمدهای دیواری برگشت.باید لباس عوض می کرد.بلوز و دامن بنفش ...نه دوست داشت خودش باشد.دوست داشت آن شب را ...شال گردن را از روی تخت برداشت.آن را دور گردنش بست.دامن و بلوز سبز ...کفش و جوراب سبز .رنگ لب ها را صورتی کرد و بالای چشم ها را سایه سبز کشید.سعی کرد زن را فراموش کند.دلش می خواست خودش را در آینه بزرگ سرسرا ببیند.دست روی پله های پاگرد گذاشت و خرامان پایین آمد.جلوی پله ها روبروی آینه ایستاد.خودش را در تاریکی آینه نمی دید.شمع ها را روشن کرد.باز آینه کدر بود.با گوشه شال گردن آینه را پاک کرد. دایره ای کوچک روشن از دل سیاهی آینه بیرون آمد.زنی با چشم های ترسیده و با شالی که گل های ریز قرمزداشت سعی کرد به او بخندد.با وحشت دست برد و شال را کشید.

کلید در در چرخید.صدایش گوشت تنش را آزار داد.می دانست رحمت است.مثل هرروز ساعت هفت .نه دقیقه ای بیش و نه دقیقه ای کم .

با قدم های آهسته به طرف در رفت.رحمت در را بست و زل زده به او گفت:"این چه لباسیه که پوشیدی؟"

بی توجه به او به طرف سرسرا رفت.پشت میز بزرگ ناهارخوری نشست.رحمت ساعت جیبی  را در آورد :"ساعت را کوک کردی ؟"

سرش را تکان داد.ساعت های کتابخانه ؟!

بی توجه به پرسش های رحمت گفت:"زنی زیر پنجره اتاق خواب خودش را دار زده ؟"

رحمت سر از ساعت برداشت.ساعت کوچک تر را در جیب کت گذاشت و با لبخند به طرفش برگشت.یاد لبخند زن افتاد.ایستاد.رحمت نزدیک تر شد.چشم هایش به شال گردن حریر بود که می گفت گل های شادی دارد!

با قدمی که به عقب برداشت صندلی افتاد.رحمت همان طور می خندید و جلو می آمد.دوید.از جلوی ساعت بزرگ گذشت .صدای کفشش با صدای خنده های زن در طبقه بالا در هم می آمیخت.در را باز کرد و لحظه ای به عقب برگشت.آینه می درخشید.خودش را در لباس سبز بلند دید.لباس کمر باریکش را می فشرد و شانه هایش را ظریف تر نشان می داد.وسوسه شد جلوی آینه چرخی بزند اما رحمت جلو می آمد ...

در بیرون را باز کرد و در جاده شنی شروع کرد به دویدن.صدای خش خش شن ها را از پشت سرش می شنید.سریع تر دوید.در ماشین را باز کرد و کلید را چرخاند.صدای قهقهه زن بیشتر شده بود.وقتی استارت زد دید زن با شدت بیشتری زیر پنجره اتاق خواب تکان می خورد و رحمت با همان لبخند جلو می آید.پا را بر گاز فشار داد.دست رحمت روی دستگیره در بود که راه افتاد.شن ها زیر لاستیک ماشین صدا می کردند و در تاریکی فقط صورت رنگ پریده رحمت معلوم بود که لبخند بی فروغش محو شده بود.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 مهدیا 1393-10-25 16:08
:lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :P :P :P :roll: :roll: :roll: :roll: :roll:
بازگو کردن
 
 
0 #2 م - کیانی 1391-10-29 06:19
خوب بود ولی می شد بهتر هم شود. البته این نظر من است .
بازگو کردن
 
 
0 #1 شروه 1391-09-17 05:31
داستان در كذر زمان در نوسان است
ولي من متوجه اين تصوير نشدم كه نويسنده بيان مي كند صدايش كوشت تنش را ازار مي دهد منظور نويسنده رادرك نمي كنم حالا اشكالات ديكر بماند؟!
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 31 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت