Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - من جنگ را ندیده ام مهدیس توکل
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

 

 

 

 

من جنگ را ندیده ام

 مهدیس توکل

شیشه که شکست سرم را بلند کردم ، بابا نفس نفس آمد به طرفم.

- خوبی ؟ دو ساعته پشت درم . بعد از این همه سرو صدا ، هیچی نفهمیدی ؟ گفتم حتما خفه شدی ! پیغام گیر را نگاه کن ، ده تا پیام صوتی : ... مینا... مینا بابا ... !

از روی زمین بلند شدم ، خرده های سبزرنگ شیشه روی فرش  برق می زد . نور خورشید از سوراخ پنج ضلعی پنجره تا وسط اتاق امتداد پیدا کرده بود .

-اونجا نرو ، شیشه می ره توی پاهات . یعنی واقعا هیچی نشنیدی ؟

 گفتم:  نه نشنیدم .

سرم را از پنجره بیرون بردم .از پنجره ی اتاق ، نمای ساختمان هایی که کم کم به اوج می رسیدند را می توانستم ببینم .

 اولین هواپیمای جنگی کمی بالاتر از خورشید از روی شهر گذشت . خاکستری بود ، به مشرق رفت و کم­کم از نظرم ناپدید شد ، قاب عکس روی دیوار، شروع به لرزیدن کرد ، عکس مامان با آن پیراهن سبز ارتشی اش و بوته­ ی گلسرخ در باغچه با شمع کوچک روشنی که در دست داشت.

 از پشت آخرین ساختمان درخط افق ، توده­ای دود سیاه با گدازه های آتش به آسمان رفت . با عجله به سمت در ورودی رفتم .

بابا صدا زد : مینا!

گفتم : الان می یام.

نمی دانستم فکر خوبی است از آسانسور استفاده کنم یا نه . وارد آسانسور شدم و در بسته شد . دکمه ی طبقه ی هم کف را زدم، سرعت آسانسورکند شده بود ، به نظر به جای اینکه پایین بیاید ، بالا می رفت ، ناگهان آسانسور در طبقه ای ایستاد . درآسانسور باز شد ، روبرویم یک آینه ی قدی بود بر روی یک دیوار سفید و در کنارش یک گلدان پرگل و رنگین . تا جایی که به خاطر داشتم دیوارهای همکف آپارتمان ما سفید نبودند .

 به آرامی سرم را از اتاقک آسانسور بیرون آوردم ، پسرلاغر اندامی کناردر ایستاده بود.تا چشمش به من افتاد،گفت : سلام خوش آمدید !

 مثل همان پسری بود که در آتلیه نقاشی دیده بودم . آرام ایستاده بود .گفتم : اینجا آپارتمان ماست!

بدون اینکه به حرف من اعتنایی کند ، گفت : بفرمایید ! خوش آمدید . مجموعه­ی بی نظیری از نقاشی های سده ی بیستم ، تازگی به ایران آورده شده ، حتما از دیدنش لذت می برید .

به آرامی به پاگرد راه پله پا گذاشتم، در آسانسور به سرعت بسته شد، برگشتم تا مانعش شوم اما کار از کار گذشته بود . خودم را در آینه دیدم ، لباس هایم برای حضور درآنجا مناسب نبود .

بابا فریاد زد: مینا ! کجایی بابا ؟

وارد سالن­ شدم، اطراف سالن را نگاهی انداختم ، دنبال پنجره­ای ، تا بتوانم از اوضاع شهر با خبرشوم ، اما به جز در ورودی هیچ راه ارتباطی به بیرون نبود . اثری از پیکاسو تقریباً ۳٫۵ در ۷٫۵ متر. زنی پریشان و بیمناک ، از بالای نقاشی به درون می آید و با چراغی که در دست دارد، صحنه را روشن میکند.

گرنیکای خاکستری . دیدنش من را به یاد حرفی انداخت که پیکاسو درباره اش زده بود : «... هر حدس، گمان و استنتاجی که شما دارید بخشی از حالتی است که من هم تجربه کرده‌ام اما به صورت ناخودآگاه و غیرارادی. من نقاشی می‌کنم برای خودِ نقاشی. من اشیا را برای چیزی که هستند، می‌کشم... » .

 تمام دیوارها با محفظه ای شیشه ای پوشیده شده بود . مجموعه ای نه چندان کامل اما ارزشمند ، از نقاشی های سده ی بیست .

سرم را که چرخاندم ،  مرد جوان لاغر اندام را دیدم با یک کوله پشتی بر دوش ، از آن­هایی­ که غرق­ در هنر سده­ ی بیستم بودند ، ظاهرش مرا به یاد پوریا انداخت­ ، باید به پوریا هم خبر می دادم که چه اتفاقی افتاده است . داشتم ظاهر مرد جوان را برانداز می کردم که متوجه شدم با چشمان درشتش به من خیره شده است . و بی مقدمه گفتم :

به نظر جنگ شده ... شما جنگو دیدین ؟ من که ندیدم ! اما همین چند دقیقه پیش ...

مرد جوان دستی به سرش کشید و گفت : جنگ ؟ من توی صلح بعد از جنگ متولد شدم ... اما از جنگ زیاد شنیدم .

 در ادامه گفت : گرنیکا ، این اثر بی نظیر تکرار نشدنی .شما می دونستید این اثر یکی از معدود نقاشی های ضد جنگ به حساب می یاد؟ فوق العادس ، کی می تونست بهتر از پیکاسو این کارو بکنه ؟

چند قدم به چپ رفت و دستی به سرش کشید ، این بار با یک نگاه غریب ، رو به من کرد وگفت : اااایه سوال! شما همیشه همینطور لباس می پوشین؟

به خودم یک نگاه انداختم ، پیراهن سبز مادرم را پوشیده بودم .گفتم : بله ، اما توی خونه !

بدون معطلی و بدون اینکه چیزی بگویم ، به سمت در رفتم .  نگاهی به آسانسور انداختم ، چراغش روشن و خاموش می شد ، توی طبقه ی آخر مانده بود .

کلید برق را زدم ، اما مثل اینکه لامپ سوخته بود . چراغ قوه ی گوشی را روشن کردم ، از پله ها بالا رفتم ، تقریبا به طبقه ی آخر نزدیک شده بودم ، به آخرین پله که رسیدم ، جز فضای خالی ، چیز دیگری نبود . سرم راکه برگرداندم پاگرد پایینی هم ناپدید شده بود . پله های خاکستری تو در تو بدون هیچ اتصالی ، از اول هم نباید این پیراهن را می پوشیدم . پیراهن سبز مادرم در تنم می لغزید و نمی توانستم اطرافم را به خوبی   ببینم . به این فکر افتادم که بابا را تنها گذاشته ام ، هنوز به پوریا هم نگفته بودم . 

 بدون اینکه پایم را در جایی نادرست بگذارم . به آخرین پاگرد رسیدم ، روبروی در پشت بام . هوا آفتابی بود و باد خنکی می وزید . لبه ی پشت بام ایستاده بودم ، به آسمان نزدیک تر شده بودم . دیگر از صدای زوزه ی هواپیمای جنگی خبری نبود .

پوریا صدا زد: مینا ! مراقب شیشه ها باش !

پایم را با احتیاط روی شیشه ها گذاشتم . از پنجره بیرون را نگاه می کردم . هواپیما ها گذشته بودند. خط باریکی از مسیر حرکتشان مانده بود که به زودی محو می شد .

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 51 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت